ارزش تک تک کلمات در داستان




عنوان داستان : دزد
نویسنده داستان : صدف احسانی وزین

چادر که از سرم افتاد ، دوید . میان مردم از این ور به آن ور می شد . با عینک قراضه ته استکانی به پشت نگاه می کرد. جماعتی خیره منتظر فریادم بودند .
دنبالش راه افتادم. جلوتر دیدمش ، دستانش خون آلود بود. به کاهدان زد و مرد .
نقد این داستان از : احسان رضایی
سلام. تا آنجا که من متوجه شدم ماجرا از این قرار است، دزدی اموال زنی را می‌زند و فرار می‌کند، اما در حین فرار تصادف می‌کند و کشته می‌شود و راوی داستان (همان زن مالباخته) ابراز تأسف می‌کند که «به کاهدان زد و مرد». اتفاق طراحی‌شده، برای قالب داستانک مناسب است و ضربۀ پایانی هم داریم، یعنی پایان‌بندی که خواننده انتظارش را ندارد. با این حال، این داستانک برای تبدیل به اثری خواندنی‌تر و جاندارتر از این که هست، نیاز به ویرایش دارد. بخصوص ویرایش زبانی. در نسخۀ فعلی، بعضی از کلمات اضافی یا نارسا هستند. بگذارید با هم مرور کنیم:

- «چادر که از سرم افتاد، دوید.» انتخاب لغت چادر برای نشان دادن جنسیت راوی است. درحالی‌که اینجا و در این داستان تفاوتی ندارد که راوی زن باشد یا مرد. تمرکز روی دزد است. ضمن اینکه افتادن چادر، قبل از اینکه شوکه شدن را به ما نشان بدهد، ذهن را به این سمت می‌برد که کسی چادر زن را کشیده و زن دیگر نتوانسته آن را نگه دارد. پس می‌شود به جایش چیز دیگری گذاشت. مثلاً «تا بفهمم چی شد، دوید.»

- «میان مردم از این ور به آن ور می‌شد.» این جمله یعنی دزد به صورت زیگزاگ و در خطوط مورب حرکت می‌کرد. توصیف بدی نیست. اما برای فردی شوکه از دزدیدن وسایلش، زیادی دقیق است. ما فقط چند کلمه با وقوع دزدی فاصله داریم و قاعدتاً راوی باید هنوز در بهت و حیرت باشد. عبارتی که این‌قدر دقیق نباشد هم کافی است: «دیدم که دارد به این و آن تنه می‌زند و دور می‌شود.»

- «با عینک قراضه ته استکانی به پشت نگاه می‌کرد.» کارکرد عینک قراضه نشان دادن فقیر بودن مرد است و تاکید بر ته‌استکانی بودن، سالخوردگی و مسن بودن دزد را نشان می‌دهد. این دومی باز چیز زایدی است، نیازی نداریم سن و سال او را بدانیم، همان فقرش کافی است. و برای نشان دادن فقر، عناصر واضحتری هم رد اختیار داریم، یعنی چیزهایی که زودتر به چشم می‌آید، مثل لباس پاره، که دیدنش از دقت به دسته و فریم عینک کسی که دارد دور می‌شود، آسانتر و باورپذیرتر است.

- «جماعتی خیره منتظر فریادم بودند.» هنوز راوی در بهت و حیرت است و هنوز فرصت نکرده طبیعی‌ترین واکنش، یعنی داد و هوار را انجام دهد. برای همین است که گفتیم آن دو توصیف قبلی زیادی دقیق بود. مگر اینکه فرض کنیم راوی چنان شخصیت خونسردی دارد که حتی وقوع دزدی هم نمی‌تواند آرامشش را به هم بزند و در همان موقع هم خیلی آرام و بادقت وقایع را زیر نظر دارد و جزئیات را توصیف می‌کند. که خب، این منظور ما نیست. ضمن اینکه جماعت حاضرین در صحنه هم هیچ کنش دیگری در داستان ندارند. پس ضرورتی ندارد که تأکیدی رویشان باشد.

- «دنبالش راه افتادم.» این فعل هم زیادی خونسرد است. ما دنبال کسی که می‌دود راه نمی‌افتیم، بلکه می‌دویم. آن هم با داد و فریاد و کمک طلبیدن از دیگران.

- «جلوتر دیدمش.» همچنان افعالی که برای موقعیت فعلی زیادی آرام هستند. می‌شود به جای این جمله و جمله قبلی از یک عبارت «بهش که رسیدم...» استفاده کرد که کلمات کمتری هم دارند و برای داستانک مناسب‌تر هستند.

- «دستانش خون‌آلود بود.» این، نقطۀ چرخش ماجرا است. تا اینجا از دزد متنفر بودیم و حالا باید دلمان برای او بسوزد. پس این یکی را می‌شود با کمی مکث و تأمل بیشتر، یعنی حتی کلمات بیشتر و عبارت طولانی‌تر تعریف کرد. ضمن اینکه چرا فقط دستهایش خونی بوده؟ دست دزد، وسیله‌ای است که با آن مرتکب جرم شده. بنابراین تاکید بر اینکه فقط دستش خونی بوده، این اشکال را هم پیش می‌آورد که خواننده فکر کند شاید چیزی که دزدیده به دستش آسیب رسانده. درحالی‌که اگر منظور تصادف رانندگی منجر به فوت باشد، احتمالاً سر و صورت فرد باید غرق خون باشد. آسیب به این ناحیه است که می‌تواند درجا بکشد، نه دستها.

- «به کاهدان زد و مرد.» عبارت به کاهدان زدن (ارجاع به آن ضرب‌المثل معروف) برای این استفاده شده که نشان بدهد، دزد نگون‌بخت قصۀ ما، چیز باارزشی هم ندزدیده بوده ولی جانش ا به خاطر تعقیب و گریز از دست داده. اما می‌شد این را با توصیف چیزی که سرقت کرده هم نشان داد. مثلاً اگر شخصی موبایل سرقت کند، فردی طماع است که برای به دست آوردن پول از راه خلاف دست به سرقت زده اما اگر همان شخص، بستۀ نان یا میوه توی دست مردم را دزدیده باشد، نشان‌دهندۀ اوج فقر طرف است. پس می‌شود از این ابزارها کمک گرفت. ضمن اینکه اگر برای دزدی نان بلایی سر کسی بیاید (مثل ژان والژان که در «بینوایان» برای دزدیدن نان به زندان افتاده بود) تأثیر احساسی داستان هم بیشتر می‌شود.

بگذارید با همین‌هایی که گفتیم، یکبار داستاک شما را بازنویسی کنیم: «تا بفهمم چی شد، دوید. به این و آن تنه می‌زد و دور می‌شد. من هم شروع کردم به دویدن. با آن پیرهن چرک و پاره، تعقیبش راحت بود. بهش که رسیدم افتاده بود روی زمین. دورش شلوغ بود و سر و صورتش غرق خون. هنوز کیسه نان من توی دستش بود.» این، دقیقاً همان ماجرایی است که شما نوشته بودید. فقط کلماتش تغییر کرده‌اند. و تازه این، فقط یکی از حالتهای پیشنهادی برای بازنویسی این داستان است. حتماً ذهن خلاقِ شما می‌تواند باز هم داستانک را بهتر و تأثیرگذارتر کند. فقط باید بعد از نگارش اولیه، خودتان یکی یکی کلمات و جملات را با همین روش بخوانید و بسنجید که هر کلمه چه چیزهایی را می‌تواند نشان بدهد و چه کارکردی دارد.

منتقد : احسان رضایی

فارغ التحصیل رشته پزشکی دانشگاه تهران. داستان‌نویس، روزنامه نگار، منتقد ادبی، مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. آثارش در زمینه تاریخ و ادبیات است. با نشریات مختلفی همکاری کرده و سابقه‌ی دبیری تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان» را دارد. از سوی نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور به‌عنوان پرخواننده‌ترین خبرنگار ستون خبری حوزه‌ی کتاب معرفی شده است.



دیدگاه ها - ۳
صدف احسانی وزین » چهارشنبه 24 شهریور 1400
استاد ارجمند جناب آقای احسان رضایی ضمن تشکر از نقد زیبا و تاثیرگذار شما ،مفتخرم که خواننده نظرها ، پندها و پیشنهادهای حضرتعالی بودم. امید دارم در داستانک های آتی قدرت اندیشه و طرز نگاه دقیق شما را بتوانم در آثارم بکار گیرم. با کمال احترام صدف احسانی وزین 24شهریور 1400
احسان رضایی » چهارشنبه 24 شهریور 1400
منتقد داستان
ما هم امیدواریم که خواننده داستانهای خوب دیگری از شما باشیم
صدف احسانی وزین » یکشنبه 28 شهریور 1400
سپاس بیکران

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت