جادوی بازنویسی




عنوان داستان : خلوتِ شلوغ
نویسنده داستان : زهرا شیخ

این داستان ویرایشی از داستان «کوچه‌ی دلتنگی» می باشد.

خانه‌ی اولم آپارتمانی بود. با کلی قرض‌وقوله خریده بودیم. جای خوبی هم بود اما مجبور شدم بفروشمش. طبقه‌ی چهارمش مال ما بود. یک اتاق کوچولو برای رها و یک تراس که رضا پرش کرده بود از گل و گیاه. برعکس من، عاشق باغبانی بود.
آنجا را که فروختم، خانه‌ای در پایین شهر اجاره کردم.
خانه‌ای ویلایی که تمام پنجره هایش به کوچه باز میشد. کوچه ای که از کوچه های دیگر بزرگتر و پهن تر بود‌. هوا که رو به غروب میرفت سر و صداها شروع میشد. اولش فقط صدای صحبت چند نفره‌ای سکوت کوچه را می‌شکست اما بعد از مدتی تنها چیزی که شنیده نمی‌شد سکوت بود. می‌دانستم همه اش زیر سر پسرهای همسایه است. سه پسر داشت، یکی از یکی شیطان تر و پرروتر. از سر کار که می آمدم میدیدم‌شان که تکیه به دیوار نشسته اند و حرف می‌زنند. یک توپ چهل تیکه هم همیشه کنارشان بود. مرا که میدیدند سلام میکردند و دوباره مشغول میشدند. جواب سلامشان را گاه میدادم و گاه نه. برادر بزرگترشان یک بخیه از کنار چشمش تا زیر استخوان گونه اش داشت‌ و از دو برادر دیگر لاغر تر بود. برادر وسطی سبزه بود و چشمهای بادامی و ریز داشت و وقتهایی که رو در رو میشدیم نگاهش را میدزدید. برادر آخر که فهمیده بودم اسمش آرش است از آن دو نفر تپل تر و سفید تر بود. چشمهای درشتی داشت و همیشه در حال حرف زدن بود. میدانستم آنها پای بچه های محل را به کوچه باز کرده اند. اگر میدانستم آن کوچه آنهمه سر و صدا دارد هرگز آنجا را انتخاب نمیکردم. من جایی را میخواستم که خلوت و ساکت باشد تا بعد از کار خسته و کوفته با آن سردرد میگرنی استراحت کنم. به خانه رسیده نرسیده کم کم میدیدم که سروصداها بالا میگیرد. هر چند ثانیه توپشان میخورد به دیوارهای خانه. یک بار هم عکس رها بی هوا از دیوار پرت شد توی رختخوابم. شانس آورده بودم که رخت خواب پهن بود وگرنه حتما شیشه اش میشکست. دیگر عکس را به دیوار نزدم. گذاشتمش روی میزِ آینه‌شمعدان کنار عکسِ رضا. دیوار که نمی‌توانست با آن چهار تا آجر و یک تیغه گچش عکسِ رها را حفظ کند. آنهم با آن شوتهای چپ و راستی که بهش می‌‌زدند.
تا برای خودم چای دم میکردم میدیدم که دیگر نمیشود در سر و صدا و جیغ و دادشان نفس کشید. صدایشان آنقدر نزدیک بود که انگار داشتند توی خانه بازی میکردند. هر بار که توپشان میخورد به نرده های پنجره دلم میخواست پنجره را باز کنم و چند فحش آبدار نثارشان کنم تا دلم خنک شود اما دندان روی جگر میگذاشتم و هیچ نمیگفتم‌. از همسایه های دیگر متعجب بودم که چرا آنها چیزی نمیگویند؟ چرا هیچکس شاکی نمیشود و یک داد حسابی سر این بچه ها نمیزند‌‌؟  
یک روز که از سردرد چشمهایم قرمز شده بود و میخواستم بخوابم صدای زنگ خانه بلند شد. پنجره را باز کردم تا جلوی در را ببینم‌. آرش بود. مرا که دید لپهای سفید و تپلش، تپل تر شد و گفت: 
_ خانوم، توپمون افتاد رو پشت بومتون. 
در دلم فحشی نثار او و لبخندش کردم و گفتم:
_ توپ و میدم؛ اما دیگه اینجا بازی نکنیدا.
باشه ای گفت و من پنجره را بستم. از راهروی باریکِ انتهای هال به سمت دری که رو به حیاط‌خلوت باز میشد رفتم. میخواستم از نردبان به پشت بام بروم که دیدم نیازی نیست. توپ توی حیاط‌خلوت افتاده بود. همان توپ چهل تیکه ی سیاه و سفید بود. افتاده بود پایینِ پله هایِ حیاط‌خلوت که رو به انباری میرفت. توپ را بردم و جلوی در تحویلش دادم. لبخندی زد و جای خالی دندانش حواسم را پرت کرد. انگار رها بود که میخندید. چشمم را بستم و دوباره که باز کردم از رها خبری نبود. آرش بود که جای خالی دندانش، جای خالی رها را به رخم میکشید. از برادرهای بزرگترش خبری نبود اما بچه های دیگر ساکت، آنطرف ایستاده بودند. فرصت را برای تذکر مناسب دیدم و گفتم: 
_ دیگه اینجا بازی نکنیدا. برید یه جای دیگه. 
رفتند، اما باز فردایش آمدند. 
چند روز گذشت. به عکس رها و رضا نگاه میکردم. آن وقتها پدر و دختر که با هم می افتادند دیگر مرا نمی‌دیدند‌، برعکس حالا که جفتشان مدتهاست زل زده اند به من‌. پنبه ها را بیشتر توی گوشهام چپاندم و پتو را کشیدم بالا که صدای زنگ خانه بلند شد. اینبار هم او بود.
_ ببخشید توپمون افتاد..‌.
نگذاشتم حرفش را تمام کند. با اخم گفتم:
_مگه اون روز نگفتم دیگه اینجا بازی نکنید؟ 
ابروهایش بالا رفت و گفت:
_ خانوم، کِی گفتید‌؟ 
عصبی گفتم: 
_ چند روز پیش.‌
چانه اش را خاراند و گفت: 
_ به کی گفتید؟
دیگر حوصله ی کل کل کردن و جواب دادن به او را نداشتم. بچه پررو مرا مسخره ی خودش کرده بود. پنجره را بستم و با عصبانیت یک چاقو برداشتم و رفتم توی حیاط خلوت. باز هم توپ آنجا افتاده بود. چاقو را توی تکه ی سفیدش فرو کردم. مچاله اش کردم و میخواستم از همان حیاط پرتش کنم بیرون اما فکر دیگری به سرم زد. رفتم داخل و چاقو را توی سینک گذاشتم. همانطور که به سمت در میرفتم توپ را با دهان باد کردم. فرمش از بین رفته بود شل و وارفته گذاشتمش روی دستم. در را باز کردم. پسربچه همانجا ایستاده بود. دستم را با توپ به طرفش گرفتم. لبخند شادی زد. توپ را که دو دستی از دستم گرفت‌ باد توپ خالی شد. نگاهش از چشمان من به توپ رفت. سوراخ توپ را که دید دوباره نگاهم کرد. ناباور و گیج. انگار با نگاهش میپرسید چرا؟ 
در را بستم و خوشحال از انتقامی که گرفته بودم وارد خانه شدم. نگاهم از توی آینه به لبخند بدجنسی افتاد که روی لبم نشسته بود.
ابرویی برای خودم بالا انداختم که پرشدگی اش توی ذوقم زد. پیوند ابروهایم پر شده بود و زیر تتویی که سالها پیش یک آرایشگر ناشی تا هوا کشیده بودش، یک ابروی دیگر در آمده بود. چند روزی بود که از سر و صدای بچه ها حوصله ی هیچ کاری برایم نمانده بود.بعد از آن جریان دیگر تا چند روز خبری ازشان نبود. از آرامشی که دوباره نصیبم شده بود کیف میکردم که دوباره سر و کله شان پیدا شد. با توپ جدید و سر و صدای بیشتر. دیگر تحمل خانه را نداشتم. موهای فرم را که بالای سرم لول خورده بودند زیر مقنعه چپاندم و بعد از پوشیدن مانتوی سیاهم بیرون زدم. جز بهشت‌زهرا مقصدی توی ذهنم نبود. نیم ساعت بعد سر خاک رضا و رها نشسته بودم. درددلها و گله ها را گفته بودم، حرف تازه ای نبود. مجبور بودم به حرفهای تکراری. به سنگ قبری که خانه ی رضا و رها شده بود دست می‌کشیدم و حرف میزدم.
_ تو که مرد روزای سخت بودی رضا. وقتی مریضی رها رو فهمیدیم مگه نگفتی همه چی مثل اول میشه؟ مگه نگفتی رها خوب میشه؟ مگه نگفتی بازم زندگیمون عادی میشه؟ پس چرا زدی زیر حرفات چرا انقدر زود...
دیگر جانی برای حرف زدن نداشتم. پهن شدم روی قبر و لحظه ی وحشتناکِ شنیدنِ مرگ رضا را دوره کردم. لحظه ای که گفتند ماشین رضا مانده زیر کامیونی که با بارش چپ شده.
یک ساعتی گذشته بود که به پارکِ جلویِ خانه قبلی رسیدم. همانجایی که بعضی از عصرها با رها میرفتم. تابی که همیشه منتظر میماند خالی شود، خالی بود. نشستم روی نیمکتِ همیشگی. چراغ طبقه ی چهارم آپارتمانِ رو به رویی روشن شد. یعنی حالا کسی آنجاست. جایی که بخش زیادی از عمر هشت ساله ی رها هم آنجا بود. تاریک شده بود که برگشتم. بچه ها رفته بودند. فقط دو پسر همسایه توی کوچه بودند. مرا که دیدند با لکنت سلام کردند. 
بی توجه به آنها به سمت در خانه ام رفتم که ناگهان متوجه شیشه‌ی شکسته‌ی پنجره ام شدم. کمی آنطرف تر هم پسر کوچک همسایه بین تیر برق و دیوار خانه ام مانده بود. مرا که دید فوری خودش را انداخت روی لبه ی تیر و سر خورد پایین. عصبانی به سمتش رفتم. ترسید و فرار کرد طرف برادرهایش. برگشتم طرفشان. برادر وسطی گفت: 
_ خانوم بخدا ما شیشه رو نشکستیم.
با خشمی که تحت کنترلم نبود به آرش گفتم: 
_ واسه چی از دیوار خونم رفتی بالا؟
اشک دوید توی چشمهاش و گفت:
_ خانوم بخدا فقط داشتم بازی می‌کردم. تازه حسینم دیروز رفته بود.
چرخیدم طرف برادر بزرگه و گفتم:
_ حسین تویی‌؟
لبهایش چند بار تکان خورد و بلاخره گفت:
_ نه نه من من آ آرمانم. حسین دوست آرشه.
انگشت اشاره ام را بالا آوردم و همینطور که تکان میدادم گفتم:
_ اگه ببینم ایندفه بچه ها رو جمع کردید اینجا و سر و صدا میکنید پدرتون و در میارم. 
همان لحظه در خانه شان باز شد و زنی لاغر با چادر بیرون آمد. تا آن روز چند باری این زن را دیده بودم و میدانستم مادر این بچه هاست. جلو آمد و گفت:
_ پدرشون و در میاری؟ 
زبانم بند آمد؛ اما زود باز شد و گفتم:
_ سر و صداشون کوچه رو برداشته. الانم که داشت از دیوار خونم می رفت بالا. درک کنید لطفا.
چپ چپ نگاهم کرد و بچه ها را به سمت خانه شان هل داد.
_ بچه ن دیگه. دو دیقه میان تو کوچه بازی میکنن. نباید که جلوی بچگیشون و گرفت، تو خونه زندونیشون کرد.
بچگی را که گفت، دوباره رها ظاهر شد. با سر تراشیده اش نشسته بود جلویم و لبخند میزد. دندانش تازه افتاده بود. ناخن های کبودش را که میخواست برایش لاک بزنم لبه‌ی تخت گذاشته بود. نمیدانم. او هم با دردهایی که می کشید توانسته بود بچگی کند؟ 
با بغضی که به گلویم گره خورده بود گفتم: 
_ بچگیِ بچه ها که نباید آرامش ما رو بگیره.
اخم کرد و رویش را از من برگرداند.
فردای آن روز تصمیم گرفتم اضافه کاری بمانم، تا وقتی که بر میگردم شب باشد و بچه ها شرشان کم شده باشد. از کار که برگشتم باز هم کوچه شلوغ بود. اما نه مثل همیشه. اینبار بجای بچه ها آدم بزرگها بودند. روی پشت بام خانه ام دو مرد ایستاده بودند. با تعجب جلو رفتم. یک نفر مرا به بقیه نشان داد و گفت. 
_ خونه‌ی این خانمه.
مات به اطراف نگاه میکردم. زنِ همسایه داشت گریه میکرد. چند زن دورش را گرفته بودند. دو تا از بچه هایش هم وحشت زده گوشه ای ایستاده بودند.
یک آقای قدبلند جلو آمد و در حالی که قولنچ انگشتانش را میشکست، با مِن و من گفت: 
_ خانم، لطفا...لطفا در خونتون و باز کنید‌.  
با تعجب گفتم:
_ چی شده؟ 
صدای سرفه ای از پشت بام آمد.
سرم را بلند کردم. مردی که لبه ی پشت بام خانه ام نشسته بود با لحن غمگینی گفت: 
_ توپ بچه ها افتاده تو حیاطتون. یه بچه از پشت بوم اومده که برش داره اما...
چشمانش را با زجر به هم فشرد و ادامه داد:
_ اما متاسفانه افتاده. 
صدای شیون زنی بلند شد. زن چاقی بازوی آرمان را تکان میداد و می‌گفت:
_ تو اونموقع کجا بودی هان‌؟ چرا گذاشتی بره بالا؟ اصلا چرا خودت نرفتی؟
آرمان ناخن هایش را میجوید و سرش را بالا نمی‌گرفت.
پسر تپلی که همیشه بین بچه ها می‌دیدمش گفت:
_ اینکه ترسوعه‌. حتی از این تیربرقم بالا نمیره. از وقتی از رو دیوار افتاد میترسه.
آرمان دندانهایش را به هم فشرد و دستش را گذاشت روی بخیه ی گونه اش.
صدای مردِ روی پشت بام، دوباره بلند شد.
_ خانوم عجله کنید لطفا.
تپشهای نامنظم قلبم بالا گرفت. با سرعت در خانه ام را باز کردم. صدای آژیر آمبولانس از دور می‌آمد. همسایه ها جلوتر از من وارد خانه‌ام شدند. پشت سرشان رفتم. در حیاط خلوت قفل بود. همسایه ها پشت در ایستاده بودند. کلیدِ در را از بین کلیدهای دیگر پیدا کردم. دستهام میلرزید. کلید را که می‌انداختم نگاهم از شیشه به حیاط افتاد. یک مرد قبل از ما آنجا بود‌. با دیدن پاهای بچه ای که از بغل مرد بیرون زده بود سرم گیج رفت. دستم جانی برای چرخاندن کلید نداشت. یکی از همسایه ها کنارم زد. در را باز کردند. دو مرد با برانکارد از کنارم رد شدند. به خودم آمدم. از در گذشتم. حیاط خلوت، شلوغ بود. همسایه ها را کنار زدم.
رد خون از روی پله های انبار تا میانه‌ی حیاط‌ کشیده شده بود. دستم را روی صورتم گرفتم که نبینم؛ اما دیدم. از لای انگشتهام. آرش بود. پسرکِ همسایه. همان که با دندانِ افتاده اش به من لبخند زده بود.‌ حالا داشتند او را میبردند. با آن پارچه ی سفید چقدر شبیه رها شده بود. روی سکوی حیاط نشستم. صداها را نمیشنیدم. گوشهایم مثل آن توپ چهل تیکه پر از باد بود. نمیدانم چقدر گذشت. لیوان آب قندی توی دستم میلرزید. حتی نمیدانم چه کسی آن را به دستم داد. این اولین باری بود که سکوت حالم را بدتر می کرد.
نقد این داستان از : احسان رضایی
برای اینکه بدانیم این داستان، از چه مسیری گذشته تا به اینجا رسیده است، باید بدانیم که این، چهارمین نسخه یا بازنویسی داستان است. نویسندۀ محترم در نسخه اول مردی را تصویر کرده بود که از سروصدای بچه‌های کوچه به تنگ می‌آمد. به نویسندۀ محترم پیشنهاد داده شد که چون رفتارهای شخصیت داستان، بیشتر زنانه است یا جنسیت او را عوض کند یا رفتارهایش را مردانه‌تر طراحی کند. نویسنده در بازنویسی، شخصیت اول را تبدیل به زنی کرد که کودکی را از دست داده است. با اینکه این بار برای دلتنگی و بدخلقی شخصیت اول، بهانه‌ای قابل قبول جور شده بود، اما هنوز بخشهایی از داستان یناز به اصلاح داشت. چیزهایی مثل دلیل جابجایی او. در نسخۀ سوم از این داستان، نوینسده سرنوشت همسرِ راوی قصه را اضافه کرد و دلیلی برای عوض کردن خانه‌اش و روابط بین همسایه‌های کوچه هم با جزئیات بیشتری در داستان نشست. این بار به نویسنده پیشنهاد شد تا متن را بهتر مدیریت کند و مثلاً رها، دختر از دست رفتۀ راوی خیلی دیر به داستان اضافه نشود. حالا با نسخۀ چهارم داستان مواجهیم. جایی که نویسنده موفق شده با خرج صبر و حوصله و قبول زحمت بازنویسی، جهان داستانش را مدام پر از جزئیات بیشتر و بهتر کند. این، به گمانم الگوی موفقی از صبر و حوصله در بازنویسی مداوم و مکرر یک داستان است.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۲
زهرا شیخ » دوشنبه 25 بهمن 1400
بی شک نقد خوب باعث انگیزه‌ در نویسنده برای بازنویسی میشه. خیلی ممنونم از نقدهای آموزنده و دلسوزانه و امید دهنده تون. پایدار باشید استاد عزیز.
احسان رضایی » دوشنبه 02 اسفند 1400
منتقد داستان
سلامت و موفق باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت