داستان زبان خودش را دارد




عنوان داستان : کناری،دور از همه.
نویسنده داستان : یلدا وفاخواه

مهرماه بود،لیک بوی مهر نمی آمد.سرشار از بی مهری و چاپلوسی برای زمستان بود؛که اری همه را آماده میکنم تا بیایی،ای سرمای سوزناک،برگ هارا زرد،دل ها را سنگ و جای بوسه ها را درد کرده ام مگر نمی آیی؟
پنج ماهی از آن زلزله مهیب گذشته بود،که خانه محقرمان را ویران و من را در کناره ای تنها کرد،همه خانواده ام را گرفت،با خود برد و دیگر بازنگرداند.
جز اندکی از اقوام دور که همه در کار خود مانده بودند.
رستن از این دیار فلاکت بار را مغتنم شمردم؛چمدان را جمع،و برای تحصیل در دانشگاهی که چندان چنگی به دل نمیزد از کردستان راهی همدان شدم.من خمار را تنهایی خانه خمار بود.
بعد از اینک طریقت زندگی و احوال مردم همدان را شناختم،زیستن در آنجا سخت برایم آسان شد.
سالن تئاتری پیرامون دانشگاه بود،در آنجا کاری پیدا کرده و مشغول شدم.کمربسته بودم روی پای خود بایستم،تا ناگریز به بازگشت به سوی دیار نشوم.کار من زدودن آلودگی های روی زمین بعد از اجراها بود.
و روزی منتظر پایان فعالیت های عوامل صحنه،درقعر افکار خویش غوطه ور بودم ناگهان صدایی مرا به خود اورد:گردنبندم را بده،با توام.چیزی که برداشته ای را پس بده.
به سمت صوتی گوش خراش چرخیدم،خانمی را دیدم؛با چهره ای که با ظرافت تمام و کمال صورتگری شده بود، و از عصبانیت به گرزه ای زخمی مانند بود.پرسیدم:با من هستید؟ با صدای بلند تر و اخمی شدید داد زد:بله! با شما هستم.
صدای تپش قلبم را میشنیدم،از سرد شدن یکباره دست هایم حدس میزدم رنگم هم به شدت پریده باشد.
اما خونسرد جواب دادم:
-من از گردنبد شما خبر ندارم.
مرد یغوری به طرفم امد.
-میدانیم گردنبند خانم را شما برداشته ای،جز شما کسی در این قسمت نبوده با زبان خوش آن را پس دهید.
خانم بازیگر چموش بود و شروع به نمایش کرد.
- تخم مرغ دزد شتر دزد میشود.باید از همین امروز جلوی این افراد در این مکان فرهنگی گرفته شود.ایا من سزاوار امنیت نیستم تا بتوانم با آرامش خاطر کار خود را پیش برم.چندین باز منکر وهم و داستان خیالی او شدم اما او همچنان ادامه میداد.
دندان خاییدم،دوست داشتم خرش را با نیش هایم بگزم.
با غم و دلسوزی تصنعی ادامه میداد
:باید با پلیس تماس بگیریم،باید از همین آلان به جوانان کشور خود کمک کنیم.
اری با زندان میخواستند کمک کنند؛یک عمر آزگار است دسبند های نا به جا به دست جوانان،همانند طنابی بر گردنشان آنان را به چنان تکاپویی انداخته که هر چه اطراف خویش دارند را نیز نابود کنند.کاش مردم بتوانند در این تاریکی ها شبان و گرگ را شناسند.
نگاه ها و قضاوت ها دلم را شرحه شرحه میکرد.نه مادری بود تا با گلونی اش(نوعی پارچه که زنان کرد از ان به عنوان روسری استفاده میکنند) اشک هایم را پاک کنم،نه پدری بود تا دستش را محکم بگیرم.
درخاطرم قسمتی از شعری امد که اخوان ثالث بر مرگ رستم به دست برادرش شغاد سروده بود:
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان،گم بود
پهلوان هفت خوان،اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید که نبایستی بگویید،هیچ
بسکه بی شرمانه و پست است این تزویر
چشم ها را باید ببندد تا نبیند هیچ.
صدای مردی سالخورده به گوشم رسید:خانم این است؟ببیندیش؟دست دخترتان بود،به گردن عروسکش بسته بود.ببینیدش مشخصاتش همان است که گفتید.
مردم همه سکوت کردند،یکباره نوری به دلم تابید.خانم بازیگر بور شد،سربه گریبان برد و دیگر هیچ نگفت.
سپس جلو امد و خیلی ارام بدون حرف و توضیحی معذرت خواست.
بی شک مردم جمع شده بودند و راهی برای امتناع نداشت.
در پاسخ گفتم:تو را میبخشم،آلان که ناراحتم و دلم شکسته تو را میبخشم.
اما کسی را که این چنین مقام تقسیم کرده نه!!این چنین مرا خوار و تو را والا کرده نه،
من خدا را نمیبخشم.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خانم وفاخواه عزیز خوشحالم که اثری از شما می خوانم.
نمی توانم اسم نوشته ی شما را داستان بگذارم.
و اگر آن را داستان بنامم؛ لاجرم باید بگویم داستانی تکراری است. حالا نوشته ی شما چه نامی دارد؟ وقتی به نثر و زبان کار شما توجه می کنم یاد خودزندگینامه نوشته های قدیمی می افتم. اینطور نوشتن به عنوان تمرینی برای نثر سنگین نوشتن خوب است اما فقط برای تمرین. اگرچه در این نوع نثر هم اشکالاتی به کار شما وارد است. اما همینکه آن را تمرین کرده اید باید به فال نیک گرفت.
اما داستان تکراری تهمت بیجا. به نظر من نباید داستان به همین زودی ختم می شد. می توانست فرم دیگری به کار اضافه شود تا داستان از این وضعیت تکراری بودن خلاص شود.
به نظرم بهتر است به زبان ساده بنویسید و داستانهایی از این قبیل را که سوژه ی تکراری دارند با طرح تازه تری بنویسید.
فکر میکنم شما استعداد کافی برای داستان نویسی دارید. پس باید اصول داستان نویسی را بیاموزید. که هیچ کاری با عدم رعایت اصول آن به نتیجه ی مطلوب نمی رسد.
امیدوارم باز هم از شما داستان تازهای بخوانم
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت