برای شروع داستانی از تجربیات خودتان بنویسید




عنوان داستان : مصلوب «به صلیب بسته»
نویسنده داستان : Sh R

در کشور  المان و اتریش جنگی در گرفت  سازمان ملل متحد تصمیم گرفتند بین انها صلح راه بندازند دو نفر  را پیکر صلح میان کشور ها کرد دونفر با نام های پیتر و نازی مسئول این کار‌ شدند ان دونفر عازم این سفره شدند و انها سوار هواپیما شدند  به آلمان فرستادند.
داخل هواپیما پیتر و نازی مشغول گپ زدن  وگرم حال احوال و جویای کار  بودن ناگهان چند پرنده مهاجربه موتور سمت چپ هواپیما می خورند و هواپیما سقوط می کند.
پیتر و نازی با هم چتر به پایین پریدن انهاسالم مانند ولی هواپیما در دریا سقوط کردو غرق شد هواپیما در حال سقوط  به چتر اینها گیر کرد ومجبور شدند چتر راباز کنند. گوشی نازی وقتی که به اب خورد سوخت ولی گوشی پیتر چون به پشت افتاد نسوخته  پیتر بیدار شد دید که افتاد رو در هواپیما بلند شد دنبال نازی کشت و روی اقیانوس پیداش کرد نازی رو کشید به سمت در ناز بیهوش افتاد بوداروماو را به سمت در کشیدو صدایش کرد ودستش رو شکم گذاشت وفشار داد اباز دهن نازی بیرون امد و نازی بیدار شد.
نازی پرسید: چی شد؟
پیتر گفت: هواپیما سقوط کردن وفقط ما زنده موندیم.
نازی گوشیش در اورد ودید خراب شد.
ونازی گفت: گوشی تو خراب شده؟
پیتر گوشی در اورد وگفت: سالم مونده بعد به سازمان ملل متحد زنگ زدو گفت: کمک.
اما گوشی از دستش لرزید و توی آب افتاد.
نازی گفت: دست پا چلفتی.
پیتر گفت :ببخشید تقصیر من بود همه چیز تقصیر من بود.
در همان لحظه‌ دو نفر   به نام های سام ونیک در حال پرواز در همان منطقه بودند خبر سقوط هواپیما سازمان ملل متحد را شنید . سام که نادان گروه بود پرسید :چجوری فهمید هواپیما اینجا است.
نیک گفت: چون به گوشی اونها ردیاب وصل کردیم و خودشون نمیدوند ول کن باید پیداش کنیم برای اینکه امواج اب نوسان دار این دور ور ها رو می کردیم.
هواپیما آنها بنزین تمام کرد ومجبور شدند در یک جزیره فرود بیایند و انها پیاده شدند وبه سمت دریا رفتند تا اندو نفر را پیدا کنند و بی سیم باخود نبردند در حال راه رفتن
سام گفت عجب جزیره خوبی
نیک گفت بله جزیره خوبی
ناگهان سام پشت نیک را نگاه کردوگفت چقدر ادم پشت هستند  فکر کنم امدن استقبال مون
ناگهان نیزه  پرت شد
ونیک گفت فرار کن
سام گفت چرا
نیک گفت ادم خور ها هستند
هواپیما نزدیک ساحل فرود آمده بود بدلیل اینکه که هواپیما بنزین نداشت واز هواپیمادور بودن وبی سیم باخود نبرد بودن انها دوان دوان به سمت ساحل رفتند خواستن که از طریق آب شنا کنان فرار کنند ولی دیدند دونفره روی در آلومینیوم نشستن آن ها داستان ضربدری تکان دادن  که آن دو نیایند آن دو نفر نازی و پیتر بودند آنها مشغول جر وبحث بودند
یهویی نازی به پیتر نگاه کن دونفر دارن دست تکون میدهند حتماً برای کمک به ما اومدن
پیتر گفت خدایاشکرت واز در پیاد شدن وبه سمت ساحل شنا کردند
سام گفت نیاید جون دریا کمی متلاطم بود صدایش به خوبی به انها نرسید
نازی گفت تند تر یارو گفت سری بیاید
ادم خوار ها تند به جزیره نزدیک می‌شدند نازی و پیتر به ساحل رسیدند به سام رسیدن و سلام کردند نگهان سام گفت
چرا آمدید اینجا جزیره امن نیست باید فرار کنیم نازی گفت چرا
سام گفت چون جزیره آدم خوار است
نیک که مواظب بود گفت فرار کنید اومدن چهار نفری فرار کردند سام گفت اگر شما را بگیرند به صلیب می بندند و اتشتان می‌زنند انها در حال فرار نور سیاه دیدند وداخل ان پریدند اون چیزی نبود جز یک پرتال آدم را هرچی که دلش میخواست می برد. بدان آنکه ان چهار نفر بدانند که اون جسم سیاه چیست و کجا قرار است بروند هر کدام به یک پورتال رفتند نازی به پورتال نینجا ها رفت سام به پورتال جنگ صلیبی رفت و پیتر به پورتال خواب رفت نیک نیز به پورتال دایناسور ها رفت آنها که از پورتال ها خبر نداشتند سام وقتی بیدار شد تعجب کردند سام خود را با یک لباس قدیمی و با شمشیر آهنی دید تعجب کرد و یک چیز آبی پررنگ که توش تصویر نیک بود بلند گفت نیک نیک بیدار شد لباس عصر حجر پوشیده تصویری سام است نیک خیلی به جادوها و این جور چیز ها وارد بود گفت فکر کنم ما وارد پورتال شدیم سام گفت این چترت چی میگی یهویی صدای آمد صدای حمله صدای ضجه و زاری، سام گفت صبر کن تا ببینم چی شده سام رفت ببیند چه اتفاقی افتاد وقتی که رفت دیدپلی بر روی زمین افتاد یک شهر است رفت داخل شهر از ان طرف
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
دوست عزیزم خوشحالم که با پایگاه نقد داستان ارتباط گرفته‌اید و ما منتظر داستانهای خوبی از شما هستیم.
مطلبی که فرستاده‌اید معلوم نیست که خلاصه‌ی کتابی است یا خلاصه‌ی فیلم و یا اینکه شما با تخیل خودتان آن را نوشته‌اید.
اگر موارد اول باشد که جای نقد ندارد و ما نمی‌توانیم کمکی به شما بکنیم. ولی اگر مورد سوم باشد یعنی با تخیل خودتان نوشته باشید، چرا از جایی که هیچ تجربه‌ای از آن ندارید نوشته‌اید. از آن گذشته آنچه نوشته‌اید طرح یک داستان است و نه خود داستان.
اگر می‌خواهید داستان بنویسید باید داستان‌نویسی را یاد بگیرید.
برای شروع می توانید داستانهای دوستان دیگر و نقدهای همکاران را بخوانید. چندین مقاله‌ی آموزشی در همین سایت وجود دارد که می‌توانید آنها را بخوانید و نکاتی را بیاموزید.
ما منتظر داستانهایی هستیم که خودتان نوشته باشید.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت