داستان، چیزی نیست جز جزئیات




عنوان داستان : داستان شوالیه سفید(the White Knight)
نویسنده داستان : بنیامین ثابت

«رئیس بزرگ، آقای پِکنپور؛ دبیرکل غرب، آقای گاتهامیانی اصل؛ نمایندگان ویروسهای آزمایشگاهی، رسانه های جرحی و فوتی و همه آنهایی که خود را وقف انجام مأموریت بیشرفانه ما کردند؛ افتخار من است که فرماندهی نیروهایمان در ایران را بر عهده گرفتم. ارتش ما به زِری که صدام حسین زده بود، جامه عمل پوشاند. ما صبحانه را در کشورمان و ناهار را در خاک ایران خوردیم. رسانه های معاندِ دنیا با تحریف اخبار میگویند با تلفات انسانی مشکل دارند. اگر چنین است چرا بیشتر کشورها بودجه زیادی را صرف ساخت یا خرید سلاحهای کشتارجمعی میکنند. بقول معروف اگر پشتت حرف زیاده یا میخوان بات یا میخوان جات باشند! در همین ایران، اگر واقعاً مشکل تلفات انسانی بود؛ پس چرا کسی فکری برای جادههای نا ایمن نمیکند. چرا ماشینهای غیر استاندارد شماره میشوند. چرا علیه آلودگی و مازوتِ عاملِ سرطان حرفی نمیزنند. چرا توجهی به شهرسازی اصولی نمیشود. کِی رسانه به آتش سوزی جنگلها پرداخت. فقط ما خار داریم؟ بله . نگاهی به تصویرشان از ما بیاندازید. گِردُ خاردار!!! اینها ضعیف کشند. سالها برای دوتا عطسه و چهار سی سی آب بینی انواع سلاحهای شیمیایی را علیه اجداد ما به کار گرفتند. آموکسی سیلین و شربت سرفه! قرقره آبِ نمک؛ تمامِ این مظلوم نماها، عملیات انتحاری علیه ویروسها با پنی سیلین را برای کودکانشان تبلیغ میکردند. مگر ما موجود زنده نبودیم؟ اصلاً بقول معلمهای علوم موجود نیمه زنده. باز هم ..... الو .... چرا تصویر رفت ... اُمیدکرون کجایی؟» بابا کوویدمرث در جلسه آنلاین سخنرانی میکرد که موعد آپدیت ویچت آن را نیمه کاره گذاشت. گرفتاری اصلی دورکاری با فضای مجازی در پاندمی برای دو قشر است. یکی مامانها که هر کدام برای خودشان یک پا معلم شدند. یکی هم ما جوانترها که باید کارهای اینترنتی را بارها توضیح دهیم. پیش بابا رفتم و گفتم: «مگه نگفتم زودتر ویچت رو آپدیت کن! اصلاً چرا اسکایپ نصب نمیکنی؟»
بابا با صدای بلند گفت: «میبینی خانم؟ پسر غربزده ما تو مرکز فرماندهی چین داره تبلیغ نرم افزار آمریکایی رو میکنه!»
مامان کوویده با سینی چای وارد شد و گفت: «خُبه خُبه. پدر و پسر خوب با هم خلوت کردین.»
گفتم: «چه خلوتی مامان! بابا دهن ما رو واکسن کرد. میگم اسکایپ، میگه آمریکاییا رقیب تجاریَند. میگم سروش، میگه اول قرارداد 25 ساله با ایران امضا بشه. لااقل تلگرام نصب کن.»
بابا گفت: «همینم مونده نرم افزار روسها رو نصب کنم. پسره جعلّق اگه روسها میخواستند واسه کسی کاری کنند اول نیروگاه ایرانیها رو تحویل میدانند. اصلاً فردا میرم ثبت امراض! فامیلیمون رو عوض کنم تا فکر نکنند ما ویروسها با روسها نسبتی داریم.»
مامان با طعنه گفت: «خوبه بعضیها روی فردا گفتن دارند.»
بابا با نگاه چپ چپ گفت: «خانم دوباره پیشروی نکن.»
مامان عصبانی شد و گفت:«لعنت به دلِ سیاهِ خودایمنی. یک ماهه واسه سفر شمال میگی فردا.»
بابا گفت: «سرم شلوغه. من واسه کی دارم اود میکنم؟ هرچی جون میگیرم واسه تو و همین بچه هاست دیگه.»
مامان که حسابی ژنش پر بود، گفت: «ما که ندیدیم. دامادت یه کرونای سادست، برای خواهرت تویوتا کرولا ثبت نام کرد. هر ماه هم یه کشورند.»
بابا گفت: «کروناها تو سوئد به کرون حقوق میگیرند. بعدشم وقتی همه شرکتهای هواپیمایی دنیا تعطیل بود، من شما رو با پرواز مستقیم از چین آوردم ایران!»
مامان گفت: «اوووووَه. انگار بردی نقشِ جهان. دیگه دریاچه نمک قم این حرفا رو نداره که.»
بابا گفت: «کی بهترشو رفته؟»
مامان جواب داد: «همین انگل خانم اینا. تو یه بدن هرسال رفتن کوشاداسی. تو پاندمی ما هم رفتند استابول.»
بابا گفت:«باطن زندگیت رو با ظاهر زندگی بقیه مقایسه نکن. اصلاً تو میدونی اونا کجای بدن زندگی میکنند؟»
من برای اتمام بحث به یادآوری محل زندگی آسکاریسها در بدن اعتراض کردم: «داریم غذا میخوریما.»
مامان گفت:«باز داری هله هوله میخوری بعد سر شام بگی اشتها ندارم.»
باباپرسید: «شام چی هست خانمجان؟» مامان گفت: «سوپ!» من و آبجی گفتیم: «سوپ غذا نیست.»
مامان دوباره بحث را سر گرفت: «به این فرمانده بگید. ما رو آورده تو یه بدنی که نه جای درست و حسابی میره. نه غذای درست و حسابی میخوره. فقط نیکوتین و مورفین و متادون و زهرماری انبار کرده! اصلاً به فکر رفاه بدنش نیست.»
بابا جواب داد: «عوضش امنیت داریم! اون بدنای خوشگذرون دو روز دیگه با ویروسهاشون میمیرند اما طبق تحقیقات، معتادا نمیگیرند. ما این سبک زندگی رو تو ایران انتخاب کردیم.»
با اعتراض مامان که این سبک زندگی فقط انتخاب بابا بوده است، داشت بحث بالا میگرفت که خواهر کوچکم گفت: «بابا، مینوم داره بهت زنگ میزنه.»
تب بود به لرز نیز آراسته شد. با شنیدن اسم «مینوم Minum» مامان جوش آورد: «همون دختر عملی که با ژن چینی تو آزمایشگاه آمریکا به دنیا اومد؟ پس شعار آمریکا ستیزیت فقط واسه بقیست؟ لیاقتت همون ویروسِ هاریه.»
بابا به تته پته افتاد: «خانم این مینو میمه. میم اول فامیلیشه. خانم دکتری که برای تحقیق روی ما میخواد مصاحبه کنه.»
مامان برای قهر با غرغر به سمت ریه رفت: «ایشالله عقدت رو با بنفشه بخونم.»
بابا داد زد: «بنفشه دیگه کدوم زگیلیه؟»
مامان بلندتر داد زد:«روغن بنفشهههههه!»
بابا برای منت کشی سراغ مامان رفت. از خرابیِ ریه سیاه میشد آنها را دید. بابا طوری از نزدیک مشغول منت کشی بود که اگر ما انسان بودیم صاحب یک آبجی کوچولوی دیگر هم میشدم.
مامان قولِ سفر را از بابا گرفت تا برگردد. یک کارشناس در تلویزیون مشغول اجرای استندآپ کمدی بود: «با شروع فصلِ گرما ویروس کرونا از بین میره.» ما از خنده ترکیدیم. ناگهان صدایی از پشت دریچه میترال آمد: «حق دارید بخندید.» ویروسِ پیری از تاریکی بیرون آمد. بابا کوویدمرث بلند شد و با تعجب گفت: «بابا آنفولانزا! اینجا چیکار میکنی؟»
آقاجان جواب داد: «اومدم بگم که نخندید، چون تو قطعی برق تابستونای تهران، آرزوی از بین رفتن میکنید. اومدم از شوالیه...»
بابا که میانه خوبی با آقاجان نداشت حرف او را قطع کرد: «خودم میدونم. الان خیلی از تو سرشناسترم. بهم میگن کووید نوزده.» آقاجان گفت: «آخرم بیست نگرفتی؟ مردمم ویروس بزرگ کردند. ما هم... .» بابا با اشاره مامان جوابی نداد.
پرسیدم: «برای سفر کجا میریم؟»
بابا گفت: «آفریقا چطوره؟ یه دوری میزنیم، سی برابر قوی تر برمیگردیم ایران.»
مامان به میز کوبید و داد زد: «آبجیتو بفرست آفریقا.» بابابزرگ به نشنیدن زد.
مامان گفت: «شمال، پیش خواهرم اینا. فقط کافیه یه خانواده ویلادار پیدا کنیم. همشون میفتن جاده شمال.»
بابا گفت: «خانم جاده رو بستند. مردمم از ترس مریضی سفر نمیرند.»
مامان گفت: «همینش واسه اینفلوئنسرا جالبه. اونا یه راهی واسه لایک و استوری پیدا میکنند. مردمم دنبالشون.»
آقاجان رو به بابا گفت: «فکر شوالیه سفید رو کردی؟» بابا با نفسی عمیق به آرامی گفت: «پیرمرد ترسو!»
تصمیم داشتیم شبانه حرکت کنیم اما دشمن با یک استراتژی هوشمندانه ممنوعیت تردد شبانه اعلام کرد. این استراتژی باعث شلوغتر شدن خیابان در ساعات روشنایی میشد. معتاد میزبان این آخر مهمانی یک حال اساسی داد. وقتی که با مترو جا به جا شد، توانستیم در آن شلوغی با کرونا ویروسهای کل تهران یک گودبای پارتیِ مریض بگیریم.
خروج از بدن معتاد سخت نبود. او نه ماسک زده بود و نه فاصله اجتماعی را رعایت میکرد. او یک ناقلِ بی علامت بود که ماشینهای مدل بالا را با اسپندِ ضدعفونی!! دود میداد. سرِ فرصت به بدن یک خانم مدل بالا رفتیم. او طرح ماسکش را با کفش و رنگ لاکش ست کرده بود اما جنس ماسک طوری نبود که جلوی ورود ما را بگیرد.
پیشبینی مامان عالی بود. با بستن جاده شمال کل خانواده خانم مدل بالا برای ویلای خود، بلیط اتوبوس گرفتند.
من منتظر سه گانه بتمن بودم اما در اتوبوس کمدی ایرانی گذاشتد که واخجالتا!!!. برای پرتی حواسها پرسیدم: «راست میگن ما از نسل خفاشهاییم؟» بابا تایید کرد اما آقاجان با داروینیسم مخالف بود و میگفت که خدا، بابا را در آزمایشگاه به او داده است. بحثشان شد و بابا با عصبانیت یک دور در اتوبوس زد تا همه را آلوده کند. آقاجان به مامان گفت: «این بچه کله اش بوی خفاشسبزی میده. ایدز هم همینجور بود که عاقبت خیلیاشون شد زندگی بین لحو و لعب و نعشه بازا.»
با خجالت به آقاجان گفتم: «ولی الگوی من بتمنه. میخوام مثل اون یه شوالیه سیاه باشم که همه ازم بترسند.»
آقاجان با خلط و نا اُمیدی گفت: «همه هم از شوالیه سیاه نمیترسند!» و به رو به رو خیره شد.
نزدیکهای شمال آبجی کوچیکه ریه خانم باکلاس را درگیر کرد. برای آبجی جشن دندانی گرفتیم. وحشت آدمهای اطراف باعث شد به قدرت شوالیه سیاه باور پیدا کنم. که آقاجان از اعماق وجودش داد زد: «وضعییییتتتت سفییییید! پناه بگیریییییید.»
به بیرون نگاهی انداختم. خط مقدّم جنگ؛ انسانها به آن بیمارستان میگفتند. شوالیه های سفید، ما را در محاصره داشتنند. با دستهای خالی! تعدادشان زیاد نبود اما به شکل عجیبی از ما نمیترسیدند. حتّی نیروهای ستون پنجم که در سفر و مهمانی مریض شده بودند را هم پذیرش میکردند. بابا و سربازانش با حداکثر قوا وارد جنگ شدند. آقاجان که نفسهای آخر را میکشید از ما خواست چندتا کپسید* برایش بیاوریم. پرسیدم: «میخوای کنار هم بذاریشون تا بگی اگه با هم باشیم نمیشکنیم؟»
آقاجان به سختی گفت: «میخوام بگم این شوالیه های سفید هم محافظ مردمند. تا کنارشون هستند ما شانسی نداریم.» و تمام کرد.
نقد این داستان از : احسان رضایی
این، دومین متنی است که از نویسندۀ محترم، آقای ثابت می‌خوانم و حالا بعد از خواندن دو نمونه با قطعیت بیشتری می‌توانم بگویم که ایشان ذهن بسیار خلاق و پویایی دارند که برای قصه گفتن ساخته شده. اسم ایشان را گوشۀ ذهنتان یادداشت کنید تا روزی که مجموعه داستان‌های خوبی از ایشان بخوانیم. می‌پرسید چرا مجموعه داستان؟ چون خلاقیت ایشان طوری است که مدام در حال زایش است و برای همین، حوصله تعریف کردن یک رمان بلند را ندارد، دوست دارد سریعتر برود سراغ یک قصۀ جدید و یک ماجراجویی ذهنی دیگر. این، البته که یک ویژگی فوق‌العاده است، اما در عین حال مثل هر پدیده دیگری می‌تواند به موضوعی منفی هم تبدیل شود. کجا؟ جایی که نویسنده در نبوغ خودشان گیر بیفتند و بدون پرداخت خوب و کافی همان قصه اول، برود سراغ یک سوژه و ایدۀ جدید. نمونه‌اش همین داستان بالا. ما اینجا یک ایده اولیۀ بسیار بسیار خلاقانه داریم. خانوادۀ ویروسی که درگیر روابط و مشکلات خودشان هستند و از خلال حرفهایشان با همدیگر، حرفهایی جدی را مطرح می‌کنند تا در نهابه به فداکاری کادر درمان برسند و در عین حال، از خلال این گفتگوها اوقات مفرحی برای خواننده بسازند. ایده اولیه بسیار درخشان و جذاب است، در متن هم لحظات فوق‌العاده‌ای وجود دارد، اما... اما مشکل همان است که گفتیم. اینکه ذهن خلاق نویسنده داستان را سریع نوشته تا سراغ سوژۀ بعدی برود. و به خاطر همین سرعت، خبری از پرداخت خوب و سر صبر همین سوژه نیست. خانواده ویروسی داخل بدن یک فرد هستند، پس باید قاعدتاً چیزی را ببینند و بشنوند و حس کنند که متفاوت از درک و دریافتهای آن آدم است. اما چنین اتفاقی نیفتاده. آنها اینترنت دارند و با ویچت و تلگرام و سایر پیام‌رسان‌های مربوط به آدمیزاد کار می‌کنند، تلویزیون ما را تماشا می‌کنند، برایشان سفر به شمال موضوعیت دارد، دربارۀ شخصیتهای سینمایی بشری نظر می‌دهند و... البته که اینها همه هیچ اشکالی ندارد، اگر تمهید لازم برای باورپذیر شدن آنها را در داستان فراهم کنیم. مثلاً آنجایی که ویروس‌ها از بدن معتاد خارج می‌شوند و سراغ جان یک خانم آلامد می‌روند، جای خوبی بود برای چنین تمهیداتی. یا اگر ویروس‌ها به چشمخانۀ فرد مهاجرت می‌کردند باز می‌شد کارهایی کرد. اما قاعدتاً ویروس کووید نوزده در ریه ساکن است و قاعدتاً آنجا فقط با بو و عطر و گرد و خاک و هرچه از طریق هوا جابجا کمی‌شود، سر و کار دارند. (در داستان بالا فقط یکجا به ریه اشاره شده و البته بعدش بازی خوبی که با «جشن دندانی» گرفتن برای خواهر ویروسه آمده، به سرعت رد شده است.) به علاوه که یک ویروس مسایل خاص خودش را هم دارد. به سرعت تکثیر می‌شود و می‌شود برایش خانوادۀ بسیار شلوغ و پرجمعیتی را تدارک دید. یا از نحوۀ مقابله بدن فرد و نیز داروها با آن ویروس حرف زد و قصه ساخت... می‌خواهم بگویم که همان خلاقیتی که در پیدا کردن سوژه اولیه داستان به ذهنتان رسید را باید در جزئیات داستان هم به کار ببرید. این، کاری است که تمام داستان‌نویس‌های بزرگ انجام می‌دهند. مثلاً اگر تالکین «ارباب حلقه‌ها» را می‌نویسد، برای سرزمین خیالی‌اش چنان ایده‌پردازی گسترده‌ای می‌کند که بعدها می‌تواند برایش «دایره‌المعارف سرزمین میانه» را در دوازده جلد بنویسد. یا خانم رولینگ در مجموعه هری پاتر، یک بازی خیالی به نام کوییدیچ خلق می‌کند که بعدها برایش یک کتاب قوانین و تاریخچه و نیز یک داستان مستقل در مورد برگزاری فینال جام جهانی کوییدیچ می‌نویسد. و تازه اینها جزئیاتی هستند که در پیشرفت خط اصلی داستان تاثیر مستقیم ندارند و فقط در باورپذیر شدن فضای کلی داستان اهمیت پیدا می‌کنند. اما در متن بالا ما هنوز به جزئیاتی نیاز داریم که همان خط اصلی را شکل بدهند. جزئیاتی که شخصیت اصلی داستان، یعنی ویروس را به تمامی و به درستی بازنمایی کند. اگر قرار بود اینجا صرفاً یک متن طنز یکبار مصرف بخوانیم، بله خب این‌همه تاکید بر جزئیات لازم نبود ولی در داستان به جزئیات خیلی خیلی نیاز داریم. چراکه داستان، چیزی نیست جز همین جزئیات.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۱
بنیامین ثابت » سه شنبه 21 تیر 1401
خیلی ممنون از نقد درست و دقیق جناب دکتر رضایی که می‌تونه الگویی برای بعضی منتقدین باشه که نقد همه آثار رو با بی حوصلگی به چند جمله تکراری و کلیشه ای محدود میکنند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت