به زبان خودتان بنویسید




عنوان داستان : دیو امتحان
نویسنده داستان : محمدجواد شعبانی

همه می‌گویند روز جمعه و استراحتش اما برای ما روزی است بس دشوار توامان با استرس، غرولند و کوششی بی ثمر و غروبی به تنگی یک قفس...
وای امتحان اقتصاد همان مرحله آخر
همان که از ابتدای امتحانات به شوق مبارزه با آن به میدان امتحانات پای نهاده بودم‌
اما که چه؟
یک امتحان را آنقدر باد کردم که ترکید.
وقتی ترکید از صدای آن سرم چونان درد گرفت که سعی کردم خودم را به خواب بزنم....
از خواب که بیدار شدم بوی کباب مشامم را قلقلکی داد تا از رخت خواب بیدار شوم
سفره پهن بود و پدرم در حال نصیحت کردن من که چرا به سالن و جلسه میروم اما در فرایند کباب پختن شرکت نمی‌کنم....
اما به قول بلاگرهای غذا در اینستاگرام: کباب بسیار عالی و مخصوص. جای همه خالی....
کوفتشان شود.
کباب را خوردم سپس نماز مغرب و عشا را خواندم.
وای دوباره این سردرد آشنا و همیشگی.
باز هم فشارم پایین است
می‌گویند بخاطر غلظت خون بالاست
مادرم ویزیتم کرد:
یک عدد استامینوفن
یک عدد آسپرین
مقداری نمک
پرتقال و لیمو شیرین
استراحت
و چایی نبات و عرق نعنا

سردردم بهتر شده بود اما شب امتحان است با تار و پودی از جنس استرس.

به اتاق رفتم
درس هایی را که برنامه ریزی کرده بودم تا در ۲ روز بخوانم مانده بود برای یک نیمه شب
از ساعت ۲۱:۳۰ الی ۱:۱۵ خواندم و جمعش کردم
صبح بیدار شدم و امتحان را دادم.

ان شاءالله قبول اولدوم دااا
نقد این داستان از : احسان رضایی
خیلی خوشحالم که متنی از یک دوست بسیار جوان را می‌خوانم. آقای محمدجواد شعبانی دانش‌آموز دبیرستان است و در این متن هم حال و هوای یک شب امتحان را برای ما روایت کرده است. خود این کار، خود این نوشتن، بسیار بسیار ارزشمند است و باید به این دوست عزیز دست مرزیزاد گفت. امیدوارم ایشان در کنار درس‌ها به نوشتن هم ادامه دهد و آن مقداری که فرصت می‌کند، از داستان‌های خوب هم بخواند تا پایۀ نوشتن در ایشان تقویت شود.
در مورد متن بالا، مهمترین نکته‌ای که می‌توانم به نویسندۀ جوان و عزیزمان بگویم این است که یک متن خوب، متنی نیست که پر از آرایه‌های ادبی باشد. بهتر است متن را ساده ولی درست بنویسیم. منظور از درست این است که محاوره‌ای و شکسته نباشد، اما همان را ساده بنویسیم. بیایید از متن خودتان بخوانیم. شروع متن اینطوری است: «همه می‌گویند روز جمعه و استراحتش اما برای ما روزی است بس دشوار توامان با استرس، غرولند و کوششی بی ثمر و غروبی به تنگی یک قفس...» در اینجا از قسمت «برای ما» به بعد، باید ساده بشود. شما برای مخاطبان امروزی می‌نویسید و در زبان معمول امروزی، «بس» نمی‌گوییم و «بسیار» می‌گوییم، معمولا از «سخت» به جای دشوار استفاده می‌کنیم، به جای «توأمان» می‌گوییم همراه، ... همان‌طور که از لغت امروزی استرس در متن استفاده کردید، بقیه متن را هم به زبان خودتان بنویسید. مثلاً چنین چیزی: «همه می‌گویند روز جمعه و استراحتش اما برای ما روز بسیار سختی است که با استرس، غرولند و تلاش بی‌نتیجه همراه است و غروبش هم واقعاً دلگیر است.» اگر خودتان را درگیر بازی‌های زبانی کنید، از حرف زدن معمولی خودتان دور می‌شوید و به جای توجه به جزئیاتی که یک متن را شیرین و باورپذیر می‌کنند، درگیر تقلید نثر دیگران خواهید ماند. به جای این کار، ساده بنویسید و ببینید چه چیزهایی را تعریف کردید و چه چیزهایی را باید اضافه کنید. این کاری است که داستان‌نویس‌های حرفه‌ای می‌کنند. برای نمونه بیایید بخشی از یک داستان را با هم بخوانیم.
این بخشی که برایتان انتخاب کردم، بخشی از داستان «تسبیح» از کتاب «قصه‌های مجید» آقای هوشنگ مرادی کرمانی عزیز است که در آنجا هم شخصیت اصلی قصه، مثل متن شما، شبی را به درس و مشق گذرانده. ببینید که متن چقدر ساده و روان و در نتیجه صمیمی نوشته شده است:

"ماجرا از این قرار بود که یک روزی پای تخته تو جدول ضرب ماندم. آن هم کی...؟ سال اول دبیرستان! معلم گفت: «مجید، تا فردا بهت وقت میدم. فردا باید جدول ضرب رو فوت آب باشی. واقعاً خجالت داره. تو شاگرد دبیرستانی و هنوز جدول ضرب رو بلد نیستی؟!»
گفتم: «چشم آقا، تا فردا مهلت بدین. قول میدم یاد بگیرم. حالا بشینم... آقا؟»
گفت: «بشین.»
رفتم و نشستم. عصر رفتم دفترچه‌ای خریدم که پشت جلدش جدول ضرب بود، آمدم خانه. به بی‌بی‌ام گفتم:
- بی‌بی، امشب با من اصلاً كار نداشته باش، من درس دارم.
گفت: «باشه، فقط برو نون و تنباکو برای من بخر، بیا بشین سر درس و مشقت.»
تر و چسب، پریدم و نان و تنباکو خریدم و آوردم. جدول را به دست گرفتم و می خواندم و می خواندم، آن هم با صدای بلند: پنج شش‌تا سی‌تا. پنج هفت‌تا، سی و پنج‌تا، پنج هشت‌تا چهل‌تا، و...
لبها و زبانم می‌گفت، چشمهام عددها را می‌دید، اما تو كله‌ام هیچ چیز نمی‌رفت و نمی‌ماند. خدا می‌داند تا آخر شب، چند دور جدول ضرب را از اول تا آخرش خواندم و چیزی دستگیرم نشد. به شام هم لب نزدم. بالاخره، نزدیک‌های نیمه‌شب، از حس وحال افتادم. کله‌ام سوت کشید و منگ شدم. گرفتم خوابیدم.
اذان صبح، بی‌بی بیدارم کرد. پا شدم و باز افتادم به خواندن و از بر کردن جدول ضرب. تا دم آفتاب خواندم: هشت سه‌تا، بیست و چهارتا، هشت چهارتا سی و دوتا، هشت پنج‌تا چهل‌تا، و... به قدرتی خدا، یک ذره رقم تو كله‌ام نرفت!"

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۱
محمدجواد شعبانی » پنجشنبه 15 اردیبهشت 1401
ممنون مفید بود واقعا

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت