روایت اول شخص نباید شبیه نقالی شود.




عنوان داستان : آلاسکا برای پرویز
نویسنده داستان : علی شادکام

نام من پرویز است، و اینجا، اتاق کوچکی بر خیابان در طبقه اول،بالای سر یک غذافروشی که نامش فلافل پرویز است، اما من نیستم.
اتاق من پنجره ای به خیابان دارد،از پنجره نگاه ميكنم و خودرو حمل پول بانك ص.، که امروز با نيم ساعت تاخير نسبت به هفته پيش سر ميرسد را ورانداز میکنم.چهار نفر با روپوش ها ،‌كلاه ها و تفنگ و دفتر دستكشان از آن پياده ميشوند و دوتا معمولي ها ميروند توي بانك و چاقه و گندهه كنار در عقب مي ايستند رو به فلافلي زير خانه.
ساعت دوازده و نيم است. چاقه گشنه است، فلافلي بوي زيادي در خيابان راه انداخته و گندهه که ممكن است از چاقه بيشتر گرسنه اش باشد، اما خوب بلد است كه احساساتش را بروز ندهد، زل زده به ساندويج هاي دونانه دست مردم. بانك در اين ساعت از روزهاي شنبه، سه تا از پنج باجه ي صندوق را از دور خارج ميكند و تا يك ساعت سه نفر از مسئولان آن باجه ها و معاون بانك پول خزانه را با مامورين خودرو حمل پول تحويل ميگيرند. براي فهميدن اين برنامه روتين، سه هفته وقت لازم است.
بانك هشت كارمند دارد كه با رييس ميشوند نه نفر، مسولان باجه دو آقا و سه خانم هستند به همراه دو كارمند خانم ديگر و معاون آقاي فرزاد ايزدي و رييس بانك آقاي حسن خوبرو،كه همگي از كارمندان باسابقه ي بانك هستند و چندين بار شعبه نمونه در خدمات به ارباب رجوع شناخته شده اند. از نه نفر،‌هفت نفرشان در حداقل يكي از شبكه هاي اجتماعي فعالند و هر نُه نفر گوشي هاي هوشمند دارند كه به طور ميانگين يك سوم وقت كاري روزانه شان را به كلنجاررفتن با گوشي هايشان مي گذرانند. ‌براي اطلاع از اين وقت گذراني ها كافيست سه ماه قبل با يكي از كارمندها آشنا بشوم و مثلا يك حساب جاري در بانك بازكرده باشم كه رفت و آمدم را توجيه كند و اطلاعات مربوط به بورس و فرابورس را در اختيارش بگزارم تا او مشتاق بشود وقتش را بيشتر با من بگذراند و يك روز كه درچاي خانه سر خيابان قليان با طعم دوسيب نعناع ميكشيم و او سري به دستشويي ميزند، مخاطب هاي گوشيش را روي يك كارت حافظه كپي كنم و سر فرصت در همه اپليكيشن ها بگردم و شماره هاي همكاران و عكس ها و اطلاعاتشان را بدست بياورم.
نان هاي فلافلي پرویز هر روز ساعت هشت صبح ميرسند و حداقل نيم ساعت جلوي مغازه مي مانند تا شاگردانش برسند و نان ها را به داخل ببرند. اما از سه هفته پيش كه از نانها دزديده ميشد،‌ پرویز صاحب مغازه از من خواسته كه صبح نان ها را بياورند در راه پله خانه ما بگذارند و من چون صبحها بيدارم و مشتري و همسايه اش هستم زحمت اين بخش از نقشه را با دزديدن نانها به گردن گرفته ام. از كارمندهاي بانك سه تايشان به دعوت و سفارش من كه"كار فلافلي روبروييتان چقدر درست است، ‌من هر وقت اين طرف ها باشم فالافل پرویز را ميخورم"،‌مشتري هاي دائمي اش هستند و بقيه هم به واسطه آنها اكثر مواقع.
مسموميت با شربت دكسترومتورفان در صورتي كه به اندازه كافي به دستگاه گوارش وارد بشود ميتواند در عرض ده دقيقه گوارش را به حالت تشنج و استفراغ و بعد،‌ هوشياري را تا دو يا سه ساعت به حد منگي برساند. اما اگر گرما ببيند و پودر بشود و مواد اضافي اش جدا بشوند و بعد با كتامين يا دي ام تي مخلوط بشود،‌ از ابتدا شما را منگ ميكند و نه تنها تاثيرش طولاني تر ميشود بلكه هيچ اثر جانبي ديگر هم بر گوارش نخواهد داشت.
شربت دكسترومتورفان را بدون نسخه پزشك از هر داروخانه اي ميشود خريد.‌ ولي براي خريدن كتامين يا داروي بيهوشي گاو و اسب، ‌بايد جراح دامپزشك باشي. اما دي ام تي،‌ در دانه گلهاي نيلوفر آبي به وفور پيدا ميشود، كه آن هم در گياه فروشي ها به قيمت ناچيز در دسترس همه است. بدست آوردن اين اطلاعات حتي نيم ساعت هم وقت نميگيرد و هيچ لزومي هم ندارد كه شيمي بلد باشي.گوگل مجاني در اختيار ميگذارد.
نام من پرویز است، من در طول شبانه روز، عمدتا خواب هستم. در خواب،‌ معمولا چيزهايي را ميبينم كه دوست دارم در بيداري برايم اتفاق بي افتند و اسمشان را ميگذارم رويا، يا چيزهايي را ميبينم كه دوست ندارم هرگز برايم واقعا اتفاق بيافتند،كه اسمشان را ميگذارم كابوس. اما بعضي وقت ها خواب، تكرار بدترين لحظات زندگي ام مي شود، خاطرات بدي كه در بيداري فراموششان كرده ام اما در خواب به زور به ذهنم بازمي گردند و خودشان را،‌ تكرار ميكنند.
تجربه وضعيت هاي سختي كه داشته ام و دوباره به آنها دچار مي شوم، تجربه لحظه هاي حساسي كه گند زده ام و در خواب دوباره مجبور به گند زدنشان مي شوم. تجربه ي آدمهايي كه از دست داده ام و در خواب، ‌دوباره آنها را از دست مي دهم. آدمهايي كه مجبور شدم قيدشان را بزنم و باز هم بايد، ‌قيدشان را بزنم.
دوست دارم خواب ببينم كه همه اتفاقات اين چند ساله، ‌مثل يك كابوس طولاني تمام ميشود و من بيدار مي شوم، ‌به مادرم نگاه ميكنم كه صبحانه درست كرده و من آخرين نفر از جمع خونواده ام كه سر ميز صبحانه مي نشيند، ‌سرشير و نان تازه و‌چاي خوشرنگ مي خورم و روپوش مدرسه و كيف كوله پشتي را برميدارم و سرسري تن مي كنم و با موهاي به زور شانه شده پياده راه مي افتم كه بروم به دبستان شهيد منتظري.
در راه برگشت از مدرسه با نيمي از بچه ها دعوا مي كنم و بعد از ظهر در كوچه سر فوتبال ،آشتي و اين بشود يك روياي كوچك بي هزينه.
اما، چشمهايم را باز ميكنم و مي بينم بين رخت خواب چرك و انبوه آدم هاي غريبه اي كه كنارم خوابيده اند و انگار هيچكدامشان را نميشناسم گير افتاده ام و ساعت نه وقت صبحانه را نشان ميدهد و نه مدرسه.
وقتي در خواب، يك صحنه از گذشته را مي بينی، ذهنت انقدر هوشيار نیست كه بتواند تشخيص بدهد داري خواب مي بيني. همه چيز واقعا برایت تكرار مي شود و كاملا زنده، ‌دوباره در دردسر ميافتی.
نام من پرویز است، نامم را پدرم انتخاب کرد، میگویند نام هر کسی میشود سرنوشتش، کسی که بتواند نامش را عوض کند، سرنوشتش را جابجا میکند، اما چه کسی از سرنوشت خبر دارد، از چیزی که نمی دانم نمی ترسم، به جنگش می روم، با نام خودم.
جمعه ساعت دوازده شب سي و يكم مرداد،ارسال يك ايميل با موضوع اختلاص بزرگ در بانك ص. حقايقي تازه از منبعي كه دوست ندارد فعلا نامش فاش شود براي همه خبرگزاري ها. شنبه ساعت هشت صبح، پودر شربت دكسترومتورفان را به نان هايي كه در راهرو گذاشته اند ميمالم. ممكن است سر و ته نانها كنده بشوند. ممكن است خمير لاي نان ها كنده بشوند، اما ممكن نيست كسي ده سانتي متر اول يا آخر نان هاي باگت را نخورد، حتي اگر فقط يك گاز به ساندويجش بزند و سير شود. براي مردم عادي كه امروز فلافل ميخورند، بايد دعا كرد كه كسي از آنها به دي ام تي اعتياد نداشته باشد. اگر داشته باشند، تقصيرش به گردن خودشان خواهد بود.
ساعت هشت و سي دقيقه، نان ها آماده هستند.آقاي خوبرو، امروز به صورت خيلي اتفاقي به همراه آقازاده به بانك آمده اند. البته حدس زدن درباره چرايي اين اتفاق چندان نيازمند هوش سرشاري نيست، شغل مناسب يا وام معادل.
ساعت ده و نيم صبح يك بسته خرما، با مغر گردو و دانه هاي آسياب شده ي تخم گل نيلوفر آبي، پودر نارگيل، به مناسبت سالگرد مادر، براي آقايان خوبرو پدر و پسر، ايزدي و همكاران آقا و خانم عزيز بانك ص. شعبه روبروي فلافلي، تا ظهر فرصت كافي براي صلوات و فاتحه به همراه چاي هست.
ساعت يازده و سي و پنج دقيقه، شنبه اول شهريور، پنل اس ام اس، پيام كوتاه يكساني براي نُه كارمند شعبه نمونه مي فرستد: حقايق تازه اي از اختلاص بزرگ در بانك ص.، نامهاي ف.ا و ح.خ به اختصار در متن خبرگزاريها، كه با تلفن هوشمند همكاران بانك قابل دسترسي است.
ساعت دوازده وده دقيقه،‌ رسيدن خودرو حمل پول به يك چهارراه پايينتر،كه پانزده سال پيش بخاطر مراسم تشييع پيكر شهيد منتظري در همين روز بسته شده بود ميرسد. ده دقيقه تاخير كه به نظر چندان عجيب نيست.
ساعت دوازده و سي دقيقه، ‌تجمع عجيب مردم روبروي بانك ص.شعبه ي نمونه، سر رسيدن خودرو حمل پول در ميان شلوغي و ازدحام مردم، براي گرفتن حقوق و برخي هم با سكوتي عجيب در خيابان.
ساعت دوازده و چهل دقيقه شاگرد فلافلي طبق عادت روزانه هفت فلافل پرویز و دو ساندويج وي‍ژه پرویز براي همكاران عزيز بانك شعبه مقابل ميبرد.
ده دقيقه ي بعد چهارفلافل پرویز و يك ساندويج ويژه ی پرویز ديگر براي بانك،خوبروي كوچك و ماموران حمل پول.
به شاخص بورس نگاه ميكنم و به افت يازده درصدي سهام بانك ص.، پنل خريد و فروش و سه هزار سهم آزاد براي فروش، ساعت يك بعد از ظهر.
ساعت سه بعد از ظهر. سهام بانك ص. به نصف قيمت ارايه شده،كارمندان بانك، رييس و معاون و ماموران خودروي حمل پول، معاون و رييس هاي شعبات ديگر،‌ هر كس كه احساس خطر كرده است، هر كس كه از پايين آمدن ارزش سهامش ترسيده و به خيال خود از شر سهامي كه بلاي جانش خواهد شد خلاص شده، حتي آقازاده ي به ظاهر برنده،‌ همه چيز باعث مي شود كه من يك خريد بزرگ انجام بدهم، با قيمت مُفت.
تا ساعت سه و چهل دقيقه،‌ خبرها در همه فضاهاي مجازي پخش شده است و كاملا به گوش همه رسيده، اما با پيگيري از مراجع مربوط كم كم از تيتر خبرگزاريها پايين ميايد. براي بازار بورس، يك هفته طول ميكشد تا ارزش سهام به وضعيت قبليش برگردد، يعني تقريبا دوبرابر.
هيچ خبري از سرقت خودرو حمل پول در هيچ خبرگزاري اي نخواهد بود، بانك حاضر نيست يك تنش جديد را در نرخ ارزش سهامش تحمل كند، آن هم فقط بخاطر گم شدن نود ميليون تومان اسكناس كهنه،‌كه به راحتي به جمع نقدينه هاي سرگردان خواهد پيوست.
چند ساعت پیش روبروی فلافل پرویز، گندهه با ‍ژست قهرماني و چاقه خيلي عصبي در حال هشدار دادن به مردم بوده اند، معاون و رييس گريه ميكرده اند و به مردم توضيح ميداده اند كه خبرها ربطي به آنها ندارد و فقط تشابه اسمي است، مردمي كه براي گرفتن حقوق اول ماهشان آمده بوده اند با باجه دارهاي گيج و منگ دعوا ميكرده اند و مردمي هم كه سكوت عجيبي در خيابان داشتند گندهه را كه مثل قهرماناي شكسته خورده بوده و چاقه كه گريه ميكرده را كتك ميزده اند و كيسه هاي پول را به چنگ و دندان مي برده اند. چند نفر هم لابد جلوي فلافلي افتاده بوده اند و استفراغ ميكرده اند. قيافه ي آقازاده آقاي ح.خ ‌ حتما ديدني بوده است. اما من خواب بوده ام و هیچ کدام از این ها را ندیده ام.
صبح يكشنبه دوم شهريور، هيچ تفاوتي با ديروزش ندارد، هنوز تنهايي و رخت خواب چرك، ‌برنامه روتين بانك وبرنامه روتين زندگي ادامه دارد. هيچ تفاوتي،‌ بغير از داشتن سه هزار سهام بانك ص و يك يخچال پر از آلاسكا، برای پرویز.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای شادکام گرامی سلام
یکی از معضلات ادبیات داستانی ما کم توجهی نویسندگان به داستان ژانر می‌باشد. درواقع داستان‌های خوب عامه پسند بااینکه مورد اقبال عمومی بوده‌اند ولی به دلیل وجود آثار زرد فراوان در دنیای نشر یا کمتر دیده‌ شده‌اند و یا به پای داستان‌های زرد سوخته‌اند. داستان‌ ژانری که شما نوشته‌اید از محبوب‌ترین‌هاست و شما با انتخاب زاویه دید اول شخص و امکان نزدیکی مخاطب به قهرمان اثر به جذاب شدن آن کمک بزرگی کرده‌اید. اما کماکان اثر ایراداتی دارد که در ذیل این نقد به آن‌ها خواهم پرداخت.
ما هرگز داستانی نداریم که یک نفر سرتاسر آن را تعریف کند. درواقع داستانی که شما نوشته‌اید بیش از آن‌که داستان کوتاه باشد خلاصه‌ای از یک فیلم سینمایی است. انگار کسی فیلمی را دیده باشد و بخواهد برای دیگران تعریف کند و این ایراد برای داستان بسیار بزرگ است. انتخاب زاویه دید اول شخص به این معنی نیست که او باید یک‌جا بخوابد و داستان را تعریف می‌کند. از توصیف فضا و استفاده از سایر آرایه های ادبی که بگذریم، داستان نیازمند اکت و حرکت است وگرنه اینکه همه‌چیز مانند یک خواب در ذهن شخصیت‌های اثر بگذرد اصلا داستان‌ساز نیست. لحن و زبان روایت هم به تبع نقالی راوی، دقیقا شبیه حکایت شده است و اثر را از فرم دور کرده است.
در پرداخت یا معرفی شخصیت‌ها خلاقیت شما بسیار کم است. درواقع تنها دو شخصیت فرعی چاقه و گنده‌هه در ذهن مخاطب می‌مانند و مابقی که با اسم و فامیل معرفیشان می‌کنید هیچ ردی حتی کم‌رنگ، در ذهن مخاطب باقی نمی‌گذراند. درواقع ذهن مخاطب اصلا گنجایش یادگیری چندین اسم پشت سر هم، آن هم بدون هیچ نشانه‌ای در یک داستان خیلی کوتاه را ندارد. شخصیت‌ها باید دارای نشانه‌ای مشخص باشند. می‌توانید از مشخصات ظاهری مثل تیک صورت، لنگ زدن یا تکیه کلام استفاده کنید. استفاده از نشانه و یک مشخصه خیلی ساده مثل رنگ مو یا حتی حالت مو یا لباسی که معمولا به تن دارند برای تصور سازی از شخصیت برای مخاطب کافی است و دیگر حتی نیاز به نام بردن از او نیست و مخصوصا در دیالوگ نویسی با تکرار تکیه کلام، مخاطب متوجه می‌شود چه کسی دارد صحبت می‌کند.
و اما راجع به منطق کلی داستان باید بگویم کمی ساده‌انگاری سینمایی پشت منطق اثر وجود دارد. البته قطعا چاشنی شانس و البته گذر از واقعیات برای داستان‌های پلیسی یک الزام است اما شاید محدودیت‌های گول زدن ذهن مخاطب در داستان به نسبت سینما کمتر باشد. مثلا من به عنوان مخاطب از شما می‌پرسم چقدر منطقی است که تمام نان‌های یک سلاندویچی به سم آغشته شود فقط برای این‌که هفت الی هشت ساندویچ به کارمندان بانک برسد؟ آن‌هم برای دلیلی که من خیلی هم الزام آن را درک نکردم؟ سایر مشتریان ساندویچی چه بلایی سرشان می‌آید؟ چرا کارمندان یک بانک باید هرروز ساندویچ فلافل بخورند حتی اگر خیلی خوش‌مزه باشند؟ پیامک ارسالی از هر پلتفرمی به راحتی از جانب پلیس قابل پیگیری است و قاعدتا می‌شد این آقای پرویز باهوش را گیر بیاندازند و بسیاری خلاهای منطقی دیگر که البته برای لذت بردن از داستان باید چشم بر روی بعضی از آن‌ها بست ولی در نهایت شما به عنوان نویسنده هم باید بیشتر در این مواقع به جزییات بپردازید به جای کلی گویی و گذر از منطق.
در نهایت به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی یا زاویه دید را تغییر دهید یا سعی کنید به نقطه‌ای متعادل در روایت اثر و تعریف کردن داستان برسید. راوی باید وارد جهان اثر شود و شروع کند با دیگر شخصیت‌ها ارتباط برقرار کند نه ‌اینکه توی تختش بخوابد و داستان را تعریف کند. همچنین منطق روایی اثر را بازخوانی کنید و سعی کنید کمی از خلاهای آن را با موضوعات منطقی پر کنید. حتی اگر قرار است شانس را چاشنی کار کنید راجع به این شانس آوردن در اثر توضیح دهید.

اردتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت