هر اتفاقی، داستانی نیست




عنوان داستان : مقدمه ی مجموعه داستان هایی از خاطرات دوران مدرسه (شیفت بعد از ظهر)
نویسنده داستان : بنیامین ثابت

تاریخ تولد نیمی از متولدین دهه شصت و ابتدای دهه هفتاد 31شهریور بود. بلندی شبهای پایانی پاییز و سرخوشی جشن شب یلدا در ازدیاد متولدین آخرشهریور نقش غیرقابل انکاری داشت. از طرفی هم بسیاری پدرمادرها شناسنامه بچه های پاییز متولد شده را نیز در تاریخ پایان شهریور میگرفتند تا آن ها را یک سال جلوتر به مدرسه بفرستند. اکثر ما نمیداستیم قرار است این عجله برای تحصیل چه گلی به سر ما بزند ، همانطور که حالا نمیدانیم با آن تحصیلات قرار است چه گلی به سر بریزیم. من دلم با پاییز بود. اما با عقب کشیده شدن هرساله ساعت رسمی کشور درآخرین روز تابستان، ساعت یازده و نیم شب سی و یک شهریور متولد شدم. هر سال فردای روز تولدم به مدرسه رفتم. اول مهر. اول دبستان. دبستان پسرانه پروفسورحسابی رشت نیازی به لباس فرم نداشت اما من نیاز داشتم. از آنجا که بلد نبودم کمربند شلوار را باز کنم و برای دستشویی رفتن باید یک شلوار با بندکشی به پا میداشتم. مدلی از شلوار که در فارسی به آن پیژامه گویند و در گیلکی تمّان. در واقع برخلاف کنایه رایج «شلوارت رو نمیتونی بکشی بالا» من نمیتوانستم شلوارم را پایین بکشم. مادرم لباس فرم سرمه ای با شلوارپیژامه ای برایم دوخته بود که بلندی پیراهن فرم روی مدل شلوارم را میپوشاند. صبح آفتابی اول مهر از زیر قرآن رد شدم تا با مادرم به سمت مدرسه برویم. هایپ زمان ما رد شدن از زیر قرآن در صبح روزهای مهم زندگی بود. گمان میکنم خورشید هم آن موقع ها جوان تر بود و نور آفتاب ویتامین دی بیشتری داشت. لی لی کنان و با دقت به اینکه فاصله از مادرم بیشتر از سه قدم نشود، به سمت مدرسه میرفتم.
حیاط کوچک مدرسه و ایستادن در اولین صف زندگی. هیچوقت فکر نمیکردم پرکاربردترین چیزی که در مدرسه یاد خواهم گرفت همین ایستادن در صف باشد. حرکت با صف از پله ها و راهرو برای رسیدن به کلاس را با نگاه زیرچشمی به مادرم که کنار مادرهای دیگر ایستاده بود ادامه میدادم. هر وقت که مادرم برایم کتاب قصه میخواند ، من در خیالپردازی¬های کودکانه ماجراهای دیگری برای شخصیت های هر قصه تصور میکردم. از شوق خواندن تعداد بیشتری کتاب قصه، قبل از مدرسه هم خواندن را یاد گرفته بودم. از میان دیوارنوشته¬ها، مادرم جلوی دیوارنوشته مدرسه خانه دوم ماست ایستاده بود. به خاطر دارم به محض ورود به کلاس با آنالیز موقعیت جغرافیایی و جهت یابی از روی ستاره های رنگی آویزان شده به سقف! نیمکت کنار پنجره مشرف به حیاط را انتخاب کردم. با کنار زدن پرده سبز دیدم مادرم هنوز همانجا ایستاده است. اگر قرار است یک نکته آموزنده از من داشته باشید آن را در همین صفحه اول میگویم: حضور مادر مثل یاد خدا آرام بخش دلهاست. و به عنوان نکته دوم: مدرسه، دانشگاه یا هر جای دیگر خانه دوم ما نیست! خانه فقط همان است که خانواده ما در آن هستند.
به یاد دارم که خانم معرفت پور معلم خوش¬برخورد و خوش¬پوشی بود. با روی باز به ما خوشامد گفت و با زبانی کودکانه آینده شیرین شغلی و رسیدن به آرزوها را به بچه هایی که خوب درس بخوانند وعده داد. هرکجا هست تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد. حالا میفهمم چرا در یکی از جلسه های آخر سال اول دبستان به توضیح مفهوم دروغ مصلحتی پرداخت. در میانه صحبت های خانم معرفت پور فهمیدم نیم ساعتی است از بررسی حضور مادرم غافل شده¬ام. با نگرانی پرده را کنار زدم. مادرم نبود. کاملاً به یاد دارم که با حداکثر فشار آب دهانم را قورت دادم. طوری که ظرف چندثانیه آب دهان انقدر به پایین رسید که اولین داوطلب دستشویی رفتن باشم. اجازه گرفتن من برای رفتن به دستشویی مثل روشن شدن یک کبریت در جعبه کبریت ها عمل کرد. تمام کلاس همزمان دست بلند کردند. همانجا متوجه شدم همیشه افراد دیگری هم هستند که زیرفشار در حال قورت دادن آبدهان خود هستند ولی به روی خودشان نمی آورند. همه با هم به سمت دستشویی رفتیم. و این تنها کار گروهی ای تمام دوران تحصیلم بود که در به ثمر رساندن آن موفق شدم.
نقد این داستان از : احسان رضایی
نویسنده محترم در پیامی که همراه داستان ارسال فرموده‌اند، متذکر شده‌اند: «این مقدمه‌ای هست که برای مجموعه‌ای از داستان‌ها در قالب شوخی با خاطرات و درس‌های مدرسه نوشتم. مثال: بابا آب داد، بابا نان داد. بچه‌ها بزرگ شدند. بابا را به خانه سالمندان بردند.» این داستانک را هم از ایشان نقل کردم تا بیشتر با قلم جناب آقای ثابت آشنا شویم.
اولین نکته در مورد متن بالا، استفاده از عنصر مدرسه است. نظام آموزشی تقریباً در همه جای کشور و بلکه همه نقاط دنیا شبیه به هم است و بنابراین انتخاب چنین محیطی برای روایت، باعث می‌شود که متن ما مخاطبان بیشتری پیدا کند، چرا که تمام افراد تصور مشترکی از مدرسه، ناظم، معلم، امتحان، صف و موارد اینچنینی دارند. پس در متن بالا سوژه خوب و مناسب انتخاب شده است. نکته دوم، طنزی است که نویسندۀ محترم در متن خود دارند. این طنز هم از جنس موقعیت است (مثل صحنه دستشویی رفتن جمعی بچه‌های کلاس در انتهای روایت) و هم طنز کلامی (با نمونه‌های فراوان). عنصر طنز هم از آن چیزهایی است که به متن، لذت بیشتری می‌دهد و باعث خوانده و دیده شدن آن توسط مخاطبان بیشتری می‌شود. با این دو تکنیک، یعنی انتخاب سوژه مناسب و نیز استفاده از عنصر طنز، متن بالا متنی خوب و خواندنی و خوشخوان شده است. اما ...
برویم سراغ «اما»ی بحث. ... متن بالا یک روایت بامزه و شیرین است، اما داستان نیست. داستان به‌طور خلاصه بازگوییِ اتفاق یا اتفاقاتی است که برای یک یا چند شخصیت می‌افتد. ممکن است بگویید در متن بالا هم اتفاقاتی افتاده. راوی به مدرسه رفته، سر کلاس کارهایی کرده و الی آخر. اما نکته اینجاست که هر اتفاقی، اتفاق داستانی نیست. اتفاق داستانی آن است که جهان داستان را تغییر دهد و در وضعیت شخصیت داستان و روابط او با خودش، اطرافیانش و هستی تاثیر بگذارد. اجازه دهید مثال بزنم. ما هر روز صبح که چشمهایمان را باز می‌کنیم و از خواب بیدار می‌شویم، تا وقتی که دوباره بخوابیم هزار کار ریز و درشت انجام می‌دهیم. سر و صورتمان را می‌شوریم، صبحانه می‌خوریم، آماده می‌شویم و از خانه بیرون می‌رویم ، ... اما این اتفاقات و کارهای روزمره را برای دیگران تعریف هم نمی‌کنیم. مگر اینکه این کارها منجر به نتایج خاص و غیرمعمولی شود (مثلاً «صبح که داشتم صورتم رو می‌شستم توی آینه متوجه یک تغییر در پوستم شدم» یا «... متوجه گذر عمر شدم» و از این قبیل) یا اینکه همزمان با این اتفاقات، حوادث دیگری هم پیش بیاید (مثلاً «صبح که داشتم صبحانه می‌خوردم، سنگی که لای خمیر نان سنگک مونده بود دندانم را شکست» و چیزهایی مثل این). با این توضیح به اتفافات متن بالا نگاه کنیم. آیا این اتفاقات، اتفاق‌های داستانی هستند؟ البته این متن، همان‌طور که نویسندۀ محترم تذکر داده‌اند صرفاً مقدمه یک مجموعه است و شاید در ادامه، با اتفاقات داستانی هم سر و کار داشته ابشیم. اما متن فعلی، هنوز داستان نشده و فقط یک روایت خوشخوان و خوشمزه است.
پیشنهاد می‌کنم برای تکمیل بحث، کتاب «قصه‌های مجید» استاد مرادی کرمانی را تورقی بفرمایید. اغلب وقایع این مجموعه داستان معروف هم مثل مجموعه شما در مدرسه اتفاق می‌افتد، اما در هر داستان یک اتفاق داستانی و مرکزی داریم.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت