هنز انتخاب کلمات




عنوان داستان : نمیخوام بمیرم
نویسنده داستان : زهرا شیخ

دختر که ماسکش را برداشت پسر عقب‌تر رفت.
_ امروز خیلی سرفه میکردیا کرونا نباشه یه وقت؟
دختر دوباره سرفه کرد و ماسک را انداخت توی سطلِ گوشه‌ی خیابان.
_ کرونا که نیست تست دادم.
پسر کلاه هودی اش را سر کرد و گفت:
_منفی بود؟
دختر ماسک دیگری زد.
_نه هنوز جوابش نیومده.
پسر عقبتر رفت.
_ پس چرا میگی کرونا نیست؟
دختر از زیر ماسک خندید.
_ همینجوری حسم میگه.
پسر به گوشی اش نگاه کرد:
_ داره میرسه، تو برو، من یکی دیگه میگیرم.
دختر کیفش را شانه به شانه کرد.
_ وا چرا؟ مگه قرار نبود یه اسنپ بگیریم کرایه رو نصف کنیم؟
پسر خندید.
_ چرا ولی نمیخوام واسه کرایه کمتر کرونا بگیرم بمیرم‌.
دختر چپ چپ نگاهش کرد. پسر گفت:
_ آخه چرا مریضی اومدی سرکار.
اخمهای دختر جمع‌تر شد.
_ نه که آقای نادری مرخصی میده.
پسر دوباره خندید. اسنپ آمد. دختر سوار شد. چند متر از حرکت اسنپ نگذشته بود که صدای ترمز و برخورد دو چیز بلند شد. ماشینی با شیشه ی شکسته و خونی با سرعت از کنار اسنپ گذشت. دختر برگشت و با چشمهاش دنبال پسر گشت. جسم خونی و متلاشی اش را وسط خیابان دید.
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان کوتاه دیگری از نویسندۀ بااستعداد و پرتلاش، سرکار خانم شیخ می‌خوانیم. داستان در قالب یک داستان بسیار کوتاه (به اصطلاح flash fiction که گاهی به داستان «برق‌آسا» هم ترجمه شده) نوشته شده، بار اصلی داستان بر دوش دیالوگهاست و مضمون داستان، کوتاهی عمر است و اینکه زنده ماندن برای لحظاتی بیشتر ارزش شکستن دل دیگران را ندارد. نویسنده مراقبت شدید پسری را در برابر سرفه‌های دختر تصویرسازی کرده و با تکنیک ضربۀ پایانی، یک تصادف رانندگی را در انتهای متن گنجانده تا کنتراست و تضادش با آن‌همه وسواس و دقت پسر در طول متن، برجسته‌تر شود. در مجموع می‌شود داستان را اثری قابل قبول ارزیابی کرد که از حداقل‌هایی برخوردار است، اما اگر بخواهیم این اثر را با سایر آثار خود نویسنده مقایسه کنیم، باید بگوییم که از ایشان و قلم خوبشان، توقع بسیار بیشتری داریم. دیالوگهای نسخه فعلی، می‌توانند بهتر و داستانی‌تر شوند. به این شکل که هر دیالوگ برای نشان دادن یک ویژگی درونی شخصیتها و نیز دادن اطلاعی از سابقه و گذشتۀ این دو فرد کار کند. در حال حاضر هیچ چیزی از رابطه این دو نفر نمی‌دانیم. اگر قرار است این دو نفر نمادی از هر انسانی باشند، نیازی به همین میزان از جزئیات و انتخاب دو جنس مختلف نیست، و به راحتی می‌شد دو دوست باشند. اما اگر قرار است بر دختر و پسر بودن تاکید شود، نیاز به اطلاعات بیشتر داریم. به‌علاوه ماجرای مرخصی گرفتن و «آقای نادری» هم اضافی است و در پیشبرد داستان کمکی نمی‌کند.از خصوصیات داستان کوتاه یا داستانک، همین حذف موارد اضافی است. شبیه همین مضمون را شاعری در یک بیت گفته است:
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست
در این بیت، هویت شخص و بیمار مشخص نیست و در واقع منظور، هر کسی است. اما اگر می‌خواهیم سابقه و اطلاعاتی برای بیمار یا همراهش بگوییم، باید این کار را کامل و البته با حداقل کلمات انجام دهیم.
نکتۀ بعدی هم زبان داستان است. چیزی که از آثار قبلی خانم شیخ دیده‌ام، تصویرگری‌های خوب و جاندار ایشان با انتخاب کلمات دقیق است. درحالی که اینجا از آن تصویرهای خوب خبری نیست. صحنۀ پایانی و تصادف، بی‌حوصله و سریع روایت شده: «صدای ترمز و برخورد دو چیز ... ماشینی با شیشۀ شکسته و خونی ... جسم خونی و متلاشی پسر در وسط خیابان». همین‌ها را می‌شود با عباراتی کمتر خشن و تصویری‌تر بیان کرد. برای نمونه «صدای بلندی آمد. راننده اسنپ بی‌اختیار زد روی ترمز. هر دو برگشتند عقب را نگاه کردند. همانجایی که چند دقیقه قبل ایستاده بودند، حالا یک ماشین ایستاده بود و آدمها داشتند به سمتش می‌دویدند. نگاه کرد، پسر را ندید.» که البته این فقط یک پیشنهاد است و خود نویسنده محترم، توانایی خلق صحنه‌های بهتر را دارند. منتظر نسخۀ بازنویسی‌شده می‌مانیم.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت