رمز موفقیت، تداوم است




عنوان داستان : پازلِ درهم
نویسنده داستان : زهرا شیخ

در را پشت سرم رها می‌کنم و جلو می‌روم. باد گرمی از بخاری آرک می‌وزد. داروخانه خلوت است. زن قد کوتاهی با پلاستیک دارو از کنارم می‌گذرد. بروشورها را از کیفم درمی‌آورم و می‌‌گذارم روی پیشخوان. مرد قدبلندی ایستاده است کنار پیشخوانِ رو به رو.
بروشورها را هل می‌دهم سمت متصدی باجه. زن ریز نقشی است. لبخند میزنم.
یکی از بروشورها را برمی‌دارد.
_ سلام. احسانی هستم نماینده شرکت دارو صنعت.
این را که می‌گویم مردِقدبلند می‌چرخد سمتم. نگاهش میکنم. خشکم میزند. چشمانش درشت شده اند. نزدیکتر می‌آید.
_ سلاااام غزززل، خوبیییی؟
چه نفسی دارد برای کشیدن کلمه هاش. یاد نفس خودم می‌افتم که رفته و برنگشته است. ماسکم را میکشم پایین.نفسم رها میشود.
_ محمد؟
لبخند میزند. ماسک توسی ای زیر چانه اش است. میگوید: «چقدر خوشحالم که می‌بینمت.»
باید چیزی بگویم اما فقط نگاهش میکنم. دوباره میگوید: «یکم کارم طول میکشه بمون بریم بیرون حرف بزنیم.»
چشمهام می‌سوزد. مثل مجسمه ایستاده ام و پلک نمی‌زنم. تکانی به خودم می‌دهم و پابه‌پا میکنم. صدام توی گوش خودم می‌پیچد.
_ باشه.
برمی‌گردد سمت مردِ پشت شلف. به خودم می‌آیم. برمی‌گردم به زن. سه نفر روبه رویش هستند. اصلا نفهمیدم کی آمدند. بروشورها را از نیم دایره ی شیشه ای پیشخوان برمیدارم و مینشینم روی صندلی انتظار. لحظه‌های گذشته ی مشترکمان بی ترتیب و بی نظم توی مغزم پخش میشوند. کارش که تمام میشود به در اشاره میکند. بلند می‌شوم. زودتر از من می‌رسد و در را باز می‌کند.
_ بفرمایید حضرت بانو.
برعکس همه‌ چیزهایی که بینمان عوض شده‌ حرف زدنش همان است. پشت سرم از پله های داروخانه پایین می‌آید.
به ماشینی که گوشه خیابان پارک است اشاره می‌کند ومی‌گوید: «بریم تو ماشین.»
مثل همه دگرگونی های ده سال فاصله، ماشینش هم عوض شده است. فقط بر عکس رابطه‌ی خشکیده و چهره ی تکیده ی جا مانده از تغییراتمان، جدید شده.
هیجان حبس شده‌ای به سینه ام می‌کوبد. زندانی که نه کلید دارد نه در.
انگار مسخ شده ام. ده سالِ نبودنش مثل یک گیف توی ذهنم مرور می‌شود. ازدواج و بچه و کار و داروخانه و بیمارستان. همین‌.
به ماشینش رسیده‌ایم. از تمیزی برق می‌زند. در را برایم باز می‌کند و می‌نشینم. از جلوی ماشین رد میشود. دامن پالتویش را باد بلند میکند. پلیور کله غازی‌اش معلوم می‌شود. در را باز می‌کند. سوز سردی همراه خودش توی ماشین می‌نشیند. نگاهش را روی خودم حس می‌کنم اما برنمی‌گردم طرفش. صدایش مثل بوی خوش ادکلنی که زده توی ماشین می‌پیچد.
_ بگو ببینم چه خبر.
سرم را می‌چرخانم طرفش. اشک لعنتی‌ام می‌چکد. آخر الان چه وقت گریه است. به خودم نهیب می‌زنم‌.
نگاه او هم خیس است. می‌خندد.
_ بریم پارکِ همیشگی؟
سرم را تکان می‌دهم.
ماشین را روشن می‌کند و در سکوت می‌راند.
غم سنگینی به قفسه‌ی سینه ام فشار می‌آورد. شیشه را یک بند انگشت می‌دهم پایین. باد خنکی می‌وزد تو. چشم می‌دوزم به خیابانی که تند از کنارش می‌گذریم. به درختها به آدمهایی که سر به گریبان از ما دور می‌شوند. و دور می‌شوند؛ آنقدر دور که دیگر نمی‌بینمشان. به جایش خودم را می‌بینم. روزهای اول کاری ام را توی شرکت فروش تجهیزات پزشکی. او را می‌بینم. اولین بار هم توی داروخانه دیده بودمش. داروخانه‌ی دکتر ریاحی. رفته بودم برای معرفی لوازم پزشکی شرکتمان. خودم را که معرفی کرده بودم زنِ متصدی گفته بود باید منتظر مسول فنی داروخانه‌ بمانم. گفته بود رفته است نماز و من پیش خودم، پیرمرد تسبیح به دستی را تصور کرده بودم که می‌آید و دکمه های پیراهنش تا زیر چانه بسته اند. اما وقتی که آمد...
شوکه شدم. آخر آن تیپ و قیافه را چه به نماز!
کنار شلف داروخانه ایستاد. یک ردیف عمودی‌اش پر بود از کتاب. جلو رفتم. کاتالوگ را گذاشتم روی شلف و گفتم: «سلام، احسانی هستم نماینده شرکتِ تجهیزات پزشکیِ سهند.»
کاتالوگ را برداشت و گفت: «از سهند تا حالا سفارش نداشتیم.»
به ورقهای کاتالوگ که روی هم می‌آمدند نگاه کردم و گفتم: «ببینید حتما سفارش میدید.»
آماده‌ی نوشتن سفارشی که می‌دهد بودم اما خبری نشد. ورق آخر کاتالوگ هم خوابید روی ورقهای دیگر و هیچ به هیچ‌. از انتظاری که برای آمدنش کشیده بودم لجم گرفته بود اما از نگاه سرد و قیافه ی راحت و لمی که به صندلی اش داده بود بیشتر.
لازم دیدم بیشتر توضیح دهم.
_ محصولات شرکتمون همه یونیک و تست شده‌ن پروانه ی ساخت...
وسط حرفم کاتالوگ را بلند کرد و گفت: «داروخانه فعلا نیازی به این محصولات نداره.»
کاتالوگ را که از دستش گرفتم تاکید کرد: «فعلا نداره.»
باید میگفتم اشکال نداره موفق باشید یا مثلا اگر سفارش داشتید در خدمتیم، اما فقط لبخند زدم. آن هم زورکی. او همان را هم نزد. مثل مجسمه ی ابولهول فقط نگاه کرد و نگاه‌.
_ اینجا رو یادته؟
صدایش، خاطراتم را بهم می‌زند. دوباره خیابان را می‌بینم. خیابان آشنایی که بعد از سالها می‌دیدم.
_ هر بار رد شدم از اینجا یادت افتادم.
صدایش غم دارد. برمی‌گردم و می‌گویم: «من که خیلی وقته اینورا نیومدم.»
نگاهم میکند و چشمک میزند.
_ پس یادم نیوفتادی.
می‌گویم: « خاطره کاری به اینکه کِی و کجا اتفاق افتاده نداره»
می‌خندد.
_ بد دردیه خاطره.
صدایش خنده و غم را قاتی دارد. صدای زنگ گوشی ام بلند میشود. زیپ کیفم باز است. صفحه اش را از توی کیف نگاه میکنم. حوصله جواب دادن نیست اما باید جواب بدهم. مادرشوهرم است. روزی چند بار به اصرار دخترم مهدیس زنگ میزند.
گوشی را می‌‌‌آورم بیرون و جواب میدهم. صدای مهدیس است.
_ مامانی سلام.
نگاهی به محمد می‌اندازم. یک دستش روی فرمان است و دست دیگرش ب لبه ی شیشه. میگویم: «سلام مامانی، خوبی؟»
صدای مهدیس بلند است. احتمالا محمد هم می‌شنود.
_ مامانییی با بابا رفتیم بیرون اگه گفتی چی برام خریده.
میدانم اما میگویم: «رنگ انگشتی و پاستل؟»
صدای جیغش بلند میشود.
_ نهههه برام لباس فرشته ای خریده رنگشم مثل کفش تخ تخیامه‌.
محمد چشم به جاده می راند. صدای مهدیس دوباره بلند می‌شود.
_ مامان؟
فوری می‌گویم:«مبارکت باشه عزیزم. غروب میام خونه می‌بینم.»
قطع که می‌کنم محمد می‌گوید: «چند سالشه؟»
شیشه را پایینتر می‌کشم.
_ شیش سال‌.
_ پس دختر دار شدی؟
دهانم تلخ شده است. فکر مهدیس و میثم مضطربم کرده است.
طفلکی مهدیس چقدر از لباسی که میثم برایش خریده خوشحال بود. بی اختیار می‌هراسم. از خودم از احساس لعنتی ام. از همه چیزهایی که ده سال است بهشان خو گرفته‌ام. از مردی که ده سال پیش همسرش شدم. مردی که مثل خیلی از مردها بی تفاوت است و مثل خیلی از شوهر ها فقط شوهر. نه رفاقتی نه عشقی هیچ هیچ...
انگار پازل عمرم را کسی تکانده است. هر قسمت افتاده یک طرف. میثم و مهدیس و حال یک طرف. من و محمد و گذشته طرف دیگرش.
قسمتهای ته پازل آمده اند رو و قسمتهای رویی لابه لایش سر در گم اند.
بین تکه های پازل گم می‌شوم و باز سر از گذشته در می‌ آورم. بار چندمی که رفتم داروخانه‌ی دکتر ریاحی، موفق شدم از مسئول بد عنقش سفارش بگیرم. چم بود هنوز هم نمیدانم. فقط می‌خواستم شاخ نشد را بشکنم. باید از او هم سفارش می‌گرفتم.
_ به چی لبخند زدی؟
با صدایش به خودم میآیم. برمی‌گردم طرفش. چشمش به جاده است. می‌گویم:
«یاد روزی افتادم که اومدم داروخونه و بالاخره ازت سفارش گرفتم.»
می‌خندد.
_ تولدت و میگی‌؟ گفتی تو رو خدا سفارش بده برم دنبال کیک و شمعام؟
میزنم زیر خنده. صدای خنده اش با خنده‌ام قاتی می‌شود. اشک از چشمهام راه می‌افتد. خنده و گریه ام معلوم نیست. به هق هق می‌افتم. نمی‌دانم چه مرگم شده. از جعبه دستمال می‌کشم.
_ خوبی؟
سر تکان می‌دهم. نمی‌دانم دید یا نه میگوید: «گریه نکن دیگه، میخوام خنده تو بشنوم.»
پارکینگ پارک هم بعد از سالها تغییر کرده است. تمامش سنگ فرش شده.
چقدر با هم بودیم. چقدر می‌آمدیم اینجا. پیاده می‌شویم و راه می افتیم طرف آلاچیق همیشگی.
باران نم نم باریدن گرفته است. تازگی هوا نفسم را پر می‌کند. پیچک ها از همه جای پارک بالا رفته اند. آلاچیق که معلوم میشود دلم می‌ریزد. کلبه ی بی در و دیوار من. اسمی بود که خودم رویش گذاشته بودم. صدایش با صدای باران بلند میشود.
_ اینم کلبه‌ی بی‌در و دیوارمون.
نفسم برای لحظه ای می‌گیرد و پشت بندش نفسی عمیق ریه هام را باز می‌کند. هنوز اسمی که گذاشته ام برای پاتوقمان یادش است. یک شادی احمقانه وجودم را می‌گیرد که زود پسش میزنم. از من جلو می‌زند. موهای جوگندمی اش دارد زیر باران خیس می‌شود. دامن کت بلندش دوباره افتاده به دست باد. آرام قدم بر می‌دارم. فکر میثم دوباره می‌افتد به سرم. احساس بدی وجودم را می‌گیرد. میثم، پدر بچه ام! مردی که سالهاست با خوب و بدش خو گرفته ام. دارم از فکرش می هراسم، چرا؟ میدانم، چون
پازل عمر لعنتی ام مرتب نیست. چون محمد از جای اصلی اش تکان خورده و پازلم را بهم ریخته است. از پله ی چوبی آلاچیق بالا می‌رویم. می‌نشینیم رو به روی هم. مثل همیشه. دستهای یخ زده ام را توی بغلم می‌برم.
گوشی‌اش را می‌گذارد روی میز چوبی و سردِ آلاچیق. یکدفعه صدای خودم را می‌شنوم.
_بردی از یادم، دادی بر بادم با یادت شادم....
بهت زده نگاهش میکنم.
همزمان با صدایم که از گوشی بلند میشود میگوید: «یادته؟»
یادم است. توی ماشینش بودیم و این آهنگ داشت پخش میشد که استپ کرده و به من گفته بود بخوانم. آهنگ دلکش را. یعنی ضبطش کرده بود!
_ همیشه گوش میدمش.
بغض توی گلوم ورم میکند. حالم بد است. رعد و برقی همه جا را چند درجه روشنتر می‌کند و بعد بارش باران تند می‌شود. صدام که توی رعد و برق گم شده بود دوباره از گوشی و میز سرد بلند می‌شود.
_ سوزم از سوز نگاهت هنوزز،
چشم من باشد به راهت هنوووز
انگشتهاش را با ریتم خواندن من روی میز می‌زند.
_چه شد آن همه پیمااان
که از آن لب خندااان
بشنِفتم و هرگز
خبری نشد از آااان
دَرَرررااان دَرَرااان دَررراااان
و بعد از آخرین دَرران صدای خنده ی بلندم از گوشی می‌آید که دوباره در صدای رعد و برق گم می‌شود. کاش احساس آدم هم مثل این رعد و برق بود. یک بار آتش می‌گرفت و اشکت را در می آورد و میرفت پی کارش..
_ غزززل؟
نگاه خیسم را میدوزم بهش.
_ چرا حرف نمیزنی؟
لبخند بی اختیاری میزنم.
_ چی بگم تو بگو.
گوشی اش را از روی میز برمیدارد.
_ اومده بودی دارو خونه برای سفارش؟
میگویم: «آره سفارش دارو. تو برا چی اومده بودی؟»
به باران نگاه میکند.
_ من همینجوری. واسه بی کار نبودن گفتم سر بزنم داروخونه های اطراف.
_ بی کار چرا مگه مطب نمیری؟
_ چرا، بعد از ظهر هم میرم بیمارستان، پزشک عمومی میشینم.
سر برمیگردانم و نگاه میکنم به پیچک ها به درختهایی که احاطه مان کرده و می‌گویم: «یادمه اونروزا میخواستی بری اونور نرفتی؟»
صدایش را می‌شنوم که می‌گوید:
«چرا شیش ماه اونورم شیش ماه اینور. اونجا درس میخونم پی اچ دیمو گرفتم دو تا لیسانس... هنوزم دارم ادامه میدم اما...»
نگاهم را از پیچک ها می‌گیرم و سر برمی‌گردانم طرفش. منتظرم ادامه اش را بگوید اما ساکت است. می‌گویم: «اما چی؟»
نگاهی به سقف آلاچیق می‌کند. باران قطره قطره از شکافش می‌چکد روی میزمان.
_ اما هیچی. هیچ چیزی برام مهم نیست دیگه، دلم خوش نیست.
نفس عمیقی می‌کشد و نگاهم می‌کند. سردش شده. دستهایش را می‌برد توی بغلش.
گوشی اش هنوز روی میز چوبی است‌‌.
_ تو بگو از خودت؟
سرم را بلند میکنم.
_ از خودم؟
سرش را تکان می‌دهد.
زیرلب تکرار می‌کنم: خودم!
بعد از خنده ی کوتاهی میگویم: «چقدر خودم، برام غریبه ست انگار هیچوقت نگفتمش یا لااقل خیلی وقته.»
گوشه‌ی لبش می‌رود بالا.
_ لابد خودتو وقف خانواده کردی؟
لبخندی میزنم که زهرخند است.
_ نه، اصلا. اتفاقا آزادم. خانواده برام مفهوم بند و زندون نداره اما راستش، خیلی وقته دیگه به خودم فکر نکردم، به خواسته هام، به آرزوهایی که یه روزی همه فکر و ذکرم بودن.
گوشی اش را روی میز برعکس میکند و میگوید: «به جاش من همش تو فکرِ...»
می‌پرسم: «خودتی حتما؟»
بی توجه ادامه میدهد.
_ گذشته ام. فکر تو و خاطراتمون..
میگویم: «میز خیسه ها، گوشیت...»
صفحه گوشی را برمیگرداند.
_ یادته از دوییدن و دیونه بازیات فیلم گرفته بودم؟
با حرفش تکه ی دیگری از پازل گذشته ها می‌آید جلو چشمم.
_ اون فیلمم هنوز دارم گاهی میبینمش.
بوی درخت و باران و چوب و خاک و ادکلنش را یک جا به سینه ام میکشم. برای لحظه ای احساس آن روزها را پیدا میکنم. سرخوش و بی خیال میشوم. شادی غریبی توی وجودم می‌نشیند اما زود بارو بندیلش را جمع می‌کند.
لعنت به خاطرات خوشی که تا ابد توی ذهنت تکرار میشوند و خودشان را به رخ بدبختیهایت میکشند.
آهی میکشد و صاف می‌نشیند.
_ چرا فرصت ندادی بهم؟
حرفش گذشته را می آورد جلوی چشمم. اعصابم بهم می‌ریزد. آهی می‌کشم و می‌گویم: «فرصتی که گفتی بدم میدونی مثل چی بود؟»
گوشه ی لبش می‌رود به راست و سرش را تکان می‌دهد.
می‌گویم: «مثل این میموند که به یه زندونی که سالها منتظره آزادی بوده بگن آزادی.»
می‌خندد و می‌گوید: «خب اینکه خوبه؟»
میگویم: «آره اما نه وقتی که بعدِ سالها انتظار، درست لحظه‌ای که از کهولت و مریضی داره میمیره بهش بگن! اون لحظه حتی اگه بخواد بره هم نمی‌تونه.»
با آرنج تکیه می‌دهد به میز.
_ اما تو می‌دونستی دوستت دارم!
می‌خندم. یک خنده ی عصبی بلند. دلم می‌خواهد فریاد بزنم اما نمی‌زنم آرام می‌گویم: «از کجا؟ از خواستگارایی که برام پیدا میکردی یا از دوستت دارمایی که هیچوقت نمی‌گفتی؟»
ابروهایش می‌روند توی هم.
_ من هیچوقت خواستگار پیدا نکردم برات.
عصبی میگویم: «یادت نمیاد واقعا؟ تو...»
وسط حرفم میگوید: «اون تو رو از من خواستگاری کرد گفت بهت بگم، نباید میگفتم؟»
چشمهام را می‌بندم و آن روز می‌آید جلوی چشمم. روزی که برای بار دوم مطمئن شدم محمد عشقی به من ندارد.
عروسی یکی از همکاران مشترکمان بود و با هم رفته بودیم. یکی از دوستان قدیمی‌اش از من خوشش آمده بود و او هم فوری موضوع را گذاشت کف دست من. شبیه آن هم یک بار قبل آن پیش آمده بود که خیلی جدی اش نگرفته بودم اما آن روز...
با یادآوری‌اش بغض میکنم.
گریه‌ی لعنتی صدایم را عوض می‌کند.
_ یادت نیست چقدر ازش تعریف کردی؟ آدم پیش کسی که دوستش داره از رقیبش تعریف می‌کنه؟
باران تندتر می‌شود و صدایش کل پارک را برمی‌دارد. صدایش میپیچد توی صدای باران. نوک بینی‌اش از سرما سرخ شده است.
_ آره اشتباه کردم. انقدر مغرور بودم که نمی‌خواستم پیش قدم باشم. می‌خواستم همه چیزایی که دوست دارم بی اونکه براشون تلاشی کنم مال من بشن...
اشکهام را پاک می‌کنم.
_ هنوزم مغروری.
خم میشود روی میز نمور و زل میزند توی چشمهام. چشمهاش خیس اند.
_ غرور من همه چیو خراب کرد آره، اما تو میتونستی بهم یه فرصت بدی! ندادی.
قلبم تیر می‌کشد اما محلش نمی‌دهم. با نفس حبس شده از درد می‌گویم:
_ دوست داشتنت مثل حکم آزادی اون زندونی پیر، دیر صادر شد. من زنگ زده بودم که قبل عقدم ازت خداحافظی کنم نه که برای اولین بار بشنوم دوستم داشتی!
تکیه اش را از روی میز برمی‌دارد.
_ حق با توعه من خیلی اشتباه کردم تاوانشم دارم میدم.
فکر بدجنسی وادارم میکند بگویم:‌ «تاوانش اگه ادامه تحصیل تو بهترین دانشگاه آمریکا و این دک و پز و این موقعیت شغلیِ‌خوبه، پس تا باشه از این تاوانا.»
اما نمی‌گویم. جایش می‌گویم: «چه تاوانی؟!»
باد تندی می‌پیچد زیر سقف آلاچیق و زوزه می‌کشد.
_ همین تنهایی و بی هدفی.
سوال تلخی توی مغزم می‌چرخد و بالاخره می‌پرسمش.
_ تنهایی؟ ازدواج نکردی؟
از جایش بلند می‌شود و می‌گوید: «نه، کسی و پیدا نکردم.»
با دو قدم لبه ی آلاچیق می‌ایستد. من هم بلند می‌شوم. باران بند آمده است. برمیگردد سمتم و می‌گوید: «تو دیگه تکرار نمیشی.»
جمله اش قشنگ است اما قلبم از شنیدنش می‌گیرد. هر چیزی جایی دارد. توی جایش که نباشد بدرد نمی‌خورد. مثل نقاشی مهدیس وسط دفترکاری میثم که به جای تحسین، سرزنش هم شد بخاطرش.
_ خیلی سرده بریم تو ماشین.
این را میگوید و از پله ی آلاچیق میرود پایین.
پشت سرش میروم. باد موهایم را از زیر شال درآورده است و ریخته توی صورتم. قطره های باران روی ماشین میرقصند. در را باز میکند و مینشینم.
توی ماشین مردی که خیلی سال پیش میخواستمش. خیلی سال پیش. اما حالا... حالا باید برایم فقط یک غریبه باشد. غریبه ای که انگار هیچوقت وجود نداشته است. اما نمی‌شود. واقعا نمی‌شود که فکر کنم هیچوقت وجود نداشته...
حرکت می‌کنیم سمت شهر. باد هم کمرنگ شده است. ابرها رفته اند. گوی غروب مثل توپی که محکم شوتش کرده باشند با ما در امتداد جاده می آید. از لابه لای درختها میگذرد و از وسط مانع ها رد میشود اما چیزی نمیگذرد که کم باد میشود و از آن توپ نارنجی چیزی جز یه هاله ی کم جان نمی‌ماند.
صدای اذان از گوشی محمد بلند میشود. احتمالا هنوز هم مثل آن وقتها نمازش را اول وقت میخواند. جایی که احتمالا نزدیکش مسجد است متوقف میشود.
_ تو نمیای!؟
میگویم: «چرا.»
پیاده میشوم و صدای ریموت بلند می‌شود.
بوی اسفند می آید. زنی با صورت بسته با قوطی‌ای که توی دستش دود می‌کند می‌آید طرفمان. چادرش خیس است و می‌لرزد.
می‌چرخاند دورمان و هیچ نمی‌گوید. محمد دست می‌کند توی جیبش. تراولی می‌دهد دستش و دعای زن بلند میشود.
در طول خیابان راه می‌افتیم. دلم میخواهد چیزی بگوید اما ساکت است. میگویم: « قبول باشه مؤمن.»
سرش را می‌چرخاند سمتم و نگاهم می‌کند. می‌گویم: «ذکرات و می‌گم.»
می‌خندد.
_ با مؤمن بودن خیلی فاصله دارم همشیره.
می‌خندم. به مسجد نزدیک می‌شویم. توی قسمتی از حیاط قرار می‌گذاریم که بعد از نماز همانجا بایستیم و هم را پیدا کنیم. او که می‌رود دوباره اشکهام راه می‌افتند. تکلیفم با خودم روشن نیست. انگار وزن بزرگی را گذاشته اند روی دوشم که نه می‌توانم حملش کنم نه می‌توانم بگذارمش زمین. دوباره گوشی ام زنگ می‌خورد. میثم است:
_ کجایی؟
بغض راه صدام را می‌بندد.
_ مس..جد.
صدای بی حوصله و عصبی اش توی صدای تکبیر می‌پیچد.
_ مسجد رفتی چی کار؟ زودتر برو دنبال مهدیس بیا خونه.
هنوز باشه را نگفته‌ام که قطع می‌کند. از مسجد می‌زنم بیرون و می‌زنم زیر گریه. هوا صاف است ولی سرد. خودم را بغل می‌کنم و راه می‌روم. اینجا و حال، خیلی از آرزوهایی که داشته‌ام دور است اما همانجا و حالیست که روزی تصمیمش را گرفتم. خودم خواستم که لجبازی کنم. خودم خواستم. می‌خواستم محمد را بسوزانم ولی خودم سوختم.
صدای بوق ماشینی یادم می‌اندازد که باید تاکسی بگیرم. تاکسی‌ای را نگه می‌دارم اما پشیمان می‌شوم.
باید راه بروم. باید راه بروم و فکر کنم.
فکری به‌حال این پازل درهم، که هر تکه اش باید برود سر جای خودش. می‌دانم که باید محمد را بگذارم سر جایش. جایی توی گذشته ای دور و مبهم، خیلی دورتر از حالا، و می‌گذارم. اما فراموش... واقعا نمی‌توانم. بالاخره پازل را همه‌ی تکه‌هایش ساخته.
همهمه‌ی ذهنم را صدای رعد و برقی می‌شکند. باران دوباره با قطره های ریز و درشتش شروع می‌کند به باریدن. ماسک لوله شده ای وسط خیابان می‌غلطد و می‌رود زیر پای عابرین. زیر سقف ایستگاهِ تاکسی می ایستم. تاکسی زردی منتظر یک مسافر است.
#زهراشیخ
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان خوبی خواندیم از خانم شیخ، نویسندۀ پرکار و بااستعداد همکار پایگاه نقد داستان. نسبت به داستان‌های قبلی که در این پایگاه از ایشان خواندیم، دساتان سر صبرترتر روایت شده، گسترش یافته، با تداعی‌هایی به گذشته سرک کشیده و به پایان رسیده است. با این حال قرار است آثار ارسالی نقد شوند تا از چیزی که هست، بک درجه و پله بالاتر بیایند. در مورد این داستان هم همان توصیه همیشگی به نویسنده محترم را دارد: بازخوانی و بازنویسی مکرر متن. گمانم یکبار دیگر هم در یادداشتی بر روی یکی از داستان‌های همین نویسنده، از تشبیه آشپزی استفاده کرده بودم. نوشتن داستان، شبیه ساختن ساندویچ نیست، بلکه شبیه بار گذاشتن خورش قرمه است که باید ریز ریز بجوشد تا جا بیفتد. نوشتن داستان، کاری زممانبر و نیازمند صبر و حوصله است. برای رسیدن به یک داستان مطلوب، تازه بعد از داشتن طرح و پلات اولیه و اجرای آن، باید مدام متن را بازنویسی کرد. به ساختار هر جمله و کارکرد هر کلمه فکر کرد. تصویرها و صحنه‌سازی‌ها را دید. انگیزه‌های افراد را و نسبتشان با اتفاقات متن را با هم سنجید. نشانه‌های جاگذاری شده در متن را دوباره بررسی کرد... بیایید با هم چند نمونه را در متن مرور کنیم. جایی که مرد داروخانه‌چی از راوی خواسته منتظر باشد و راوی هم بلافاصله قبول کرده، می‌خوانیم: «انگار مسخ شده‌ام. ده سالِ نبودنش مثل یک گیف توی ذهنم مرور می‌شود. ازدواج و بچه و کار و داروخانه و بیمارستان. همین.» در همین چند خط، سه نکته داریم. اول اینکه چرا «گیف»؟ جوان‌هایی که با کامپیوتر و اینرتنت آشنایی دارند، خوب می‌فهمند که منظور نویسنده یک فایل تصویری با پسوند گیف است که تصاویر متحرک دارد. اما لزوماً تمام خواننده‌های داستان از این دسته نیستند. می‌شد به راحتی گذاشت: «مثل یک فیلم» و آن وقت همه خوانندگان متوجه می‌شوند (نمونه‌ای از لزوم دقت در انتخاب کلمات). بعد جملۀ تک کلمه‌ای «همین» را بعد از جملۀ مرور سریع زندگی دارم. کارکرد «همین» چیست؟ اینکه فقط همین اتفاقات افتاده و ای خواننده باور کن چیز دیگری نبوده و ما چیزی را از تو قایم نمی‌کنیم؟ ضمن اینکه بعداً هیچ کجا در مورد بیمارستان رفتن راوی چیزی نمی‌خوانیم. پس این دو کلمه هم اضافی است (نمونه‌ای از لزوم دقت در چینش عبارتها). و حالا برسیم به جملۀ «انگار مسخ شده‌ام» که توجیهی است برای اینکه زن به انتظار عاشق از دست رفته‌اش می‌نشیند. این جمله اگر بعد از نشان دادن کافی انگیزه‌های زن بیان شده بود، بله، کافی بود. اما قبل از این جمله، هیچ دلیلی برای منتظر احسانی بودن نیامده. حتی خود راوی هم از «باشه» گفتن خودش تعجب کرده. بنابراین ما اینجا نیاز به عبارت و جمله‌ای داشتیم که توجیه محکمتری برای این کارش باشد و خواننده را قانع کند. (نمونه‌ای از لزوم دقت در روابط درونی متن). با دوباره خواندن متن و توجه به همین نکات کوچک و اعمال تغییرات لازم در مورد آنها، قطعاً داستان از شکل فعلی خودش خوشخوان‌تر خواهد شد.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت