در اهمیت نشانه‌ها




عنوان داستان : یک تنبیه کوچولو
نویسنده داستان : حدیث بختیاری

من در تمام دوران تحصیل دو بار تنبیه شدم و این داستان اولین تنبیه من است یک تنبیه کوچولو!
داستانی که برای شما تعریف می‌کنم مربوط به سالها پیش است وقتی که من بچه مدرسه‌ای درس‌خوان و ساکتی بودم که هر چند آزارش به مورچه هم نمی‌رسید اما کله‌اش بدجور بوی قرمه سبزی می‌داد.
آن روزها کلاس دوم دبستان بودم. مدرسه ما یک مدرسه قدیمی با دیوارهای سیاه و نم کشیده بود که از انواع بلایای طبیعی و حتی موشک‌باران‌های جنگ، جان سالم به در برده‌ بود. کلاس‌ها دورتادور حیاطی مستطیلی شکل بود و سکوی سیمانی بزرگی دفتر مدرسه و ماتعلقاتش را از ما جدا می‌کرد.
ناظمی داشتیم به نام خانم شاهی. از آن ناظم هایی که بدجور دهه شصتی بود. صورتی گرد و قرمز با ابروهای پهن و کشیده که انتهای آنها را مقنعه اش از نظرها پنهان می‌کرد و تنها خدا می‌داند که تا کجا ادامه داشت. این خانم ناظم مدرسه ما یک ما یتعلق به داشت که همیشه خدا همراهش بود؛ یک شلنگ گاز نیم متری که ما بدجور از آن می‌ترسیدیم. خانم شاهی روزی نبود که بچه ها را از نوازش‌های خودش بی بهره بگذارد و هر زنگ تفریح جیغ چند نفری را به بهانه دویدن و داد‌‌ زدن و قس علی هذا با فریاد جون مرگ بشی الهی در می آورد. البته من از آن شاگردهای خوش‌شانسی بودم که هنوز عتاب یار پری چهره را نکشیده بودم و آسه برو آسه بیا از تنبیه در‌رفته بودم.
آن روز هوا بدجوری سرد بود و بچه ها با کاپشن‌های جورواجور صورتی و قرمز و زرد و هر رنگی که دلتان بخواهد مثل بچه آدم صف گرفته‌بودند. بعد از تمام شدن مراسم صبحگاهی خانم شاهی روی سکوی بزرگ سیمانی ایستاد و با صدای بلند که بیشتر شبیه نعره بود اعلام نمودند: بچه ها ساکت ساکتتتتت! خانم مدیر میخواد باهاتون صحبت کنه همگی حواستون اینجا باشه ها.
همگی میدونستیم که لابد مساله مهمی هست که خانم مدیر روی سکو تشریف فرما می‌شوند. قضیه از این قرار بود که خانم مدیر فرمودند: بچه ها شما توی سنی هستین که باید با نماز و وضو و احکام اون آشنا بشید. فردا یک روحانی از طرف مسجد محله اینجا میان تا شما رو با احکام وضو و نماز آشنا کنه. بچه ها فردا همگی باید سر صف ساکت باشین و به هیچ وجه سوالی نپرسین و فقط و فقط گوش کنید.
از حرفهای خانم مدیر چیزی نفهمیدم به جز احکام وضو و نماز و در راه بازگشت از مدرسه نمی‌دانم چه اندیشه‌ای در سرم جرقه زد که تنها به یک چیز فکر می‌کردم باید سوال بپرسم.
از آنجایی که من واقعا در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم تا دلتان بخواهد در خانه ما کتاب های دینی بود. یکی از کتاب های مورد علاقه من در آن سال‌های طفولیت کتاب توضیح المسایل بود و حقیقتا هنوز هم برای خودم علت این علاقه عجیب در آن سن مساله ای قریب و حل نشده باقی مانده است.
به خانه که رسیدم اولین کاری که کردم پیدا کردن کتاب توضیح المسایل بود. از فهرست کتاب، سراغ احکام نماز و وضو رفتم و مشغول خواندن شدم که جمله‌ای توجه‌ام را جلب کرد. پوشیدن لباس ابریشم خالص برای مرد حرام است و نماز خواندن با لباس ابریشمی باطل است. لبخندی گوشه لبم نشست این جمله همان چیزی بود که دنبالش بودم همان سوال!
فردای آن روز سر صف به تنها چیزی که فکر می‌کردم لباس ابریشمی بود و تهدیدات خانم مدیر و شلنگ خانم شاهی را کاملا به باد فراموشی سپرده بودم. روحانی جوان به مدرسه ما آمد و ما همگی همان کاپشن های رنگارنگ روز قبل را پوشیده بودیم. سر زمین سرد نشستیم و سراپا گوش شدیم. قطعا چیزی از حرف های روحانی جوان یادم نمی‌آید اما اشتیاق من برای پرسیدن سوال لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.
حرف‌های روحانی تمام شد و با صورتی مهربان و صدایی آرام گفت: خب بچه‌ها کسی سوالی نداره؟ هر سوالی راجع به نماز و وضو دارید بپرسید بچه ها.
برای لحظه موعود لحظه شماری می‌کردم اما به یک پیش‌مرگ نیاز داشتم. چند دانش آموز بخت برگشته سوال پرسیدند و روحانی مهربان با حوصله جواب می‌داد. هیجان و شجاعتی عجیب را درونم حس کردم و دیگر هیچ چیز نمی‌توانست جلودار سوال پرسیدنم شود. دستم را بالا بردم و گفتم: من آقا! من سوال دارم.
بپرس دخترم!
آقا چرا نماز خواندن مرد با لباس ابریشمی باطل است؟
چهره بهت زده حاج‌آقا با سکوت سنگین مدرسه همراه شد. لحظه‌ای چشم چرخاندم و نگاهم با نگاه خانم شاهی که در پایین سکو ایستاده بود گره خورد. چهره اش قرمزتر از همیشه شده بود و چشمهایش مثل تازیانه اش مرا ترساند. حاج‌آقا سکوت را شکست و باز هم لبخند زد: دخترم این جزئی از احکام نماز مردان است که باید در هر صورت رعایت کنیم؛ احکام دین از واجبات است نمی‌خواهد حتما دلیلش را بدانیم.
حاج‌آقا حرفش را با لبخندی قشنگتر تمام کرد و مراسم با صلوات تمام شد. همه سر کلاس رفتیم و من فکر می‌کردم همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.
روز بعدش هوا ابری بود؛ از آن ابرهایی که می‌دانستیم ما بچه های که چتر نداشتیم، موقع برگشت به خانه قرار است موش آب کشیده شویم. وقتی مراسم صبحگاهی تمام شد خانم شاهی دوباره روی سکو ایستاد و گفت: اسم چند نفری که می‌خونم نمیرن سر کلاس! بیان دفتر کارشون دارم. اسامی را خواند و آخرین نفر اسم من بود.
بچه هایی که قبلا شلنگ بر جانشان نشسته بود از دردش میگفتند حتی رد سرخ آن را روی دستها و پاهایشان نشانم داده بودند. ترسیده بودم اما خودم را از تک و تا نینداختم و با بقیه بچه ها پشت سر ناظم به سمت دفتر رفتیم.
دفتر مدرسه قشنگترین جای مدرسه ما بود. میز و صندلی هایش خیلی شیک و تازه بودند و روی هر میز یک گلدان شیشه ای کوچک بود که تویش گل های مصنوعی قشنگی گذاشته بودند. بخاری بزرگی کنار میز مدیر بود و هوای دفتر را حسابی گرم و دلچسب کرده بود. برای لحظه ای ترس و شلنگ را فراموش کردم و محو اطراف شده بودم که با صدای خانم مدیر به خودم آمدم:
به به! اینم دانش آموزهای حرف گوش نکن ما! مگه سر صف نگفته بودم کسی از حاج آقا سوال نپرسه چرا سوال پرسیدین؟؟
هیچکدام از ما هیچی نمیگفت. مثل چوب خشک ایستاده بودیم و میلیمتری هم تکان نمی‌خوردیم. یک چشممان به دهان خانم مدیر بود و یک چشممان به دست خانم شاهی.
خانم مدیر رفت و پشت میزش نشست و جایش را به خانم شاهی داد. هر چه نگاه میکردم شلنگ را نمی‌دیدم؛ نه توی دستش بود نه روی میز. همانطور که داشتم همه جا را می‌پاییدم دوباره با داد خانم شاهی به خودم آمدم:
برید دستاتون رو توی آب‌خوری بشورین و بیاین بدویین ببینم. وسط چله زمستان بود و آب آبخوری کم مانده بود یخ بزند. دستها را زیر آب سرد شستم ولی نمی‌دانستم این چجور تنبیهی است. مثل فانتوم دویدیم و خودمان را به دفتر رساندیم.
خانم شاهی همان جا سر جای خودش ایستاده بود ولی یک خط کش بزرگ توی دستش بود.
دو تا دستاتون رو بیارید جلو ببینم کف دستها رو به جلو!
همه دست‌هایمان را جلو بردیم و نوبتی هر کف دست‌هایمان یک ضربه جانانه نوش جان کرد.
دفعه آخرتون باشه سوال میپرسین جون مرگ شده‌ها! بدویین برین سرکلاساتون بدو ببینم!
از دفتر که بیرون زدیم نم نم باران شروع شده بود کف دستهام را به هم سابیدم و توی جیب های کاپشنم جا دادم. با خودم فکر کردم امروز روز خوبیه چون به جای شلنگ تنها یک تنبیه کوچولو نصیبم شد و با خوشحالی به سمت کلاس دویدم.
نقد این داستان از : احسان رضایی
برای نویسندۀ جوان و تازه‌کار متن بالا، آرزوی موفقیت و پیشرفت هرچه بیشتر در مسیر نویسندگی دارم. ایشان شما قلم روان و شیرینی دارند و ماجرا را با جذابیت و طنز تعریف می‌کنند، اما این کافی نیست. برای داشتن یک متن (و یا داستان) خوب به نکات و ظرایف دیگری هم نیزا است. از جمله، توجه ایشان را به دو مورد زیر جلب می‌کنم:

اول اینکه ما برای باورپذیر شدن یک داستان، نیاز به جزئیات داریم. این جزئیات هم در حوزۀ تعریف و توصیف وقایع، شخصیت‌ها، پیش‌زمینۀ وقوع اتفاقات و نظایر آنهاست و هم در حوزۀ کنش و واکنش افراد. به عبارت دیگرف ما باید در مورد دلیل رفتارهای افراد بدانیم، وگرنه رفتارهای آنها بی‌معنی می‌شود. اینکه می‌گوییم باید انگیزۀ افراد را بدانیم، به معنای آن نیست که به صورت واضح بگوییم فلانی چون چنین حالت روحی داشت، این کار را کرد. نه، ما برای نشان دادن انگیزۀ افراد باید نشانه‌هایی رد متن داستان بگذاریم تا خواننده خودش آن نشانه‌ها را کشف کرده و به ذهنیت شخصیتها پی ببرد. از همین متن بالا مثال می‌زنم. در پایان متن، راوی با اینکه تنبیه بدنی شده اما خوشحال است. ما دلیل این شادی را می‌فهمیم، چون در قسمتهای قبلی متن، وصف شلنگ دست خانم ناظم را داشتیم و بنابراین به راوی حق می‌دهیم از تبدیل مجازات دردناکش شاد باشد و با او همذات‌پنداری می‌کنیم. اما این اتفاق در باقی متن نمی‌افتد. چرا برای آموزش احکام، که قاعدتاً بخشی از درس دینی است، برنامۀ جادگانه‌ای در مدرسه در نظر گرفته شده؟ نمی‌دانیم. چرا راوی سعی می‌کند سوال بپرسد؟ نمی‌فهمیم. چرا خانم مدیر گفته کسی نباید سوال کند؟ معلوم نیست. البته که جواب تمام این سوال‌ها در ذهن نویسنده موجود است، اما در متن و برای خواننده نیست. و وقتی بخش مهمی از دلایل و انگیزه‌ها نامشخص باشد، ارتباط با متن از بین می‌رود.

نکتۀ دوم، که با همان نکته اولی هم بی ارتباط نیست، به مدیریت متن برمی‌گردد و اینکه چه چیزهایی را باید در متن بیاوریم و چه چیزهایی را لازم نیست. در مورد موارد ضروری (نشانه‌هایی برای فهم رفتار و انگیزه شخصیت‌ها) در مورد قبلی صحبت کردیم. اما چه چیزهایی را نباید آورد؟ آن مواردی که به کشف همین روابط کمکی نمی‌کند. مثال می‌زنم. در متن بالا توصیف چهرۀ خانم ناظم برای نشان دادن شخصیت او لازم بود، اما اینکه ساختمان مدرسه «قدیمی با دیوارهای سیاه و نم کشیده بود که از انواع بلایای طبیعی و حتی موشک‌باران‌های جنگ، جان سالم به در برده‌ بود» در فهم کدام نکته به خواننده کمک می‌کند؟ این را باید بعد از اتمام نوشته از خودمان بپرسیم و هر بخشی را که در ادامۀ متن بی استفاده باقی مانده بود، جدا کنیم تا متنی کوتاهتر داشته باشیم. یادمان باشد که در دنیای امروز، خوانندگان فرصت زیادی ندارند.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۱
حدیث بختیاری » دوشنبه 25 بهمن 1400
تشکر از حسن نظر شما استاد و وقتی که گذاشتید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت