تصویر به جای توضیح.




عنوان داستان : آسانسور
نویسنده داستان : مریم صفدری

برای رسیدن به این شغل موانع زیادی را پشت سر گذاشته بود اما حالا که اینجا ایستاده بود احساس میکرد در مقابل سختترین مانع زندگی اش ایستاده است. به او نگفته بودند که دفتر کارش طبقه ۲۴ برج هست و این یعنی حتما باید از آسانسور استفاده کند. او آنروز_روز اول کارش_در مقابل آسانسوری ایستاده بود که قرار بود او را به ماحصل تمام زحمات زندگی اش برساند؛شغل ایده الش.اما چطور میتوانست سوارش شود؟آن هم تنها. شاید باید از پله ها میرفت اما مگر میشد؟ امروز ۲۴ طبقه میرفت فردا چطور؟پسفردا چطور؟
یک ربع بود که همانجا ایستاده بود.حسنش این بود که تعداد افرادی که از این آسانسور استفاده میکردند خیلی کم بود و او تمام این یک ربع با کسی برخورد نکرده بود که بپرسند چرا سوار نمیشود. اما بدی بزرگش هم این بود که سوار آسانسور شدن را اگر میشد کاری کرد تنها سوار شدن را اصلا نمیتوانست بپذیرد.
دیگر فرصت فکرکردن نداشت.همین الان هم داشت زمان را از دست میداد آن هم برای اولین روز کاری که اصلا دلش نمیخواست دیر برسد.
دکمه را زد.آسانسور نزدیک بود و خیلی زود رسید. بسم اللهی گفت و سوار شد . دکمه طبقه ۲۴ را زد طولی نکشید که در بسته شد.خداخدا میکرد در لحظات آخر معجزه ای اتفاق بیفتد مثلا موبایلش زنگ بخورد و مدیر یک دفعه بگوید که دفتر کار شما تغییر کرده به طبقه اول. اصلا اول هم نه!طبقه دهم هم خوب بود.تا آنجا هم هرطور بود با پله میرفت . یا لااقل کسی سر برسد و تنهاسوار نشود.
اما هیچ کدام از این معجزه ها رخ نداد و در بسته شد. با تکان اولیه آسانسور راه افتاد.به محض بسته شدن در عرق سردی روی پیشانی اس حس کرد. نشانگر آسانسور طبقه پنجم را نشان میداد که دستانش شروع کردند به لرزیدن . تا الان که به ۲۵ سالگی رسیده بود به کسی نگفته بود بیماری"ترس از محیط بسته"را دارد. به طبقه دهم که رسید احساس میکرد نفسش بالا نمی آید.شروع کرد به نفس عمیق کشیدن. چیز زیادی نمانده بود فقط چند ثانیه دیگر این کابوس تمام میشد و از فردا مطمئن بود که حتما پله را ترجیح میدهد حتی اگر ۲۰۰ طبقه مجبور شود برود!
اما تکان آسانسور رشته افکارش را پاره کرد. در ثانیه ای همه جا تاریک شد. آسانسور ایستاده بود. صدای جیغ خودش را میشنید که در فضای بسته میپیچید. نفس کم آورد و مجبور شد دست از فریاد زدن بردارد.تمام قوایش را جمع کرد تا بتواند فکر کند. آخرین بار نشانگر آسانسور طبقه چندم بود که خاموش شد؟ یادش نمی آمد.حالا نه فقط دستانش بلکه تمام بدنش میلرزید. ناگهان معجزه ای رخ داد یادش آمد موبایل دارد!! با لرزش دستانش کمی طول کشید تا بتواند موبایل را از کیفش در بیاورد. نور موبایل فضای تاریک و وحشتناک داخل کابین را شکست. برای فکر کردن احتیاج به نفس داشت . نشست. نفس عمیقی کشید.حتما باید تا الان برق اضطراری آسانسور را روشن میکرد. حالا کم‌کم اکسیژن به مغزش رسیده بود و ساده ترین راه حلها به ذهنش می آمد. دکمه هشدار اسانسور را فشار داد. نه برقی در کار بود نه هشداری. فهمید!او موبایل داشت. خدا کند آنتن بدهد. به چه کسی زنگ بزند آها مدیرش. حتما الان باید منتظرش باشد در همین ساختمان . به خودش یاداوری کرد که باید نفس بکشد عمیق و طولانی. برای فکرکردن به اکسیژن نیاز داشت." خدایا ممنونم". گوشی مدیر بوق میخورد. کل مکالماتش شد یک دقیقه که گفت گیر افتاده و مدیر جواب داده بود برق اضطراری هم به مشکل خورده و همانجا بماند تا او کمک خبر کند .
آنجا بماند؟! چقدر؟ ۵ دقیقه؟ ده دقیقه؟ نکند یک ساعت طول بکشد! نکند شارژ موبایلش تمام شود. با هجوم این فکرها دوباره لرزش بدنش و تنگی نفسش برگشت.
اما باید فکر میکرد. باید حواسش را پرت میکرد. اصلا چه چیزی باعث شده بود که او دچار این بیماری شود . خاطرات دوری یادش می آمد. اینجا شبیه جایی بود،یا دست کم او را به یاد جایی می انداخت . سالها دور. کم کم یادها به ذهنش هجوم می آورد.دخترکی پنج شش ساله بود.همان پیراهن گلگلی صورتی اش را که دوست داشت تنش بود. لب حوض نشسته بود. مشغول بازی با عروسکش . صدای در خانه بلند شد. درزدن نبود، لگد زدن بود. کسی داشت فریاد میزد پشت در. انگار میخواست در را بشکند. از اینجا به بعد صحنه ها برایش روی دور تند بود و دردناک. انگار ذهنش سالها تلاش کرده بود فراموششان کند اما حالا دوباره این جای تنگ و تاریک همه چیز را لو داده بود.
مادرش را میدید که سراسیمه  از داخل خانه به سمت او میدوید. بدون هیچ حرفی بغلش کرد و دوید به سمت زیرزمین . در بغل مادرش هم صدای فریاد و درکوفتن را میشنوید. رسیده بودند به زیر زمین. مادر با عجله در صندوقچه قدیمی را باز کرد خرت و پرتها را پرت کرد بیرون . او را گذاشت داخل صندوقچه . "دخترم هیچ صدایی نباید بدهی تا خودم بیام درو برات باز کنم" و در بسته شد . حالا دیگر صدایی نبود. نه فریادی نه صدایی و نه نوری. تاریکی مطلق. عروسکش هم مانده بود لب حوض. میترسید خیلی زیاددلش میخواست فریاد میزد و مادرش را صدا میزد یا در صندوقچه را باز میکرد. اما مادرش گفته بود هیچ کار نکند . میترسید خیلی زیاد. زیرش که گرم شد فهمید نتوانسته خودش را کنترل کند. حالا لباسهایش هم خیس شده بود.  تنها کاری که میتوانست بکند این بود که گریه کند.

چقدر گذشته بود؟! صدای موبایل بلند شد. خوبی خانم عزیزی؟ آتشنشنانها رسیدن یک کم دیگه تحمل کن.
چقدر گذشته بود؟!چرا مادرش نمی آمد؟ لرز گرفته بودش. نمیدانست چقدر گذشته. چشمش فقط به بالا بود که مادرش بیاید و در را باز کند.
 عاقبت مادرش در را باز کرد اما مادر چرا این شکلی شده بود؟ چرا صورتش کبود و لبش ورم کرده بود؟ چرا لباسش پاره شده بود؟مادر بیرونش کشید و محکم بغلش کرد.
مادرش هیچ وقت به او نگفته بود  که آن روز پدر معتادش برای بردن و فروختن او به خانه آمده بود.و وقتی از یافتن او ناامید شده بود تلافی اش را با کتک زدن مادرش به جا آورده بود. فقط میدانست که به سه روز نکشیده بود که از آن خانه رفتند. اما آن ترس هیچ وقت از وجود او بیرون نرفت.
_خوبی خانم عزیزی؟دستتو بده به من بیا. بیرون عزیزم. همه چی تموم شد
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
داستان سوژه نسبتا خوبی دارد.سوژه‌ای که می‌تواند خواننده را درگیر و متأثر کند.اما آیا سوژه خوب به تنهایی کافی است؟
خیر. سوژه خوب لزوما پرداخت خوب هم لازم دارد و الا داستان نمی‌تواند با مخاطب ارتباط برقرار کنند.
شروع داستان هم تقریبا خوب است. اما دلهره‌ای که نویسنده ایجاد می‌کند دلیلش معلوم نیست. کارمند از فضای بسته می‌ترسد. اما این ترس سرجای اصلی خود و به جا نیامده. اول نمی‌دانیم چرا زن از آسانسور می‌ترسد.اگر خواننده مشکل را نداند نمی‌تواند با آن همذات‌پنداری کند. بعدا می‌فهمیم که او ترس از فضای بسته دارد. این را همزمان با مطرح شدن مشکل او با آسانسور باید نشان داد
قشنگی داستان جایی است که نویسنده نقب می‌زند به کودکی زن و زندانی شدن او را در صندوق تصویر می‌کند. این فلاش‌بک لازم و قشنگ است. منتها یک نکته مهم:
وقتی داستانی مثل این داستان شما، قرار است درون کسی را بکاود و از ترس، شادی و موضوع‌های دیگر درونی صحبت کند، بهتر نیست زاویه دید داستان را اول شخص قرار دهیم؟
آیا ترس و دلهره را از زبان اول شخص بهتر می‌توان تصویر کرد یا سوم شخص؟!
من اگر جای شما بودم سوژه‌ای با این ویژگی را از منظر اول شخص می‌نوشتم. بله، با سوم شخص هم می‌شود نوشت، به شرطی که نویسنده کاملا حرفه‌ای باشد و بخواهد توانایی‌اش را به رخ بکشد. برای شروع داستان‌نویسی بهتر بلکه درست این است که اول شخص را انتخاب می‌کردید.
مسئله دیگر این است که برجی به این بزرگی و این تعداد طبقه چرا کسی از آسانسورش آن‌قدر استفاده نمی‌کند؟! چرا این‌قدر منتظر مانده و کسی پیدا نشده که زن در آسانسور تنها نباشد؟!
اینها پرسش‌هایی است که اگر خواننده جوابی برایش پیدا نکند منطق داستانی ما را نمی‌پذیرد. وقتی هم نپذیرد، نمی‌خواند و اجباری به ادامه داستان نمی‌بیند
جاهایی از داستان توضیح می‌دهید. شکل حرفه‌ای کار این است که ما به جای توضیح به خواننده، تصویر بدهیم. به جای این که بگوییم، نشان بدهیم. او باید خودش منظور من و شما را کشف کند. بنابراین همیشه حواسمان باشد به جای توضیح، تصویر کنیم. تصویر و تصویر و تصویر.
موفق و پیروز و سربلند باشید و انشالله شاهد آثار درخشان شما باشیم.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت