واگویه‌هایی که می‌توانند به داستان تبدیل شوند و نمی‌شوند!




عنوان داستان : رد پای ابری
نویسنده داستان : پگاه فتحی

ماشین راه افتاد. سرم را به شیشه تکیه دادم. شیشه هنوز سرمای صبح را در جانش نگه داشته بود. صورتم یخ زد و سردرد
گرفتم. سرم را عقب کشیدم و چشم دوختم به جاده بی انتهایی که روبرویمان بود. خاله انسیه و مامان کنارم نشسته اند و
مادرت در صندلی جلو؛ آقای جاویدی شوهر خاله انسیه هم ماشین را می راند. به جاده فکر می کنم و به تویی که در انتهای
این جاده ایستاده ای.
پرده ی آبی پذیرایی را یک طرف جمع کردم و روبان سرمه ای رنگ را به کمرش بستم. چه خوب که خانه ی ما در طبقه
آخر بود؛اینجا حس می کردم حتی به اندازه ی پنج طبقه هم که شده به تو و آسمانت نزدیک ترم! نور خورشید از پشت
درخت های زردی گرفته ی چنار به چشمم زد و سرم را عقب کشیدم. به تقویم روی دیوار نگاه کردم؛ چهار روز از رفتنت
گذشته بود. سری به اتاق احسان زدم ؛هنوز خواب بود و سینه اش آرام و عمیق بالا و پایین می رفت.تا بیدار نشده بود فرصت
خوبی داشتم تا بتوانم به آشپزخانه بروم و تدارک مهمانی امشب را ببینم.لپه هایی را که از دیروز گذاشته بودم خیس بخورند
برداشتم و آبشان را خالی کردم. یک بسته گوشت از جایخی یخچال برداشتم. روغن در ماهیتابه ریختم و گوشت و
لپه را با پیاز و دارچین تفت دادم و بعد هم خورشت را بار گذاشتم.
صدای گریه ی احسان از اتاق بلند شد. در آغوش کشیدمش و به ساعت چوبی دیوار نگاه کردم. هنوز خیلی مانده بود تا
برگردی. امیدوار بودم سر قولت بمانی و یک امروز را سر وقت بیایی! تولد دو سالگی احسان بود و مهمان داشتیم. حریره
بادام احسان روی گاز بود و مشغول هم زدنش بودم که صدای زنگ در آمد.خواهرت بود. طبق معمول از همه زودتر آمده
بود.کاش خوش قولی را از او یاد می گرفتی! البته می دانم دست خودت نبودها! می دانم اگر پایش می افتاد خوش قول ترین
آدم روی زمین می شدی. مثل همان روزهایی که هنوز خلبان نشده بودی و راس ساعت شش با خرید هایم در دستت دم در
ایستاده بودی .می دانم این ها را... ولی بگذار من هم دلم خوش باشد به همین حرف ها! راستی دست خواهر درد نکند چقدر
کمک حالم شد آن روز. سپرده بود که احسان را من نگه دارم و بقیه کارها با او باشد.هرچند که من هم نتوانستم بیخیال
کارها شوم و دوباره سری به آشپزخانه زدم و مشغول درست کردن سالاد و شستن و خشک کردن میوه ها شدم. سیما برنج
را برای دم کشیدن گذاشت و آمد کنارم نشست. دستمالی را بر روی پرتقال ها می کشیدم و در میوه خوری گل سرخ مان
میگذاشتم.
-بده بقیه اش رو من خشک کنم حبیبه جان.
- نه قربون دستت بذار خودمم یه کاری بکنم لااقل. میزبانم ناسلامتی.
سیما دستی بر پایم گذاشت و بلند شد.دستمال سفیدی از کشوی کنار اجاق گاز برداشت و دوباره آمد نشست کنارم.سیب
سرخی از میان میوه ها برداشت و شروع کرد به خشک کردنش.
-یوسف نگفته کی میاد؟
لبخندی زدم و گفتم:"چرا! آقا قول دادن امروز ساعت هفت خونه باشن ببینیم و تعریف کنیم انشالله !"
-کاش به موقع برسه...طفلک داداشم هیچ وقت نمیتونه سر وقت به خونه زندگیش برسه.
ناهار را که خوردیم زحمت بقیه ی کارها افتاد گردن سیما. احسان مدام بهانه می گرفت و گریه میکرد. عروسک ها و
ماشینهای کوچک و رنگارنگ را جلویش چیدم. برایش شعر خواندم و قصه گفتم؛اما فایده ای نداشت. احسان ماشین ها را
از دستم میگرفت و به طرف دیگر پرت میکرد. به سرم زد قطاری را که در تولد یک سالگی اش خریده بودی بیاورم. حتماً
با آن آرام میگرفت. ریل های قطار را به هم چسباندم. واگن های قرمز و آبی و زرد قطار را به هم وصل کردم و گذاشتم
جلوی احسان. بعد هم دکمه روشن کردنش را زدم؛ قطار سوتی زد و صدای موزیکش بلند شد.دستی به موهای خرمایی
احسان کشیدم؛ منتظر ماندم که احسان مثل همیشه بلند شود و دست بزند و با صدای قطار بالا و پایین بپرد. اما نه! انگار نه
انگار! یکدفعه دیدم احسان چانه و لبهایش را به بالا جمع کرد. تا آمدم بغلش کنم بغضش ترکید و مثل ابر بهار گریه کرد.
مستاصل در بغل گرفتمش و تکانش دادم.نمی دانم چرا این قدر بهانه می گرفت. به ساعت دیواری نگاه کردم؛ ساعت سه
بود و کلی کار روی زمین مانده بود.با گریه های احسان دلشوره ی عجیبی هم به دل من افتاد.دلم شور می زد و مدام از یک
طرف اتاق پذیرایی به طرف دیگر میرفتم و احسان را در آغوشم تکان می دادم.سیما آمد و احسان را از من گرفت و سعی
کرد آرامش کند.احسان را در بغلش بالا و پایین می برد و سعی می کرد او را بخنداند.یکدفعه دیدم احسان به نقطه ای خیره
شده و چشم از آن برنمی دارد.رد نگاهش را که گرفتم به اتاقمان رسیدم.لای در کمی باز مانده بود.باد پاییزی از لای پنجره
ی نیمه باز در اتاق پیچیده بود.پرده ی سبز رنگ با جریان باد در فضای اتاق تکان میخورد.چشمم افتاد به ماکت هواپیمای
کوچکی که از سقف اتاق آویزانش کرده بودی.حرکت پرده ی اتاق ،هواپیما را با خودش به پرواز در می آورد.با حرکت
هواپیما احسان دست می زد و از ته دل می خندید.گفتم :"پسر کو ندارد نشان از پدر!"سیما خندید و گفت:"پس بگو!آقا
چشمشون به هواپیمای باباشه!"حوالی ساعت پنج عصر بود.مامان و بابا با جعبه ی کیک تولد و یک سه چرخه ی پلاستیکی
که روبانی صورتی به دور فرمانش پیچیده بود آمدند.
در ماشین هرکس به فکری فرورفته و حرفی نمی زند.سکوت ماشین روی دلم سنگینی می کند.نگاهم را می دوزم به جاده.از
آینه بغل ماشین تصویر چشمان روشن و خسته ی مادرت را میبینم که در دوردست ها سیر می کند.خاله و مامان هم هر
کدامشان در فکری رفته اند.آقای جاوید چشمش به جاده است و هر از گاهی فرمان را به چپ و راست می چرخاند یا آهی
می کشد و "خدایا شکر" می گوید.کاش احسان هم با ما می آمد.دوست دارم هرچه زودتر گره خوردن نگاهش را با نگاهت
ببینم.راستی بهت گفته بودم چقدر چشمهایتان به هم شبیه تر شده؟هرچه احسان بزرگ تر می شد،وجود تو را بیشتر در کنارم
حس می کردم.هرچند که تو همیشه بودی.حتی همان لحظه ای که آن خبر را از برادرت،حمید، شنیدم.خبری که با اشک های
شمع تولد احسان چکید و دودش تمام در و دیوار خانه را گرفت.هواپیمای کوچکت دیگر در آسمان اتاق پرواز نکرد و
ساعت دیواری اتاق پذیرایی روی ساعت هفت ماند.
حمید و نرگس حوالی ساعت شش رسیدند.جعبه ی شیرینی در دست نرگس بود.با او خوش و بش کردم.سیما هنوز در
آشپزخانه مشغول بود و ما نشسته بودیم به تماشای شیرین کاری های احسان.دو تا از ماشینهایش را در دست گرفته بود و
داشت با آنها مسابقه میداد.نرگس میخندید و احسان را تشویق میکرد.اما وقتی نگاهش به حمید افتاد خنده اش را قورت
داد و با لبخندی کمرنگ به من نگاه کرد.رنگ از صورت حمید پریده بود و ابروهایش در هم گره خورده بود.خبری از
شوخی و بازیهایش با احسان نبود.با خودم گفتم شاید به خاطر اینکه بچه ای ندارند حسرت میخورند و ناراحتند.در دلم
برایشان دعا کردم که به زودی زود خدا یک بچه ی صالح و سالم روزیشان کند وما مهمان جشن تولد دختر عمو یا
پسرعموی احسان بشویم.چشم دوختم به ساعت دیواری.عقربه ی ثانیهشمار داشت به سرعت میدوید.دقیقه شمار و ساعت-
شمار هم انگار داشتند به طرف ساعت هفت فرار میکردند.دوباره شور به دام افتاد.هزاران هزار فکر و خیال در جلوی
چشمانم رژه میرفتند.
چرا نیامدی یوسف؟چرا باز هم دیر کردی؟مگر برایت نگفته بودم وقت هایی که آمدنت دیر میشد چه شوری در دلم می-
افتاد؟اما باز هم دیر کرده بودی یوسف.از میان جمع بلند شدم و به اتاق رفتم.حمید و نرگس نگران به هم نگاه می کردند.در
دلم هزار طبل و سنج کوفته میشد و صدایش بارها و بارها در گوشم تکرار میشد.
-حبیبه جان!بیا میخوایم سفره رو بندازیم.
زبان خشک شده ام را به زحمت در دهان چرخاندم.
-باشه اومدم.
از اتاق بیرون آمدم.نرگس و محبوبه سفره را می چیدند.
-پس آقا حمید کجان؟
-حمید رفت.یه کار کوچیکی پیش اومده بود...زود میاد.
نرگس این را گفت و دیس برنج را وسط سفره گذاشت.بابا نگاه نگرانش را از من قایم کرد و گفت:"بشین دخترم که
حسابی گشنمونه...نمیخوای یه شام به ما بدی؟!" و خندید.
بسم الله گفتیم و مشغول غذا شدیم.لقمه از گلویم پایین نمی رفت.چشمم به ساعت بود.حمید از راه رسید.
بابا گفت:"خوب وقتی رسیدی پسرم...بفرما سر سفره...دیگه الاناست که یوسفم برسه"
لبخند کم جانی به صورت حمید نشست.مشغول جمع کردن سفره بودیم که دیدم حمید و نرگس در
گوشه ای از اتاق آرام با هم صحبت می کنند.به ساعت دیواری نگاه کردم.هنوز هم هفت بود.
چرا نمی آمدی یوسف؟ساعت هم منتظرت نشسته بود.عقربه ها دیگر پشت سر هم نمی دویدند.شمع را که روی کیک گذاشتیم دلم ریخت.هر چقدر هم که دیرت شده بود
باید تا الان می رسیدی.نگاه های زیرچشمی نرگس،حمید و سیما دلم را می لرزاند.احسان پنجه اش را در کیک فرو برده بود.
انگشتانش را به صورتش می زد و همه به جز من میخندیدند.انگار همه مامور بودند که بخندند اما نه از ته دل.دوباره به
ساعت نگاه کردم.هنوز هم هفت بود!خودمانیم ها! با ساعت هماهنگ کرده بودی که با من به انتظار بنشیند؟که مثلا من تنها
نباشم؟شمع روی کیک روشن شد.اشکش لغزید روی کیک.دیر کرده بودی یوسف!دیگر خیلی دیر شده بود.کلمات مثل
مرغ های سرکنده در گلویم پر و بال می زدند. تا می آمدم دهان باز کنم دوباره می پریدند در گلو. نرگس داشت از اما عکس
دسته جمعی می گرفت.حواسم به نرگس بود که چادر صورتی اش را مرتب میکرد و سعی می کرد نگاهش را از من بدزد.حمید را هم
میدیدم که لبخند را مثل برچسبی به صورتش چسبانده بود.کلمات به زبان می رسیدند اما اوج نمی گرفتند.صدای طبل و سنج در گوشم
ضربان گرفت.ساعت هنوز هفت بود.
سربلند کردم که بالاخره کلمه ای مرا از این برزخ نجات بدهد.نگاهم با سیما گره خورد و او هم به حمید نگاه کرد.
-آقا حمید!اتفاقی برای یوسف افتاده؟
دستپاچه شدن حمید و سکوتش مانند پارچ آب یخی بر سرم ریخته شد و آتش دلم شعله کشید.
-اتفاق؟نه چه اتفاقی؟مثل همیشه دیر کرده فقط...
حمید این را گفت و مشغول عکس گرفتن از احسان شد. به نرگس نگاه کردم.خواست نگاهش را از نگاه مستاصل من بدزدد اما
نتوانست.
-میدونی حبیبه جون...راستش...میگن...یعنی هیچکس مطمئن نیست چی شده...
حس کردم کبوتر جانم به لب رسیده.صدایم شروع کرد به لرزیدن.
-راستشو بگید...بلایی سرش اومده؟نترسید!زنی که همه ی زندگیش رو میسپاره به یه طیاره آهنی تو دل آسمون طاقت شنیدن خبرهای
بدم داره ... چی سر یوسف اومده؟چرا دیر کرده؟چرا نمیاد؟
مامان آرام دستی بر شانه ام گذاشت.به چشمهای آبی اش خیره شدم که اشک در آن حلقه زده بود.بابا از جایش بلند شد و آمد طرفم.
-نگران نباش دخترجان ... چیزی نشده ... میگن یوسف گم شده ... یعنی فعلا ازش خبری نیست.
چادرم را که داشت از سرم میافتاد جلو کشیدم و گفتم:"گم شده؟مگه بچه ست که گم بشه باباجان... تو رو خدا به من بگید چی
شده؟"
به حمید و نرگس نگاه کردم و گفتم:"مگه من خودم خبر شهادت سرگرد جوادی،رفیق یوسف،رو به زن و بچه ش نرسوندم آقا حمید؟"
گرمای اشکی را روی صورتم حس کردم.پلک چپم می پرید.دستم را بردم که صورتم را پاک کنم.دستم روی صورتم لرزید.
سیما با لیوان آب قند به طرفم آمد و نشستم روی پله ی اول آشپزخانه.
-زن داداش جان به خدا ما همه مون دلمون آشوبه...ولی خب هیچکس خبری از یوسف نداره.یعنی میگن
هواپیماش رفته عراق عملیاتم انجام داده اما دیگه برنگشته.
همین چند روز پیش که فال حافظ را باز کردم و گفت که به کنعان برمی گردی باید می فهمیدم خبرهایی هست..عطر پیراهنت زودتر از
خودت رسیده بود.احسان هم میگفت که چند وقتی ست خوابت را می بیند.می گفت در خواب هایش شبیه عکست
هستی ولی کمی پیرتر؛حالا یعنی واقعا پیر شدهای؟ده سال اسارت چیز کمی نیست.اما من دوست ندارم تو را پیر
ببینم...مگر چند سالت است؟مگر چند سالمان است که پیر شویم یوسف؟نه!تو پیر نشده ای.احسان خواهد
دید!
چقدر این جاده طولانی شد یوسف!انگار بیابان ها دست به دست هم داده اند تا دیرتر ببینمت.آنجا را بببین!رد
پنبه ای هواپیمایی در آسمان جا مانده!
احسان کنار پنجره ی اتاق ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد.یکدفعه صدای باباگفتنش بلند شد.دویدم طرفش.چشم های روشنش برق
می زد.انگشت اشاره ی کوچکش را گرفته بود سمت آسمان و چال گونه اش عمیق تر شده بود.رد انگشتش را گرفتم
و رسیدم به آسمان.خط سفیدی در آسمان به جا مانده بود.دلخوشی جدید پیدا کرده بودیم!در زمین که رد پایی از
تو پیدا نمیشد.نه مزاری داشتی که کنارش آرام بگیریم.نه خط و نامه ای از تو به دستمان میرسید که بدانیم زنده
ای.در مزار شهدا که قدم می زدم خانواده ها را می دیدم که کنار مزاری نشسته اند و با شهیدشان حرف می زنند.از اوضاع و احوال روزمره شان گرفته تا دلتنگی هایشان برای شهید.می گذشتم و به این فکر می کردم که من حرف هایم را کجا باید برایت بگویم؟اصلا پیشوند شهید قبل اسمت می نشیند؟از آسمان حواست به ما هست یا اینکه زیر همین آسمان نفس میکشی؟نامه های اسرا از طرف صلیب سرخ به خانواده هایشان می رسید.آقای رشیدی را که می شناختی؟همسایه ی باباایناکه واسطه ی ازدواجمان شده بود.می گفتند اسیر شده و هر از گاهی خط و نامه ای از او به دست همسرش ،عالیه خانم، می رسد.اما خبری از تو نه از صلیب سرخ می رسید نه از بنیاد شهید! هر کس از راه می رسید و چیزی می گفت.بکی می گفت حتما شهید شده ای وگرنه خبری به دستمان می رسید.دیگری می گفت صدام از خلبانان ایرانی دل پری دارد و اگر اسیر شده باشی خیلی بد می شود و دعا کنیم که شهید شده باشی.آن روزها زمزمه ی حرف ها و صحبت ها هرجا که می رفتم زودتر از من آنجا بود.هرچند که مهر و محبت های آدم های مهربان مثل آب سردی بود بر آتش تشویش دلم..همه ی دلخوشی من اما به آسمان بود.عصرها با احسان کنار پنجره می نشستیم و رد هواپیماهایی را که از میان ابرها
گذشته بود به هم نشان می دادیم.قرار گذاشته بودیم هر وقت رد هواپیمایی را در آسمان دیدیم،یعنی تو داری در آن
لحظه به ما فکر می کنی.هواپیماها از میان ابرها می گذشتند.می نشستند و بلند می شدند اما از تو خبری نبود.گمت
کرده بودیم.جایی میان ابرها.پشت کوه ها.جایی میان آسمان و زمین گمت کرده بودیم.نمی دانستم کدام نسیم قرار
است عطر پیراهنت را برایمان بیاورد.
چقدر به اسمت می آمدی یوسف!در چشم به راه گذاشتن رقیب نداشتی!احسانت کنار پنجره قد کشید؛غرق تماشای آسمان بزرگ
شد.راستی این روزها خیلی می گوید که دوست دارد خلبان شود.بفرما و آقا را تحویل بگیر!ظاهرا چشم من همیشه
باید به آسمان باشد.آسفالت کنار خیابان از نور آفتاب برق می زند.چند دسته کبوتر در سیمهای برق کوچه ای کنار
هم آرام گرفته اند.اتوبوس های قرمز و سفید از دور به چشمم میخورد.در دود اسفند و سلام و صلوات جمعیت
غرق شده ام.چشمانم مثل چشمان کسی که در میان هزاران گل سفید به دنبال یک شاخه گل مریم باشد،در جمعیت
میچرخد و خسته برمیگردد.پس تو کجایی یوسف؟صدای سنج و طبل در دلم ضرب در هزار شده.پاهایم دیگر
رمقی ندارند.خاله را که دستم را گرفته بود در میان جمعیت گم کردم.صدای سلام و صلوات بلند است.یک
پیرزن،مردی را که به گمانم پسرش است در آغوش گرفته و آرام اشک میریزد.دختر ده دوازده ساله ای قاب عکس
مرد جوانی را در دست گرفته و با نگاهی سرد به اتوبوسها نگاه میکند.دلم فشرده میشود.باز در میان جمعیت
چشمانم را به دنبالت میفرستم.رنگ گل سفیدی از دور به چشمم میزند.حلقه ی گل مریمی را بر گردن مردی
میبینم.مرد پسری را در آغوش گرفته.در میان تاری چشمهایم احسان را در آغوش مرد میبینم.مردی که حالا به
طرف من برگشته و نگاهم میکند.نرمی ابرها را زیر پاهایم حس میکنم.نبض مچ دستانم را حس میکنم.تصویر گل
های مریمی که تو را در آغوش کشیدهاند در میان اشکهایم منعکس میشود.یک شاخه گل.ده شاخه... هزار شاخه
گل میروید و تصویرت را قاب میگیرد.کبوتر جانم به لب میرسد.سکوت مثل مه همه جا را پوشانده.اما نه الان
وقت سکوت نیست!حالا بعد از ده سال حرف زدن در خیال،نوبت سلام است.
-سلام یوسف!
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
این دومین نوشته ی شماست که افتخار خواندن آن نصیبم شده است. امیدوارم نکاتی که می گوییم راهگشای کار شما باشد.
خب داستانی که نوشته اید واگویه های زنی است که همسرش خلبان است و ده سال است که نمی داند همسرش شهید است یا اسیر است. و در نهایت زنده باز میگردد.
یک داستان ساده بدون هیچ گیر و گوری که خواننده را بتواند دچار دلهره کند.
زبان داستان شما خوب است اما هنوز نتوانسته اید روانشناسی زن یا مادری را که در انتظار مبهمی برای بازگشت همسرش است را بخوبی بیان کنید.
از طرف دیگر ما به عنوان خواننده از همان ابتدا می دانیم که آنها دارند می روند برای یافتن خبری از همسر قهرمان قصه.
و البته این خوب است که به هر حال ما هم نمی دانیم بالاخره جنازه به او تحویل می دهند یا زنده.
اما همین امر منطق واقعگرایانه ندارد. چون وقتی زنده است معلوم است که دنبال زنده می روند.
پس واگویه های این زن را منطبق برای منطق واقعگرایانه نکرده اید.
ما در داستان شما تب ئ تاب یک زن که دهسال است منتظر شوهر ش است را بخصوص وقتی در ماشین به سمت محل خاصی می روند را نمی بینیم.
یا مطمئن است که زنده است که در چنین شرایطی یک زن ویزگیهای خاصی را از خود بروز میدهد. مثلا خوشحال است. مثلا هنوز باور ندارد مثلا دارد تمرین میکند که از جای این ده سال با هسرش حرف بزند و....
ما هیچکدام از اینها را در داستان شما نمی بینیم. اتفاقا همین مهم است . مهم این است که بدانیم در این ده سال چه بر سر این زن آمده است.
اگر کمی درباره سرنوشت اینگونه خانواده ها مطالعه بفرمایید متوجه می شوید که من از چه چیزهایی حرف می زنم.
نکته ی بعدی این است که پرشهای شما از روی زمان یا پرشهای زمانی شما باعث اختلال در درک موقعیت داستان از طرف خواننده می شود.
این نکته های را می توانید درست کنید اما آنچه در این دهسال بر این زن گذشته است کار زیادی دارد و شاید هم در یک داستان کوتاه نگنجد.
پس می تواند اشکال شما این باشد که موضوعی را برای نوشتن انتخاب کرده اید که در یک داستان کوتاه نمی گنجد البته اگر همینگوی بود می گنجاند ولی برای شما که در ابتدای راه هستید کمی سخت است. توصیه میکنم. آثار داستان کوتاه از نویسندگان درچه یک خارجی و ایرانی را خوب بخوانید. به عنوان یک کار آموزشی بخوانید.
و بخصوص درباره پیرنگ اثار داستانی خوب دقت لازم را داشته باشید.
انشالله شما از نویسندگان خوب ما خواهید شد فقط اگر کمی جدی تر به توصیه ها عمل کنید
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
پگاه فتحی » سه شنبه 17 اسفند 1400
با سلام و سپاس از نکات مفیدی که فرمودید ...ان شا الله از این نکات برای پیراستن و ویرایش استفاده خواهم کرد سربلند باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت