انگیزه شخصیت‌ها یکی از عوامل پی‌ریزی پیرنگ داستان است.




عنوان داستان : سفيد
نویسنده داستان : ایمان چگنی

_ من همین کافه را هم باترس و دلهره که یه وقت بابا مامانم نفهمن اومدم.
بعد تو به من پیشنهاد فرار میدی؟
علی سریع جواب داد:
_ ترس نداره. همانطور که اومدی کافه همانطور هم فرار میکنیم.
فاطمه با چهره ای متعجب میگوید:
شوخی میکنی علی؟ تو فرار را با کافه اومدن یکی میدونی ؟
_ آره خب . فقط تو فرار کردن دیگه برنمیگردی خونه.
فاطمه نیشخندی میزند و به صندلی تکیه میدهد و بعد از کمی مکث می پرسد؟
_ علی جان وسایلم رو چکار کنم؟
_ وسیله خاصی نیاز نیست. فقط یه دست لباس تو همین کیفت بزار بیار.
فاطمه با تمسخر میگوید :
آها خب این که حل شد. بعدش با هم کجا میریم شام رو کجا میخوریم؟
علی متوجه مسخره کردن فاطمه میشود . نگاه به پنجره ی کافه میکند ، آهی میکشد و سکوت میکند.
فاطمه دستانش به هم گره میزند و روی میز میگذارد و به علی با مهربانی میگوید:
- علی جان ناراحت نشو. فرار از خانه برای یه دختر یعنی آخر خط. من جدا میخوام بدونم تو فکر همه چیز رو کردی؟ بر فرض که ما فرارهم کردیم. مگه واسه ی ازدواج اجازه پدر من لازم نیست ؟ اونو از کجا میاری؟
علی:
- من خیلی وقته که قید اجازه ی پدر مادر خودت و خودمو زدم.
فاطمه نگاهش را از علی برمیدارد و ابرو هایش را بالا میندازد و همزمان میگوید : آها.
علی :
- تو می پرسی فکر همه چیز رو کردم؟ آره کردم. همه چیز من تو هستی. وقتی من کاری کنم که تو آخر کار کنارم باشی یعنی من فکر همه چیز رو کردم.
فاطمه نفسش را سنگین بیرون میدهد. لیوان قهوه اش را برمیدارد و نگاهی داخل آن میاندازد . لیوان را دوباره روی میز میگذراد چون چیزی داخلش نبود.
چند دقیقه هردو سکوت میکنند که فاطمه سکوت رو میشکند :
خب فرار کنیم. کجا میریم؟
علی با خوشحالی جواب میدهد:
تهران.
_کجای تهران؟
_ خونه یکی از دوستام.
_ خونش کجای تهرانه؟
_گفته برسیم تهران آدرسو بهمون میده.
_ با چی میریم؟
_ ماشین بابام.
_ واسه چند وقت پول داری؟
_ همون شب گاوصندوق بابامو خالی میکنم. باید یه بیست میلیونی توش باشه.
فاطمه سرش را تکان میدهد و نگاهی به اطراف میکند.
سکوتی بینشان برقرار میشود. علی میگوید :
- برای وسایلت هم نگران نباش. اگه شرایطی جور بشه که تو، تو خونه تنها باشی و پدر مادرت خونه نباشن، میتونم همون موقع بیام سراغت و وسایل خیلی بیشتری ببریم.
فاطمه : آره فکر خوبیه.
علی : تا چند روز آینده فرصتی پیش نمیاد؟ برنامه ی سفری ؟ مهمونی؟ چیزی؟
فاطمه به گوشه ای خیره میشود و با چهره ای متفکر میگوید. :
نه فکر نکنم تا یک ماه آینده برنامه ای باشه.
علی با حسرت میگوید :
حیف شد. ولی عیب نداره . خودم هر چی نیاز داری واست میخرم.
در همین حال گارسون سر میز آنها آمد و منو را باز کرد وگفت:
- با عرض پوزش در این قسمت منو نوشته شده اگر بیش یک ساعت سر میز بمانید، باید ده هزار تومن پرداخت کنید. الان یک ساعت بیشتر شده.
علی داشت میگفت که : الان می...
که فاطمه ده هزار تومن از کیفش در آورد و به گارسون داد.
گارسون پول را گرفت تشکر کرد و رفت.
علی گفت : این چکاری بود. دوست داشتی بمونی میگفتی حساب کنم.

فاطمه که سرش پایین بود و داخل کیفش را نگاه میکرد با صدایی آرام گفت :
بهتره که بری.
علی با تعجب گفت :
یعنی چی؟ اگه میخواستی بریم پس چرا ده تومنو بهش دادی.
فاطمه سرش را بالا آورد و این دفعه با صدایی بلند گفت : اشتباه شنیدی. گفتم بهتره که تو بری .
چهره علی در هم شد و گفت : که اینطور . پس جوابت شد "نه".
فاطمه سریع پاسخ داد :
نه اصلا اینطور نیست. تو حداقل یک روز رو نقشه ات فکر کردی. یک ساعت هم به من فرصت بده. تا با خودم کنار بیام.
علی که این را شنید با لبخند از جایش بلند شد و گفت: درسته .
سپس خم شد دو دستش را روی میز گذاشت و گفت : امشب ساعت یك ربع یازده ته کوچه میبینمت؟
فاطمه لبخند زد و گفت : آره میبینی.
علی لبخندی زد عقب رفت و گفت : فعلا.
فاطمه یک قهوه دیگه سفارش داد و مشغول فکر کردن شد. حدود نیم ساعت گذشت که گوشی اش زنگ خورد . فاطمه گوشی را برداشت و مشغول صبحت شد:
سلام . فاطی.....خوبم تو چطوری؟...خوبه... پنج شنبه ؟ .... نه نیستم....همدان... آره قرار نبود برم ولی پشیمون شدم .... اصلاشاید مجبورشون کردم بیشتر از یک هفته بمونیم. هوا هم که خوبه شاید اصلا یک ماه موندیم....(میخندد)... نه یک ماه همو نبینیم چیزی نمیشه.... علی؟؟...اونم ی امشب باهاش یک خداحافظی خوب میکنم که دیگه دلتنگم نشه...(با خنده) آره من اینجوریم دیگه... فردا؟ نه امشب میخوام برم... ببخشید دیگه خیلی یهویی شد ...بهت میگم... قربونت برم... خدافظ.

بعد از خداحافظی فاطمه گوشی رو در دست نگه میدارد و به فکر فرو میرود. بعد از مدتی گوشی را در کیفش میگذارد و از کافه خارج میشود.
شب ، علی ، عصبانی و با چشمانی اشکبار و قلبی شکسته ، فاطمه را ساعت یك ربع یازده در کوچه می بیند . در حالیکه فاطمه چمدان را در داخل ماشین پدرش می برد و به مسافرت میرفتند.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم که نوشته‌ای از شما می‌خوانم. نمی‌دانم چه‌قدر با داستان و اصول و عناصر آن آشنا هستید.
اما این را متوجه شدم که علاقه‌ی خوبی به نوشتن داستان دارید و این بخش مهمی از مسیری است که احیانا علاقه‌مندید آن‌ را ادامه بدهید.
حجم زیادی از داستان شما به‌صورت گفتگو پیش می‌رود. و تنها یک صحنه از یک ارتباط را به ما نشان می‌دهد.
صحنه‌ای که مقدمه‌ی جدایی در یک رابطه را بیان می‌کند. و این یک صحنه اصلا برای بیان بیان تمام داستانتان کافی نیست.
جدایی در یک رابطه به همین سادگی اتفاق نمی‌افتد. انگیزه‌ی قوی می‌خواهد. و این انگیزه‌ها در داستان شما بیان نشده است. فاطمه باید برای راضی شدن به این جدایی انگیزه‌ی قوی داشته باشد.
و این انگیزه است که می‌تواند موتور محرک داستان شما باشد. در بحث شخصیت‌پردازی در داستان یکی از مهمترین عوامل، انگیزه‌ی رفتار شخصیت است. انگیزه‌ی علی را تا حدودی می‌دانیم، اما به عمق آن پی نمی‌بریم.
از اینها گذشته نویسنده باید بتواند به واکاوی این انگیزه‌ها بپردازد. اگر چنین نکند داستانش متهم می‌شود به اینکه پیرنگ ندارد. روابط علت و معلولی در آن حاکم نیست. و حرفهای بسیار دیگر.
پس داستان فقط بیان یک صحنه نیست. اگر می‌خواهید همین داستان را به داستانی قاب قبول تبدیل کنید باید اطلاعات دیگری هم به ما بدهید.
مثلا فاطمه به تدریج از رفتارهای خام علی دلزده شده باشد. یا این پیشنهاد فرار به نوعی توهین به شخصیت فاطمه تلقی شود.
در یک رابطه معمولا هر دو نفر باید در مورد موضوع مشترکشان تصمیم بگیرند و این می‌تواند محمل خوبی برای انگیزه‌ی فاطمه برای جدایی باشد.
آدمی موجودی بسیار پیچیده است و برای همین مسایل بسیار ساده‌ای را که در زندگی با آن روبرو می‌شود، در پیچیدگی‌های درون خودش می‌کشاند و همان مسائل ساده را به کلافی سردرگم تبدیل می‌کند.
نویسنده باید با این پیچیدگی‌ها آشنا شود تا بتواند وقتی بحرانی بین شخصیت‌های داستانش پیش می‌آید آن را به ما نشان بدهد. نشان دادن صرف بحران کمکی به داستان نمی‌کند. بلکه شیوه‌ی برخورد شخصیت‌ها با بحران است که می‌تواند از یک ماجرای ساده که دارد پیچیده می‌شود، یک داستان خوب برای ما بسازد.
توصیه می‌کنم داستان زیاد بخوانید. خیلی زیاد. و در دل داستان‌هایی که می‌خوانید ببینید که نویسنده چگونه با بحرانهای شخصیت‌هایش برخورد کرده است و توانسته از آن داستانی قابل خواندن و لذت بردن بنویسد.
نویسنده نیاز دارد برای اینکه این بحران‌ها را به سرانجامی خوش یا ناخوش بکشاند، تا حدودی با روانشناسی آدم‌های داستانش آشنا باشد.
ما هنوز نمی‌دانیم علی در چه جور خانواده‌ای زندگی می‌کند و فاطمه در چه جور خانواده‌ای.
نمی‌دانیم علی از فاطمه چه می‌خواهد و فاطمه از علی چه انتظاراتی دارد.
متوجه نشدیم که پیشنهاد علی چه عکس‌العمل روانی را در فاطمه ایجاد کرده است.
اینها نیاز به درونکاوی دارد.
پیشنهاد بعدی من به شما این است که اگر بخواهید داستانهایی با این مضامین بنویسید بهتر است از تجربیات خودتان بنویسید. چون اگر نتوانید دیگران را روانکاری کنید خودتان را که می‌توانید.
اینطوری بهتر می‌توانید کم کم وارد دنیای شخصیت‌های داستانهایتان بشوید.

منتظر نوشته‌ای بهتری از شما هستم. موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۳
علیرضا احمدی » جمعه 26 آذر 1400
با سلام خدمت نویسنده و عرض ادب خدمت منتقد محترم. داستان را که تا انتها خواندم متوجه شدم نویسنده در انتها می خواسته خواننده را با یک چرخش ناگهانی غافل گیر کند در حالی که این چرخش های ناگهانی در انتهای داستان بستگی به پیرنگ درون داستان دارد. شما برای حادثه ی آخر داستان باید ردی در طول داستان قرار می دادید ( به صورت غیر مستقیم) که در انتهای داستان خواننده متوجه بشود که معماری این داستان از ابتدا بر قرار گرفتن این انتها بوده. به این صورت خواننده با قرار دادن یک پازل در کنار هم متوجه آخر داستان می شود. امیدوارم با بازنویسی این اثر آن را زیباتر کنید. با تشکر.
ایمان چگنی » شنبه 27 آذر 1400
خيلي ممنون بابت نظرتون
یاسمن رضیان » جمعه 26 آذر 1400
خیلی داستانه جالبی بود ولی همون طور که منتقد محترم گفت دیالوگ ها خیلی زیاد بودند و مونولوگ ها خیلی کم و اصلا به چشم نمیومدند باید یکم بیشتر به نوشتن دیالوگ توجه می کردید. من داستانتون دوست داشتم. موفق باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت