«هذیان‌نوشت»ها هم به زبان و انسجام نیاز دارند.




عنوان داستان : نداشتن تدريجي
نویسنده داستان : علی شادکام

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «د پانصد میلی گرم» منتشر شده است.

روی کیک تولدم یک شمع ساده گذاشته بودم به نمایندگی از بیست و هشت سال زندگی ام. بيست و هشت سالگي بحران است، وقتي دندانهايت درد بگيرند. چشمهایت تار باشند و موهایت بريزند و سفيد شوند و تو كسي را نداشته باشي كه كنارت روي مبل دونفره كهنه نشسته باشد و صفحه تلويزيون، منفجر شدن ناگهانی شاتل فضايي در سال هزار و نهصد و هفتاد و چند را نشان بدهد كه دانشمندان بعد از سي ثانيه در آسمان مُردند و تو ساعدت را به دسته مبل بمالي چون كه كسي را نداري. شمع ها را فوت کردم. پارافین سفید قطره قطره اش روی پودر کاکائویی ماسیده بود، مثال لباس زیر.
به نداشتن فکر کردم که به يكباره اتفاق نمي افتد. درست خلاف مُردن فضانوردان در شاتل فضايي که تدريجی است. آهسته آهسته روح را فتح مي¬كند. مثل اين نيست كه يك صبح از رخت خوابی غريبه بيدار شوي و پاي چشمهات كبودي هايي روييده باشند كه نداني از كدام تقويم به پوستت راه پيدا كرده اند، به چشمهات خزيده اند و نداني غربت این مردی که تو آينه به تو چشم دوخته است، یا زن تو آينه، چه كسي است.
چاقوی بزرگ را به کیک مثل لباس زیر فرو کردم و برای خودم و برای مهمانی که نداشتم دو برش کیک گذاشتم. عاشق نشده بودم. از این مطمئنم که تا امروز عاشق نشده ام، نبوده ام. شاید هم هنوز آنقدر جوان بودم كه قلب من با جهان آشنايي پیدا نکرده بود. ‌با ظرافت مچ هایی كه با قلب آتش بازي مي كنند، با موهاي سياه و قهوه اي، چشمان سياه، چشمان عسلي. با رنگ هايي كه درهم غوطه ميخورند و گردابي مي¬شوند و در آن غرق مي شوی، معاشرتي نداشتند.
تا روزی كه همین هفته گذشته بود و کسی را ديدم. ديدن کسی يك اتفاق است. مثلا هر چند سال يكبار ديدن کسی مي-تواند اتفاقات چند سال آينده بیننده را تغيير دهد. مثلا همين حالا برای من بحرانی شده است این دیدار.
مثلا تکه کیک شکلاتی را روبروی کسی که انگار کنارم روی مبل دونفره به جشن گرفتن تولدم نشسته گذاشته ام و برایش می گویم :عشق به يكباره اتفاق نمي افتد. زمان مي¬خواهد كه بشناسيش.كه بفهمي چگونه در حافظه ات جاري شده است. مثل يك دكمه نيست كه فشار بدهي آب‌ميوه گيري را روشن كند. مثل اين چيزهاي راحت و دم دستي نيست كه راحت و دم دست باشد.
داد سخت می دهم که طولاني است. پيچيده است. عجيب است. ساده است. كوتاه است. عجيب نيست، مي شود. تکه ای از کیک را به دهان می برم، مزه پارافین را حس می¬کنم، شبیه به چیست؟ صابون؟
به تکه کیکی که مقابل مهمان ناموجودم گذاشته ام نگاه می¬کنم. خورده شده است، دوباره می گویم عشق مثل غم و اندوه نيست كه مدام تو را همراهي كند، با تو قدم بزند و آسايش تو باشد. چشمهایم را می بندم و به خودم می گویم: اما غم مرا آسايش بود.
از خانه كه بيرون مي آمدم هوا رنگ زمستان داشت، مثل هر روز كه زمستان با درخت ها و جوي هاي آب و پرندگان جفا می کند، آن روز هم با خيابان مي¬كرد. کسی به دنبالم از خانه بیرون آمد. روسری بنفشی بسته دور صورت محوش داشت، با موهای بلندی که طره هایش از هر طرف شال به بیرون فرار می کردند.
چهارشنبه اي بود از آخرین هفته های سال. آخر هفته از دم خانه ما شروع مي شد تا به نوك درختان سر به هم رسيده ي خيابان طولاني مي‌رسيد، تا انتهای خیابان را که نگاه می کردی اما هنوز بهار نرسیده بود. پياده با کسی راه مي¬رفتم. هميشه با قدمهاي پياده می رفتم كه همه درخت ها به يك اندازه در ذهنم منزل داشته باشند. همه كه بيشتر چنار بودند و دو بيد و هزاران كاج. کسی که کنارم بود دستم را از جایی که پایین تر از آرنجم در سال گذشته شکانده بودم گرفته و به خودش چسباند. توی چشمهام بغضی داشتم که هوا می خواست قندیلی زخمتش کند. اما گرمای کسی چشمه ای جوشاند و جاری شد.
برگ هاي چنارها با دقيقه شمرده نمي¬شوند. با ساعت شمرده نمي شوند. روزانه ورق مي خورند. هر روز مي¬توانند باشند. هر روز توان آن را دارند كه خيابان را لمس كنند، بريزند، بپوشند، با باد تلو بخورند. حس کردم کسی که همراهم بود لبانش را به گوشم نزدیک می کند، بعد دیدم نجوایی می کند که صدایش را ابتدا مثل آواز گنجشکی در باد می لغزید و بعد کلمات شکل گرفتند و می گفت:
«چنارها طبع گرمي دارند.كاج ها سردند»
به انتهاي خيابان رسیدیم. چنار های اینجا سر به هم رسانده بودند و تن هایشان که بی برگی پاییز لخت شان کرده بود برق می زدند. به خصوص یکی که به کسی که همراهم بود نشانش دادم، چناری که به آن عشق می ورزيدم.
ظريف بود. با موهاي مشكي، نامش را ارغوان گذاشته بودم. سالها قبل، با رفقایم شبها در خياباني پر از كاج و درختچه هاي اكاليپتوس و بوته هاي علف پرسه مي¬خوردیم. ميوه هاي كاج پلاسيده را در سطل زباله اي كه كنده بوديم و در خيابان آتش زده بوديم مي انداختيم.گرم مي¬شديم، از زمستان جاري در هوا فرار مي كرديم، به چنار که رسیدیم چیزی برایمان نداشت، رفقایم به دنبال کاجها رفته بودند، اما من ماندم.
ميوه كاج ها آرام مي¬سوزند. مثل شاتل فضايي نيستند كه در سي ثانيه منفجر شوند و از بالاي آسمان مثل توده اي از خاكستر و شراره هاي بي خانمان سقوط كنند. آرام مي¬سوزند و خاكستر نرمي دارند. وقتي به آرام سوختنشان نگاه مي كردم ياد عشق هاي از دست رفته مي افتادم. شب بود، در رخت خواب کسی که همراهم بود گفت تو که گفته بودی عشقی نداشته ای. گفتم: نداشتم. به یاد نداشته ها می افتادم.
به سوختن آرام ميوه هاي كاج ها توی شومینه نگاه مي¬كردیم. سالهاي بعد بود و داشتم به عشق فكر مي¬كردم. عشقي كه به يكباره اتفاق افتاده بود،يا نفهميده بودم كه چگونه قلب و روح مرا تصاحب كرده بود. جای شکسته ای روی دستم را بوسید و بعد سینه ام را. خوابیدیم.
صبح به خير بالش كه با من سر جنگ داري، تشك، اتاق. پنجره را باز می کنم و به دیوار همسایه می گویم: زندگي تدريجي است. به تدريج همه چيز را پس مي¬گيرد.عشق را پس مي¬گيرد. نداشتن را دوست دارد. جنگ را دوست دارد. کیک روی میز آب شده و بو گرفته است، شومینه خاموش شده و کسی که همراهم بود هنوز زیر پتو بود.
مي¬خواستم با چناري ازدواج كنم. سالها اورا شناختم. حرف ها مي¬زديم. حرف ها میان سكوت ها. كلمات زيادي بين ما جريان داشت. اسم پرندگان زيادي را باهم سنجيده بوديم. مثلا پرستو،كه آسمانها را مي پرد. كبوتر ،كه ساختمان ها و پشت بام ها را دوست دارد. آب های مانده كوچك را. مرغابي كه آب بند های بزرگ را. گنجشك كه پرهايش را پوش مي-دهد. قوش كه پرهايش را باز مي كند. قمري ها را كه آهنگ غميگن پشت پنجره ها را مي سرودند سنجيده بوديم. غم قمريان را سنجيده بوديم.
غم قمريان آهنگ ساده اي دارد. مثل روييدن برگ هاي چنارها به ساقه مي¬ماند. آرام و مكرر، كه هميشه ادامه دارد. اندوهي است كه ادامه دارد. ارغوان مي¬گفت:
تو سر به هوا داري. برايت خطر دارد. ممكن است پايت به گودالي برود و تو نفهميده باشي.
يك روز از انتهاي خيابان چنار ها به كوچه اي فرعي پيچيد و ديگر نبود. مثل فضانوردان كه ناگهان با اشتباه رياضيدانها مُردند و ساعدم درد گرفت.
دكترها فكر مي¬كنند به قلب ربط دارد. درست فكر مي¬كنند. از قلب است كه ناگهان تنها مي¬ماني و هر بار بيشتر از قبل كه هنوز قمري ها پشت پنجره مي نشستند و سرود تنهايي مي¬خواندند، درد مي¬گيري. روزهاي بعد از رفتنش تا انتهاي خيابان مي رفتم و بر می گشتم تا شايد ببینم برگشته باشد. اما عهدي ميان ما نبود. قراري نبود. جوانتر از آن بودم كه عهد و قراري بين ما برقرار باشد. نمي¬دانستم عشق آسايش نيست. بايد روزها و سالها مي¬گذشت تا پاي پياده رفتن خوابش ببرد و فكر به آوند هاي چنار حلول كند.
به او مي¬گفتم:
كلاغ ها مثل گدايان خياباني هستند با لباس هاي ژنده و خورجين هاي نان خشك و پنير. موهاي بلند آشفته اي دارند و در خيابانها مي¬دوند و تلاش مي¬كنند تا سختي بودنشان را فراموش كنند. قمري ها اما نه، قمري ها غم را مي¬شناسند، گوشه اي روي ساقه ي اشتباهي كاجي كه طبع سرد دارد خوانده اند و به تدريج مرگ را دعوت كرده اند. از ياد نمي برند كه زمستان با آنها چه مي¬كند. آب را مي¬شناسند، دانه را مي¬شناسند، آدم ها را مي¬شناسند. دسته جمعي حرف مي¬زنند كه آواز مي¬شود.
مي¬گفت:
با اين مهملاتی که می گویی،كارت به بيمارستان مي¬كشد.
درست مي¬گفت. در بيمارستان دكتر ها فهميده بودند كه به قلب ارتباط دارد. گفته بودند ناخوشی، پیش ما بمان. اشتباه مي-كردند. مي¬خواستند دست و قلب مرا هر دو با تيغ ببُرند. دست كه نداشته باشم چه دارم؟ قلب كه نداشته باشم چه از من مي¬ماند؟
پتو را کنار زدم که کسی که همراهم بود را بیدار کنم و صبحانه بخوریم. بالهایش باز بودند و تکان نمی¬خورد. مٌرده بود.
در رياضي تجميع يك با يك، ‌دو مي شود. رياضي عدالت دارد. حساب دارد. حساب مي¬گويد يك با يك دو مي¬شود. در حساب راه ديگري وجود ندارد. در شعر يك با يك جمع نمي¬شود. رياضي تدريجي نيست. مثل مرگ فضا نوردان در شاتل فضايي است.
دانشمندان رياضيدان، دانشمندان فضا نوردي دان را كشته اند. مثل خاكستري كه هنوز چوب است، استخوان است، آدم است و بعد، رياضي از راه می¬رسد و آدم را مي كُشد.
بغلش گرفتم و دوباره خوابیدیم.
نداشتن تدريجي است. مثل يخچال من كه به تدريج ديگر هيچ ندارد. نه ماست، نه پنير، نه شير، نه پرتقال، نه نان. يك كِرِم براي صورت هست. تاريخ انقضا دارد. راهنما دارد. توضيحات دارد که نوشته:
روي صورت در كنار درز ها و چروك ها بماليد و پنج دقيقه ماساژ دهيد.
دروغ مي¬گويد. مثل همه داروها كه دروغ مي¬گويند. مثل همه دكترها که شارلاتان هستند.
به من گفتند قلب مريضي داري. نبايد به خودت فشار بياوري. نبايد هيجاني بشوي. نبايد بدوي، شنا كني، اسب سواري كني، نبايد غذاهايي كه دوست داري بخوري، نبايد عاشق شوي.
به من مي¬گفتند بايد مواظب باشي. ممكن است يك آن قلب تو از حركت باز ايستد، بايد در خانه بماني. در هواي آلوده به خيابان نرو. بايد اگر مي¬تواني به شهر دوري بروي.از شهر هاي بزرگ دور شو. به روستا برو. از دود فرار كن. از ماشين ها و كارخانه ها فرار كن. از ازدحام جمعيت، مردم كه در خيابان ها راه مي¬روند و سيگار دود مي¬كنند، از دختراني كه ممكن است قلبت را جريحه دار كنند دور شو، از شهر فرار كن.
مي خواستند مرا به زور زنده نگه دارند. زندگي تدريجي است. مثل مرگ. به تدريج زندگي، به تدريج مرگ كه باهم زياد و كم مي¬شوند،كه با هم كم و زياد مي¬شوند.كه از هم سبقت مي¬گيرند. مثل داشتن و نداشتن کسی که همراهم شده بود،كه به تدريج، كم شد و زياد شد و ناگهان، تمام شد.
صبح است و در يخچال را مي بندم، پنجره را باز مي¬كنم. در را مي¬بندم. چراغ خاموش است. پرده ندارم. بدن بی جانش را پشت پنجره می گذارم. پنجره به خياباني باز مي¬شود كه چنار ندارد. بيد ندارد. كاج دارد و يك سرو پشت دیوار همسایه. يك لشگر خرد از گنجشكان كه هميشه گرسنه اند به ما نگاه می کنند. می گویم : بیا، اگر این را می خواستی بفرما، من که بد تو را نمی خواستم. تکان نمی خورد.
کتابی را از کتابخانه بر می دارم، رویش نوشته است تاریخ معاصر ایران .كتاب را پاره پاره می کنم، به صفحات و صفحات را به كلمات و كلمات را روی هم تلمبار می کنم، از تفريحات من است سوزاندن كتاب هايم در سينك ظرف شويي، ديدن خاكستر شدن كلمات، بيرون پريدن كلمات، مُردن كلمات، کسی همراهم بود هنوز پشت پنجره مُرده است.
سالهاي قبل هر روز ساعت شش صبح رخت خوابم را مرتب مي¬كردم. دوش مي¬گرفتم و پشت ميز مي¬رفتم. كار من با كلمات بود.كاغذ ها و كلمات. هر روز خواندن، خواندن، خواندن و در انتها يك برگه كاغذ ديگر روي كلمات می¬چسباندم، كلماتي از خودم، مردود،‌ مشروط،‌ مقبول.
يك روز ميان كلمات يكي از داستانها افتادم. زني به شوهرش گفت:
تو از آن خشمگيني كه من تو را به ديگري ترجيح ندادم، براي اين با من ازدواج كردي، عشقي ميان ما نبود.
شوهر جوابش داده بود:
تو از آن اين را مي گويي كه فكر كردي شايد عشقي بين ما بوده باشد، اما بدان که زندگي مشترك نزد ما، مثل يك شركت با مسئوليت محدود بود كه ورشكست شده باشد.
ميان هيچ زن و شوهری نبايد چنين كلماتي جاری می شد، آن كلمات را به آتش كشيدم. ميز آتش گرفت، كلمات ديگر سوخت، ميز سوخت، كاغذ ها سوخت.
آتش نشان ها آمده بودند، به تاول هاي ديوار آب مي پاشيدند، به ميز ها، ‌‌كمد ها‌، ‌‌قفسه ها، به كلمات كه خاكستر مي-شدند. پشت ميز من در سي دقيقه خاكستر شد.
در بيمارستان دكتر ها گفتند معجزه اي رخ داده كه تو زنده مانده اي. روز هاي مكرر پرستاری پاهاي مرا مي¬شست. دستهام را هم. تاول هاي سوختگيم را آسايش بود.زيبايي اش آسايش بود. سرخ بود و شاد. صبح ها ساعت شش به بالين من مي-آمد، پنجره را باز مي¬كرد. پنجره پرده نداشت. به من مي¬گفت:
باز هم يك صبح زيباي ديگر و تو داري بهتر مي¬شوي.
مي¬خواستم به او بگويم مي¬خواهم آنقدر بهتر نشوم تا تو هر روز صبح پشت پنجره را نشانم بدهي و پاهام و دستهام را ببيني. مثل اين بود كه مرا مي¬شنيد و به خودش نمی گرفت. گوش با من داشت و چشم با زخم ها. روزي كه مرخص مي¬شدم لبخند زد، پر هايش را پوش داد و از پشت پنجره پريد.
اما حالا، مرده است و از پای پنجره تکان نمی خورد. تنش را بر می دارم و روی تکه پاره های تاریخ معاصر می گذارم، گنجشک ها روی کاج ها و سرو خیابان بی صدا نشسته اند.
در خانه چاي داشتم و استكان هاي کمر باریک. دوستي داشتم كه بازيگر بود. به خانه محقر من مي‌آمد و بعضی شب ها را با هم مي‌گذرانديم. سبیلی داشت و کلاهی، كمري باريك تر از استکان ها. از شدت ديوانگي لاغر شده بود. چند بار خواسته بود كه خود را بكشد. دست آخر با يك دختر زيبا كه به ديدن نمايشي با بازي او رفته بود ازدواج كرد. چاق شد و بازيگري را رها كرد و در خیابان تیربارانش کردند.
به ياد او چاي خوردم. مزه چای مرا به یاد روزی دیگری انداخت، يك روز قبل از آنكه پشت ميز من خاكستر شود، دختري زيبا از در کتابخانه داخل شد. به دنبال من آمده بود. پرسيد:
آيا شما هستيد كه متن مرا مردود دانسته ايد؟
گفتم:
اگر مي¬دانستم كلمات شما هستند، به آنها وصل مي‌شدم.
منظورم را نفهمید، تشر زد:
شما چگونه با كلمات رفتار داريد؟
زيبا بود اما كلمات را نمي شناخت. عشق را نمي¬شناخت. به او گفتم:
در آغاز كلمه بود، و كلمه خدا بود.
ابروهايش به هم رفت،گفت:
شما عشق را نمي شناسيد. بوي پا مي دهيد. بوي نا مي دهيد. بوی گه و کثافت می دهید، بايد برويد زير گل باید توی خیابان گرفت و آتشتان زد و خاکسترتان را به باد داد.
و در را آنقدر محکم به هم كوبيد كه قمريان پشت پنجره ،گنجشك ها و كلمات را آزرد. مي¬خواستم به او بگويم:
سلام، خوش آمديد، عشق تدريجي است اما، ‌بايد بدانيد كه به يكباره اتفاق نمي اُفتد. اما حتي گوش نكرده بود.
دنبالش به خیابان رفتم، يك بعد از ظهر عادي بود، به گمانم چهارشنبه. ارغوان را دیدم. مثل زندگي طولاني كلاغ ها در ارتفاع خُرد شهر هاي گران قيمت، كه برگ درخت ها تيره، ساقه ي درخت ها تيز و تنه درخت ها زخمي مي¬شوند، دوباره ارغوان در زندگي من جرقه زد و نگاهش كردم.
هنوز از پا نيوفتاده بودم. دستش را دیدم که شوهر كرده بود.
چطور مي¬شود عاشق زني بود و شوهر بكند؟ مگر عشق اينقدر ناتوان است كه نمي¬تواند دلي را مسحور و قلبي را اسير كند؟
ارغوان از خيابان گذشت. خياباني كه چنار ها داشت و یک بيد. آنقدر كُند که انگار فضانوردانی است در شاتل فضايي، وقتي در هوا معلق باشند و جاذبه ي زمين ديگر نباشد و آب در بطری بماند. ارغوان انگار در خيابان مانده بود. مثل زناني كه شوهر مي¬كنند و زندگي در آنها معلق مي شود.
کبریت را روشن کردم انداختم به کلمات تاریخ معاصر، توی سینک ظرفشویی، کسی که مُرده بود همراه تاریخ خاکستر شد.
بعد مراسم سوزاندن او را رها کردم و از خانه بیرون زدم. به يك باغ رسیدم. قدم زدم. يك باغ بزرگ بود، درخت ها از هم فاصله داشتند و انبوه بودند.گنجشك ها شاد بودند.دنبال هم پرواز مي¬كردند و با هم شوخي داشتند. از كلاغ ها خبري نداشتند. درخت ها زياد بودند و ميوه ها هم.
آفتاب ملايم بود، همه چيز نشان مي¬داد كه بايد روز فرخنده اي باشد. مثل يك آخر هفته بود از بهار، در انتهای زمستان. تشنه شدم. باغ ها در هر صد قدم راهي باريك دارند كه مرزها را مي¬شناساند. مثلاً اين طرف باریکه راه از آن كربلايي حسن است و آن طرف راه زمین های حاج مصيّب است. پايين راه به زمين آقا سيد جواد مي¬خورد و پشت آن هم زمين هاي مرحوم اسماعيلي. باغ ارث خانواده ي مادري ام بود. يك تكه زمين كوچك كه بين يازده ورثه تقسيم شده بود. پنج خواهر و برادر از يك برادر و هفت تا از ديگري. هيچ كدام هم كاري به درخت ها نداشتند. همه خانواده يك پسر عمو داشتند كه در ازاي نگهداري از باغ سهمي از ميوه ها را براي خود بر مي داشت و بقيه پول را براي ديگران مي¬فرستاد. وقتی که مُرد، درختها هم پس از او مُردند و باغ لخت و کریه شد.
در لُخت و كريه باغ قدم مي‌زدم.كلاغها ماغ مي‌كشيدند، وق مي¬زدند، زوزه سر داده بودند. خبری از گنجشک ها نبود. ميوه ها سوراخ شده بودند.نيش خورده ، لابلاي برگهاي خشك و خيس كه به خاك نشسته بودند، گم بودند.
تشنه شدم، از راه باغ حاج مصيب، به چاه رسيدم. درپوش را برداشتم. چاه تاريك بود. آفتاب پايين نمي رفت از دهانه چاه. سنگ چين بود. مردمك هاي چشمم را باز كردم، ‌انگار كه خشك باشد. انگار كه شغالي در آن افتاده باشد. نگاه كردم. تشنه بودم و نگاه كردم. شغالي در آن مرده بود و خُشك بود.
سرم را كه از چاه بيرون كردم شب شده بود. سرد شده بود و باد مي¬آمد. مثل وقتي كه خسته باشي و ساعت سه بعد از ظهر باشد و بخوابي و وقتي بيدار مي شوي نداني چند ساعت گذشته، شب بود ، ميانه شب بود يا صبح کاذب؟ تاريكي فرق ندارد با تاريكي. هميشه شب است، مثل روز نيست كه سايه باشد و زمان تو باشد. آسمان است و تاريك و ماه ندارد. خواستم برگردم. از باغ بروم و به خانه برگردم. چاه نمي¬گذاشت. تنگ مرا گرفته بود. ديوارهاش سنگ چين بود، جنازه شغال مرده بو نمي¬داد. از سرما خشک شده بود. آب نبود و سرد بود و من تشنه شده بودم.
به ياد زني افتادم كه در روزنامه خوانده بودم. در باغي در ورامين به او تجاوز كرده بودند و ته چاه انداخته بودند. تا سه روز زنده مانده بود. از چارشنبه آخر هفته تا شنبه. شنبه صبح كشاورزي براي آب كشيدن براي درختها، او را يافته بود. درانده و تباه، بيهوش و زنده.
كلاغي بالاي سرم به لبه چاه نشست. ماغ كشيد. صداي ماغ كشيدنش در چاه پيچيد، مثل وقتي كه گاو يك شكم مي-زايد، چاه بوي شير گرفت و بعد بوي پهن. بعد، وق زد، چاه لرزيد، بوي عرق گرفت. بعد، زوزه كشيد. چاه بوي خون گرفت. آهنگ زمستان داشت صداي زوزه كلاغ.
مي خواستم فرياد بزنم كه بياييد، من به چاهي افتاده ام.
ارغوان گفته بود:
از تو مي¬ترسم. سر به هوا داري. مگر پايت به گودالي رود و تو نفهميده باشي.
ابله من بودم كه با ارغوان از فلسفه مي گفتم. مثلا مي¬گفتم : فلسفه مثل تخم مرغ است. مي شود در آب پخت و عسلي خورد. مي¬شود در آب بيشتر پخت و سفت كرد. مي شود در آب شكست. مي¬شود بر سنگ شكست. از سر شكست. از ته شكست. با هم شكست. با قاشق شكست. با لبه تابه شكست. با يك دست. با دو دست. مي شود زرده را با سفيده هم زد. زرده را نخورد. مي شود زرده را جدا زد و سفيده را جدا. مي¬شود هزاران تخم مرغ ها را پخت. اما هميشه تخم مرغ تخم مرغ است. از هر پرنده كه باشد، فرقي ندارد. يكي كوچكتر، يكي بزرگتر.
آزرده شد. به خياباني فرعي پيچيد و شوهر كرد.
شوهرش حتما از عشق با او سخن گفته است، نه فلسفه. فلسفه خاكستري است. سياه است. تلخ است. جواب دارد. مغز را از كار مي اندازد. جهان را زشت مي¬كند. چشم ها را باز مي¬كند. عشق چشم ها را مي بندد. مثل هيچ چيز ديگري نيست عشق. رنگي است. ارغوان رنگ ها را دوست داشت. دوست داشت شوهرش رنگ ها را ببيند، نه خاكستر بجا مانده از سوختن برگها را. همین شد که رفت.
صبح كشاورزان مرا يافتند. شغال را هم. مُرده بود. سه روز طاقت نداشت. تشنه بودم. در بيمارستان دكترها گفتند از هوش و حواس است.دكتر ها این بار درست فهميده بودند.
به من قرصی داده اند که اسمش د. است. هوشيار مي¬كند. قرص هوشياري كارش با ثانيه هاست. صداي تيك تاك را به زندگي ام وارد كرد.
از وقتي که هوشيار شده بودم، نبودن ارغوان را بيشتر احساس مي¬كردم. نبودنش ديگر زمان داشت.يك ساعت ، يك هفته، يك سال. حساب که کردم دیدم حالا ده سالي مي¬شود. اما حتي نمي توانم بگويم ده سال. ده سال قبل هم او را نداشتم. ده سال قبل از اين فقط او را شناخته بودم. از نداشتن او هيچ نگذشته است. نداشتن او اصلاً شروع نشده بود.
از بيمارستان مرخص شدم. در خيابان قدم زدم. پولهايم را به بيمارستان دادم. همه چیزی را كه در جيبهايم داشتم. زني كه حسابدار بود گمان بُرد ديوانه ام، يا شايد هم ديوانگي ام را فهميد. مي¬خواست برايم تخفيف بگذارد. سخاوتمندي اش را دوست داشتم و پذيرفتم. باقيمانده ي پول را د. اضافي خريدم. مثل گنجشكي شدم كه تنها در خياباني از كاج ها مانده بودم.گنجشك ها تنهايي زندگي نمي كنند. هميشه در دسته هاي بزرگ هستند. باهم، دنبال هم. آواز مي خوانند.
من اما تنها مانده بودم، بعد از بیست و هشت سال، کسی که همراهم شده بود مُرده بود، مُرده اش را سوزانده بودم، خاکسترش پشت پنجره باز مانده بود، توی سینک ظرف شویی.
در خيابان قدم مي¬زدم. داشتم سخت راه مي رفتم.. اولين دروغ ها مثل ليواني آب بود كه به زمين مي¬ريخت و به هوا مي-رفت. تا اينكه دروغ در هوا اشباع شد. دروغ ها شروع كردند به رسوب. مثل صمغ درختان از دهانها نشت كردند. به زمين ماليدند. خيابانها چسبناك شدند. دروغ ها تا زانوها رسيدند. گلها زير دروغ ها مُردند. مردم راه رفتنشان سخت شد.
به ارغوان فكر مي¬كنم. به ساقه هايش، به برگهايش، شكوفه هايش وقتي در بهار، به پاهايش كه از خاك آب مي¬نوشند، به يك يك آوندهايش وقتی در بهار به کاج ها و سروها فخر می فروشد.
بال زدم و به شاخه اش رسیدم، گفتم با من عروسي مي¬كني درخت زيبا؟
گفت با تو چه كاري مي¬توانم بكنم؟ من درختم. تو پرنده. با تو مي¬توانم حرف بزنم.
گفتم مي شود. فقط اگر بخواهي. من از تمام شوهران براي تو بهتر مي شوم درخت عزیزم. با من عروسي كن و زندگي را، خدا را متعجب كن.
با من سكوت كرد. انگار كه ديگر درخت باشد و ساكت بماند.
باز گفتم به پوست من نگاه كن درخت. ببين. از زير پوستم جوانه مي¬زند . ببين. نوك برگ هاي سبز كوچك را ببين. اگر كمي صبر داشته باشي آنها بيرون مي زنند. جوانه مي¬كنند. رشد مي¬كنند. اگر صبر كني من درختي مي¬شوم. بلند. پر شكوه. سايه ام بلند مي شود. آنقدر بزرگ مي شوم كه تو در كنارم مفخور و شاد باشي. به انتظارم مي¬ماني؟
گريه كردم. مثل دروغ كه زمين مي¬ريخت گريه كردم. مثل شاتل فضايي كه ناگهان آتش شد و خاكستر، خاكستر شدم.
در هوا بوي گوشت تن سوخته ام، بوي پران سوخته ام، بوي پوست سوخته ام پراكند. مُشت مُشت خاكستر از من به زمين ماند و مُردم.
مُردهِ بودم که د گفت:
پسر به هوش بيا.تو يك انساني . انسان بيچاره.
د مرا شناخت.از ميان خاكستر ها مرا شناخت. مردم از كنارم رد مي شوند، براشان عجيب نیست اگر يك مرد ديوانه شده باشد و كنار درختي خاكستر شده باشد. نگاه به دستم کردم، به جای شکستگی دستم، مردم زير چشمي به من نگاه مي-كنند.در گوشهاي هم پچ پچ مي¬كنند و مرا نشان مي¬دهند. د از وقتي چاق شده است و بازيگري را رها كرده است، هشدارهاي مرا مي¬دهد. می گویم ای کاش تیربارانت نکرده بودند. می¬خندد و می¬گوید این رسم تاریخ است.
دیدم کلاهش را برداشته و کروات زرشکی زده و یک دندان طلا. پشتش یک زرورق بزرگ چسبیده بود که نوشته بود که راه به راه تکرار می شد پانصد میلی گرم. به من هشدار داد كه خاكستر نشوم و تمام نشوم. با هم از پل رودخانه اي گذشتيم. بوي رودخانه با بوي تعفن لاشه ام مدارا مي¬كند.
مردم روي پل رودخانه با دهانهاي بسته حرف مي‌زنند. دستهاشان را جلو دهان هاشان گرفته اند و بي آنكه فك ها حركت كنند، دستها را مي¬خورند. مثل مارچوبه.
د می گوید:
هراس نداشته باش. فقط به راهت ادامه بده. مثل عقربه ثانيه شمار كه از بزرگي اعداد نمي ترسد. بعد از دوازده، باز يك مي رسد.
از خِرد د خنده ام مي¬گيرد. به بالاي درختي می پرد. چشمان جغد اش را می گرداند و می گوید:
راه كم است.
به بالای درخت می پرم، سوی نگاهش را می¬بینم، روی سروی نشسته ایم که در خانه همسایه ام بود، از اینجا پنجره اتاقم پیداست، سینک ظرفشویی هم. زنی که داستانش را مردود کرده بودم برایمان پشت پنجره اتاقم دانه می ریزد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
جناب اقای شادکام گرامی خوشحالم که سهمی از نوشته های شما به من رسید و سپاسگزارم با ارسال داستانتان به پایگاه نقد به بنده و همکارانم اجازه داده‌اید نوشته‌ی شما را مورد بررسی و ارزیابی قرار بدهیم.
نوشته‌ی شما را شاید بتوان ذهن‌نوشت نامگذاری کرد و یا کمی صریح‌تر، هذیان‌نوشت. من هذیان‌نوشت‌های زیادی خوانده‌ام. اما هذیان‌ها هم نظم و قاعده‌ی هذیان خودشان را دارند. چرا؟ چون می‌خواهند به داستان یا بهتر بگویم به ادبیات و ادبیات داستانی تبدیل شوند. در هذیان‌نوشت‌ها معمولا نمادها و نشانه‌هایی به کار می‌رود که از ناخودآگاه ذهنی راوی تراوش می‌کنند. و این نمادها در داستان شما یا به کار نرفته‌اند و یا خودی نشان نمی‌دهند و یا اینکه اگر نشانه‌ای از آنها در داستان هست، بخوبی مشاهده نمی‌شوند.
هذیان‌نوشت‌ها معمولا برخاسته از ناخودآگاه نویسنده هستند، اما چرا باید فکر کنیم که هر چه از ناخودآگاه بر می‌خیزد، نامنسجم است.
پس تا اینجای کار نتیجه می‌گیرم که داستان شما برخاسته از ناخودآگاه شما نیست. چرا که داستانهای برخاسته از ناخودآگاه از نوعی نظم مبتنی بر شرایط ناخودآگاهی دارند.
دوستان بسیاری در کشور ما از این دست‌نوشته‌ها را نوشته‌اند و منتشر هم کرده‌اند بدون اینکه از روانشناسی آثار ناخودآگاه محورآشنا باشند.
هذیان‌نوشتها انسجام اصلی‌شان را از ناخودآگاه وام می‌گیرند. و اگر همین ناخودآگاه واگرایانه بخواهد هرچه بیرون می‌ریزد را به کلمه تبدیل کند نمی‌تواند به آن انسجام لازم که برای به ادیبات پیوستن یک اثر داستانی لازم است برسد.
داستان شما هم همینطور است. داستانی درباره عشق مرگ نابسامانی، بیماری ووو... خب تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد اما نویسنده چگونه توانسته است همین نابسامانی‌ها را در یک هذیان‌نوشت منسجم کند. در نوشته‌ی شما این اتفاق نیفتاده است. توصیه‌ی من این است که اگر می‌خواهید این نوع نوشتن را ادامه بدهید کارهای زیادی بخوانید. خیلی زیاد.
دومین موردی که در نوشته‌ی شما آزاردهنده است نثر و زبان غیر منسجم آن است. نثرتان میزان نیست. و شاید این نوشته‌ای باشد که برای بار دوم نگاهی هم به آن نکرده‌اید. نثری اینچنین نیازمند ضرباهنگ مناسب است که بتواند مثل یک موسیقی متن فضای داستان را به یاد خواننده بیاورد. در چنین داستان‌هایی اگر چنین موزیک متنی نداشته باشید، خواننده علاقه‌مند نخواهد شد هذیانهای شما را بخواند.
کمی رو زبانتان کار کنید. روی نثرتان و روی ضرباهنگ نثرتان.
خیلی از نویسنده‌ها فراموش می‌کنند که داستان ادبیات است. و ادبیات الزاماتی دارد و مهم‌ترین الزام یک اثر ادبی، زبان و نثر آن است.
برایتان بهترین آرزوها را دارم موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۲
علیرضا متولی » چهارشنبه 18 اسفند 1400
برترین داستان نیست، برترین نقد ها در اون قسمت می رن
ابوالفضل سالاری » یکشنبه 08 اسفند 1400
این داستان چرا رفته توی بخش برترین ها با همین ایراد هایی که منتقد مطرح کردن ؟! عجیب

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت