شرط اول نوشتن پاکیزگی قلم است.




عنوان داستان : حرومی
نویسنده داستان : علی شادکام

همه جا را حرومی ها گرفتن، هر جا میری هستن، توی مغازه ها پشت دخل ها، تو اداره ها پشت میزها، تو چهار راه ها پشت چراغها با برگه های جریمه، تو پاسگاه پلیس راه، با یک عینک گنده فریم مگسی روی چشمهای هیزشون با ریش های پروفسوری که جاکشا میگذاشتن وقتی بچه بودیم،که حالا پایین لباشون میگذارن.
نُه سالم بود ،سوم دبستان بودم، پیاده میرفتم مدرسه صبحها، بعد از ظهر ها برمیگشتم، یک هفته درمیان هم بعد از ظهر میرفتم و دم غروب برمیگشتیم خونه، انقدر زیاد بودیم که همه مون صبحا تو مدرسه جا نمی شدیم ،یک روز بعد از ظهر که داشتم برمیگشتم خونه توی راه با یکی از بچه ها دعوام شد، تو خیابون داد زدم بهش گفتم جاکش، نمی دونستم معنی جاکش دقیقا چیه، میدونستم چون تهش کش داره میشه فحش کش دار و معنیش خیلی بده، انقدر که بتونه بدترین فحش باشه ،آخرین فحش که دیگه طرفت نتونه چیزی روش بگه، یا خفه شه بره و یا مشت بیاره بالا، ریزه بودم ،اما زور داشتم، کسی باهام درگیر نمیشد، اونایی که گنده تر بودن و ته کلاس مینشستن واسم شاخ و شونه میکشیدن اما هیچوقت درگیر نمیشدن باهام، سرم همیشه تراشیده بود، میترسیدن ازم، اما خودم به کسی کاری نداشتم، گندهه که بعد از کلاس تو خیابون فحشش دادم، سرخ شد و خفه شد ،مغازه دارها جلویم را گرفتن و دستم را کشیدن که بی تربیت این چیزها را از کجا یاد گرفتی، سر و صداها که خوابید دیدم رفته.
هفته بعدش تو خیابون کمین کرده بود برام، اول بی هوا زد، بعد زدم تو دهنش، لگد انداختم لای پاهاش وقتی سرش را آورده بود پایین، افتاد که زمین در رفتم و پشت شمشاد های پیاده رو قایم شدم که راهش را بگیره بره و راه من را یاد نگیره، صبر کردم ولی نیامد، جرات نکرده بود اینوری بیاد دوباره، دیگه نگاهمم نمی کرد سرکلاس، بقیه هم حساب کار دستشون اومده بود، کسی جرات نمیکرد روی من اسم بزاره.
کلاس ها کم بود و معلم های حرومی خسته، عمرمونو با مشق نوشتن از شر و ور های کتاب فارسی ها حروم میکردن، مثل زندگی کس و شر خودشون.
مثل زندگی خودم که نفهمیدم چطور شدم چهل ساله ،اما هنوز هفده سالمه، اینجا، این تو، انگار سال های بعد از هفده سالگیم را اصلا نفهمیدم چی شدن، انگار یک پسر بچه موندم این تو ،که خوابش برده و بلند که شده دیده چهل سالش شده، اما هیچی نفهمیده تو این سالها.
پلیس کنار جاده علامت میده که بزن کنار، دو تان، یکی تو ماشینه، یکی بیرون خدنگی وایساده که ماشین ها را نگه داره که جاکش تو صندلی شاگرد با دو تا ستاره اش، قبض بنویسه، که یه لقمه حروم ببره سر سفره نجسش.
ده پونزده متر جلوترشون وای می ایستم، توی چشمام توی آینه پشت آفتاب گیر نگاه میکنم ،برمیگردم به خود پشت رول ام، میخندم، میگذارم اونی که منتظره بیاد پشت دندونهام. لبخند میزنم ،که خود شیطون موهاش روی تنش راست وای می ایسته.
خدنگش میگه کارت و گواهینامه، میگم میخوای ببینی خودمم یا ماشینم دزدیه؟ میگه برای اینکه از استان خارج بشین باید مجوز داشته باشین، دارین؟ اگر نداشته باشین جریمه داره، چقدر؟ پانزده هزار تومن، میگم من تاکسی بین شهری ام، مجوز نمی خوام، نمیدونی جوجه؟ من جوجه نیستم آقا، تو کارتتون ننوشته بین شهری. تازه کمربند هم نبستید، این هم اضافه میشه بهش، خنده ام گرفته، این جوجه هم درسته که الان آشخوره، ولی از همین حالا داره نشون میده که بزرگ شه چه مادر بهخطایی بشه، صبر میکنم برات، میرم سمت افسره که تو سایه ماشین نشسته و داره تو کثافت زندگیش دنبال خاطره زناکاریهاش میگرده، آدامس میجوه، صورتش تیغ خورده است و سیبیل های کوتاهش مثل دم راسو میجنبه وقتی آدامسو تو دهنش اینور و اونور میکنه، مثل جنده های ته نواب، باد میندازه تو آدامسش و حبابشو میترکونه، به کمرش کلت بسته، افسر راهنمایی رانندگی چرا باید کلت ببنده؟ اصلا چرا باید داشته باشه؟ تا حالا ندیده بودم، نمی دونم، ولی چه بهتر، مسلح کردن کلت را توی سربازی یاد گرفتم.
گلنگدن عقب، رها، ضامن به سمت پایین، بند دوم انگشت سبابه روی ماشه. جناب سروان، من را بخاطر چی نگه داشتین، میگه : سرعت آقا سرعت.
فقط وایستادین که مردم رو تلکه کنین، فرقی نداره چه بهونه ای جور کنین، یکی میگه سرعت ، یکی کمربند، یکی مجوز، فقط پول رو میخواهین، سهم حرومیتونو میخواین ،
میگم من که سرعتی نرفتم جناب سروان؛ مگه اینجا چند باید رفت؟ میگم تهش چنده؟ میگه بیست تومن، چشمک میزنه، دستمو میکنم تو جیبم و بهش لبخند میزنم، میرم جلوتر، خم میشم جلوش، با خنده و چشمک که میرم جلو خیالش تخت شده که رامم کرده باشه، دستم رو درمیارم از جیب راستم و دست چپم رو میکنم تو شلوارم و دست راستم را میبرم توی جیبم که خودم را نزدیک کردم بهش و با دست راستم تخم های لای پاش رو میچسبم و با دست چپم کلت را میکشم بیرون، تا بیاد به خودش بجنبه آدامسش که قد تخم لای پاش بادش کرده میترکه و میچسبه به سبیل و سر و صورتش، گلنگدن عقب، رها، نوک کلت را میگذارم توی دهنش، هیس، صدات درنیاد مادر جنده ،بعد با دسته کلت میکوبم تو گیجگاهش، میوفته روی صندلی، صافش میکنم و خدنگشو صدا میکنم ،بیا پسر، بدو بدو.
چی شده، بدو جناب سروان حالش بد شده، میدوه و میاد از کنارم رد میشه و چشمش میوفته به جناب سروانش، سرش را میکوبم توی شیار در، پیشونیش را میکوبم توی آهن داغ از آفتابش ، مشتم را میارم بالا، میارم زیر گیجگاهش، دستاش دارن بال بال میزنن، سگ جونه، اما گیر افتاده، یقه شو از پشت میگیرم و میندازم زمین، باهاش میوفتم تو خاک و خل شونه جاده، تشنه ام، آب میخوام، دارهدست و پا میزنه، با دستام این یقه لعنتیشو میگیرم و میکشم عقب، خرُ خرُ میکنه و میخواهد به زور خودشو بکشه بیرون، خاک بلند کرده با ورجه پاهاش، که رفته تو گلوم، سرفه ام میگیره، کلت افتاده پایین پاهام، تشنه امه، خسته شدم، سگ جونه و دیگه داره خودشو خلاص میکنه که از دستام دربیاد ،نمیتونم برسم به کلت، نمیتونم تو دستام نگهش دارم، دیگه دارم ولش میکنم، که گوشش رو میبینم ،دندونام را قفل میکنم رو گوشش، دادش درمیاد، فریاد میکنه، مثل شیپور اصرافیل صداش کَرَم میکنه ،گوشام دارن سوت میکشن، گوشش تو دهنمه، خونش مزه ی آهن زنگ زده میده، تف میکنم تو زمین گوششو، جیغ میکشه و از حال میره، هیچ ماشینی رد نمیشه ،
خدنگشو میزارم جای راننده، جفتشونو راست و ریس میکنم که صدای بیسیم اش میاد ،صَفری ،صَفری، صِفر دو. صَفری صَفری صِفر دو.
چه فرقی دارد برای شما دوتا، بیست سال دیگه یا اصلا چهل سال دیگه، اگر هنوز زمین مونده باشه و همه از بی آبی نمرده باشیم، از تشنگی، شما دوتا الدنگ فقط میشین روزی دوتا لیوان بیشتر آب برای دوتا بچه ای که میتونن آدم باشن، نه مثل شما دوتا جاکش.
میزنم تو گوش سروان، بلند شو جاکش، بلند شو وقت ندارم، چشماشو باز میکنه، دستشو ناخودآگاه میبره سمت کلتش، تو حروم زاده واسه چی کلت میبندی پدر سگ؟
میگه چیکار میکنی احمق، سر لوله کلت را میگذارم رو پیشونیش، چاره ای نمونده، سربازه مرده، یا میمیره، اگر این بمونه میاد دنبالم.
ماشه رو میچکونم، تیراندازی با کلت رو تو سربازی یاد گرفتم، تشنه امه، یه آب معدنی تو کنسول وسط بنزشون گذاشتن، یک تیکه یخ توش معلقه، مغزش پاشیده رو صندلیها و ترمز دستی و سر بطری، حالمو بهم میزنه، هیچ کس تو جاده نیست، اگر بود، شاید زنده می موندین، شاید شیتیلتو میدادم و میرفتم، ولی حرومی ها رو نباید گذاشت زنده بمونن. فقط مونده دفترچه جریمه ها، که پلاکمو ننوشته باشه توش، آخرین برگش رو نگاه میکنم، حرومی، تا جا دیده تیک زده برام، دفترچه رو از جیب شلوار میکشم بیرون و گلوله دوم رو تو قلبش میزنم، لازم نبود، مرده، تکون بیشتری نمیخوره ،ده پونزده متر جلوتر وایسوندم ماشینو، تشنمه.
توی آیینه پشت آفتاب گیر نگاه میکنم ببینم چه خبره، باید گاز بدم و برم، باید فرار کنم، تا گندش دست و پام نگرفته، اما اینجا وایسادم، وایسادم به نگاه کردن، توی آینه وسط خودم رو نگاه میکنم ،توی آینه پشت آفتاب گیر ماشین حرومی هارو.
یه چایی میریزم و یه مشت قند توش هم میزنم و نگاه میکنم، گرگ و میشه، نیم ساعته که وایسادم ،هیچ خبری نیست، منتظرم که یه پلیسی چیزی بیاد و بگیردم، اصلا انگار دلم میخواد بگیرنم تا تموم شه این جاده لعنتی، چایی رو که میخورم، میفهمم چه غلطی دارم میکنم، مغزم کشیده پایین و ترس جون بالاخره نفس میکشه از زیر پوست کرگدنی که رو خرخره ام افتاده، کلت سروان صفری رو صندلی شاگرده، معلوم نیست حروم زاده افسر راهنمایی بوده یا آگاهی که کلت برتا داره، کلت ها رو توی سربازی شناختم، توی دوره بعد آموزشی که سرباز نیروی انتظامی بودم، که تو کلانتری شاهپور بودم، که بدترین خلاف کار ها رو دستبند میکردن بهم، افسر آموزشی تو چشمام دیده بود، که باید بفرستتم اینجا، تو کلانتری شاهپور، تو آگاهی، تو جاده سمنان، تو این پانزده متری بعد از ماشین پلیسی که توش دوتا جسد انداخته ام، حالا اینجا نشسته ام و دارم پایپم رو تمیز میکنم، آتیش میدهم به لکه های قرمز که روی تن حقه مونده که دود شه و فوتش میکنم بیرون، قرمزیش از گوگردیه که توشه، قرمزی خون اما از آهنه، قرمزی که مونده روی در شاگرد، مثل پنجه دست، مثل پنجه دست عاشورا . خنده ام میگیره ،کسی پیداش نمیشه، سرم آروم شده، اگر نمی آیید خب باشه، میرم ،گاز میدم و دور میشم، هنوز باید تو این جاده برم. جا کشا، من هنوز زنده ام.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای شادکام گرامی سلام
در همین ابتدا باید بگویم داستان نوشتن، بینهایت وابسته به رعایت ادب قلم است. قطعا هر نویسنده‌ای می‌تواند در اثرش شخصیتی داشته باشد که مثلا بددهن است ولی هتک حرمت افراد و شخصیت‌ها به واسطه‌ی داستان آن هم از دهان راوی، حتی اگر راوی اول شخص باشد، اشتباهی نابخشودنی است و شما باید در اولین فرصت این مورد را اصلاح کنید. البته من هم به صداقت کلمه و عریان بودن آن واقف و بلکه پایبندم. ولی قرار نیست جایگاه کلمه لگدمال کردن ادب و شخصیت‌ها باشد.
و اما در مواجه با اثر، ما با تک موقعیتی مواجهیم که خیلی بسط و گسترش پیدا نکرده است. ماجرای مردی که ما نمی‌دانیم چرا به زمین و زمان فحش می‌دهد، وقتی به پلیس راه می‌رسد او را می‌کشد و منتظر است دستگیر شود و چون کسی نمی‌‌آید، راهش را می‌کشد و می‌رود. هرچند شما بسیار خوب و جذاب بخش جنایت را گزارش کرده‌اید اما به واقع باقی اثر در محتوا و ساختار دچار نقص است که در ادامه به آن خواهم پرداخت.
ابتدا راجع به محتوا باید بگویم ایراد باورپذیری به اثر کاملا وارد است. من از شما می‌پرسم در جاده‌ای به این خلوتی که در فرصت کشتن دو پلیس و حتی بعد از آن، هیچ ماشین و حتی فردی عبور نمی‌کند حضور گشت ثابت پلیس چه توجیهی دارد؟. معمولا پلیس‌ها ایستگاه‌های پایش خود را در جاهای نه خیلی شلوغ ولی پر تردد برپا می‌کنند وگرنه در جاده‌ای که ساعتی یک ماشین از آن عبور می‌کند چرا باید حضور داشت؟ اگر هم دلیلی خاص برای این حضور در نظر دارید باید آن را در متن بگنجانید.
و اما راجع به نقد ساختاری، همانطور که در ابتدا گفتم زبان و لحن بسیار زننده و نزدیک به هجو است. راوی داستان، وظیفه‌اش تسهیل در فهم داستان در صورت ضرورت است. یعنی اگر داستانی با دیالوگ و توصیف پیش می‌رود اصلا نیازی به راوی ندارد. حال شما این نقش را به فردی داده‌اید که بینهایت بی‌ادب است و مخاطب را پس می‌زند. درضمن اشتباهات فراوان او در روایت اثر مانند جابجایی فعل و فاعل، نه‌تنها هیچ سهولتی در درک اثر ایجاد نمی‌کند بلکه کار را بدخوان هم کرده است. گذشته از این، متن اصلی به زبان محاوره نگارش شده که ایراد بزرگی است. به نظر می‌رسد شما به عنوان نویسنده آن‌چنان شیفته‌ی زبان راوی شده‌اید که داستان و ماجرا را رها کرده‌اید و به او فرصت داده‌اید تا در اثر بتازد.
همچنین شروع داستان خوب نیست و با یک بیانیه‌ی توهین آمیز نسبت به پلیس‌های راهنمایی و رانندگی تقریبا مخاطب را کاملا از ادامه اثر پشیمان می‌کند. چه عجله‌ای برای این همه نفرت‌پراکنی وجود داشت؟ از لحاظ منطق هم نیازی نبود شما همان خط اول به نشان دادن عمق سیاهی شخصیت بپردازید. این آدم باید آهسته و قطره‌چکانی به مخاطب معرفی شود. باید به‌گونه‌ای فضا و شخصیت را در اثر تثبیت کنید. شروع طوفانی به معنی بیانه‌نویسی مستقیم راوی نیست. بلکه شروعی طوفانی است که مخاطب را با اولین جمله به داخل اثر بکشد و نگذارد تا پایان از جهان داستان بیرون برود. در ادامه هم برخورد اوبا سرباز و پلیس درجه‌دار به هیچ‌وجه منطقی نیست و درواقع نتوانسته‌اید روابط علت و معلولی را در جهان اثر شکل بدهید. هرچند شخصیت‌ها به صورت مجزا خوش ساخت هستند ولی باید منطقی بین جنس روابط آن‌ها وجود داشته باشد که جایش در اثر شما خالی است. درواقع به دلیل همین فقدان به نظر من این اثر هنوز یک موقعیت به شدت جذاب داستانی است و موفق نشده تبدیل به داستان شود.
به شما پیشنهاد می کنم در بازنویسی حتما راوی را اصلاح کنید. شاید حتی نیاز باشد زاویه دید را تغییر دهید. همینطور سعی کنید به‌ جای نمایش سینمایی و اکت هیجانی شخصیت‌ها، آن‌ها را در مواجهه با جهانی متفاوت و گفتمانی ناهمگون قرار دهید تا حتی اگر این ناهمگونی باعث جنگ شد، مخاطب آن را باور کند.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت