وقتی پایان شگفت انگیزی دارید آن را شگفت انگیز تر بنویسید.




عنوان داستان : حکم باران
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

بنام خدا
حکم باران
داریوش اسمعیل زاده
مژه هایم را به هم نزدیک کرده ام تا از مردمک چشمانم نشود فهمید که کجارا نگاه می کنم.باران آمد.مأمور دستبندش را باز کرد واو نشست.چند نفر صندلی های پشت سرش نشسته بودند ولی تمام حواسم به او بود.یک چین به پیشانی اش افتاده.زیر چشمانش کمی پف کرده و رنگش سبزه تر شده بود.ولی همان نگاه اول من را برد به 17سال قبل.جلسه را رسمی کردم و کیفرخواست خوانده شد. سرش پایین بود وچشمانش را به کف اتاق دوخته و کار من را راحت تر کرده بود.می خواستم نگاهش کنم.چطور ممکن است او آدم بکشد. منی که همیشه از طرف آشناهای کاری ام به یک ماشین که قانون را تمام کمال می داند واجرا می کند ،تشبیه می شدم،اکنون چشمان یک متهم من را آشفته کرده بود.دادستان نشست .زانوهایش اورا به سختی همراهی می کردند تا بایستد و به شرح ماجرا بپردازد.هنگام حرف زدن من را نگاه نمی کرد.شک ندارم که من را شناخت ولی از موقعیتش آنقدر بیزار بود که نخواهد با چشم آشنا نگاهم کند.دفاع چندان محکمی از خود نکرد.همان حرف هایی بود که در پرونده اش موجود است.این بیخیالی و ناامیدی که درچهره اش بود حکایت از دل سپردنش به قضا داشت.اما وکیلش بخاطر کمبود ادله کافی و حال روحی نامساعد متهمه در زمان بازجویی ودادگاه بدوی ،درخواست تجدید نظر کرده بود.قاضی همکارم کنارم نشسته وبا دقت به حرف های باران گوش می داد.من سعی کردم تمرکز کنم اگر خاطراتم بگذارند.محله اطلسی ها.کوچه اطلس 3 پلاک 26.از کنار درش که در می شدم دستی به موهایم می کشیدم ویقه اورکتم را مرتب می کردم که احتمالا از پنجره رو به کوچه شان من را می بیند.پسر درس خوان خانواده بودم و همه منتظر رتبه کنکورم.همان سال آخر بود که گرفتار باران شدم.چادری،سربه زیر،محجوب ومتین.ولی چشم هایش. ویرانگر و نافذ.چندباری در راه مدرسه دیدمش وچندباری در راه مسجد وهیئت.چند نفر شاهد به جایگاه آمدند واظهاراتشان را تکرار کردند.مستندات جدیدی دستمان را نگرفت.باران شوهر 44ساله اش را هول داده است وبا سر به تیغه دیوار خورده.این را مادرشوهرش هم دیده وباران هم اذعان دارد.وکیلش ولی تاخیر عمدی مادر شوهر در رساندنش به بیمارستان را دستاویزی کرده که شاید از چوبه دار نجاتش دهد.هیچوقت نتوانستم علاقه ام را به کسی بگویم چون از من فقط انتظار درس بود وبس.فقط دوستم امید بود که اوهم همیشه می گفت:«آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟»همیشه فکر می کردم دختران آنقدر حسشان قوی است که علاقه کسی را بفهمند .لابد باران هم همه چیز را از نگاه هایم،از دستپاچگی هایم و از گاه گاه آش نذری بردن هایم که به درخواست من، ننه جون می پخت،فهمیده است.از وقتی که پدرش نگذاشت دیگر به مدرسه برود،کمتر دیدمش.پدرش دگم بود وخشن.خانواده تو دار و کم رابطه ای بودند.فکر وخیال باران مشوقم بود برای درس خواندن ونجات دادن او از آن خانه.رتبه ام همان چیزی شد که خانواده ام می خواست ورفتم حقوق بخوانم.همان سال ها وقتی از دانشگاه می آمدم مقابل پلاک 26تپش قلبم خبر از این می داد که علاقه ام به باران پابرجاست.قاضی دوم جلسه را خاتمه می داد وباران را دستنبد زدند و بردند.شور گذاشتیم وبراساس اظهارات متهمه وادله ومستندات باز همان حکم دادگاه بدوی را تایید کردیم.از نگاه قاضی دوم به لرزش دستانم هنگام امضای حکم ،فهمیدم که اینبار نتوانستم احساستم را کنترل کنم.اینبار زخم عشق اول باز شده ومن حکم اعدام کسی را امضا کرده ام که گاهی از نگاه پسری به او چشمانم سیاهی می رفت.از همان روزی که پرونده به شعبه ما آمده روال کاری ام برهمخورده بود.چندپرونده که زیر دستم هست را خاتمه دادم وچند روزی مرخصی گرفتم.از همسر وبچه ها خواستم که دوسه روزی به شهرستان بروند تا بتوانم در خلوت با خودم کلنجار بروم.بزرخ عجیبی بود.حکم باران مشخص بود و در دست هر قاضی دیگری بود ،همان را می برید.اما بازی روزگار امضای من را زیر حکمش نشانده .پیگیر شدمم و فهمیدم که نه از رضایت خبری است نه از درخواست دیه.فقط قصاص.فرجه های امتحان بود که از دهان ننه جون شنیدم که باران را به مردی جوان که زنش تازه فوت کرده است، داده اند واز محل ما رفته است.چقدر دلگیر بود روزهایی که باید ظاهر بی تفاوت هارا داشتم وشب هایی که چشمانم از فکر باران خیس بود.بار دیگر باران را سال بعد دیدم که بچه ای در بغل به محل ما آمده بود ونگاهش را از همه می دزدید.برای من همه چیز تمام شده بود وفقط یاد او به قلبم چنگ می زد.آرام آرام درس و مشغله ،شعله ی یادش را در دلم خاموش کرد و مدت ها بود که از او هیچ خبری نداشتم.تا آنکه اسمش را مقابل نام متهمه درپرونده دیدم.اینک علاقه ای در میان نبود.ولی تصور مرگ باران برایم هولناک بود.چه بر او گذشته که به اینجا رسیده.از چشمان مظلوم او هیچ شرارتی نمی بارد.تجربه این سال ها می گوید که او در مسلخی گرفتار بوده ولحظه ای عصبانیت کار را به اینجا رسانده .بیکار ننشستم.بارها با ریش سفیدان و بزرگان حل اختلاف برای رضایت اقدام کردیم ولی نتیجه نداد.سرم را به پپشتی مبل تکیه داده بودم وبا چشم های بسته به شغلم فکر می کردم.از اینکه بارها به خواسته های نامربوط وسفارش ها بی اعتنا بودم، پیش وجدانم روسفیدم.من همیشه ابهت یک قاضی کاربلد را داشتم ولی انگار آنقدر زمخت نشده ام که با خیال راحت منتظر اعدام کسی باشم که روزگاری با خاطرش داشتم.صدای لرزش گوشی رشته افکارم را پاره کرد.
-سلام حاجی......ممنونم...خونم.....بله دیروزم رفتیم ولی فایده نداشت....دیگه به هر دری زدیم.
وقتی از اصرار و تشویشم در این پرونده پرسید سعی کردم بحث را عوض کنم.
- بهرحال منم آدمم حاجی.حس می کنم این مورد لایق بخششه....دیگه کار دیگه ای نمیشه کرد....ممنونم....تشکر
از حالم متعجب شده اند و اگر نامه استعفایم را ببینند متعجب تر خواهند شد.بعد ازاینکه حکم باران به اجرای احکام رفت ،استعفا دادم.بارها نپذیرفتند ولی من خانه نشین شده بودم.چند ماه بعدشب اجرای حکم فرا رسید.تا همان شب بارها به دنبال رضایت رفتیم و برگشتیم اما بازبه بخشش لحظات آخر امیدوارم.آنقدر این اتفاق تکرار شده بود و گمان می کردم اینبار باران را پای چوبه دار ببخشند.سوز دی ماه همه را به خانه ها کشانده بود.در اتاقم روی صندلی چوبی نشسته بودم وبه چراغ های خانه ها که یکی یکی خاموش می شدند ،خیره بودم وهمه فکرم پیش باران بود.در ذهنم اراده کردم تا به ملاقاتش بروم وشاید می توانستم اجازه اش را هم بگیرم ولی نه.چه بگویم؟ ببخشید که حکم اعدامت را نوشتم؟منطقی ترین آدم هم دراین برزخ نمی تواند خودش را کنترل کند.چه رسد به باران که گویا ازپیش باخته بود و تقدیر خود را مرگ می دید.گوشی ام زنگ خورد.سریع برداشتم تا بچه ها بیدار نشوند.قاضی کشیک بود.سپرده بودم که من را بیخبر نگذارند.
-راستش چی بگم...یه ساعت پیش وکیل خانواده مقتول خبر داد که رضایت داده اند به گرفتن دیه.....
لبانم خندند.دردلم حمدلله گفتم واز صندلی بلند شدم.
- پس چرا ناراحتی بزرگوار؟
واقعیتش اینه که خواستیم اول خبر رو به خود محکومه برسونیم که از عذاب شب آخر نجاتش بدیم.ولی.......انگار عمرش به دنیا نبوده. معلوم نیست تیغ رو چطوری با خودش به سلول برده.
اشک شوقی که از چشمانم می لغزید همانجا خشک شد.به دانه های برف که رقصان روی ایوان فرود می آمدند خیره شدم.صدای قاضی کشیک از پشت خط می آمد.
- خیلی غم انگیزه ولی شما هم زیاد نباید درگیر پرونده ها بشین.اینطوری که نمیشه .شماکه ازاین چیزا زیاد دیدین..........
چگونه تا آخر عمر غم این بار را به دوش خواهم کشید.......
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان.
جناب آقای اسمعیل زاده گرامی. خوشحالم که داستان دیگری از شما می خوانم.
خواسته اید که به داستان شما نمره هم بدهیم. البته نمره دادن خیلی سخت است. و در واقع آثار ادبی و هنری را نمی توان بارم بندی کرد و به آنها نمره ای منظور کرد. معولا اگر دقت کنید چنین نمره ای توسط منتقدان به اثار داستانی داده میشود و الان در جدول امتیازات شما می بینم که نمره هفت از ده هم داشته اید اما متوسط امتیازات شما 3 است.
این را هم بگویم که مسیر ادبیات داستانی آنقدر سخت و پر پیچ و خم است که اگر کسی به یکی از داستاهای نسبتا خوب من نمره ی یک از ده بدهد کلاهم را بالا می اندازم و خوشحال می شوم. حالا با این حساب من چگونه می توانم به داستان شما نمره بدهم.
اجازه بدهید کمی در باره داستان غم انگیز شما حرف بزنیم. شاید در نهایت بتوانیم نمره ای برای آن منظور کنیم.
من البته از قوانین دادگاه ها چیزی نمی دانم اما تصور من بر این است که در قتلهای غیر عمد قصاص وجود ندارد. و هل دادن مردی توسط زنش آنطور که در داستانتان آمده است، غیر عمد بوده.
این موضوع ناظر به یک اصل است در داستان که در داستانهای واقعگرا باید به واقعیتی که در جامعه وقوانین آن جامعه وجود دارد، خیلی نزدیک باشیم و در واقع عین واقعیتهای آن را بپذیریم. اینجا یک نمره از شما کم میکنم.
داستانی به این شگفت انگیزی را می توان نوع دیگری به پایان برد. و اگر اصرار دارید به اینگونه به پایان بردن باید انگیزه ی آن بانوی بیچاره را از خودکشی، بیان کنید.
و حتی انگیزه های خانواده ای را که در شب اعدام از حقشان میگذرند( البته حقی که شما به آنها داده اید) را تا حدودی بیان کنید/
پیرنگ داستانی شما به همین لحاظها ضعیف می شود و در نتیجه در باور خواننده نمی گنجد. بخصوص در سالهای اخیر که مردم با اینگونه مسایل بیش از گذشته آشنا شده اند دنبال ماجرای تازه تری هستند.
اگر یادتان باشد گفتم داستان شگفت انگیز. داستان شگفت انیگز همین است که یک قاضی که زمانی نیم نگاهی عشقی به متمه ای که حالا در حال محاکمه اش است داشته، دچار بحرانی است که می تواند یک داستان بسیار عالی را برای ما طرح کند و به نمایش بگذارد.
شما از این ظرفیت بخوبی استفاده نکرده اید. تا اینجا سه نمره دیگر از شما کم میکنم.
اشکال دیگر اثر شما این است که بخوبی افکار قاضی را واکاوی نکرده اید. شاید به کار بردن زاویه دید اول شخص جلوی این واکاوی را گرفته باشد. توصیه میکنم اگر علاقه مند به این واکاوی ها هستید حتما داستانهای چخوف و بویژه رمانهای داستایوسکی را فراوان بخوانید.
در نهایت بگویم که شوژه درخشانتان رافدای کشتن متهمه ای کرده اید که فکر می کردید باکشتن او داستانتان با ضربه ای داستانی تمام شود.
نویسنده ای زیادی را می شناسم کهگول این نوع تعلیق ها را می خورند و داستانشان از مسیر قدرت خارج می شود.
البته نمی گویم داستانتان چنین پایانی نداشته باشد در واقع می گویم شما از این پایان بخوبی استفاده نکرده اید. درنهایت مجبورم به داستان شما نمره 5 بدهم.
موفق باشید. منتظر داستانهای شگفت انگیز دیگری از شما هستم.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
داریوش اسمعیل زاده » سه شنبه 03 اسفند 1400
دست مریزاد خدمت اقای متولی.سپاس از نقدتان. واقعا هر نکته ای شما اساتید یادآوری می کنید برای من نوعی یک حکم لاتغیر است و سعی میکنم که به کار گیرم.مانا باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت