مولفه‌های داستان‌ساز را بیاموزید




عنوان داستان : بعد از تولد
نویسنده داستان : محمد مهدی برجسته

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «ریش تراشیدن ساده» منتشر شده است.

به نام خدایی که هست.
هر روز این موقع صبحانه می خوردیم ، اما خستگی دیشب وزن مضاعفی بود بر گرما و نرمی که بلند کردن لاحاف و بیدار شدن را سخت تر می کرد . زری را که دیدم جلوی آینه ایستاد خیالم راحت شد که مرتب کردن موهای فر آن هم به آن بلندی محلت یک چرت چند دقیقه¬ای را می‌دهد . چرتی که با صدا زدن های زری تمام شد . چشم باز کردم و دیدمش که گل سفید روی روسری قرمز جای گل سر دیشبی¬اش را گرفته و مانتو بافتنی زرد رنگی را به تن کرده.
(( ادم هاش هم شنبه ها به این زودی سرکار نمیرن )) میدانستم که این غرها فایده ای ندارد . دست روی زانو بلند شدم . سرم را از حلقه بافتنی خاکستری رد کردم . خیلی وقت بود سرزمین پیرهن مشکی پوشیده بودم اما سرما و گرمای پاییز که می رسید زری صدایش بلند می شد که : (( حدیث داریم ازسوز پاییز باید جست . )) نمی دانم این حدیث واقعی است یا نه اما اگر من و سجاد به این فتفای زری گوش نمیدادیم و سرما می خوردیم واویلا بود . از اتاق بیرون آمدم چسب بعضی از نوار های رنگی تولد کنده شده بود ، زری بادکنک های روی زمین را برمی¬داشت و روی مبل ها می¬انداخت که راه رفتن سخت نباشد .
(( علی آقا سجاد رو نگاه کن این ماسک و پالتویی که کادو گرفته پرنده که هیچ هرچی بیاد جلوش رو می¬ترسونه.))
زری راست می¬گفت آستین های پالتو خیلی از دست های سجاد بلند تر بود اگر در جریان باد قرار می¬گرفت در هوا معلق می¬شد و صد البته ماسک که می¬تونست هر موجودی را از زمین دور نگه دارد.
زری بساط صبحانه را پهن کرد (( علی آقا از وقتی کشاورز ها رفتن خیلی همه کارات رو از رو هولووت انجام میدی ))
((ای خانم بریم سر زمین صبح تا شب تکون بخوریم که چیو بترسونیم ، مگه محصولی هست که پرنده ها بیان این سمتی ))
سجاد لقمه در دهان گفت :(( حالا که کشاورزان نیستن که ببیننمون میشه من تو خونه بمونم؟ ))
زری خوردنش را شروع نکرده بود و اول لقمه هایی که باید همراه می¬بردیم را می پیچید (( نه خیرم دیروز تولدت بود که خونه موندی . کشاورز ها که نیستن، ولی ما باید از ته مونده محصولی که هست مراقبت کنیم )) زری چای را محکم در دستش گرفته بود و بخاری که از لیوان خارج می¬شد را نگاه می¬کرد ، گفتم :(( دستت نسوزه ))
(( دارم فکر می کنم چی کشیده بدبخت . حالا مطمئنی؟ ))
سرم را پایین انداختم که چشم در چشم هم نشویم . اگر قطره ای از اشکش را می دیدم دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم .
((پریروز بود که کشاورز زمین بغلی اومد و "اوس محمود" رو برد . دیشب هم عکسش رو بهم نشون دادن که کشاورزا نوشته بزرگی دستشون بود که " زمینی که محصول نداره نیاز به مترسک نداره" کل عکس زاینده رود خاکی و پر از سنگ بود و چنتا چادر که جلو هر کدوم یه خانواده ایستاده بود. نتونستم بینشون چهره آشنایی پیداکنم ولی "اوس محمود" کنار همون پیرمردی بود که خودش یه پیرهن طوسی داشت و تن سه تا بچش گرمکن و شلوار یه شکل بود، بعد هم بچه هاش داشتن یه مشت خس و خاشاک که آتیشش گل گرفته بود رو می‌ریختن دور تا دور " اوس محمود " و مترسک به اون خوبی رو آتش می¬زدن . ))
اشکش را ندیدم اما مطمئن بودم صدایی که می¬شنوم اشک به همراه دارد .
(( علی آقا ، راهی نیست کمکشون کنیم ؟ ))
-(( یارو رو تو ده راه نمی¬دادن سراغ کدخدا رو می¬گرفت. بفرما برو شهر . خانوم ما مترسکیم فوقش آتیشمون بزنن . بعدش هم مگه شکمت از سیری در اومده ؟))
((فقط شکم آدم باید گشنه باشد تا کاری بکنه؟))
جوابی نداشتم بدهم . سر پایین انداخته¬ام را نتوانستم بلند کنم .
(( بعدم با این وضع محصول چقد دیگه می تونیم سیر بمونیم؟))
بلند شدم و سجاد را که چند دقیقه¬ای بود به سراغ بادکنک ها رفته بود، صدا زدم که آماده رفتن شود، نصفه پایین صورتم را با پارچه قرمز پوشاندم و پشت سرم گره زدم ، کلاهم را که شب ها مخصوصا وحشت بیشتری به وجود می آورد به سرکردم و راه افتادم . دم در زری گفت :((علی آقا لقمه هاتون.))
لقمه های نون و پنیر را به من و سجاد داد و با لبخندی که تا شب به دلیلش فکر می¬کردم گفت :(( شما مشغول بشین منم خودم رو می رسونم ، سجاد یادت باشه هرکی بیشتر پرنده بپرونه شام بیشتری می¬خوره .))
و با یک به سلامت من و سجاد را راهی می کرد .
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای برجسته سلام
شما نویسنده خوش فکر و جسوری هستید. فکر اولیه‌ی شما منطبق بر اوضاع حال شهرتان است و سعی کرده‌اید از این سوژه داستانی سمبلیک بسازید. تا اینجا شما موفق بوده‌اید ولی از آن به بعد خیر. یعنی شما موفق به تبدیل فکر اولیه به سوژه‌ی داستانی نشده‌اید، طرح درستی ندارید، پیرنگ شما ضعیف است و بدتر از همه پرداخت داستانی نامناسبی دارید و تمام این‌ها باعث شده متن تبدیل به داستان نشود و در همان سطح متن اولیه هم خوش‌خوان نباشد.
می‌خواهم برای شما از همان ابتدا مشکلات اثر را تا حد امکان با شرح توضیح دهم. بنابراین از تبدیل فکر اولیه به سوژه شروع می‌کنم. یک تفاوت اساسی فکر اولیه و سوژه این است که فکر اولیه نیازی به داشتن عدم تعادل ندارد ولی سوژه چرا. شما می‌توانید یک روز بارانی و لیز، یک تصادف یا اعتراض کشاورزان به خشکی زاینده‌رود را به عنوان فکر اولیه درنظر بگیرید ولی این موضوعات هنوز سوژه‌ی داستانی نیستند. اگر در یک روز بارانی کسی در هوای آزاد و زیر شرشر باران بایستد و اصلا خیس نشود، این می‌شود سوژه‌ای که دارای عدم تعادل است. در همین اثر شما اگر ارتباطی بین کشاورزان و مترسک‌ها از لحاظ منطق داستانی وجود داشت می‌شد متن را داستان در نظر گرفت ولی در حال حاضر این اتفاق نیافتاده است.
برای فهم بهتر، به خلاصه‌ی متن می‌پردازیم. یک خانواده‌، متشکل از تعدادی مترسک درحال گفتگو هستند و از مترسک دیگری صحبت می‌کنند که در آتش سوخته است. این مترسک به بهانه‌ی بی‌محصول بودن زمین در آتش کشاورزان اصفهانی و در زمین خشک زاینده‌رود سوخته است و ...؟ دیگر هیچ. چیزی که این پیرنگ کم دارد گره داستانی است. همانقدر که برای بیان غیر مستقیم ماجرا که نشان از خلاقیت بالای شما دارد از مترسک‌ها استفاده کرده‌اید باید در ایجاد، پرداخت و گشایش گره داستانی هم فکری می‌کردید.
جهان داستان شما با کنش‌های داستانی، شخصیت‌ها، توصیف فضا و روابط بین مولفه‌های داخل این جهان شکل می‌گیرد. یکی از مدرن‌ترین تعاریف داستان این است که داستان دروغ بزرگی است و نویسنده باید آنقدر راست بگوید تا مخاطب آن دروغ را باور کند. این تعریف اهمیت بالای باورپذیری اثر برای مخاطب را نشان می‌دهد. بنابراین برای این‌که مخاطب را با داستان خود همراه کنید حتما باید جهان درستی بسازید و برای ساخت این جهان باید با دقت و ظرافت مولفه‌های داستان‌ساز را یاد بگیرید و به کار ببرید. آن هم با زبان درست و استفاده از دستور زبان نگارش فارسی و به دور از غلط‌های بیش از حد املایی.
به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی ابتدا بر روی سوژه کار کنید. حتما پیش از نوشتن داستان از خود بپرسید برای چه داستان می‌نویسیم؟ اگر توانستید به این سوال پاسخ دهید یعنی نظرگاه مشخصی در نگارش اثر دارید و باید آن نظرگاه را یا در متن یا زیر متن اثر قرار دهید تا مخاطب با خوانش اثر شما به کشف آن بپردازد. مثلا ممکن است بگویید مظلومیت کشاورزان اصفهانی و خشک‌سالی و گرسنگی می‌تواند دلیل خوبی برای نوشتن داستان باشد. من هم با شما موافقم ولی این مفاهیمی که گفتم به خودی خود داستان ساز نیستند چرا که به شدت کلی هستند. ولی مثلا اگر از کشاورزی بنویسید که به دلیل خشک‌سالی تصمیم گرفته مزرعه‌اش را رها کند و حالا مترسک‌های آن مزرعه تصمیم گرفته‌اند خودشان به کشت بپردازند یا مثلا به نحوی کشاورز را از تصمیمش منصرف کنند، سوژه داستانی است که هم جذابیت دارد و هم نظرگاه مشخص و عدم تعادل.
بعد از آن سعی کنید در نوشتن داستان از کلیشه‌های همیشگی بگذرید. هیچ گاه واژه فقیر، گرسنگی یا درد در مخاطب تاثیرگذار نیست. آن‌چه می‌تواند مخاطب را وارد جهان داستان کند به صورتی که بتواند با آن همذات پنداری کند، نوشتن و ساخت فضایی است که مد نظر شماست.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت