شخصیت اصلی چه کسی است؟




عنوان داستان : موج
نویسنده داستان : زهرا شیخ

رحمان با دستهای عرق کرده اش پارو می‌زد. بعد از سالها با قایق قدیمی‌اش به دریا زده بود. حالا از ساحل آنقدر دور شده بود که دیگر کافه را نبیند. کشتی بزرگی که از سالها پیش کافه شده بود.
دوباره فکرها توی سرش موج زدند و روی هم افتادند. هر بار موج بزرگتری بر دیگری می‌افتاد و خاطره‌ای را مدفون می‌کرد. ‌
توی کافه نشسته بودند که عبدالله گفت: «گفتی می‌خوای حَ حرف بزنی. چِ چرا ساکتی پس؟»
و با سکوتِ رحمان ادامه داد.
_ چیه رحمان نا خو خوشی؟
ناخوش نبود فقط می‌ترسید. از حرف زدن درباره ی محدثه. از نگاهِ آرام عبدالله که بعد از شنیدن اسم خواهرش طوفانی می‌شد. لبهایش را باز کرد و به چشمهای عبدالله خیره شد.
_ عبدالله، منو که خودت میشناسی.
بعد سرش را زیر انداخت و ادامه داد.
_ خداییش آدم بی چشم و رو و نمک به حرومی نیستم. اما خب آدمم...
دستهای آفتاب سوخته‌ی عبدالله را می‌دید که روی میز یکدیگر را می‌فشردند.
_ عبدالله من، خاطرِ محدثه تون رو چند وقتیه یعنی چند وقت که بیشتره...
دستهای عبدالله از هم جدا شدند و یکدفعه کوبیده شدند روی میز.
چند نفری که توی کافه بودند چرخیدند طرفشان. غلامرضا هم از پشت پیشخوان سر بالا آورد و نگاه کرد.
بر عکس صدای کوبیده شدن میز، صدای عبدالله آرام بود، فقط لکنتش بیشتر شده بود.
_ اَ از کی تا حا حالا تو این اینقدر پُر پررو شدی که اِسم خواهر مَ منو بِ بدون خاخانوم میگی؟
رحمان چشمهایش را به هم فشرد و گفت: «عبدالله، باور کن نامردی نبوده توی دوستیمون. اصلا هر بار که محدثه خانوم می اومد پیش ریحانه خداشاهده من خونه نمی‌موندم که یه وقت نگاهم بیوفته بهش»
عبدالله با انگشتهایش نرمشی به غبغبش داد و گفت:
_ مُ مُ محدثه می‌دونه؟
رحمان کف دستهایش را رو کرد و گفت: « نه والله. اول اومدم به خودت بگم که هم جای داداششی هم باباش»
عبدالله بعد از چند لحظه گفت:
_ من حَ حرفی ندارم اما محدثه یه خ خ خواستگار پَ پروپا قرص دیگم داره که با باس خیلی خو خوش شانس باشی که تو رو اِ انتخاب کنه. البت اون خوا خواستِگارَ رو هَ هنوز به محدثه خو خودش نگفتم. هَ هنوز نمی‌دونه.
انگار رحمان را یکهو پرت کرده بودند توی دریا شوک زده گفت: «خواستگارش کیه؟»
عبدالله چشمهایش را چرخاند سمت غلامرضا که از پشت پیشخوان نگاهشان می‌کرد‌.
_ حاحالااا. فقط هَ همین و بدون که پو پولدار تر از توعه.
دستهای رحمان مشت شدند و ابروهایش برآمدند.
_ مگه همه چی پوله؟
شاگرد یک سینی با دو استکان چای گذاشت روی میزشان و رفت. عبدالله گفت: «همه چی که پو پول نی، وَ وَ...»
رحمان استکان چایش را توی دستش گرفت و داغی چای دستش را سوزاند.
_ ولی می‌شه، یه کا کاری کرد که مُ مطمَ مَئن باشی محدثه بی بی برو بَر برگرد زنت می‌میشه.
رحمان حلقه ی دستش را از دور استکان باز کرد و گفت: «چه کاری؟»
عبدالله آرنج هایش را روی میز گذاشت و سرش را جلو آورد.
_ ای ای اینکه به مُ محدثه اون خواستِگارِشو نَ نگم.
رگ گردن رحمان باد کرده بود. آب دهانش را فرو برد و گفت: «خب چرا نگی؟ بگو.»
عبدالله دوباره به غلامرضا نگاه کرد که داشت با مشتری‌اش حرف می‌زد. بعد گفت:
_ اَ اگه بِ بگم اونوقت تو دی دیگه شانسی نداری.
رحمان استکان چایش را به دهان برد‌. انگار داغی حالی اش نبود، همه را سر کشید.
عبدالله همینطور که غبغب پر مویش را توی انگشتهایش می‌فشرد گفت:
_ اَصلا می می‌تونیم دو طَ طرفه فا فامیل شیم. مَ منم از تو پنهون نباشه، یه مُ مدته به رِ ریحانه خانوم فِ فکر میکنم.
مثل همان روز موهای تن رحمان سیخ شده بود. پارو ها را تا ته توی آب برد و بالا آورد. عرق از زیر کلاه حصیری به صورتش راه گرفته بود. بطری آبش را از کیسه درآورد و سر کشید. آب، داغ شده بود و مثل چای توی کافه سوزاندش. عبدالله رفیقش بود. از وقتی یادش می آمد همسایه بودند. خواهرش ریحانه هم با محدثه هم سن و دوست بود. شاید همین نزدیکی و رفت و آمد باعث دلدادگی آنها به خواهرهای هم شده بود. یک ماه قبل از عقدِ رحمان و محدثه، عقد ریحانه و عبدالله خوانده شده بود. ریحانه نتوانسته بود جز لکنت، عیب دیگری در عبدالله پیدا کند و در نهایت راضی اش کرده بودند به ازدواج با او.
این شرط عبدالله بود برای ازدواج رحمان با محدثه. شرطی که جز رحمان و عبدالله هیچکس از آن خبر نداشت.
قایق را با پارو به جلو هل داد و دوباره رفت به گذشته.
توی خیابان بودند. رفته بودند خرید عید. محدثه جلوی لباس فروشی ایستاده بود و او چند متر رفته بود جلوتر.
_ رحمااان...
برگشت سمتش.
_ها چرا وایسادی خو بیا دیگه.
گوشه های روسری را از کنار صورتش تا زد و با چانه اشاره کرد به لباسِ بلند و گل دار پشت ویترین.
_ خیلی قشنگه نه؟
رحمان با لباسی که بوی ماهی می‌داد آمد طرفش و بدون نگاه کردن به ویترین گفت: «نگاه نکن اینا رو. الان میتونیم فقط برای خونه خرید کنیم.»
محدثه چشمهای سرمه کشیده و سیاهش را دوخت به چشمهاش و گفت: «چرا نگاه نکنم؟ تو که هیچوقت نمیخری، لااقل نگاه کنم.»
با یادآوری این حرف، دلش به هم آمد. توی جایش چرخید و سرش را بیرون قایق گرفت. چند عُق بدون اینکه چیزی از گلویش بالا بیاید از دهانش خارج شد. بی حال توی قایق نشست و دوباره رفت توی خودش.
محدثه کنار در چوبی راهرو ایستاده بود. موهای سیاه و پر پشتش عرق کرده بود و جا به جا از بافت بیرون زده بود.
_ خسته شدم رحمان تو تا کی میخوای اینجور عذابم بدی هان. چرا نمیری یه کار دیگه پیدا کنی؟ چرا نمیبینی این همه گرفتاری با ماهیگیری حل نمیشه.
رحمان همینطور که لاستیک موتور را توی حیاط باد می‌زد گفت: «الان مگه چی شده محدثه؟ اینقدر بهونه نگیر.»
محدثه یک لاشه، چوبِ رنگی از در کند و آمد روبه روی او.
_ مگه چی شده؟ پوست همه جای زندگیمون مثل این در کنده س. دیروز صابخونه اومده بود جلو در میگفت چی شده کرایه تون دو ماه عقب افتاده، اصلا تو حالیته رحمان؟ رحمان لاستیک را چک کرد و برگشت طرف او. صدای خروس همسایه با صدای رحمان قاتی شده بود.
_ جور میکنم تو خیالت نباشه.
محدثه لباسِ تنِ لاغرش را توی مشت گرفت و گفت: «تو حالیته که یک هفته دیگه عروسیه؟ من نه لباس دارم نه یه ذره رنگ به این صورت. خودتم پول نداری که بندازی عروسی.»
رحمان سوار موتورش شد و پرسید:
_ عروسی کی هست حالا؟
بعد از سه بار پایین رفتن هندل، صدای موتور بلند شد. رحمان یک پایش را گذاشت زمین و گفت:
_ هان؟
محدثه همینطور که می‌رفت طرف خانه با صدایی که از بغض عوض شده بود گفت:
« مهدخت و غلام...رضا.»
رحمان با شنیدن اسم غلامرضا از دهانِ محدثه اوقاتش تلخ شده بود. همان روز موتورش را فروخت و با پولش، محدثه را برد خرید. برایش لباس و طلا خریده بود. اما باز هم او خوشحال نبود.
باد ملایمی پوست تنش را از روی عرق، خنک کرد و حرکت قایق کمی تند شد. از دور صدای موتورِقایقی می‌آمد که با سرعت مسیر نامشخصی را دور می‌زد. نگاهش را از آن قایق گرفت و دوخت به پاروهای چوبی و کهنه ی دستش. ذهنش آشفته شده بود. کم کم نوبت به خاطرات نزدیکتر می‌رسید و هر بار موج بزرگتری می‌ریخت توی ذهنش.
_ تو چته محدثه؟ کارم که خوبه. کم و کاستی هم که نداشتیم تا حالا.
این را وقتی محدثه حرف طلاق را وسط کشید به او گفته بود. لحظه ای که ماهی با تور از دستش پریده بود توی دریا.
_ بیا همینو میخواستی؟
بعد چرخید طرف او
_ هی طلاق طلاق؟ اینهمه راه اومدی اینجا که اینو بگی‌؟
بعد یک سیم بلند برداشت و انداخت توی آب. میخواست تور را بگیرد.
محدثه چادرش را از دست باد کشید و توی بغلش جمع کرد. با صدایی که توی باد کم و زیاد می‌شد گفت: «من که چیزی نگفتم. گفتم یا برو دنبال یه کارِ دیگه... یا... منو طلاق بده.»
رحمان برگشت و با اخم نگاهش کرد. سیم را انداخت زیر پایش و فرمان قایق را به سمت ساحل چرخاند.
_ منو باش، فکر کردم اومدی قایق سواری نگو اومدی که دوباره..‌.
محدثه دستهایش را دور زانویش حلقه کرد و گفت:«همین قایق و اگه بفروشی میتونی بری تو کار عبدالله‌ اینا. نگاه چه جوری پول در میارن، نگاه ریحانتون چقدر خوب شده سر و وضعش. مگه تو چیت از عبدیِ ما کمتره؟»
قایق تند و کج جلو میرفت. صدای موتور و آبی که از بغل به دریا میپاشید نمیگذاشت صدای رحمان به گوش محدثه برسد.
_ همین یه قایقم بفروشم که کلاهم پس معرکه س. اصلا مگه فکر کردی چقدر میخرنش؟
محدثه صدای رحمان را نشنیده بود. آنقدر که حرف خودش را زد بعد از آن هم نشنید. رحمان قایق را فروخت و از ماهیگیری دست کشید. محدثه راست میگفت نانشان توی ماهیگیری نبود. در کمتر از سه سال وضعشان تغییر کرد. با وامی که گرفت از مستاجری در آمدند و خانه‌ی کوچکی خریدند. کم کم داشتند جا به جا میشدند.
رحمان تابلوفرش را از روی چاهارپایه برداشت و گفت:
_ اینو کجا بزنم؟
محدثه روی مبل تک نفره نشسته بود.
رحمان تابلو را گرفت جلوی محدثه و گفت: «میگم اینو کجا بزنم؟»
محدثه دستهایش را از دور زانوها باز کرد و بلند شد.
_ فرقی نداره.
رحمان تابلو را روی دیوار گرفت و گفت:
_اینجا خوبه؟
محدثه جلو رفت. تابلو را گرفت و گذاشت کنار بار جدیدی که رحمان برای مغازه‌اش آورده بود.
_ اینم ببر مغازه‌ت بفروش.
رحمان گردنش را خاراند و گفت:
_ ما که دیگه وضعمون خوبه محدثه، احتیاجی نیست تو نگران باشی واسه بار مغازه.
محدثه دوید توی آشپزخانه و چیزی نگفت. رحمان همینطور که حرف می‌زد ‌پشت سرش رفت.
_ ببین، اینجا مال ماست. خونه ی خودمونه. خونه مستاجری نیست که بگی نمیخوام تابلو رو بزنم به خونه ی مردم. آروم هم بزن روغن میپاشه رو فرش.
محدثه کفگیر را کوبید توی ظرف و گفت:
«خب پس بردار بزن هر جا دلت میخواد»
رحمان جلو رفت.
_ مگه دوستش نداری؟ نکنه از اینکه کادوی تولدت اینو خریدم خوشت نیومده؟
محدثه دستش را کشید روی موهایش که بی هیچ مدلی زده بودشان.
رحمان دستش را گرفت و گفت: « تو که تابلوفرش دوست داشتی.»
محدثه دستش را چرخاند و از توی دست رحمان درآورد.
_ من اصلا هیچی نمیخوام.
بعد هم چند قطره اشک ریخت روی گونه اش که فوری با دو دست صورتش را پوشاند.
رحمان گیج شده بود. به موهای پسرانه و کج و کوله ی محدثه چشم دوخت و گفت: « نمی‌دونم آخه تو چته! موهای به اون قشنگیتم که اینطور کردی.»
بوی پیاز سوخته که توی آشپزخانه پیچید، محدثه چرخید طرف گاز و شعله را بیشتر کرد. رحمان داد زد:
« عه عه عه...»
بعد، ماهیتابه را از روی گاز برداشت و پرت کرد توی سینک. شعله هنوز روشن بود و جایِ سررفتگیِ غذای دیروز به زردی و سوختگی میزد.
_ چرا زیاد می‌کنی؟ نمی‌بینی سوخته؟
گریه ی محدثه بند آمده بود اما صورتش هنوز قرمز بود.
_ وقتی سوختی چه شعله‌ کم باشه چه زیاد دیگه سوختی. خاموشتم کنن فرقی نداره.
از تمام تنش عرق می‌ریخت. پارو ها را کنار ‌ گذاشت. خم شد و با دستش مشتی آبِ گرمِ دریا را به تنش پاشید. موجهای ریز سراسر دریا را پوشانده بود. گرما و دریای آرام در تحملش نبود. دلش خروش میخواست. یک موج بلند از دل دریا. موجی که او و قایقش را بردارد و ببرد. آنقدر دور که هرگز دیگر برنگردد به آن دور و ور. پارو ها را برداشت و هر چه خشم در دلش بود ریخت توی دستهاش. شکافها کنار قایق موجها را میشکستند‌ و تا میدید همین بود و همین. دریا تکانی به خودش نمی داد. فکرش اما با لحظه هایی که به یاد می آورد طوفانی بود.
_ رحمان‌؟
صدای محدثه بود.
_ من ازت مهر نمیخوام.
انگار که توی کوه داد زده باشد چند بار صدایش توی گوشهای رحمان تکرار شد. اما توی کوه داد نزده بود. اصلا داد نزده بود. آرام و سر به زیر گفته بود. وقتی که حرفش را برای جدایی از رحمان به کرسی نشانده بود.
بلمران طناب بلم را که به میله می‌بست گفته بود: «خودت خبر داری رحمان؟»
خبر داشت. میدانست بَلَمران، آشنای قدیمی اش از چه گفته بود.
_ شنفتم شده زن دومیِ غلامرضا. شنفتی چی گفتمت؟ زن دومی!
پاروها با بازوهایش بالا و پایین می‌رفت و شکافها بزرگ و بزرگتر می‌شد. چند مرغابی آن دورها از دریا پر گرفته بودند.
موجی داشت از آن سر دریا می آمد. بلند شد و توی قایقش ایستاد. موج بزرگی هوار شد روی همه ی موجهای ذهنی اش. خاطره ای دور را آورده بود.
ریحانه و مادرش که حرف می‌زدند شنیده بود.
_ مامان، محدثه که آخه غلامرضا رو دوست داره. خودش خیلی وقت پیشا بهم گفته. اونوقت چرا میخواین برای داداش‌رحمانم برین براش...
نفس های رحمان با لرزش از ته حلقش بالا می آمد. کلاهش را برداشت. تمام ریسه هایِ کاهی اش با چنگ هایی که به جانشان می‌‌زد باز شده بود. موهای موجدارِ بلندش ریخته بود توی صورتش. دریا را به این گرمی و آرامی به یاد نداشت. تکه های کلاه را پرت کرد توی دریا. موج لرزانی تکه ها را عقب راند. پارو ها را انداخت زیرپایش. با جسم سنگین و نامتعادلش کف قایق دراز کشید. قایق تلو تلو خورد و کمی آب از لبه اش بالا آمد‌. موج بلندی قایق را به سمت غرب هل داد. انگار طوفانِ ذهنش داشت به دریا می‌رسید.
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان دیگری از خانم شیخ، نویسندۀ پرکار و با استعداد پایگاه نقد داستان را می‌خوانیم که ماجرایش از این قرار است: ازدواجی که با عشق شروع نمی‌شود و به همین دلیل نمی‌پاید. مرد ظاهراً عیب و ایراد خاصی ندارد و برای خاطر زن شغلش را هم عوض می‌کند اما زن دلش نیست و عاقبت، بعد از سال‌ها جدا می‌شود و برای رسیدن به مردی که از همان جوانی عاشق او بوده، حتی حاضر می‌شود که همسر دوم آن مرد شود. از همین خلاصه داستان می‌شود فهمید که این داستان، روایت دغدغه‌ای زنانه است. موضوع داستان، احساس زن است که انگیزه و مبنای رفتارهایش می‌شود. شخصیت اصلی و موضوع اصلی داستان، زنِ قصه است. رفتارهای مرد (جز در سکانس افتتاحیه و صحنه خواستگاری) همگی واکنشی است. نیرویی که داستان را پیش می‌برد، احساسات قوی زن است. پس شاید بهتر بود که زن را به عنوان شخصیت اول داستان انتخاب می‌کردیم و از زاویه دید او به داستان نگاه می‌کردیم.
به‌علاوه که باید حواسمان به چالش انتخاب شخصیت غیرهمجنس هم باشد. این درست که نویسنده باید بتواند هر بار خودش را جای هر شخصیت داستان بگذارد و از دریچه ذهن و زبان او به دنیا نگاه کند، اما این کار معمولاً دربارۀ شخصیت‌های غیرهمجنس دشوارتر است. جورج اورول، جایی می‌خواسته از شخصیت «ناتاشا»ی رمان «جنگ و صلح» تعریف کند و می‌گوید دشوارترین کار برای یک نویسندۀ مرد، خلق شخصیت زن جوانی است که باورپذیر باشد. منظور او همین دشواری راه بردن به ذهن و احساسات یک شخصیت غیرهمجنس و طراحی رفتارهای مناسب برای این شخصیت است. به عنوان مثال در متن بالا، سه جا از غلامرضا (رقیب عشقیِ رحمان) یاد شده، یکی در صحنه خواستگاری، یکی جایی که زن از نداشتن لباس مناسب برای رفتن به عروسی گله می‌کند و یکی هم در انتهای داستان که خبر عروسی مجدد زن را می‌شنویم و دلیل خشم مرد را می‌فهمیم. رفتار مرد در صحنه سوم (که از همان ابتدای داستان هم شروع شده) کاملاً قابل درک است. در صحنه خواستگاری هم که تازه داشتیم با شخصیت رقیب آشنا می‌شدیم. می‌ماند آن صحنه دومی، جایی که خبر عروسی رقیب را داریم و اینکه «رحمان با شنیدن اسم غلامرضا از دهانِ محدثه اوقاتش تلخ شده بود». رفتار مرد در اینجا و واکنش او به شنیدن اسم رقیب از دهان همسرش، بسیار آرام و منطقی تصویر شده. اتفاقی که در الگوی رفتاری اغلب مردها جایی ندارد. به همۀ این دلایل است که پیشنهاد می‌کنم این داستان را یکبار از زاویه دید زن قصه بنویسید. یا اگر دوست دارید که همچنان رحمان شخصیت اصلی قصه باشد، بیشتر در روانشناسی مردانه تحقیق و دقت کنید.
می‌ماند این نکته که مثل همیشه، بخش ابتدایی داستان‌های خانم شیخ، بسیار بسیار قوی‌تر و جاندارتر است. صحنۀ صحبت رحمان و عبدالله و حضور آرام آرام غلامرضا در قصه، بسیار بسیار عالی درآمده. اما شتاب نویسندۀ محترم، که از خصوصیات نویسندگان جوان و خلاق است، باعث شده در ادامه داستان این حرکت قوی قلم را شاهد نباشیم. مثلاً عبدالله و لکنت زبانش از میانه‌های داستان محو می‌شوند. پیشنهاد می‌کنم هر از چندی به داستان‌های قبلی سری بزنید و این بار برای میانه آنها یک صحنۀ خوب بنویسید. این‌طوری ما منتظر یک مجموعه داستان خوب و خواندنی خواهیم بود. موفق باشید.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت