فضاسازی لازم است، اما کافی نیست




عنوان داستان : درد
نویسنده داستان : محمد ازکیا

درد
دل¬شوره امانش را بریده بود، ایستادن، نشستن، قدم زدن، هیچ کدام آرامَش نمی¬کرد. به راستی که بی¬خبری از هر خبر بدی بدتر است. شب¬ها کش آمده بودند و به سختی به صبح می¬رسیدند. روزها هم بدتر از شب¬ها، با تلخی و کندی به پایان می¬آمدند. طعم همه¬ی غذاها گس بود و مزه¬ی همه¬ی آب ها تلخ!
هر شب ساعتی در آینه نگاه می¬کرد، نمای برفی سر و صورتش این روزها با سرعتی زیاد، پیش¬روی می¬کرد. دیگر یحیای سابق نبود، و اصلا یحیی نبود. چیزی از سرزندگی و زندگی¬بخشی برایش نمانده بود!
باید راهی پیدا می¬کرد؛ یا خبری می¬یافت و یا راهی برای آرامش. به امید پیامی، ساعتها تلفن همراهش را زیر و رو می¬کرد؛ و به امید دیداری، ساعتها کوچه¬ها را بالا و پایین! اما خبری نبود که نبود! واقعا که بی¬خبری از هر خبر بدی بدتر است!
درست پس از یک¬سال، وقتی که کهنه¬درد بی¬خبری جزئی از وجودش شده بود، صبح یک روز ابری و دل¬گیر، سرانجام با پیامی ارسالی از مخاطب خاصش از درد بی¬خبری رها شد.
سلام . با عرض پوزش پاسخم منفی است.
نفس عمیقی کشید، در خودش مچاله شد و جنس دردش عوض شد!
نقد این داستان از : احسان رضایی
بگذارید همین اول حرف و (به قول جناب صالح علا:) سر چراغی بگویم شما در فضاسازی بسیار ماهر هستید. هم در داستانکی که این بالا می‌خوانیم و هم در داستان قبلی که به پایگاه نقد فرستاده بودید (داستان با عنوان «کیان») نقطه قوت متن شما در فضاسازی و انتقال حس و حال کلی است. اینجا ما با تصویری از انتظار مواجه هستیم. انتظاری که بدتر از سرطان دارد شخصیت داستان را می‌مکد و از بین می‌برد. در بسیاری از جملات متن بالا، با تکنیک «نگو، نشان بده» (Show, don't tell) مواجه هستیم. قاعده‌ای که (به قول آنتون چخوف:) به ما یاد می‌دهد به جای اینکه بگوییم شب مهتابی بود، درخشش نور مهتاب بر خرده شیشه‌های کف خیابان را نان بدهیم. این طوری هم به مخاطب احترام گذاشته‌ایم و هم تصویری ماندگار در ذهن او نقش بسته است. اینکه بگوییم طعم همۀ غذاها گس بود و مزۀ همه آب‌ها تلخ، بدون آن که بگوییم داریم شدت بیقراری و انتظار شخصیت داستان‌مان را به خواننده نشان می‌دهیم. این، مهمترین نقطه قوت متن بالاست. اما نکتۀ مهم این است که این فضاسازی فوق‌العاده، در خدمت یک نقشه و طرح و پلات خوب باید باشد. خلاصۀ یک‌خطی متن بالا از این قرار است: پسره رفت پیشنهادی داد، دختره بعد از یک سال جواب رد داد. خب، اولین سوالی که به ذهن خواننده می‌رسد این است که طرف چرا یک سال صبر کرده؟ چرا فقط صبر کرده؟ چرا هیچ اقدام دیگری انجام نداده است. این بی‌عملی با آن شور و اشتیاق سوزان همخوانی ندارد. بیشتر به نوعی شبیه «تو هم یکی مثل بقیه» و به این یکی هم مثل بقیه پیشنهاد داده‌ام است. قاعدتاً کسی که یا این شدت و حدت منتظر جواب است، برای رسیدن به مقصود باید اقدامات بیشتری می‌کند. اگر کسانی را واسطه نمی‌کند، حداقل پیگیری می‌کند. اما اینجا چنین اتافقاتی نیفتاده. چرا؟ لابد شما دلیلش را می‌دانید. پس چرا با خواننده در میان نمی‌گذارید؟ ما فعلا تصویر خوبی از صبر و تلخیِ آن داریم. اما از باقی چیزها اطلاعی نداریم. این، به یک داستان خوب و ماندگار منجر نمی‌شود.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۱
مریم دلک آبادی » دوشنبه 13 دی 1400
درود بر شما جناب رضایی نکات ارزنده‌ایی بود. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت