نثر داستان خردسال باید با کمترین توضیحات باشد




عنوان داستان : طناب کارنداره
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

طناب کارنداره
طناب کارنداره از صبح تا شب دور خودش می‌پیچید و باز می‌شد. از بس که بیکار بود.
آخر او را از تهِ یک طناب بزرگ بریده بودند، چون اضافه بود و به کار نیامده بود.
یک روز، از بیکاری خسته شد. با خودش گفت: «دِههه... این که نشد زندگی. بالأخره، من هم باید یک کاری برای خودم پیدا بکنم.»
برای همین رفت دنبال کار بگردد.
رفت و رفت و رفت تا رسید به پیرچناره.
با خوشحالی، دورش چرخید و گفت: «آقا پیرچناره، آمدم تابت بشوم. مرا به شاخه‌‌ات می‌بندی؟»
پیرچناره خمیازه‌ای کشید و گفت: «نه، برای اینکه تو نازکی. شاخه‌ی من هم زود می‌شکند. حالا، برو دنبال کارت. بگذار چرتم را بزنم.»
طناب کارنداره ناراحت شد.‌ سرش را انداخت پایین و رفت.
رفت و رفت و رفت تا به دخترکوچولو رسید.
دختر کوچولو مرواریدهای گردن‌بندش را از روی زمين جمع می‌کرد.
طناب کارنداره گفت: «می‌خواهی نخِ گردن‌بندت بشوم؟»
دختر کوچولو خندید و گفت: «یک نگاه به قد و قواره‌ات بکن. چطوری باید از توی این سوراخ‌های ریزه‌میزه رد بشوی؟ برو، بگذار به کارم برسم.»
طناب کارنداره ناراحت شد. سرش را انداخت پایین و رفت.
رفت و رفت و رفت تا به یک چاه رسید.
پیرمرد را دید که با یک سطل خالی کنار چاه ایستاده.
با خوشحالی گفت: «می‌خواهی مرا به سطل ببندی تا برایت آب بکشم؟»
پیرمرد با بی‌حوصلگی گفت: «تو به این کوتاهی به تهِ چاه نمی‌رسی. آن وسط پا در هوا می‌مانی. برو کنار مزاحمم نشو.»
طناب کارنداره ناراحت شد. سرش را انداخت پایین و رفت.
رفت و رفت و رفت تا به پسر کوچولو رسید.
پسر کوچولو دنبال بندِ عینکش می‌گشت. طناب کارنداره با خوشحالی گفت: «بگذار بندِ عینکت بشوم. می‌خواهم مواظبِ عینکت باشم.»
پسر کوچولو خندید و گفت: «تو به این درازی بندِ عینک من بشوی؟ اینطوری که می‌افتی توی دست‌وپایم، مرا کله‌پا می‌کنی. برو کنار ببینم بندِ عینک خودم کجاست.»
طناب کارنداره ناراحت شد. سرش را انداخت پایین و رفت.
رفت و رفت و رفت تا به حیاطِ پیرزن رسید. لبه‌ی حوض نشست و دست‌هایش را توی آب کرد. پیرزن او را دید. خندید و گفت: «چه طنابِ اخمویی. نکند کشتی‌هایت غرق شده.»
طناب کارنداره گفت: «من که کشتی ندارم. به‌جایش دو تا دستِ به‌دردنخور دارم. اصلاَ، من به هیچ دردی نمی‌خورم. برای تاب شدن خیلی نازکم. برای نخِ گردن‌بند شدن خیلی کلفتم. برای آب کشیدن از چاه خیلی کوتاهم. برای بند عینک شدن خیلی درازم.»
پیرزن دستی به طناب کشید و گفت: «قربان پیچ و تابت بشوم. تو خیلی هم به‌دردبخوری. از صبح تا حالا، سه تا تشت رخت شستم. ولی چه فایده. بند رخت ندارم پهنشان کنم. بیا بندِ رختِ من بشو.»
طناب از خوشحالی بالا و پایین پرید. بعد، دستش را انداخت دورِ گردن پیرزن. پیرزن خندید‌. یک دستِ طناب را بست این طرفِ حیاط. دستِ دیگرش را بست آن طرفِ حیاط. بعد هم رخت‌هایش را روی آن پهن کرد.
طناب، خوشحال و خندان، لباس‌ها را تاب داد و برایشان آواز خواند. لباس‌ها خشک شد. پیرزن خوشحال شد. طناب کارنداره هم کاردار شد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

خوشحالم که باز هم داستانی از شما می‌خوانم.
معلوم است که بخوبی تمرین کرده‌اید. این نوشته نشان از رشد شما در نوشتن و داستان‌پردازی دارد. و این خیلی خوشحال‌کننده است.
به نظر می‌رسد داستان شما برای خردسالان مناسب‌تر باشد و اگر این فرض را بپذیریم، توضیحات زیادی که در داستان آورده‌اید، آزاردهنده است.
وقتی با کودک خردسالی روبرو می‌شوید و او می‌خواهد درباره موضوعی چیزی تعریف کند از حداقل کلمات استفاده می‌کند. در داستان خردسال هم باید از کمترین واژه‌ها استفاده کرد.
بسیاری از توضیحات در داستان اضافه‌اند. به مثال زیر توجه کنید:
قطعه‌ی اول و دوم داستانتان را می‌آورم.
طناب کار نداره از صبح تا شب دور خودش می‌پیچید(و باز می‌شد). (از بس که بیکار بود.)
(آخر) (او را از تهِ یک طناب بزرگ بریده بودند.) چون اضافه بود و «هنوز» به درد کاری نمی‌خورد.» (نیامده بود.)
یک روز «خسته شد»، «طناب» «از بس کاری نداشت» خسته شد. با خودش گفت: «دِههه... این که نشد زندگی. بالأخره، من هم باید یک کاری برای خودم پیدا بکنم.»
کلمات داخل پرانتز اضافه به نظر می‌رسند و کلمات داخل گیومه پیشنهاد است.

در داستان خردسال نیازی به توضیح دادن نیست. ممکن است نگران باشید که بچه‌ها ممکن است بخشی از داستان؛ مثلا صحنه‌های داستان را درک نکنند. نگران نباشید.
درک می‌کنند. خیلی بهتر از ما بزرگسلان درک می‌کنند.
پس به لحاظ ساختار داستانی ایرادی به کار شما گرفته نمی‌شود.
ولی به لحاظ نگارش باید تا می‌توانید واژه‌های اضافه را حذف کنید. فکر کنید دارید خیلی ساده برای بچه‌ها داستانی را در یک دقیقه می‌گویید. در چنینی مواقعی مگر از ذکر جزئیات اجتناب نمی‌کنید؟ پس داستان خردسال هم همینطور است.
بعضی عبارات را بهتر است خردسالانه بنویسیم. آنجا که نوشته‌اید:
پیرمرد با بی‌حوصلگی گفت: «تو به این کوتاهی به تهِ چاه نمی‌رسی. آن وسط پا در هوا می‌مانی. برو کنار مزاحمم نشو.»
می‌توانید بنویسید:
پیرمرد که حوصله نداشت، گفت: «تو کوتاهی، به ته چاه نمی‌رسی! وسط چاه پا در هوا می‌مانی!»
یا در این قسمت نوشته‌اید:
پسر کوچولو خندید و گفت: «تو به این درازی بندِ عینک من بشوی؟ اینطوری که می‌افتی توی دست‌وپایم، مرا کله‌پا می‌کنی. برو کنار ببینم بندِ عینک خودم کجاست.»

پسرک کوچولو خندید و گفت: «تو که قدت خیلی دراز است. اگر بند عینک من بشوی، آویزان می‌شوی دمت می‌رود زیر پایم!»
درخشانترین بخش داستان شما بند آخر است که به پیرزن می‌رسد.
کمترین اضافات در آن بخش است.
اما در مورد نامگذاری‌ها، با اینکه تجربه جدیدی انجام داده‌اید، باید توجه داشته باشید که در این نامگذاری‌ها، نامی انتخاب کنید که اولا با فضای داستان جور باشد و دوما خود نامگذاری‌ها فضای دلنشین و شیرین بسازند.
سوما یک‌دست باشند.
مثلا این نوع اسم‌گذاری فقط در مورد طناب کار نداره و پیرچناره است. که بهتر است یا نباشد و یا در مورد همه یا بیشتر شخصیت‌ها اتفاق بیفتد.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت