خواننده تمایلی به خواند ذهن شما ندارد. او داستان می خواهد!




عنوان داستان : سه گاه
نویسنده داستان : محمد مهدی برجسته

سه¬گاه
به نام خدایی که هست
من میدانم مقصر ملک است. او مدام قطع کن وصل کن میکرد. همه میگویند ریتم و وزن و هزار جور چیز دیگر دست به دست هم داده تا این قطعه اینجور باشد. اما نه، برای من قانع کننده نیست. من همه چیز را زیر سر ملک میدانم. وگر نه چرا سارمی و بدیعی تا لحظه آخر هادی را همراهی کردنند؟ آخر این هادی چه کند که ریتم زندگیش با این قطعه گره خورده. گاه اول که کودکی¬اش بود تا دانشجویی. اما این گاه دوم است. حال خودتان قضاوت کنید.
مقصر را که قطعا نمیتوان شجریان دانست. آخر شما گوش کنید چه جور میگوید ساقی بیا. مگر انسانی میتواند در برابر همخوانی با این بیت مقاومت کند. هر کس را به راحتی به آواز وا میدارد. جوری میگوید ساقی بیا که ساقی اگر بشنود، هرچه باده پرست وجود داشته باشد را رها میکند و به سوی او میرد. قسم میخورم، شما 176 نفر را هم که بگذارید در کنار هم فریاد سر دهند باز هم ساقی هیچ اعتنایی به آن ها ندارد یک تحریر او برای کل این 176 نفر کافیست.
هادی ما هم از قشر این آدم ها جدا نیست و برای اولین بار در زندگییش ناخودآگاه شجریان را همراهی کرد.
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید.
البته تنها لب های هادی اختیار از دست نداده بودند. قلب از خود بی¬خود شده بود و تند تر میزد. سرعت حرکت خون جوانی در رگ هایش بیشتر شده بود. و مقصر همه این ها چشم های او بود که از این جهان فراتر رفته بود و به هستی دیگری خیره شده بود. هستی¬ای که برای دیدن کهکشان آبی چمانش نیازی به واسطه¬ای نبود.
یک شال سبز بخشی از موهای قهوه¬ای وی را پوشانده بود. مانتو زرشکی هم با همان شال ست شده بود.
صد ها سناریو برای برقراری ارتباط از ذهن هادی گذشت اما هادی این کاره نبود. فعلا که راهی نبود پس خود را به دست آواز سپرد.
نگاهی به سر وضع خودش انداخت، تازه متوجه شد که یک لکه خیلی ریز که نمدانست از کجا آمده بر پیرهن سفیدش نقش بسته. خاصیت سفید این است کوچک ترین ناپاکی را به نمایش میگذارد. اما شلوار لی و ژاکت سرمه¬ای که در دست داشت مرتب بودند. ستی به موهایش کشید که از توازن فرق وسط سرش مطمئن شود.
شماره پرواز را اعلام کردند و مسافرین رفتند برای دریافت کارت پرواز. در ذهنش فقط یک کلمه جریان داشت، "معجزه". چشم چشم میکرد تا ببیند آیا این هستی¬ای که دیده بود همراهی دارد یا نه؟ مثل این که نه. هیچکس همراهش نبود. بدبخت قلب هادی، هر آدمی دم سفر هزار فکر از سرش میگذرد که مبادا فلان چیز را جا گذاشته باشم و یا فلان کار را نکرده باشد. حالا بیا و به این حال یک هستی هم اضافه کن چه شود؟
جوری سرعتش را کم و زیاد کرد که در صف نزدیک او باشد. نزدیک نه دقیقا پشت سر وی ایستاد. معجزه شاید این معجزه بود. صدای جر و بحث او را با مسئول کارت پرواز شنید.
(( خانوم حرف شما درسته تا 40 کیلو بار مجازه اما نمیشه تو یک چمدون. قانونه دیگه باید تو دوتا ساک و چمدون باشه. تا به چمدون حد اکقر تا 30 کیلو.))
(( خوب آقا من دانشجوام الان چبکار مبتونم بکنم شما میگین من چند کیلو اضافی را بذارم همینجا و برم.))
در آن لحظه این صدا هادی را از شجریان دور کرد. فکرش را هم نمیکرد صدایی دلنشین تر از شجریان بشنود. اما الان شنیده بود. با هزار زور و التماس خودش را جمع کرد و گفت: (( خانوم ببخشید. ببخشید من این کیفم چیز خاصی توش نیست .... عا.. اما اگر بخواین، اگر بخواین میتونم خالی کنم وسایلتون بذارید توش. )) یک جمله گفت و صد توپوق. اما حد اقلش توانست او را مخاطب خود کند. (( نه آقا خیلی ممنون.)) دختر از صف خارج شد. هادی آنقدر حول کرد که زیپ کیفش را باز کرد و رفت تا به او نشان دهد. (( ببینین. هیچی توش نیست. کلا دو تا کتاب و چنتا کاغذ. اصلا شما کجا پیاده میشین؟))
-(( کجا پیاده میشم؟))
کجا پیاده میشه؟ خاک بر سر من سوم شخص که باید زندگی تو را تعریف کنم. مگر تو فرودگاه اتبوس سوار میشوند که یک جایی وسط راه پیاده شود. یا مثلا بین راه تهران تا شیراز بگوید عه آقای خلبان من نرسیده به شیراز میپرم پایین شما در رو بزن لطفا.
-(( نه چیزه... ببخشید منظورم اینه که )) هادی هر چه تلاش کرد درستش کند نتوانست و صرفا خنده دختر به گوشش میرسید. فکر کنم فقط یک بار انسان در زندگی به این شدت سرخ می شود که هادی الان تجربش کرد.
-(( بفرمایید این کارت دانشجویی منه. اینم شمارم. ))
-(( اینا برای چیه خانوم؟))
-(( خوب برای ضمانت کیفتون دیگه که مطمئن بشین برش میگردونم))
-(( آها کیف. باشه چشم بفرمایید.))
کیف را خالی کرد و تحویل داد و رفت. دیگر نگویم از چاله های هوایی که برای هادی راه هموار به حساب می-آمد و هزار وصف دیگر. اما این مسیر به هادی زمان کافی داد تا نقشه ها در ذهنش بپرورد. انصافا نقشه خوبی هم بود. هواپیما که نشست هادی با تمام سرعت از فرودگاه خارج شد. اینگونه یک بهانه برای تماس و دیدار مجدد داشت.

بعد از این ساقی بیا بدیعی و سارمی و ملک برای ریتم زندگی هادی سنگ تمام گذاشتند. چند سالی شاد شاد نواختند تا ریتم زندگیش کند نشود. اما دقیقا همینجا، گاه سوم، دقیقا آخر قطعه را گوش کنید این بدیعی نیست که ریتم ویالون را کند میکند. مقصر ملک است که خسته شده و تنبک را کاملا قطع میکند.

گفتم دم پرواز هزار کار نکرده و هزار وسیله برنداشته دیگر در ذهن آدم میگذرد. اما این بارهم این پرواز هزار برابر از همیشه اضطراب دارد. فکرش را بکنید هستی و بهار، مادر و دختری باید بروند. آنهم سفر خارجی بدون هادی. تمام مسیر خانه تا فرودگاه را بهار داشت برای پدرش شیرین زبانی میکرد بهاری که موهایش را بافته بود و عینک صورتی فسقلی روی چشمش صورتش را تبدیل به یک فندق خوردنی کرده بود. واقعا هم فندوق بود خدا را شکر خیلی از صفاتش به هستی رفته بود و از هادی ارث زیادی نبرده بود البته جز همان عینک طبی. اینم از ارث گذاشتنت. اما هستی به این فندوق خانوم شش ساله کلی لباس پوشانده بود که مبادا مسیر خانه تا فرودگاه مریض شود. کاپشن سفید و کلاه و دستکش و عوووووو.
البته ماه دی است و صبح زود. هنوز خورشید هم طلوع نکرده. واقعا هم باید از این هوا جست.
اما این لباس ها مانع شیرین زبانی بهار نبود. (( نه خیرم شما اشتباه میگین بابا. من خودم دیشب تو تلویزیون دیدم مگه نه مامان.))
-(( آره مامان جان. میخوای از اول برای بابا بگو که چی میگفت شاید درست نشنیده.))
هادی ملتمسانه به هستی نگاه میکرد که مبادا دوباره بهار را به جانش بیندازد ولی کار از کار گذشته بود.
-(( بابا خوب خوب گوش کن دیگه این بار هفتصد و پنجاه و دومین باریه که میخوام بگم))
بهار داشت با این کار سواد عدد شمردنش را به رخ پدر و مادرش میکشید. (( دیشب تو تلوزین یه آقایی می-گفت قو ها فقط دوبار صداشون شنیده میشه. آخه مگه میشه بابا؟ خوب یکیشون پرواز کنه و یهو بیفته یعنی صدا نمیده؟))
هستی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. برگشت محکم لپ بهار را کشید. پدر و مادر هردو زیر خنده زده بودند. هستی گفت: (( مامان قربونت بره. قو که پرواز نمیکنه. فقط تو آب شنا میکنه؟))
-(( مگه ماهیه؟))
سوالات بچه ها در این سن تمامی ندارد. مخصوصا اگر دختر باشد و شیرین زبانی هم کنار این سوالات قرار گیرد.
زمانی که منتظر اعلام شماره پرواز بودند برای دریافت کارت هادی مفصلا برای بهار توضیح داد که قو ها تنها دوبار آواز میخوانند. یک بار وقتی عاشق میشوند و یک بار زمانی که از دسته قو ها جدا میشند. البته این را نگفت که قو فقط زمان مرگش از دسته جدا میشود و تنهایی میگزیند. همین داستان کافی بود تا کوله باری از سوالات بر سر هادی سرازیر شود. اما صبح اول وقت تنها راه سرگرم کردن بهار پاسخ گویی به همین سوالات بود.
در طول بازجویی بهار از پدرش، هادی زبانش با بهار بود اما چشمش هستی را میپایید و سعی میکرد نگرانی های وی را درک کند. کم حرفی نیست، سفر خارج است آن هم بدون او. تمام مسئولیت بهار در مملکت غریب برگردنش است. سر این موضوع هزار بار بحث کرده بودنند که هستی و بهار بروند و هادی چند ماه بعد کار انتقالی شرکتش را انجام دهد و به آنها ملحق شود. میدانست بهار اگر ناخن هایش را بخورد یعنی در دلش جنگ جهانی سوم راه افتاده.
هادی گفت: (( مامان هستی نمیخواد تو جواب دادن ها کمک کنه؟))
هستی اما هادی را مخاطب خود کرد: (( عزیز مطمئنی سر این داستان هایی که پیش اومده شرکت انتقالی رو میده بهت؟))
-(( بله که میده. کار ما چه ربطی به این داستان ها داره؟))
در بین همین گفت و گو های آخر شماره پرواز اعلام شد. کارت پرواز را گرفتنند و به سمت پله برقی ها حرکت کردنند. هادر کیف خرگوشی سفید که پر بود از مداد رنگی و دفتر روی شانه های بهار انداخت. نشست تا هم قد او شود. لپش را کشید و گفت: (( مراقب مامان هستیت باشی ها))
سر تکان دادن بهار از صد چشم گفتن برایش بهتر بود. میترسید که اگر صدایش را بشنود نتواند اجازه رفتنش را بدهد. سریع بلند شد و در چشمان هستی خیره شد: (( مراقب خودت باش. سر راه هم پیاده نشی ها.))
هادی به قدری شیطنت داشت که بتواند سخت ترین و احساسی ترین لحظات را با خنده تمام کند.
از هم جدا شدند ولی هادی ایستاد تا آخرین قاب را قبل از سفرشان در ذهنش بسازد و از این دنیا به هستی وارد شود که سراسر آن فصلی جز بهار نیست.
دست تکان دادن های بهار تنها عاملی بود که هادی به دنیای امروز که بهاران خجسته¬اش خیلی وقت است که گم شده، بازگردد.
رفت. رفت و ماشین را روشن کرد. اما دلیش به تنهایی داخل ماشین هیچ رضا نمیداد. ظبط را روشن کرد تا حد اقل شجریان این مسیر را با او همراه باشد. ساعت حوالی 6:20 دقیقه بود. آهنگ پخش شد اما اواخر آن بود. جایی که ملک تنبک را قطع کرده. بدیعی هم ریتم ویالون را کند کرده. اما شجریان غوغا میکند.
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس دربند آن مباش که نشنید یا شنید
کاش هادی میتوانست در برابر همخوانی با شجریان مقاومت کند. اما به خیالش دعای سلامتی هستی و بهار را با این بیت گره میزند. اما نمیدانست .... خلاصه نتوانست مقاومت کند و برای دومین بار به همخوانی محکوم شد. اما این بار در تنهایی.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

خوشحالم که داستانی از شما می خوانم.
البته داستانی سخت. میگویم سخت چون بسختی توانستم خود م را به مرزهای ذهن نویسنده برسانم.
خیلی بسختی. چرا؟ اول اینکه زاویه دید انتخابی شما برای این داستان به هم ریخته بود. ابتدای داستان من راوی است و از جایی به بعد سموم شخص و در جاهایی دانی کل نامحدود. انگار خواسته اید همه ی زاویه دید ها را در این داستان تمرین کنید.
مشکل دوم این است که این داستان هنوز در ذهن شما باقی مانده است و آ«چه روی کاغذ یا پرونده آورده اید، مثل طرحهای اولیه ی یک داستان است که در ذهنتان شکل گرفته و تازه باید بنشینید و روی این طرح کار کنید، علاقه مندان به کار برد زبان های بیگانه به این طرح ها اتود می گویند. به هر حال این اثر شما در حد یک اتود است که باید راست و ریس شود. باید از نو آن را بنویسید.
و از ذهنتان خارج کنید و به دنیا بیاوریدش. داستان شما هنوز به دنیا نیامده است.
چرا به دنیا نیامده است ؟ به دلیل اینکه پیرنگ داستانی ندارد. بازی با چند اسم هنرمند معروف و بازی با بعضی از آوازهایی که شجریان خواند است و یا حافظ آنها را سروده است ، نه تنها کمکی به بهتر شدن داستانتان نکرده است بلکه آن را از ریخت انداخته است. مثالشاین است که وارد خانه تان بشوید، کتتان را در بیاورید و بخواهید آن را روی رخت آویز آویزان کنید اما کت به قلاب رحت آویز گیر نکند و بیفتد زمین و شما حالش را نداشته باشید که آن را دوباره بردارید و گیرش بدهید به فبلاب رخت آویز.
کت روی زمین مانده است . در داستان شما هم همه یا بیشتر عناصر داستانی تان، به فلاب گیر نکرده است و روی زمین پخش و پلا شده است.
برگردید و یکی یکی آنها را سر جای خودشان قرار بدهید.
البته اگر بتوانید. به نظر من نمی توانید چون قلابی وجود ندارد. این قلاب در این مثال و در این داستان همان پیرنگ است. داستان شما پیرنگ ندارد. و اگر خواستید در باره ی پیرنگ مطالعه کنید متون دقیق و فنی و موجه بخوانید. در اینترنت جستجو نکنید.
پیرنگ در داستان خیلی مفهوم عمیق تری دارد از آنچه که این روزها در کلاسهای داستان نویسی غیر حرفه ای بیان می شود.
اگر می خواهید نویسنده شوید و اگر می خواهید داستان بنویسیدی خیلی مهم است که با پیرنگ دمخور شوید و خوب و دقیق آن را بشناسید.
و توصیه ی بعدی ام ای است که سعی کنید در ابتدای کارتان از ادا و اطوارهای بعضی از نویسنگان غیر وارد تقلید نکنید.
خودتان باشید . خودتان را کشف کنید و شیوه ی خودتان را پیدا کنید.
و نکته ی آخر اینکه تعلیق در داستان پیچاندن خواننده نیست.
کاری که خیلی از نویسنده ای غیر حره ای در این سالها انجامش می دهند و فکر میکنند تعلیق ایجاد گرده اند.
پس توصیه ی من این است که داستانهای درجه یک از نویسندگان درجه یک را خوب و دقیق بخوانید.
چند تا داستان از ریموند کارور بخوانید و ببینید چطوری تعلیق ایجاد میکند. و چند تا داستان از همینگوی بخوانید و ببینید چگونه ایجاز ایجاد می کند و چند داستان از آنتوان چخوف بخوانید تا طرح کلاسیک داستان کوتاه را بشناسید.
حتما این توصیه ها را گوش کنید. و الا جاده را اشتباه طی خواهید کرد.موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت