تفاوت حکایت و داستان چیست؟




عنوان داستان : پسری که با پدرش به کوه رفت
نویسنده داستان : محمد محمدی زاده

داستان: پسری که با پدرش به کوه رفت
نویسنده: محمد محمدی زاده (آریا)
آرین و پدر نیمه چروکیده اش که ازماشین قدیمی پیچیده در خاکی کنار جاده پیاده شده بودند، راه خود به طرف کوه را تختخواب نگاه خود کردند و پاهای مشتاقشان را به حرکت در می‌آوردند.
نور تب دار خورشید خود را روی کلاه لبه‌ دار اسکندر می‌انداخت و سر او را هم مانند سَر پسرش آرین به داغی‌ مبتلا میکرد. کوه از گرما به کُما رفته بود . قلب تپنده‌اش آبشار هم داشت نفس‌ های واپسین‌اش را میکشید و دیگر توانی برای سُر خوردن روی سنگ ها را نداشت . برگ هایی که دست در دل شاخه های بی رمق کرده بودند و تَنشان رو به پایین آویزان بود ، با هر بادِ پیغامبر باران با شادی در هوا پشتک میزدند. سنگ های بزرگ و نیمه بزرگِ مثل میخ‌ کوبیده شده در زمین، در حالت نیمه بیداری انتظار کسی را میکشیدند‌ که رویشان بایستد و مانع هجوم آفتاب به آنها شود.
نور خورشید خود را بُرنده میساخت تا مثل نیزه‌ای در استخوان ها و ماهیچه های آرین فرو برود . آفتاب سعی داشت آرین را بیازارد اما او آنقدر مشتاق بود که متوجه عرق هایی نمی‌شد که روی پوست صورتش سُر می خوردند و زیر پایش میلغزیدند.‌‌
اسکندر پدر آرین همانند یک آفتاب پرست با چشمانی که در میان عرق، گاه به چپ و گاه به راست و گاه به پایین و به بالا میروند ‌اطراف را در نظر چرخانید و زیر لب زمزمه کرد: ‌
- یادش به خیر، اینجا از بیست سال پیش تا الان تغییری نکرده.
آرین آبشاری را که با هم به آنجا میرفتند در ذهن نقاشی کرد : آبشاری بزرگ به پهنای رشته کوه زاگرس و بلند، بلند به اندازه‌ای که اگر سنگی را از بالایش رها کنند معلوم نیست چه زمانی به رودخانه عمیق و دونده پایین آن می‌افتد. اسکندر شگفت زده دوباره فریاد زد:
- این منطقه و این کوه بیست سال پیش هم همینطوری بود.
آرین خود را متعجب از حرف پدرش نشان داد و گفت:
- یعنی بیست ساله که اینجا نیومدی؟
اسکندر بی اعتنا به سوال پسرش به سدی اشاره کرد که آن سد بی تفاوت به کارگران اطرافش که مشغول تکمیل او بودند ، زیر نور خورشید چرت میزد . اسکندر گفت:
- فقط این سد لعنتی.
آب ماسیده دور دهانش را جمع کرد، قورت داد و سپس ادامه داد:
- این سد رو همین تازگی ها زدن.
آرین ادامه راهی را که از آن می گذشتند نگاهی کرد و با خودش گفت: این راه که میره تو دل کوه . اسکندر که فَکش در گرما از هوا سبقت گرفته بود صحبت کردن در مورد خاطراتش را تمام نمی کرد ، گاه از سنگی بزرگ که نمی دانست چطور در کودکی بر سرش رفته بود فلسفه می‌بافت و گاه از زحمات کشاورزان برای بردن جوی آب کنار پایشان به داخل باغ .
جوی آبی دقیقا کنار پایشان قرار داشت . باغ نه چندان وسیعی از چند متر آن طرف تر آغاز میشد . از لابه‌لای برگ درختان ، داخل باغ مشخص بود. اسکندر توضیح داد:
- کشاورزا خودشون این راه‌ رو درست کردن تا به راحتی درخت هاشون رو آب بدن.
اسکندر و آرین وارد راه اصلی آبشار شدند ، راهی که این طرف و آن طرفش هیچ جنبنده‌ای جز مارمولک در حرکت نبود و بقیه موجودات لا به لای سنگ ها کز کرده بودند.
راه آبشار کوره راهی بود که از دل کوه میگذشت، جوی آب همان کوره راه را میشکافت ‌. آرین و اسکندر از کناره جوی پاهای خود را به جلو میخزاندند‌ . کمی جلوتر، راه دوباره صاف و هموار شد.
آرین حسابی از آن کوه و آن راه ضد حال خورده بود، چون هنگام رفتن از سر جوی پایش در آب مخلوط شده با گل و شن فرو رفته و یک کلمه هم صحبت نکرده بود.
اسکندر مدام خاطره تعریف میکرد ، مثلا اینکه در سالهای دور نوجوانی خودش، در جوی آب می نشسته و تا زمین و باغ کشاورزان سُر میخورده است.
آرین از تنها چیزی که لذت میبرد، صدای برخاسته از لغزش شن ریزه های چرت‌ زده روی زمین بود و نه چیز دیگر. همچنان که از سنگی نیمه بزرگ که سر راهشان جا خوش کرده بود می گذشتند ، اسکندر متوجه شد که کلاه لبه دارش با بند به پشت آویزان شده و او اصلا متوجه این موضوع نشده بود ، چرا که او محو زیبایی های طبیعت و خاطراتش شده بود.
آنها کنار جوی آبی ایستادند‌ که از محبت و صافی زلال خود، نشاط را به آنها می بخشید . درختان بلند و کُلفت که ریشه از خاک درآورده و در جوی کرده بودند، از آبی که در جوی می دوید‌ سیراب می شدند‌، آرین نمی دانست که چرا درختان کج شده‌اند و ریشه‌شان‌ از خاک به بیرون درز کرده است ، شاید طوفانی دهشتناک که زمین را به آسمان متصل میکرده، آنها را لگد و چنگ زده و یا شاید بین همان کشاورزانی که پدرش گفته جنگی بر سر زور بازو شده و کسی که از همه قوی تر بوده درخت را کج کرده؟
و یا شاید آبشاری که به عیادتش میرفتند غرشی همزمان با غرش آسمان کرده و با طغیانی‌ سهمگین درختان را مورد تهاجم‌ هایی وحشیانه قرار داده ؟ کسی چه می داند؟ ‌
آرین متوجه شد که پدرش دیگر صحبتی نمیکند و از تعریف خاطرات بی مزه اش را تعریف لب فرو بسته است . صدای جوی رونده آب اعصاب به هم ریخته اسکندر را آرام میکرد. اسکندر با خود اندیشید که چگونه پسرش را قوی بار بیاورد . اهداف و برنامه های زیادی برای آرین در ذهن داشت . او قبلا هم به این اندیشه کرده بود. یکبار او را در آبی چند متری انداخت و پس از چند دقیقه نجاتش داد ، یا یکبار با او ، با تمام توان کشتی گرفت و چنان پسرش آرین را زمین زد که دست او را شکست. اما هر چه سعی میکرد او را قوی کند ، او ساکت‌تر و ضعیف‌تر‌ میشد. در همین فکر بود که چاه بزرگ و دره مانند چند متر آن طرف تر را دید. حرف پدرش را به یاد آورد و به پسرش آرین گفت:
- پدرم همیشه میگفت که یک روز با پسر اولش یعنی برادر بزرگ من به اینجا اومدن، چند لحظه حواس پدرم از اون پرت شد و یک دفعه داداشم غیبش زد.
سپس انگار که اسکندر قصد ادامه صحبت در این مورد را نداشته باشد دست پسرش را به جلو هل داد و گفت:
- حرکت کن.
اسکندر به عمد آرین را به جلو هُل می‌داد تا آرین سریعتر حرکت کند و از افتادن نترسد. آرین که می ترسید با پدرش راجع‌ به کوهنوردی شان صحبت کند، با دو ترس به جلو میرفت: یکی ماجرای پدر بزرگش و دیگری ترس از ارتفاع و افتادن از کوه .
صدای نامنظم قورباغه های کنار جوی سکوت سنگین را چنگ می‌انداخت. مارمولک هایی از جلوی نگاه آرین به چپ و راست میخزیدند. اسکندر در ذهن خود دنبال نقشه‌ای برای به اصطلاح مرد کردن آرین میگشت‌ و اصلا با خود نمی گفت که او هنوز یازده تابستان را پشت سر نگذاشته ‌است . آنها به سختی از چند سنگ‌ بزرگ گذشتند ، البته سخت برای آرین و گرنه اسکندر به راحتی از سنگ ها میگذشت . در نهایت آنها به آبشار رسیدند . آبشاری که نه بزرگ بود و نه پُر آب. آب نه چندان زیادی از میان سنگ ها و جلبک های لیز و لزج سُر میخورد و خود را روی آب های پایینش می انداخت.
اسکندر، آرین را به وسط آب هل داد و بعد لباس های خودش را کند و پیش او رفت . تمام لباس ها از خیسی خود را به تن آرین چسبانده بودند . آرین میخواست از ناراحتی گریه کند که پدرش او را زیرِ آب مستقیم آبشار برد . شورت آرین از فشار زیاد آب ، شانه خالی کرد و پایین آب رفت. او وقتی توانست آب فرو رفته در دهان، دماغ و گوشش را خالی و شورت و مهمتر از همه خودش را جمع و جور کند، پدرش لباس هایش را پوشیده و آماده حرکت شده بود.
اسکندر چنان اسیر افکارش شده بود که حتی هدفش از به آبشار آمدن را هم فراموش کرد و تمام فکر و ذکرش قوی کردن آرین بود . آرین با لباس هایی خیس پشت سر پدرش به راه افتاد . آرین چنان ضد حالی از همه چیز خورده بود که میخواست به اندازه آبشار خیالی اش بگرید.
وسط راه آرین با صدایی لرزان، نگاه چشمان قهوه ای اش را در نگاه چشمان سیاه پدرش گره زد و گفت:
- بابایی دستشویی دارم.
اسکندر پاسخ داد:
- پس من کمی میرم جلوتر.
اسکندر میخواست برود که چشمش به چاه افتاد، همان چاهی که پدرش خاطره مفقود شدن برادرش را در آن مکان تعریف کرده بود. اسکندر فریاد زد:
- نه بیا جلوتر روی اون چاه دستشویی بکن.
به سر چاه که رسیدند، آرین جیغ زد:
- من میترسم، کمی بریم جلوتر‌.
اسکندر غرید:
- همین جا، نترس.
آرین با صدایی آرام گفت:‌
- پس دور نشو لطفا.
اسکندر دستی تکان داد و کمی آن طرف تر رفت و کمرش را به درختی خمیده تکیه داد. بعد یک فکر مثل جرقه‌ای ذهنش را روشن کرد و خیلی سریع و دوان دوان از آرین دور شد . او میخواست پسرش به تنهایی با ترس خود رو به رو شود . چند لحظه آرام ماند و بعد صدای جیغ ضعیفی او را از جا پراند . ناگهان نگاهش بی اختیار به چپ و راست لرزید و ناخودآگاه به سمت چاه ، جایی که
پسرش دستشویی میکرد ، دوید . چندین بار پایش لغزید و تعادلش را از دست داد...


سالها بعد ، نوید و پسرش آرمان به همان کوه و همان آبشار رفتند . به بالای چاه که رسیدند ، نوید تعریف کرد:
- سالها پیش بابام اسکندر و برادر بزرگم آرین به اینجا آمدن...
ناگهان حرفش را قطع کرد و آهی عمیق کشید . نگاهش را توی تاریکی درون ‌ چاه دره مانند رها کرد ، سپس دستانش را دور گردن پسرش حلقه کرد و گفت:
- اصلا مهم نیست بعد چی شد ، اصلا... ‌‌
سپس قبل از اینکه آرمان سوالی که نوک زبانش بود را بپرسد ، ماچ آبداری از او کرد و به امید اینکه اشتباه پدر و پدرانش را تکرار نکند به راه افتاد .
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای محمدی‌زاده گرامی سلام
پیش از هرچیز باید بگویم خوشحالم که فردی به سن و سال شما توانسته شجاعانه ماجرایی را بنویسد و آن را به بوته نقد بگذارد. می‌خواهم بدانید نقدی که در ادامه می‌خوانید بیشتر جنبه‌ی آموزشی دارد تا شما بتوانید استعداد خود در امر نوشتن را هرچه ‌بیشتر شکوفا کنید.
داستان و مخصوصا داستان کوتاه قالبی ادبی است و دارای مولفه‌های خاص خود که تفاوت‌هایی با حکایت دارد. حکایت قالبی است برای تعریف یک قصه و معمولا نقال یا آن‌که قصه را تعریف می‌کند به دنبال نتیجه‌گیری مشخص و پند دادن به مخاطب است. اما داستان کوتاه قالبی جدی است که ممکن است دارای قصه باشد یا نه و راوی در آن نقال نیست بلکه این شخصیت‌ها هستند که ماجرا را پیش می برند و حتی گاهی راوی اگر اول شخص نباشد، بسیار کمرنگ در اثر دیده می‌شود و هرگز هدف از آن پند دادن یا برانگیختن احساسات مخاطب نیست.
متنی که شما نوشته‌اید حکایتی است پیرامون پدر و پسری که بی‌هدف به کوهستان می‌روند، خیلی بی‌منطق پسر گم می‌شود و دست آخر نتیجه‌گیری می‌کنید که پدرها نباید پسران خود را در کنار چاه تنهایی رها کنند. از لحاظ محتوایی اثر شما قابل باور و حتی جذاب نیست. یعنی چیزی که نوشته‌اید برای رده سنی نوجوان هم فاقد جذابیت‌های لازم است چرا که از منطق داستانی به دور است. این‌که پدری بخواهد فرزند خود را قوی بار بیاورد با شکستن دست و پا و در نهایت رها کردنش در جایی که گویا سال‌ها قبل برادرش را هم از دست داده، بسیار متفاوت است مگر این‌که پدر، فردی روان پریش باشد که فعلا از اثر شما چنین برداشتی نمی‌شود. یکی از مهم ترین مولفه‌های داستان باورپذیری آن است. شما می‌توانید گره داستانی را به صورت اتفاقی در داستان خود بیاورید ولی هرگز نمی‌توانید برای گره‌گشایی از اتفاقات داستان باز هم دست به دامن اتفاق شوید چرا که مخاطب از شما انتظار پرداخت درست و دقیق دارد. به قولی با آسمون و ریسمون به هم بافتن نمی‌شود مخاطب را گول زد تا ماجرای شما را باور کند.
راجع به ساختار داستان هم باید چند نکته‌ی بسیار مهم را به شما گوشزد کنم. ساختار داستان یعنی پیکره‌ی آن یا چیزی که روی سطح اثر مخاطب با آن روبرو است. مثلا زبان اثر، دیالوگ‌ها، شخصیت‌ها، توصیفات فضا و روابط علت و معلولی بین این مولفه‌ها از جمله مولفه‌هایی هستند که مخاطب در سطح داستان با آن روبرو است. به عبارات زیر از متن خود دقت کنید: «پدر نیمه چروکیده‌اش» یا «راه خود به طرف کوه را تختخواب نگاه خود کردند» و «قلب تپنده‌اش آبشار هم داشت نفس‌ های واپسین‌اش را میکشید» نویسنده فقط زمانی از توصیف استفاده می‌کند که بخواهد منظور و یا تصویری را به ساده‌ترین صورت ممکن برای مخاطب مشخص کند. حال از شما می‌پرسم پدر نیمه‌ چروکیده یعنی چه؟ آیا شما تا به‌حال آدمی نیمه چروکیده دیده‌اید؟ یا راهی که تختخواب نگاه شده باشد چطور؟ یا قلبی دیده‌اید که نفس بکشد گذشته از این‌که این قلب آبشار هم باشد؟ شما سرتاسر متن خود را پر کرده‌اید از این توصیفات عجیب و غریب که خواندنش هم ساده نیست چه برسد به فهمیدنش. این بزرگترین ضعف زبان داستان شما است که حتما باید در بازنویسی برطرفشان کنید.
شخصیت‌ها هم چنگی به دل نمی‌زنند و همگی بسیار مطیع نویسنده هستند و انگار به زور باید کاری را که از آن‌ها خواسته شده انجام دهند هرقدر هم این کار بی‌منظق باشد. پس پر واضح است که دیالوگ‌های بسیار معدود اثر هم درست از آب در نیامده و مجموع این عوامل باعث شده اثر شما جهان درستی نداشته باشد. در پایان بندی هم البته ضعف بزرگی وجود دارد و ناگهان شخصیت‌ها عوض می‌شوند تا شما فقط از متنی که پیش‌تر نوشته‌اید نتیجه‌ای بگیرید و تمام.
به شما پیشنهاد می‌کنم بسیار بیشتر کتاب بخوانید. نسبت نوشتن به خواندن در نویسندگان نو قلم یک به صد است. یعنی اگر صد صفحه کتاب بخوانید می‌توانید یک صفحه داستان بنویسید. همچنین به سراغ موضوعاتی بروید که خودتان آن را تجربه کرده‌اید. تجربه نشان داده نوشتن از فرصت زیست نویسنده، باعث شده داستان باورپذیرتر باشد. و در نهایت دوست دارم تلاش شما در بازنویسی را ببینم و بتوانم باز هم از شما در آینده داستان بخوانم و نقدهای بهتری بر آن‌ها بنویسم.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۷
علیرضا احمدی » سه شنبه 28 دی 1400
نظرم به کل ویرایش شده ، خیلی ممنون.
محمد محمدی زاده » دوشنبه 27 دی 1400
در ابتدا من از صمیم قلب از وبسایت محترم نقد داستان و مدیریت و عوامل فرهیخته آن تشکر و قدردانی میکنم که به ما اجازه گفتگو و آزادی بیان را میدهند که مهمترین چیز جهان همان‌ آزادی بیان است... و ممنونم از جناب احمدی عزیز که وقت گذاشتید... من هم به هیچ وجه قصد نداشتم که در مقام پاسخگو بربیایم‌ و بیشتر سعی کردم در مورد داستان خودم توضیح بدم و بسیار جای حرف زدن در مورد دیگر نکات و نمادهای داستان بود که من خیلی کوتاه عرض کردم... و اینکه اصل صحبت من هم در مورد قضاوت کردن بود... با اینکه از من تعریف کردید و گفتید که حرف های من بیشتر به کلمات فردی بالای سی سال سن میخورد... و محبت فرمودید و از من تعریف کردید اما این سخن شما هم یک قضاوت و برچسب دروغ زدن است و کلام شما را نمیشود طوری دیگر معنی کرد... مگر چه خیری، چه مدالی‌ به من میرسد که به دروغ عکس به قول شما پسرم یا کس دیگری را بگذارم؟؟ حال که اینطور میفرمائید من هم به ناچار و علیرغم میل باطنی، هر چند هیچگونه اصراری هم برای اثبات ندارم در مورد رزومه خودم صحبت میکنم که اگر صلاح دانستید میتوانید در گوگل نام بنده را سرچ بفرمائید که برخی از آثار، کتابها و نقد و مقالات من در گوگل قابل مشاهده هستند و اینکه جدیدترین رمان من هم با نام رغبة الطیر وارد بازار نشر شده است... اینها را هم به این خاطر عرض میکنم که قضاوت و پیش داوری در مورد هر شخصی رخ ندهد. بازهم عرض میکنم که من محمد محمدی زاده متولد ۱۳۸۵ هستم و نیازی هم ندارم که دروغ بگویم یا مثل منتقد محترم که عیناً کلمات آقای هوشنگ گلشیری (صد صفحه خواندن ، یک صفحه نوشتن) را لطف کردند و بیان نمودند البته این جمله جناب گلشیری هم قوانین خود را دارد و احتیاج‌ نیست که توضیح بدهم... و بخواهم در جواب یا نقد از کسی دیگر کمک بگیرم... (این را هم عرض کردم تا نفرمائید که انگار من از کسی دیگر کمک گرفته‌ام یا... چون آزمون فوق تخصص یا مطلب عجیب و غریبی نیست که نیاز به اینکار باشد هر چند به لطف خدا حتی اگر بزرگترین آزمون دنیا هم باشد اینکار (تقلب) را نخواهم کرد ) به قول حضرت مولانا، ما باید مغز مطلب را بگیریم وگرنه چه احتیاجیست ما بدانیم خالق اثر کیست؟ و بعد از درک کامل اثر، اگر احتیاج بود در مورد خالق آن هم پرسش میکنیم. مشکل ما این است که به جای نقد کردن، نصیحت میکنیم. و موضوع دیگر اینکه مطمئنا هیچ فیلمسازی به فیلمش یا هیچ نویسنده‌ای به داستانش سنجاق نمیشود تا آن را توضیح دهد و این حقیر هم اگر در برابر نقد اشتباه سکوت کنم، آن را پذیرفته‌ام. برای مثال لطفا دقت بفرمائید که منتقد محترم گفته‌اند: (پس نتیجه داستان شما این است که پدران نباید پسرانشان را کنار چاه ‌رها کنند!!) واقعا عجیب است که از این داستان چنین نتیجه‌ای گرفته شود! و من هم نه در مقام پاسخگو بلکه طبق وظیفه عرض کردم که منظورم از داستان چیست. لطفا به این بیانیشید‌ که فقط نقد داستان را خوانده‌اید، آیا رغبت میکردید که خود داستان را مطالعه کنید؟ قطعا خیر. و دیگر دلیل بنده از توضیحات این است که این نقد و این داستان در این وبسایت محترم و مدتی دیگر در گوگل قابل مشاهده است و اگر توضیحی نمیدادم، همون طور که در مورد سن بنده قضاوت میشود، در مورد داستان هم طبق نقد آن قضاوت میشد. در خصوص اینکه فرمودید داستان را با آثار کامو، کافکا و سارتر مقایسه کرده‌ام، من فقط مثالی را در مورد سبک این داستان عرض کردم... هرچند که مگر چه اشکالی دارد مقایسه بکنیم؟ مگر آنها از سیاراتی دیگر آمده‌اند یا مقدس هستند؟؟ و در ضمن اگر من داستان را مقایسه میکنم، با دلیل و برهان اینکار را انجام میدهم... قطعا خودتان بهتر از جایگاه ارزشمند و والای نقد آگاه هستید... در آخر همانطور که در پایان پیام قبلی عرض کردم قضاوت و نظر اصلی با مردم است ... دوستتان دارم در آغوش امن خدا باشید.
علیرضا احمدی » سه شنبه 28 دی 1400
درود مجدد به شما و منتقد محترم، در گوگل سرچ کردم و بسیار شگفت زده شدم از اینکه واقعا با این سن کم چه قدر پرتلاش هستید و به احترام شما می ایستم و ده دقیقه دست می زنم! در مورد اینکه همچنان بر نقد منتقد پافشاری دارید تعجب می کنم. شما که این همه رزومه و رمان چاپ شده دارید بهتر است همچنان بر نوشتن تلاش کنید تا نقد منتقد. شما فقط بنویسید و بنویسید کاری که من مدتی است رها کرده ام و در آرزوی این کار هستم. متولد سال 1385 هستید و با این سن کم به دنیایی پا گذاشته اید که هیچ هم سنی از شما وجود ندارد! در این سن عموما هیجانات بالا هست و شاید شنیدن نقد بی رودربایستی برای شما سخت باشد. می دانم همه جا شما را تحسین می کنند و نقد منتقد محترم باعث شده آشفته شوید ولی قرار نیست همه از ما تعریف کنند و با تعریف منتقد محترم جناب آقای رضایی به شما نوبل نمی دهند! شما اگر از صحبت های ایشان درسی گرفتید که خوشبحالتان! ولی باز هم تلاش کنید و به نوشتن ادامه دهید. راه طولانی است حرف کمتر بزنیم بهتر است، انرژی خودتان را صرف نوشتن و نوشتن کنید. در آخر بسیار خوشحال شدم که با شما آشنا شدم. بنده هم نویسنده رمان آبتین و هفت لوح زرین هستم. تمام کسانی که در این پایگاه می آیند نویسنده و صاحب کتاب هستند و برای نقد داستان هایشان در اینجا حضور دارند تا چیزهای جدیدی یاد بگیرند. پس با هم یاد بگیریم ، به هم خرده نگیریم.
محمد محمدی زاده » چهارشنبه 29 دی 1400
ممنونم از لطف و محبتتان‌ جناب احمدی عزیز ، آشنایی با شما باعث خوشحالیست‌ . در آعوش امن خدا باشید .
احسان رضایی کلج » دوشنبه 27 دی 1400
دوست خوب علاقه‌مند به نویسندگی سلام ما در نقد اثر ادبی یک اصل داریم و آن مرگ مولف است. توضیحاتی که شما نوشته‌اید تقریبا به اندازه حکایت ارسالی است و تازه بر همین توضیحات هم نقد وارد است. باری هیچ یک از نمادهایی که شما فکر می‌کنید در اثرتان وجود دارد برای من منتقد که بیش از سن شما داستان خوانده و نوشته‌ام مفهومی ندارد. راجع به تاویل‌پذیری اثر فکر می‌کنم شما بیش از اندازه به اطلاعات تئوری خود تکیه کرده‌اید. اینطور نیست که نویسنده چند خط بنویسید و مخاطب مجبور باشد ادامه داستان یا داستان دیگری را در ذهن خود بسازد. به شما پیشنهاد می‌کنم پیش از ان‌که به سراغ نماد یا توصیف و تشبیه بروید دستور زبان و آیین نگارش فارسی را مروری کنید تا زمان افعال و جایگاه قرارگیری «را» مفعولی را بهتر بشناسید. البته نقد من بر روی اثر است و نه نویسنده و کل قضاوت صورت گرفته فقط بر روی متن ارسالی شماست. شما نمی‌توانید اثری با لحن و زبان حکایت بنویسید و ادعای مدرنیته و چرخش ژانر داشته باشید. خواسته بودید داستان را بهتر بشناسید و برای همین باز تکرار می‌کنم داستان می‌تواند پیام داشته باشد یا نه ولی چیزی که آن را از حکایت که قطعا باید پیام داشته باشد جدا می‌کند، شیوه‌ی نگارش غیر نقالی آن است. درمورد باورپذیری داستان هم بادی بگویم در تعریفی مدرن از داستان آمده است «دروغ بزرگی که به واسطه راست‌های زیاد باورپذیر می‌شود» اما شما معتقدید این پدر و پسر برای خوش‌گذرانی به کوهستان رفته‌اند پس هیچ هدفی را دنبال نمی‌کنند پس من چرا باید نتیجه بگیرم گم شدن اتفاقی یک بچه هنگام اجابت مزاج در کنار یک چاه به معنی اشتباهات پدران ما و تکرار آن توسط دیگران و قطع شدن این زنجیره توسط آرمان است؟ اما راجع به نقد هم باید به شما متذکر شوم شیوه‌های نقد اصولی با کف و سوت‌های اعضای خانواده و معلم انشای مدرسه متفاوت است و احتمالا آثاری که در آن‌جا مورد استقبال قرار می‌گیرد هنگام نقد جدی زیر تیغ بی‌رحم انتقاد قرار خواهد گرفت. به هر حال امیدوارم بتوانید در آینده داستان‌های بهتری بنویسید.
محمد محمدی زاده » یکشنبه 26 دی 1400
خیلی ممنونم از نقد و تحلیل شما فقط اینکه زمانی که ما میبینیم بر خلاف رئال بودن کل داستان، اتفاق اصلی و کانونی آن به صورت رئال نیست، پس ما با نماد رو به رو هستیم. اتفاق کانونی داستان ما وجود و تاثیر چاه است. نویسنده وقتی چاه را توصیف نمی‌کند و از فیزیک آن نیز جز ظلمات و تاریکی چیز دیگری را متوجه نمیشویم پس طبق قانون داستان نویسی خود ما باید منظور نویسنده را متوجه شویم. شما فرموده‌اید داستان باور پذیر نیست و خیلی سریع گذشته‌اید. خب چه چیزی باور پذیر نیست؟ فرموده‌اید پدر و پسری بدون هدف به آبشار رفته‌اند. خب مگر قرار است برای پیدا کردن گنج یا ساخت بمب اتم به آبشار برود؟ مگر آدمیزاد برای چه چیزی به آبشار میرود؟ خب مشخصا هر کسی برای تفریح و خوشگذرانی اینکار را میکند. انتظار میرود که یک منتقد، به خاطر کلماتی که از دیگران آموخته است یک داستان را قضاوت اشتباه نکند. می‌فرمائید حکایت و داستان متفاوت است و چون شما میخواهید پیام بدهید حکایت نوشته‌اید! در حالی که خودتان در ادامه میگویید داستان پیام ندارد و فقط منظورش این است پدران پسرهایشان را کنار چاه تنهایی رها نکنند. آخرش نفهمیدیم یعنی داستان ما پیام دارد یا ندارد؟؟پیشنهاد میکنم نقدتان را خودتان یک بار دیگر مطالعه کنید چراکه توضیحات شما که برخلاف قوانین داستان نویسی است، خود بسیار بیشتر جای نقد کردن دارد. در ادامه چند تا نماد ها رو عرض میکنم که با نهایت ادب شما متوجه اونها نشدید و هیچ اشاره‌ای به سبک داستان و نمادین بودن آن نیز نکردید! هر چند این متوجه نشدن اصل موضوع و سبک داستان رو هم به پای خستگی شما میگذارم چون بالاخره هر کسی از صبح تا شب کار میکنه و هزار مشکل توی زندگی هر کسی هست و خوندن داستان با چنین حال و روزی هم مطمئنا به نفهمیدن داستان ختم میشه. یکی از نمادها این است که ما با یک سیکل و اتفاقات و اشتباهات تکرار شونده چند نسل رو به رو هستیم که کاملا واضح هستش. همانطور که پدر اسکندر با اشتباهات خود نسل بعدی را تباه کرد، خود اسکندر نیز نسل بعدی را به تباهی میکشاند اما این سیکل باید جایی متوقف شود که نوید و آرمان که از اسامی‌شان‌ نیز مشخص است (نوید، نوید روز های آرمانی را میدهد و نام پسر آرمان است) با پذیرفتن اشتباهات گذشتگان، اشتباه پدرانشان را انجام نمی دهند. و ما اشتباهات نسل ها را در عقاید آنان شاهد هستیم و دلیل اصلی تاکید نویسنده بر افکار همین موضوع است. برای مثال وقتی پدر وعده آبشاری زیبا و دیدنی را میدهد و پسر به هوای دیدن آن رویابافی میکند اما در نهایت ما با چیزی خلاف آن روبه‌رو میشویم. همانطور که در داستان آمده است آرین در مورد عظمت آبشار خیالبافی میکند (آبشاری بزرگ به پهنای رشته کوه زاگرس و بلند...) ولی هنگام ورود به آبشار، با صحنه پردازی نویسنده از کوچک بودن و کثیف بودن آبشار یعنی وعده پدر روبه‌رو میشویم و حتی بیان میشود که آرین میخواست به اندازه آبشار خیالی‌اش بگرید که این یعنی نارضایتی نسل های آینده از وعده های پوچ گذشتگان. دوم اینکه ورود به کوه، نشان از ورود به جهانی بسته از درونیات افراد است که در داستان های فرانتس کافکا، سارتر، کامو و... هم ما با چنین نماد هایی مواجه هستیم. سوم اینکه همین چاه که عرض کردم. مطمئنا نماد یک مفهوم است که متاسفانه زمانی که یک نفر با پیش داوری و قضاوت در مورد سن نویسنده یا هر چیز دیگری آن را مطالعه می کند ، مطمئنا به نمادها هم اهمیت نمی دهد. مشخصا وقتی که نویسنده هیچ توصیفی از چاه نمی‌کند و به صورت فیزیکی از آن هیچگونه توضیحی نمی‌دهد و فقط می‌گوید که پدر اسکندر، پسرش را به خاطر آن از دست داد و خود او نیز همان اشتباه را تکرار می‌کند. و دیگر اینکه ما با ورود به کوه قرار است افکار شخصیت ها را بشناسیم که راوی یا همان دانای کل (نه سوم شخص محدود) آنها را توضیح میدهد. اگر قرار بود با دیالوگ هر موضوعی را مطرح کنیم که قصه را در فضای شهری پیش می بردیم پس همانطور که ورود به کوه نماد از ورود به درونیات افراد است ، قانونا ما باید افکار آنها را بشناسیم. و همچنین کوه نماد یک شهر، جامعه و... باشد و قلب تپنده آن یعنی آبشار نماد وضعیت همان جامعه است که دارد نفس های آخرش را میکشد. درختان کهنسال و تنومند هم نماد ارزش های معنوی از بین رفته هستند. چرا که در داستان گفته شده ریشه های خاک از خاک به بیرون درز کرده و غیره و غیره البته که نویسنده با لحنی شیطنت آمیز چند دلیل احتمالی را نیز مطرح میکند... و این نکته نیز نباید فراموش شود که وقتی نویسنده میگوید: قلب تپنده‌اش آبشار‌... باید خودمان متوجه شویم که این یک تشبیه است نه توصیف. چون پر واضح است کوه قلبی ندارد پس ما با تشبیه مواجه هستیم... علاوه بر اینها نکات دیگری در سفیدی داستان هستند که در این مجال نمی‌گنجد. البته به رسم ادب من باز هم تشکر میکنم اما انتظار دارم که کسی که خود را منتقد معرفی میکند، به اندازه نام بزرگ منتقد یک داستان بررسی شود نه فقط ظاهر بینی آن. و در آخر... در نقدتان فرموده‌اید داستان شما برای نوجوانان نیست!!! این مشخص است که قضاوت کرده‌اید و قبل از خواندن بیش از توجه به اصل داستان، فقط حواستان به سن نویسنده بوده است و هر چیزی را از فیلم گرفته تا کتاب، رفاقت، غذا و...، قضاوت و پیش داوری کنید نتیجه ناعادلانه و نادرست خواهد داشت. حال قضاوت داستان، نقد شما و توضیحات من را به هر کسی که اینها را بخواند میسپاریم. دوستتان دارم در آغوش امن خدا باشید
علیرضا احمدی » دوشنبه 27 دی 1400
درود بر نویسنده گرامی و خسته نباشید به منتقد محترم، ابتدا عرض کنم نقد کردن بسیار راحت است و نقد شنیدن کار دشواری است! داستان و نقد را خواندم. اشاراتی که شما در داستان داشتید و از نویسندگان بزرگی مثل کافکا ، سارتر و کامو اشاره کردید و داستان خودتان را با آنها مقایسه کردید مقداری هیجانی بوده است. نویسنده بزرگ کسی است که اگر نقدی به اثرش وارد شد سعی نمی کند مقابل منتقد قرار بگیرد دو حالت باید وقت بگذارم و فقط توضیح دهم! توضیح داستانی که نوشته به هیچ کس لازم نیست! داستان باید خودش از خودش دفاع کند نه نویسنده اثر! تا زمانی که این موضوع را در نویسندگی یاد نگیرید هیچ چیز دیگری یاد نمی گیرد! کار منتقد این است بدون رودرباستی نقد کند. او گفته هایش را می گوید و اینکه ما گفته های او را دوباره نقد کنیم کار درستی نیست! از فرم نوشتن شما در داستان خوشم آمده نمی دانم چند سال سنتان است! از عکس پروفایل بخواهم قضاوت کنم باید بگویم این کلماتی که شما در داستان و در جواب منتقد نوشته اید اصلا به سنتان نمی خورد و شوکه شدم! شاید عکس پسرتان را زده اید! یا عکس خودتان است در کودکی ! کلا لحن در داستان و در جواب به منتقد لحن یک شخص بزرگسال است که بالای 30 سال دارد. ( مثلا در جواب منتقد نوشتید " اگر قرار بود با دیالوگ هر موضوعی را مطرح کنیم که قصه را در فضای شهری پیش می بردیم پس همانطور که ورود به کوه نماد از ورود به درونیات افراد است ، قانونا ما باید افکار آنها را بشناسیم. و همچنین کوه نماد یک شهر، جامعه و... باشد و قلب تپنده آن یعنی آبشار نماد وضعیت همان جامعه است که دارد نفس های آخرش را میکشد. " ) مطمئنم خود منتقد هم با خواندن این جواب شوکه می شود! در آخر توصیه می کنم در مقابل هیچ نقدی پاسخگو نباشید و بگذارید اثر از خودش دفاع کند. بسیاری از داستان های معروف و پرفروش جهان مورد نقد بی رحمانه منتقدان قرار گرفتند و آن آثار را بسیار ضعیف دانستند ولی این مردم هستند که تصمیم می گیرند پولشان را برای چه چیزی خرج کنند. امیدوارم داستان های بیشتری از شما بخوانم و امیدوارم دیگر نقد منتقد را نقد نکنید. تشکر.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت