نقطه صفر نوشتن




عنوان داستان : پدر آر
نویسنده داستان : فاطمه غفاری

آرش شبیه من نبود، اما نوه به حق خاندان رستگار بود، مثل تمام آن ها عطش
درس خواندن و تحصیل کردن داشت.
من شاید تنها فرزند ناخلف این خاندان محسوب می شدم، دوازده ساله بودم که
مادر و پدرم مرا بردند مدرسه سروش که از آن زمان تا همین حالا بهترین
مدرسه پسرانه تهران است.
برتر شدن مدرسه سروش تنها به خاطر استاد های گران قیمت و مشاوران از
خارج آمده اش نبود، جو مدرسه به شدت رقابتی بود و فرقی نداشت که تو چهارم
دبیرستان باشی یا ششم، جزو نفرات برتر کلاس باشی یا جزو نفرات آخر .
نفرات اول تا سوم تسهیلات ویژه داشتند و نفر آخر اگر دو بار متوالی آخر میشد
از مدرسه بیرونش میکردند.
تا چند سال با زحمت خودم را به نفر دهم دوازدهم کلاس می رساندم اما از جایی
به بعد بریدم و کم کم افت کردم .
در واقع این که معدلت از نوزده و پنجاه و سه برسد به نوزده و بیست، در حالت
عادی افت شدیدی نیست ولی وقتی معدل نفر آخر نوزده و هفده باشد ، نوزده و
بیست شدن یک فاجعه تحصیلی ست .
سال دهم بودم که بالاخره نفر آخر شدم و این ننگ را به خانواده چسباندم، امیر
مفیدی رقیب من در آخر شدن بود و اگر او امسال آخر نمی شد فاتحه من خوانده
بود .
سر امتحان رفتم کنارش نشستم و چند سوال را از قصد اشتباه جواب دادم تا او
بنویسد و بعد خودم غلط هایم را درست کردم .
با وجود این کار هوشمندانه ام باز هم با اختلاف دو صدم او یکی مانده به آخر شد
و من اخراجی.
اگر حس و حال عزاداری خانواده برای این اخراج نبود، خودم خیلی بابت آن
نگران و ناراحت نبودم، ترجیح میدادم هر روز با کتک از خواب بیدار شوم تا
این که شب ها تا صبح به خاطر درس خواندن اصلا خوابم نبرد.

بعد از اخراج شدنم فقط مدرسه های سطح پایین دولتی راهم می دادند، خانواده ام
هم با ذکر این که هیچ جا اسم مدرسه ات را نمی گویی و با چشمی خونین من را
راهی آن مدرسه کردند.
این مدرسه دولتی سطح پایین زندگی من را دگرگون کرد و نه برای آن که
امکانات ویژه ای یا دوستانی متفاوت داشتم که مهم ترین چیزی که در آن مدرسه
به دست آوردم اعتماد به نفس بر باد رفته ام بود.
اعتماد به نفسی که زیر بار روزی هفت ساعت درس خواندن و در نهایت رتبه
آخر شدن له و لورده شده بود.
دو سالی که در آن مدرسه بودم روزی پنج ساعت بیشتر درس نمی خواندم و از
هفته اول ورود به مدرسه شاگرد اول بودم تا روزی که در دانشگاه سراسری
شیمی قبول شدم و رتبه و قبولی ام را روی بیلبوردی سر در مدرسه آویزان
کردند و مدرسه به من پیشنهاد کار داد.
در نتیجه تمام چهار سالی که کارشناسی میخواندم هم زمان تدریس میکردم و
اعتماد به نفسی که در محیط آن مدرسه داشتم باعث شد کیفیت تدریسم بالاتر رود
و از مدرسه های مختلف پیشنهادهای کار عالی دریافت کردم.
با همین معلمی توانستم خانه ای اجاره کنم و ماشین هم بخرم.
آرش که بزرگ تر شد او را به سه مدرسه بردم تا آزمون ورودی بدهد‌.
یکی مدرسه سروش، دیگری دولتی و آن یکی نمونه دولتی.
هر سه را قبول شد، به او گفتم :« اگه نظر من رو میخوای، به صلاحته که بری
نمونه دولتی. اون جا هم کیفیت درسیش خوبه هم این که محیط رقابتیش جوری
نیست که اعتماد به نفست رو بیاره پایین مثل قدیمای من.»
آرش هم نه گذاشت و نه برداشت و جوابم را این داد که :« بابا جون من اگه
شاگرد یکی مونده به آخر مدرسه سروش باشم اعتماد به نفس بیشتری دارم تا این
که شاگرد اول یه مدرسه معمولی بی نام و نشون باشم، آدم وقتی درسش تموم بشه
ازش نمی پرسن شاگرد اول دانشکده بودی یا شاگرد آخر، ازش می پرسن از
کدوم دانشگاه و تو کدوم رشته فارغ التحصیل شدی، بعد همین که مثلا بهش بگی
من فارغ التحصیل از دانشگاه هارواردم ، انقدر فکش میفته که دیگه رشته ت هم
براش مهم نیست . »

گاهی وقت ها آرش طوری حرف میزد که تمام اعتماد به نفسی که طی این سال
ها برش گردانده بودم به قهقرا میرفت و با خودم فکر می کردم:« چطوریه که من
پدر اونم ولی اونه که به من پند و نصیحت میده ! »
به هر حال آرش کار خودش را کرد و در مدرسه سروش هم معمولا جزو ده نفر
اول بود و حسابی برای خودش نوشابه باز می کرد که جزو برترین های برترین
مدرسه تهران شده.
کنکور داد، مهندسی مکانیک شریف قبول شد و افتخار رتبه و قبولی آرش، ننگ
رشته و اخراجی من را پاک کرد و پدرم برای این که از من هم تعریفی کرده
باشد در مدحی شبیه به ذم گفت :« واقعا این نشون میده که تو یه پدر بسیار
شایسته و مدبری، منی که دکترای برق از بهترین دانشگاه پاریس داشتم نتونستم
کاری کنم پسر ته تغاریم همین شیمی رو تو شریف بخونه اما تو که همون پسر
اخراجی چهار رقمی ای تونستی کاری کنی پسرت مکانیک شریف قبول بشه، اینه
یه پدر مسئولیت پذیر.»
از آنجایی که آرش در تمام دوران کنکور مرا با سوالات شیمی و تست هایش
بیچاره کرده بود، تسلط زیادی روی شیمی کنکور پیدا کردم و سالی که آرش
کنکورش را داد من هم برای اولین بار استاد تست شیمی کنکور شدم، کارم گرفت
و در چند مدرسه و آموزشگاه تدریس می کردم و سوالات آزمون های آمایشی را
طراحی میکردم، به پیشنهاد آرش دو سال بعدش که حسابی جا افتاده بودم شروع
به برگزاری همایش های جمع بندی کنکور کردم. همین شد که کم کم خانه ای که
اجاره کرده بودیم خریدم و یک ماشین دیگر هم برای آرش گرفتم و وضع مالیم
حسابی تکان خورد.
اگر بگویم از یک مقطعی به بعد من و آرش با هم بزرگ شدیم و یاد گرفتیم نه
اغراق کرده ام نه فروتنی.
سالی که آرش برای کنکور ارشد میخواند مرا هم تشویق کرد که برای رشته
خودم کنکور ارشد بدهم و در گوشم خواند که با این همه سال تدریس بدون درس
خواندن هم می توانم قبول بشوم.
همان طور هم شد، او ارشدش را در بهترین دانشگاه قبول شد و من هم در همان
دانشگاه با رشته های مختلف .

موقع نوشتن پایان نامه هم به یک دیگر کمک کردیم، همان روزی که او پایان
نامه اش را شروع کرد من هم شروع کردم و همان روزی که من آماده دفاع بودم
او هم آماده بود .
آرش تمام دوستانم را به جلسه دفاعم دعوت کرد و امروز هم قرار است من همه
دوستانش را به جلسه دفاعش دعوت کنم .
توی راه که به دانشگاه می رویم آرش آرام در گوشم میگوید :« بابا پشت گوشت
باد نخوره ها، یک هفته که استراحت کردیم بعدش باید بکوب بخونیم برای دکترا

دلم نمی خواست دکترا بخوانم، همان طور که دلم نمیخواست ارشد هم بخوانم اما
به خاطر آرش قبول کردم امتحانش را بدهم، چون او به حضور من نیاز داشت که
پا به پای او تلاش کنم و این گونه به خودش انگیزه می داد، او به یک پدر با
اعتماد به نفس تحصیل کرده احتیاج داشت و من نمی خواستم ظرفیت پایین من
اعتماد به نفس مردانه اش را خدشه دار کند.
ظرفیتم هر چند دکترا خواندن نبود اما باید تلاشم را می کردم، اعتماد به نفس
آرش در درس خواندن و بهترین شدن بود، من نباید این را از او می گرفتم.
مانند تمام دفعه های قبل این بار هم او دفاع بهتری به نسبت من کرد و حالا نوبت
داوری اساتید رسیده بود.
چهره ی یکی از اساتید داور برایم خیلی آشنا بود، موهای سیاه و دماغ عقابی
اش، عینک گرد ته استکانی و عادتش در خاراندن گوشه سرش...
صدای آرش وقتی گفت :« دکتر مفیدی البته این ایراد شما به من کاملا وارده .»
حافظه ام را به کار انداخت و فهمیدم این دکتر مفیدی همان امیر مفیدی هم کلاسی
من است که سر آخر نشدن با هم رقابت میکردیم و سر امتحان می خواستم او را
به اشتباه بیندازم.
کسی که معدلش با من فقط سه صدم تفاوت داشت و سر آخر نشدن رقابت می
کردیم حالا شده بود استاد بهترین دانشگاه و پسرم مقابل او دفاع میکرد.
گرچه من جزو بهترین اساتید کنکور بودم، اوضاع مالیم حالا خوب شده بود،
پسرم خودش جزو نخبگان بود و خودم هم ارشد داشتم اما هنوز این که سه صدم
اختلاف و شاید اندازه یک سوال تستی تفاوت سی سال پیش ما، شده بود اختلاف

زمین و آسمان بین من مایه سرافکندگی خاندان و اوی استاد همان دانشگاهِ افتخار
انگیزِ پسرم، برایم سنگین بود.
با این که سی سال پیش عادلانه اخراج شده بودم و او واقعا معدلش بهتر از من بود
اما من همچنان حس میکردم چیزی درست نیست و تفاوت من و او هم عادلانه
نیست.
با صدای کف زدن حضار از افکارم بیرون کشیده شدم، پسرم با نمره نوزده و نیم
توانسته بود از پایان نامه اش دفاع کند.
از جایم بلند شدم و پسرم را در آغوش گرفتم، همان لحظه هم امیر مفیدی خیلی
سریع متوجه من شد و بلند صدایم زد :« رستگار!!!! خودتی ؟؟؟؟؟»
سعی کردم من هم خودم را متعجب و هیجان زده نشان بدهم و گفتم :« ااا به به
جناب مفیدی! »
هم دیگر را آغوش گرفتیم و قرار شد مدتی که آرش و رفقایش در حال خداحافظی
کردن و جشن گرفتن هستند ما هم برویم به کافه تریای دانشکده و کمی صحبت
کنیم.
نمی دانستم این همه صمیمیت در حرف هایمان از کجا می آمد، مایی که هیچ وقت
دوست نزدیک نبودیم و حتی حالایی که دیده بودمش هم احساس سرخوردگی می
کردم نه دلتنگی از دوری یک دوست قدیمی.
- خلاصه من تا سال آخر زور زدم و تو مدرسه موندم اون سال ورودی ما
کولاک کرد تو کنکور... منی که چهارم دبیرستان نفر آخر کلاس بودم مکانیک
تهران قبول شدم دیگه حالا تو برو تا نفر اول و رتبه های برتر کلاس. الانم
بیشتریا اونورن فقط پنج شش نفریم از اون دوره که هنوز موندیم ایران و ول
معطلیم‌.
- چرا ول معطلید ؟! شغل خوب و موقعیت خوب دارید دیگه آدم چرا بره خارج!
- خب میدونی این بیشتر یه جوّه بین ما دانشگاه تهرانیا و شریفیا... همه هوای اون
ور آب رفتن رو دارند... یعنی طرف خیلیم وطن پرست باشه میره ارشد و
دکتراشو اونجا می خونه و بعدش شاید برای کار بیاد این ور ... خب وقتی
امکانات بهتری تو جای دیگه ای برامون فراهمه چرا که نه ... اوناییش که هیچ

هنری ندارن میخوان به زور پناهندگی برن اونجا خب چرا ما وقتی همه
شرایطشو داریم که اونجا بهترین زندگی رو داشته باشیم نریم اونور؟
- خب پس حالا توام میخوای بری ؟
- راستش بیست سال پیش می خواستم برم، همه کارامم کرده بودم اما نشد که
بشه...
- یعنی چی؟
- یعنی...همسرم بیماری سختی گرفت و در عرض دو ماه فوت کرد... بعدشم دخترم
افسردگی گرفت و راضی به اومدن نشد...خودمم بدون زنم دل رفتن نداشتم... این
شد که الان اینجام. پشیمونم‌ نیستم، هنوزم که هنوزه دل رفتن بدون اون رو ندارم.
- خیلی متاسف شدم، خدا رحمتشون کنه. واقعا نمیدونم چی بگم...
- می دونی زمان حلاّل مشکلات نیست ، فقط بهت می فهمونه چه بخوای چه
نخوای باید با مشکلت کنار بیای و بازم سرپا بشی... حرفش رو نزنیم دیگه.
راستی... یه چیزی... من همیشه می خواستم یه روزی ببینمت و اینو بهت بگم اما
نشد...
- چی رو ؟
- میدونستی اون سالی که سر رقابتمون تو آخر شدی و اخراجت کردن...در واقع
آخر نشده بودی ؟
- متوجه نمیشم ؟
- یعنی این که تو احتمالا چند صدم از من بهتر شده بودی اگر از من تقلب
نمیکردی... می دونی من خیلی تحت فشار بودم... و خب فکر کردم که جواب
چند تا سوال رو از قصد اشتباه بنویسم تا تو ببینی و شک کنی و عوضش کنی ...
در واقع مطمئن هم نبودم که تو این کار رو میکنی فقط شانس خودمو امتحان
کردم بعدشم که تو برگه ت رو دادی غلطامو درست کردم... موقعی هم که برگه
مو گذاشتم رو میز دیدم که تو اون سوالا رو مثل غلط قبلی من نوشتی و اشتباه
کردی.
چند ثانیه مغزم قفل کرده بود و وقتی بالاخره توانستم زبان بچرخانم بی درنگ
گفتم : « اما منم همین کار رو کرده بودم که .»

- سر امتحان فیزیک بود یا شیمی که این کار رو کردی نه ؟ خب منم اولش دو تا
از جوابای درستمو پاک کردم تا به جاش جواب تو رو بنویسم ولی بعد فکر کردم
اگه من برای آخر نشدن حاضر شدم همچین کاری کنم دلیلی نداره که این به ذهن
تو نرسیده باشه و نخوای همچین کاری بکنی برای همین گفتم باید به خودم اعتماد
داشته باشم و اگه در حد دو تا سوال امتحان دبیرستان به خودم اطمینان نکنم
چطور می خوام برای رسیدن به جایی که میخوام به خودم اعتماد کنم ؟
این شد که جواب خودم رو نوشتم و خب جوابم درست بود .
همیشه عذاب وجدان و خود درگیری داشتم به خاطر کاری که کردم... از یه
طرف به خودم می گفتم تو با کلک به اینجایی که هستی رسیدی از یه طرفم می
گفتم اگه به خودش اطمینان میکرد الان جای من بود و این  اشتباه خودش بوده .
الان که تونستم اینو بهت بگم و از طرفی دیدم هم خودت خیلی موفقی هم پسرت
خیلی خوشحال شدم، فکر کردم شایدم قسمت این بوده، شاید اگه تو اون مدرسه می
موندی و میرفتی یه رشته دیگه اندازه الانت موفق نبودی و پسرتم انقدر موفق نبود.
اما به هر حال بازم ازت معذرت میخوام .
خیلی دوست داشتم یک حرفی بزنم، بخشی از وجودم می خواست سرش فریاد
بکشد و بگوید اگر تو آن کار را نمی کردی من آن همه سر کوفت نمی خوردم،
می خواستم فریاد بزنم اگر به خاطر تو نبود الان من جای تو استاد پسرم بودم و
پایان نامه اش را داوری میکردم و او بیشتر به من افتخار میکرد.
اما بخش دیگری از وجودم سرزنش وار بهم می گفت که اگر تو هم مثل مفیدی به
خودت اعتماد کافی داشتی، این طور نمی شد. تو خودت هم میخواستی همین کلک
را به او بزنی ولی او برعکس تو دیگران را احمق فرض نکرد و به خودش
اعتماد کرد .
هنوز کلمه ای برای جواب دادن به مفیدی پیدا نکرده بودم که پسرم و دو تا از
دوستانش به سمت میز ما آمدند.
- اینم از پدر من که همش سراغش رو می گرفتید فقط زیاد وقتشو نگیرید که وقت
پدر من طلاست و بقیه هفته ها تو نوبتن تا ازش مشاوره بگیرن .
دوستانش را آورده بود تا از من برای برادر کنکوریشان مشاوره و وقت بگیرند و
زمان همایش های کنکوری ام را بدانند.

چشم های پسرم موقع معرفی کردن من می درخشید، او به من افتخار میکرد و
برای فهمیدن این حتی لازم نبود این سوال را مستقیم از خودش بپرسم.
چشمان او همیشه وقتی به من نگاه میکرد میدرخشید، من استاد دانشگاه و مایه
فخر خاندان رستگار نبودم اما پسرم به من افتخار میکرد...همیشه همین طور
بود...همان موقع که فوق لیسانس نداشتم هم به من افتخار میکرد، حتی همان موقع
که هنوز استاد معروف کنکور نشده بودم هم باز به من افتخار میکرد و تمام سوالات
مهمش را از من می پرسید، او به من اعتماد داشت و من باعث بالا رفتن اعتماد به
نفسش میشدم . و حالا که نگاه می کردم برای تمام این ها لازم نبود استاد دانشگاه
باشم، حالا که فکر میکردم همین که پسرم به خاطر خودم به من افتخار میکرد نه
شغل و موقعیتم، به من آرامشی کم نظیر می داد.
حالا که فکر می کردم تمام طول زندگیم تنها مشکلم این بود که به خودم اعتماد
نداشتم و فکر می کردم شغلم میتواند به من اعتماد به نفس بدهد همان طور که در
دوران مدرسه ام هم با بالا و پایین شدن نمره هایم اعتماد به نفسم کم و زیاد می
شد.
حالا که فکر میکردم هیچ چیز اندازه این که پدری قابل اعتماد بودم مهم نبود.
پایان.
نوشته : فاطمه غفّاری
نقد این داستان از : سعید تشکری
هُوَالمَحبُوب
سلام دوست عزیز نویسنده. برای شما یک خبر بد و یک خبر خوب دارم. خبر بد این است، آنچه شما نوشته‌اید بیش از انکه داستان باشد تنه به تنه خاطره‌نویسی می‌زند. اما خبر خوب. بسیاری از نویسندگان بزرگ پیش از آنکه نویسنده شوند خاطره‌نویسان شیفته‌ای بوده‌اند. اصلا خودمان وقتی هنوز پر از سوژه و حادثه هستیم و ته نکشیده ایم، چرا به سراغ دیگری برویم؟! اما اگر می‌خواهید نویسنده باشید در خاطره‌نویسی توقف نکنید. به طرف داستان بیایید تا لذت رسیدن به یک داستان را از دل خاطره‌ای شخصی مزه کنید. این یک دعوتنامه است از نویسنده به نویسنده. بیایید به زبانی خودمانی‌تر برایتان بگویم. اجازه بدهید خاطره‌تان را مال خود کنم. اجازه بدهید به شما نشان بدهم اگر خاطره برای من بود با آن چه می‌کردم. نشان می‌دهم. تاکید می‌کنم دوست عزیز تعریف نمی‌کنم نشان می‌دهم. بخشی از موفقیت داستان همین است نشان دادن.
نمونه موفق شما نشان دادن سطح رقابت در مدارس ویژه است. اینکه صدم معدل آن هم در عدد 17/19 و 20/19 شاگردی را غمگین و اخراجی نشان می‌دهد. و نمونه ناموفقش این جمله است: مهم ترین چیزی را که به دست آوردم اعتماد به نفس بربادرفته‌ام بود. این از دست رفتن اعتماد به نفس را نشان بدهید. برای نشان دادن لازم است تیپ شخصیتی آدم‌هایی که اعتماد به نفس کمی دارند را بشناسید.
بنابراین اگر صاحب این خاطره بودم یک هفته بعد از نوشتن هشت صفحه، دوباره به ان مراجعه می‌کردم و سعی می‌کردم قسمت‌های اضافه را دور بریزم و مثلا آن را به دو صفحه برسانم. از حذف اضافات نترسید. شخصیت‌ها و مکان‌های اضافه جز شلوغی کار چه ثمری دارند؟ مگر تعدد لوکیشن شخصیت‌ها و زمان موتور داستان می‌شود؟ پس نترسید ما به هیچ کدام از لوکیشن‌ها و شخصیت‌های داستانمان متعهد نشده‌ایم که تا ابد همه آن‌ها را روی دوشمان حمل کنیم! دو صفحه داستان کوتاه پُر کشش گاهی بهتر از یک رمان آب بسته‌شده‌ی 500 صفحه‌ای می‌شود. یادتان باشد داستان کوتاه فرصتی برای اطناب ندارد.
میدانید اطناب کجا شکل می‌گیرد؟ آنجا که نقشه راه ندارید! طرح همان نقشه راه است. قرار نیست دست و پای شما را ببندد. برای ورود درست به طرح بیایید به چند سوال پاسخ بدهید.
موضوع داستان شما چیست؟ ایده داستان شما چیست؟
موضوع قلمرویی است که ایده در آن زندگی می‌کند. مثلا موضوع شما «اعتماد به نفس» است. ایده شما هم «تاثیر مخرب مدارس تیزهوشان بر اعتماد به نفس دانش آموزان» است.
حالا با این موضوع و ایده چه می‌خواهید بگویید. حرف حسابتان چیست؟ آن را در یک پاراگراف شفاف بنویسید. ابدا ادبیت کلمات اهمیت ندارد، الان صراحت و روشنی مسیر مهم است. اگر در کنار لذت‌جویی دغدغه اجتماعی دارید، مشخص کنید قهرمان داستان از کدام طبقه اجتماعی می‌آید. زیرا اعتماد به نفس در طبقات مختلف و لایه‌های مختلف اجتماعی تحت تاثیر عوامل متفاوتی تخریب یا بازسازی می‌شود. اگر برای قهرمان طبقه‌ای قائل شوید آن‌وقت شخصیت او را با جزییات بیشتری می‌توانید نشان بدهید. حالا قهرمانتان دیگر هرجایی نیست. داستان دارای عنصر زمان و مکان می‌شود.
حالا که حرف حسابتان روشن شد. برای این حرف حساب حادثه بگذارید، شخصیتی را بسازید که حرف حساب را به ما با پیروزی و شکستش نشان بدهد. اگر قرار است از شخصیت‌های واقعیِ خاطراتتان استفاده کنید، کنار دو راست دو دروغ بگویید. شخصیت را عین واقعیت وارد داستان نکنید. آن وقت قهرمان و داستان معمولی می‌شود.
حالا نوشتن طرح را شروع کنید. طرح مثل الگوی خیاطی است. یک نکته‌ای را دوستانه خدمتتان عرض کنم. فریب خیاط‌های بی‌الگو را نخورید. بسیاری چنان چیره‌دست هستند که الگو را در ذهن خود می‌کشند. اما خیال نکنید می‌توانند بدون الگو هفتاد نوع پیراهن بدوزند. آن‌ها هم الگو و طرح می‌کشند اما در ذهن ورزیده خود. تفاوت معمار تجربی با معمار و مهندس آکادمیک همین است. مهندس برای هر شرایطی محاسبات می‌کند و می‌سازد. معمار تجربی یک الگو را در همه جا تکرار می‌کند. دیگر خلق اتفاق نمی‌افتد تکرار است!
طرح داستان شما می‌تواند این باشد:
پسری به مدرسه تیزهوشان می‌رود. باعث افتخار خانواده می‌شود. اما به دلیل نمره پایین اخراج می‌شود. خانواده او را ترد می‌کند. مدرسه معمولی می‌رود انجا شاگرد اول است. در رشته شیمی قبول می‌شود. معلم متوسطی می‌شود و ازدواج می‌کند. پسر درس‌خوانی دارد که در مدرسه تیزهوشان جز نفرات برتر است و کنکور دانشگاه شریف قبول می‌شود. پدر در کار خود پیشرفت کرده است و معلم کنکور توانایی شده است. احساس می‌کند رشد خود را مدیون پسرش است. احساس می‌کند ضعیف است. احساس می‌کند مایه شرمساری پسرش است. پسرش او را به ادامه تحصیل تشویق می‌کند. ارشد را با هم می‌خوانند. جلسه دفاع هر دو در یک روز است. در همان روز استادِ پسرش را می‌بیند، از قضا همکلاسی سابقش در تیزهوشان بوده است.
ببینید تقریبا می‌توانم بگویم آنچه به نظر شما داستان است در نظر من یک طرح است. طرحی براساس واقعیت زندگی نه داستانی. طرح را بنویسید. حوادث موجود را بشمارید. گاهی یک حادثه اساسی برای داستان کوتاه کافیست. لزوما تعدد حوادث پیشبرنده داستان نیستند آن هم داستان کوتاه. در داستان کوتاه به قلب تپنده داستان توجه کنید. یک قلب که درست بتپد کافیست. یک حادثه که قدرتمند باشد کافیست.
و به آغازهای متفاوت داستانتان فکر کنید. اگر از پاراگراف دوم شروع کنید چه می‌شود؟ اگر از روز جلسه دفاع شروع کنید چه می‌شود؟ امتحان کنید. نقطه صفر نوشتن را با آزمون و خطا پیدا کنید.
داستان کوتاه قرار است چنان مخاطب را مجذوب خود کند که قلب مخاطب درست مثل قلب تپنده داستان ده دقیقه بتپد. پس شروع داستان اهمیت زیادی دارد. در بازنویسی به سه خط اول داستانتان بیشتر بها بدهید. شما فرصتی ابدی برای جذب مخاطب ندارید. ان هم در داستن کوتاه که زاییده زندگی پرشتاب مدرن است و ماحصل کمبود وقت آدم‌ها برای لذت بردن!
ببینید «میروسلاو پنکوف» در پاراگراف ابتدای داستان کوتاه «خرید لنین» چه می‌کند:
وقتی پدربزرگ خبردار شد که می‌خواهم برای تحصیل به امریکا بروم، برایم یادداشت خداحافظی فرستاد. در یادداشتش نوشته بود: «ای خوک کثیف کاپیتالیست! پروازت خوش. دوستدارت، پدربزرگ.»یادداشت را روی برگه رای قرمز چروکی نوشته بود که مال انتخابات سال1991 بود. یکی از مهمترین اقلام موجود در کلکسیون برگه رای‌های انتخابات کمونیستی‌اش و همه اهالی دهکده لنینگراد هم پایش را امضا کرده بودند.
نویسنده با مخاطب در این پاراگراف نخست صادق است. می‌گوید داستان طنز خواهید خواند اگر می‌خواهید عبوس بمانید من را نخوانید. اما همین را چنان جذاب می‌گوید که آدم‌های عبوس بسیاری را دیدم در دامش افتادند. این پاراگراف همان قلابی است که با آن می‌توانید مخاطب را صید کنید! قلابی پر از اطلاعات. دو قهرمان داستان نگاه سیاسی خود را ابراز کرده‌اند. نسل جدید راهی آمریکا نسل قدیم ساکن لنینگراد. نویسنده در همین شروع تعادلی را بر هم زده است. پدربزرگی کمونیست نوه‌ای دارد که برای تحصیلات به مرکز نظام سرمایه‌داری می‌رود. نوه‌اش چریک نیست تسلیم است به فکر زندگی شخصی خود است و دیگر از آن آرمان‌های جمعی نسل قبل در او ردی نمانده است. یک تناقض! اینجاست که قلب داستان می‌تپد!
این بر هم زدن تعادل است که داستان را می‌سازد. می‌خواهم بگویم خاطرات مسئله‌ای عینی (اوبژه) هستند، واقعیت زندگی! ما در داستان به واقعیت زندگی نیازمند نیستیم. ذهن هنرمند واقعیت زندگی (اوبژه) را دریافت می‌کند، تعادلی را برهم می‌زند و به یک واقعیت داستانی می‌رسد. امری عینی به امری ذهنی (سوبژه) مبدل می‌شود.
داستان شما یک واقعیت زندگی را گفته است و در آن تعادل وجود دارد. برای همین معتقدم خاطره‌نویسی است نه داستان کوتاه. پدری در نوجوانی از مدرسه‌ای خاص (من اسمش را می‌گذارم تیزهوشان) اخراج می‌شود. از طرف خانواده سرزنش می‌شود. اعتماد به نفسش تخریب می‌شود. به مدرسه‌ای معمولی می‌رود. در مدرسه معمولی شاگرد اول می‌شود. در رشته‌ای غیر از آن سه غول جذاب پزشکی دندانپزشکی داروسازی که اصولا آرزوی همه بچه‌های علوم تجربی است قبول می‌شود. تا اینجا داستان در فضایی متعادل روایت می‌شود. یکجا تعادل برهم می‌خورد. انجا که پسرش برخلاف او بسیار هوشمند است و عاشق درس خواندن و مجذوب نام دانشگاه‌های بزرگ است. اما بعد همه چی دوباره به خطی صاف تبدیل می‌شود تا پیدا شدن سرو کله استاد پسرش که همکلاسی سابق او در مدرسه تیزهوشان بوده است.
اصلا بیایید و یکبار داستان را از همینجا شروع کنید. اگر راوی و زاویه دید دست و بالتان را برای شروع از این نقطه بسته است آن‌ها را هم عوض کنید و تغییر بدهید. باور کنید نقطه صفر نوشتن که رولان بارت کتابی مفصل در این باب دارد نقطه جذاب نویسنده شدن است مخصوصا اگر خودتان در یک تکاپو و آزمون و خطا به آن برسید.
برای قهرمان داستان دلسوزی نکنید. پدر را به زور به موفقیت نرسانید. تلاش نکنید پسر به پدر افتخار کند. اصلا اگر پسر از داشتن پدر شرمنده باشد و روز جلسه دفاع مرد دیگری را از خیابان به عنوان پدر با لباس عاریه‌ای به جلسه دفاع ببرد چه می‌شود؟
سرجمع حرف‌هایم این است. خاطره را به داستان تبدیل کنید. برای رسیدن به این هدف، موضوع و ایده اولیه خود را روی کاغذ بنویسید. طرحی از دل این خاطره بیرون بکشید و به قلب تپنده آن اهمیت بدهید. آن را پیدا کنید. اگر ندارد آن را بسازید. اگر خاطره و طرحتان فاقد قلب تپنده است از کنار گذاشتن این خاطره نه دچار سرخوردگی شوید نه ترس. یک تجربه غلط بسیار آموزنده‌تر از تجربه درست است.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت