تفنگ چخوف را به خاطر داشته باشید




عنوان داستان : بنگ بنگ
نویسنده داستان : سعید زارع

پنجاه هشت گلوله در گلویم گیر کرده. به اولین لبخند شلیک می کنم. اولین نگاه تند را دو بار تیر می زنم. در خیابان امام رضای گرگان، بالاتر سرخواجه مردی مو مشکی با عصایی سفید قرار دارد. اول به آن شلیک می کنم. نه آن مرا نمی بیند به آن زن کناری میزنم. بنگ. چرا گلوله هایم صدا نمی دهد؟ زن که افتاده، و مردم دور او جمع هستند. باید قوی تر باشم به کنار خیابان نگاه می کنم. یک مترسک در خیابان قرار دارد، رویش را با دست مالی زرد پوشاندن آن گزینه خوبی است. به آن شلیک می کنم آن مرد شکم پرست کنار مترسک! بنگ. دور آن خون پاشید از آن جا دور شدم. نکند دوربین بالای چهارراه شکل مرا ثبت کند؟ پس بهتر است به کلانتری واقع در کنار چهارراه پناه ببرم، به جلوی در سبز رنگ آن ایستادم. در می‌زنم در هایم ادامه دار می شود انگار متروک است و کش شلواری به دستگیره آویزان است. بنگ.بنگ. دو تیر به در نیمه پوسیده زدم. در باز شد. ماموری پشت در به استقبال من آمد. از من کارت شناسایی خواست. به او چیزی تحویل ندادم. با دست اشاره‌ای به شب تیره کردم و ابرهایی که آسمان را پوشانده اند. سرباز لاغر بود اما به او چیزی نمیخورد. باشد دروغکی از من چیزی نپرسید. تا آخر لال بود. زبانش بوی گل های وحشی شهرستان می داد. از کنارم رفت در طول مسیر با او به درجه های مختلف افراد نگاه می کردم. هیچ چیز شگفتی نبود...
نقد این داستان از : احسان رضایی
«پنجاه هشت گلوله در گلویم گیر کرده.» کنم با این جمله شروع می‌شود و در همان ابتدا متوجه یک بی‌دقتی می‌شویم: «پنجاه هشت» به جای «پنجاه و هشت». همین بی‌دقتی به خواننده متن این حس را می‌دهد که نویسنده خودش برای متنش آن مقدار وقت نگذاشته که حداقل یکبار برگردد و آن را برای ربرطرف کردن غلطهای تایپی و ویرایشی بخواند. البته در ادامه متن هم از این دست بی‌دقتی‌ها داریم. (برای نمونه این یک جمله را ببینید: «به جلوی در سبز رنگ آن ایستادم.» هم «به» اضافه است و هم زمان فعل، با جملات قبلی و بعدی همخوانی ندارد. بیت «بهتر است» و «در می‌زنم» یکدفعه فعل ماضی به کار رفته است.) از طرف دیگر، خود عدد پنجاه و هشت هم معلوم نیست که چرا و به چه دلیلی انتخاب شده؟ (در کل متن چهار بار شلیک شده است و از وسط متن و مواجهه با سرباز لاغر هم که اصلاً دیگر هیچ شلیکی در کار نیست). چرا گلوله‌ها در گلویش گیر کرده است؟ آیا راوی متن، یک تفنگ است؟ یا این عبارت گیر کردن گلوله در گلو، معنایی استعاری دارد؟ در ادامۀ متن به پاسخی در مورد این پرسش‌ها هم نمی‌رسیم. و باز خوانندۀ متن سردرگم می‌شود.

اینها همه که گفتیم در مورد جملۀ اول متن بود. در داستان هر یک جمله هم اهمیت دارد و باید در مورد همین تأملات و دقت‌ها را داشت. یعنی در واقع باید ابتدا یک متن را نوشت و سپس برگشت به تک تک حملات آن دقت کرد. مثلاً اگر قرار است: « به اولین لبخند شلیک می کنم. اولین نگاه تند را دو بار تیر می زنم.» باید با قرار دادن نشانه‌هایی در متنف انگیزۀ این شلیکها را بفهمیم و بعد هم طبق قاعدۀ تفنگ چخوف، ببینیم که در کدام نقاط از متن خود این جملات انگیزه و علتی برای یک جمله یا اتفاق دیگر هستند؟ و البته اگر هم چنین نیست و در ادامۀ متن، بازگشتی به هر عبارت یا جمله‌ای نداریم، آن عبارت یا بخش را باید حذف کرد. به گمانم نویسندۀ محترم اگر خودشان این متن را دوباره با همین دقت بخوانند، بهتر از هر کسی می‌توانند آن را اصلاح کنند.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۱
مجتبی رنجبر » شنبه 07 خرداد 1401
بنده نیز با نظر منتقد گرامی موافق هستم. گذشته از همه این موارد داستان گنگ و نامفهوم است. علت تیراندازی های خیالی چیست؟ و به قول استاد هیچ پاسخ و ابهام زدایی خاصی صورت نمی گیرد. باتشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت