تصمیم‌گیری سخت مؤلف در هنگام انتخاب مسیر سخت‌تر و یا مسیری که وجه میان‌بُرِ نسبتاً آسان‌تری دارد




عنوان داستان : و در آغاز تاریکی بود
نویسنده داستان : سعید حافظی

این داستان ویرایشی از داستان «وابسته برگزیده» می باشد.

...دنیایی که تنها راه رفتن را می‌دانست، برای اولین بار دوید. عقربه ساعتی که ایستاده بود، دوباره حرکت کرد و زمان، از نو نوشته شد.
"خداتون الان کجاست؟"
نیمه تاریک هیولا خندید. دیوانه‌وار خندید و به کشتن ادامه داد. نیمه روشن، نگاهی سرد به اطراف انداخت. لب‌های سفیدش باز شدند و صدایی بی‌احساس گفت:
"کسی مردم این شهر را نجات نخواهد داد؛ و این یعنی اختیار."
دیگر، حتی یک ساختمان سالم در شهر نمانده بود. جسدهای سوخته، در هر نقطه دیده می‌شدند. تاریکی و روشنایی، باز بر هم کوبیدند.
"سر راهمی! بکش کنار، سگ خدا!"
غروب شهر نابود شده، نزدیک بود اما...
"این پسر نجات خواهد یافت؛ و آن یعنی جبر."
انگار خورشید طلوع کند، نوری طلایی بر تمام شهر تابید. غروب از میان رفت. جنگ میان تاریکی و روشنایی، دیگر جای نداشت. زیر گرمای نور زندگی، برفی پاییزی بر شهر سوخته نشست.
برف روی موهایش را تکاند و دستانش را داخل جیب پالتوی سیاهش فرو برد. پوست سفیدش، از شدت سرما به سرخی می‌زد. رهگذری در شگفتی به او نگریست. موهای سیاه و بلند و چهره‌ای که بی‌شک زیبا بود؛ ساعتی گرانبها که تعلق او به خانواده‌ای ثروتنمد را القا می‌کرد. مقابل خانه‌ای سفید ایستاد. از میان کلیدها، کوتاه‌ترین‌شان را انتخاب کرد. وارد خانه شد و پوتین‌هایش را کنار دیوار جفت کرد. در گرمای خانه، رنگ به پوستش برگشت. مستقیم به اتاق نشیمن رفت و تلویزیون را روشن کرد. شبکه را به اخبار تغییر داد. در چند روز گذشته، تمام مردم تنها راجب 'آن اتفاق' حرف می‌زدند. صدای زنانه‌ای با لحن رسمی، سکوتِ خانه را پر کرد.
[ ...مقامات رسمی از یافتن مخفیگاه قاتل فراری، فرشته مرگ، که موجب قتل چهار نفر شده است، خبر داد.
به گزارش خبرگزاری محلی، سخنگوی پلیس امروز در سخنانی از یافتن مخفیگاه او خبر داد و اظهار داشت: مأموران پلیس از مخفیگاه قاتل فراری در حومه شهر مطلع و موضوع را در دستور کار قرار دادند.
وی افزود: متاسفانه این قاتل زنجیره‌ای، مشهور به فرشته مرگ، ساعاتی قبل از کشف مخفیگاه محل را ترک کرده بود. با این حال، مأموران با هماهنگی قضائی و اخذ نیابت به شهرهای اطراف اعزام و با همکاری مأموران ساکن، قاتل مورد نظر را شناسایی و دستگیر خواهند کرد.
"قربانیان همگی مرد بوده و بعد از بسته شدن دست و پاها و حتی دهانشان، مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته و در اکثر موارد با لباس‌های خودشان، مانند جوراب یا لباس زیر، یا در یک مورد با نوعی سیم فلزی خفه شده بودند. سیاهی رنگ موها از ویژگی‌ مشابه میان آنهاست.
سن این قربانیان بین چهارده تا بیست و یک سال بوده و جنازه‌های آنان با چنگال، تیغ و چاقوی جراحی تکه تکه شده بود. این قاتل سریالی در دادگاه خود از اینکه این همه سال دستگیر نشده بود اظهار تعجب کرد. 'فکر نمی‌کردم که این جنایات برای همیشه مخفی بماند.' وی مدعی بود وقتی توسط پلیس بازجویی می‌شده، ساعت یکی از قربانیان را در دست داشته است. 'هنوز هم نمی‌دانم چرا به من مظنون نشدند. جنایت‌ها در اطراف من رخ می‌داد و من هم سخت تلاش نمی‌کردم که آن‌ها را مخفی کنم. به همین دلیل فکر می‌کردم خیلی آسان دستگیر شوم.' این قاتل سریالی مدعی شده چهار قتل دیگر نیز توسط وی انجام گرفته است."
پس از حادثه فرار قاتل از زندان، پلیس هنوز موفق به کشف چگونگی فرار نشده است. از مردم عزیز خواهشمندیم...]
با فشردن دکمه‌ای، تلویزیون خاموش شد. صدای سکوت خانه را فرا گرفت. آه کوتاهی کشید و به سمت در قهوه‌ای رنگ در انتهای راهروی باریک قدم برداشت. سکوت عجیب خانه، خانواده‌اش را به او یادآوری کرده بود. یعنی در این ساعت از روز، کجا بودند؟
در چند قدمی اتاق، زانوانش ایستادند. اخمی کرد و به در خیره شد. به دلیلی نامعلوم، غریزه‌اش او را از باز کردن در بازداشت. حس می‌کرد خطری عظیم پشت این در هست. بی‌صدا قدمی به عقب برداشت و گوش تیز کرد. غریزه‌اش هیچ گاه دروغ نگفته بود. با شنیدن هر صدایی، آماده بود تا فرار کند. خواست با پلیس تماس برقرار کند اما به زودی، متوجه وضع عجیب بدن خود شد.
دستانش مشت شده بودند و بدنش می‌لرزید. وزن خود را به سختی تحمل می‌کرد. عرق سرد روی کمرش، پیراهن را خیس کرده بود. نفس کشیدن را انگار فراموش کرده باشد، صورتش هر لحظه سرخ‌تر از قبل می‌شد. دندان‌هایش به هم می‌خوردند و قلبش همانند طبل می‌کوبید. بوی چندش‌آور ترس، مشام او را پر کرده بود. می‌خواست همان لحظه، بدود و به پشت سرش نگاهی نیندازد.
اما... چرا؟ دستانش بی‌اجازه او به سمت دستگیره رفتند. زانوان سستی که قدرت حرکت نداشتند، فاصله او تا در را پیمودند و ذهنی که از ترس قدرت تصمیم‌گیری نداشت، دستور باز کردن آن را داد. از میان تاریکی، سایه شخصی ناآشنا به او لبخند زد.
"خوش اومدی،"
صدایی خشدار و مردانه؛ دستانی ضخیم و قدرتمند و جثه‌ای غول‌مانند که کم از دو متر نبود. ماسکی سفید و شیطانی روی صورت داشت. فرشته مرگ!
"اریک اِر برِیلسون!"
دستش میان قفسی انگشتان او حبس شد. شنیدن نامش از دهان یک قاتل، همانند جرقه‌ای در ذهنش بود. چرخ‌ دنده‌های مغزش دوباره به کار افتادند و تک‌تک سلول‌های بدنش فریاد زدند: زنده بمان!
زمان را هدر نکرد. پای راستش از زمین جدا شد و از ترس مرگ، سریع‌تر از تمام عمرش، زانوی قاتل را هدف گرفت. غریزه‌اش به او می‌گفت که باید زانو را هدف بگیرد. هر چقدر هم جثه بزرگی داشته باشد، در نهایت آن قاتل نیز یک انسان است. کافی است زانویش را بشکنی. کافی است آن ضربه را بزنی تا نجات بیابی اما... آن روز برای اولین بار، غریزه‌اش دروغ گفت.
چشمانش ناباورانه به آن صحنه خیره شدند.
"آغخ!"
فریادی نامفهوم و گلوگیر کشید. قبل از اینکه حتی بداند کی، پای سنگین قاتل روی زانوی او فرود آمد. استخوان زانویش در زاویه‌ای عجیب تا شده بود. فرشته مرگ، با شنیدن فریاد او نیش وا کرد؛ شیطانی که از درد دیگران لذت می‌برد.
درد، جای استدلال را گرفت. به زمین افتاد و مانند حیوانی وحشی به خود پیچید. انگشتانش با لرز به سمت استخوان بیرون زده از پوستش می‌رفتند و اشکانش مانند سیل می‌ریختند. جرئت دست زدن به زانویش را نداشت؛ تنها می‌توانست زجه بزند. فرش ابریشمی سفید در راهرو، به آرامی، رنگ خون به خود گرفت.
انگشتانی خشن به دور گردنش قفل شدند و اجازه نفس کشیدن را از او گرفتند. درحالی که او را به درون اتاق می‌کشید، همانند دوستی که پس از سال‌ها او را دیده باشد، ذوق‌زده گفت:
"اونطوری نگاهم نکن، اریک. می‌دونی که دوستت دارم، مگه نه؟ داری به احساساتم لطمه می‌زنی."
صورتش را روی ماده لزجی در زمین کشید. ناله‌هایش قدرت خود را از دست دادند و دستانش بر زمین افتادند. تنها قطره‌ای اکسیژن کافی بود؛ تنها لحظه‌ای نفس کشیدن!
بالاخره، از میان چنگال‌های مرگ آزاد شد. بی‌جان روی زمین افتاد و نفس‌هایی سنگین و طولانی کشید. در جنون درد غرق ‌شده بود. چشمانش سیاهی می‌رفتند و نمی‌توانست درست فکر کند. قدم‌هایی سنگین، دوباره زمین را لرزاندند. از میان پرده تار اشک‌هایش، ماسکی سفید و شیطانی دید. فرشته مرگ به سمت او خم شد و اریک، شدیدتر از قبل ناله کرد. در امید اینکه شاید... اینکه شاید رها شود، لب‌های لرزانش به التماس باز شدند.
سوزنی سرد وارد زخم زانویش کرد. فریادی وحشیانه به جای التماس از لب‌های اریک خارج شد. انگشتانش را روی کف چوبی کشید. ناخن‌هایش شکستند و رد سرخ خون، روی سرانگشتانش دیده می‌شد. دیگر، قدرت فکر کردن نداشت. خشم و ترس با هم یکی شدند و خون جلوی چشمانش را گرفت. او را بکش! صدایی در ذهنش زمزمه کرد.
خودش را به سمت او کشید. از درد، صورتش در هم رفت ولی لب‌هایش را گاز گرفت و تحمل کرد. مشتی به سمت آن لبخند چندش‌آور بلند کرد. خنده‌ای جنون‌آمیز از دهان خون‌آلودش خارج شد. در ذهنش، تصویر مرگ آن مرد لعنت‌شده را می‌دید.
"بهت آرام‌بخش قوی تزریق کردم. تاثیرش فوریه ولی فقط ده دقیقه اثر داره."
صدای منزجرکننده شکستن چیزی، اتاق را پر کرد. فریادی دردناک از دهان اریک خارج شد و دست شکسته‌اش را به عقب کشید. دوباره! همانند تکه چوب نازکی، به سادگی دست او را شکست. اشک از چشمانش بر زمین می‌ریخت. می‌خواست همانند نوزادی در خود جمع شود. خودش را بغل کند اما... دست شکسته‌اش اجازه نداد. این... یک شیطان است؟
چشمان فرشته مرگ حالتی غیرعادی داشتند؛ همانند خزنده‌ای به سر تا پای اریک نگاه می‌کرد. روی صندلی چرخدار اتاق نشست و ماسک را برداشت. صورتی عضلانی اما گرد داشت. چشم و موهای سیاه رنگ، بینی کشیده و لب‌هایی باریک؛ قیافه‌ای که بی‌شک مارگونه بود. زبانش را روی لب‌هایش کشید، انگار به طعمه‌ای مقابل چشمانش نگاه کند. هنگامی که سکوت اتاق را فرا گرفت، لبخندش پررنگ‌تر شد.
"خوبه. وقتی که ساکت هستی، خیلی خوش‌قیافه‌تر میشی."
آرام‌بخش، بالاخره روی اریک اثر گذاشته بود. تنها تکانی کوچک کافی بود تا چهره به زور آرام‌شده‌اش دوباره بشکند اما در مقایسه با قبل... قابل تحمل بود. در چشمانش برق کوچکی از تمرکز دیده می‌شد و می‌توانست کمی شفاف فکر کند. لب‌های ترک‌خورده‌اش را خیس کرد و خواست چیزی بگوید. بخاطر فریادهایش، حس می‌کرد مجاری تنفسی‌اش پاره شده بودند. صدایی لرزان و ناآشنا از دهان خود شنید.
"کی تو رو فرستاده؟ الان‌هاست که پلیس..."
خون درون گلویش، اجازه حرف زدن به او نداد. سرفه‌هایی دردناک و سنگین پشت سر هم کرد تا زمانی که نفس کشیدن کمی برایش راحت‌تر شد.
فرشته مرگ روی صندلی، به سمت او خم شد. گوشه لب‌هایش تکان خفیفی خوردند و با لحنی حسادت‌آمیز جواب داد:
"تعریفت رو زیاد شنیده بودم. درخشنده‌ترین الماس محله شمالی، خیابان مشهور و پرطرفدار ملکه که حتی میلیونرها برای خرید خونه پول کم می‌آورند. جالب‌تر از اون اینه که پدر و مادرت یه خانواده با درآمد عادی هستند و تو، با اینکه فقط بیست سالته، تونستی چنین پولی جمع کنی."
پول؟ لب‌های اریک به هم فشرده شدند. اگر پول می‌خواهد، هر چقدر که بخواهد می‌توانم به او بدهم. در ذهن آشفته‌اش محاسباتی کرد تا رقمی پیشنهاد دهد که نتواند رد کند. با شنیدن یک جمله، آخرین نور امیدش محو شد.
"اشتباه نکن. من اصلا چشمم دنبال پول تو نیست. فقط داشتم واقعیت رو می‌گفتم."
لب‌هایش را دوباره به شکل چندش‌آوری خیس کرد و با خنده کوتاهی گفت:
"چشم و موهای سیاه و پوست سفید، قد بلند و قیافه‌ای که چشم هر کسی رو دنبالش بکشه. اخبار رو که شنیدی؟ من..."
چشمانش را ریز کرد و به عمد، صدایش را با بازدمی بلند بیرون داد.
"...عاشق اینجور آدما هستم."
دستی تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و با تک‌خنده‌ای گفت:
"تمام کسایی که توی لیستم بودند، قبلا من رو رد کردند. البته، تعدادشون زیاد نبود. من استاندارد خیلی بالایی دارم و اریک، تو بهترین همه اون‌ها بودی. تنها کسی هستی که می‌تونی همه رو راضی کنی؛ حتی من رو!"
از داخل کت سیاه، اسلحه‌ای نقره‌ای رنگ بیرون کشید. دست دیگرش، کلیدی را فشار داد. با صدای تیک کوتاهی، تاریکی از اتاق برداشته شد. زیر نور زرد رنگ لامپ ، دو جسم در گوشه اتاق آشکار شدند. چشمان اریک دوباره تمرکز خود را از دست داد.
دو جسم شکسته‌ که متعلق به پدر و مادر او بودند. رد شکنجه روی بدنشان دیده می‌شد. اریک بالاخره فهمید؛ اینکه خون روی زمین مال چه کسی است. نگاهشان به نقطه نامعلومی خیره بود و حرکتی از آنها دیده نمی‌شد؛ انگار که... مرده باشند. ناله کوتاهی از دهانش خارج شد. می‌خواست چیزی بگوید اما... اسلحه‌ای براق، به سمت آن‌ها نشانه رفته بود.
"نگران نباش، هر دوشون به سختی زنده‌ هستند."
به سختی! چشمان اریک روی پدر و مادرش قفل شد. رد اشک و ترس در چشمانشان دیده می‌شد. اریک لعنتی فرستاد. نمی‌دانست این مرد را چه کسی فرستاده است، نمی‌دانست چه از او می‌خواهد، نمی‌دانست که آن پلیس‌های به درد نخور چه غلظی می‌کردند وقتی آن همه پول برای حفاظت می‌گیرند. دیگر نمی‌دانست، هیچ نمی‌دانست که باید چه کار کند.
"همونطور که گفتم، از بین لیست من فقط تو باقی موندی. هه هه! بهترین رو همیشه آخر سر مزه می‌کنند. دوتا راه جلوی تو می‌ذارم. راه اول اینه که تو هم مثل بقیه من رو رد کنی."
نگاه بازیگوش او ناگهان سرد شد. عرق سردی روی پیشانی اریک نشست و نگاهش را از پدر و مادر خود گرفت.
"اگر تو هم من رو رد کنی، من دیگه دلیلی برای زنده موندن ندارم. اگر من رو رد کنی، هر کسی رو که توی این اتاق هست می‌کشم؛ حتی خودم رو."
چشمانش گرمای منزجرکننده‌ای گرفت و با محبت ادامه داد:
"پیشنهاد دوم اینه که من رو قبول کنی."
اریک بدون فکر کردن، سرش را به سرعت به نشانه موافقت تکان داد. فرشته مرگ لبخند کوتاهی زد و به سمت جسم بی‌هوش پدر و مادر اریک چرخید.
"عجله نکن. قسمت جالب ماجرا مونده! تو خانواده تو جایی برای من نیست، پس..."
با صدای تیک کوتاهی، اسلحه آماده شلیک بود.
"یکی از این دو نفر باید بمیره."
دنیا روی سرش آوار شد.
" انتخاب کن که کدومشون باید بمیره. اگر تا سه ثانیه انتخاب نکنی، فرض می‌کنم راه اول رو انتخاب کردی."
درد دوباره به ذهن او چنگال کشید. بی‌حسی دارو، ناپدید شد و چشمانش سیاهی رفتند. ده دقیقه، تنها آرامشی قبل از طوفان بود.
"سه!"
با دیدن آن دو، حس می‌کرد چیزی در او شکسته است؛ زنجیری که او را به پدر و مادرش وصل کرده بود. انبوهی از احساسات پرقدرت درونش منفجر شدند. بی‌حالی، آشفتگی، ترس، گناه، خشم و حتی تسکین، تنها قسمت کوچکی از تمام احساساتش بودند.
"دو!"
چشمانش سیاهی رفتند. دیگر قدرت فکر کردن نداشت. صدای آن مرد را نمی‌شنید. نفس‌هایش آرام شدند و ضربان قلبش ضعیف بود. وجود دنیای اطراف در ذهنش کمرنگ شد. حتی خاطراتش به نظر غریب می‌آمدند. غریزه‌اش باز به او گفت: مرگ نزدیک است! جسم بی‌جان اریک، بر زمین افتاد.
"یک!"
با نشنیدن جوابی، چهره فرشته مرگ در هم رفت. برای اولین بار، احساسات نشان داد؛ خشم و غصه، ناامیدی نرسیدن به او را. شانه‌هایش می‌لرزیدند و دندان‌هایش را به هم ‌فشرده بود. اسلحه را به سمت آن دو گرفت و خواست شلیک کند اما... دنیایی که تنها راه رفتن را می‌دانست، برای اولین بار دوید. عقربه ساعتی که ایستاده بود، دوباره حرکت کرد و زمان، از نو نوشته شد.
"همم... چه بدن جالبی!"
تنها فشار شنیدن یک جمله کافی بود تا تمام بدن فرشته مرگ به لرز بیافتد. نمی‌توانست به او نگاه کند. می‌دانست نگاه کردن به او چه معنی‌ای خواهد داشت؛ مرگ! خوفی عظیم سایه بر ذهنش انداخت. قلبش همانند پرنده‌ای در اسارت پر پر می‌زد و می‌کوبید. از سر تا پا خیس عرق شده بود. نمی‌تواست نفس بکشد. حالت تهوعی شدید داشت. دست و پاهایش کرخت شده بودند و نمی‌توانست حرکت کند.
"کارت رو خوب انجام دادی ولی دیگه به دردم نمی‌خوری."
تنها با تکان دستی از آن هیولا، بدن او منفجر شد؛ هیولایی که حال در بدن اریک لانه کرده بود. گوشت یا استخوان، هیچ چیزی از فرشته مرگ باقی نماند. نگاه هیولا، روی جسم در حال مرگ آن دو افتاد. لبخندی با لب‌های اریک زد.
"می‌خوای که نجاتشون بدم؟ کافیه آرزو کنی. همین لحظه، همین ثانیه، هر دو نفرشون رو..."
لبخند هیولا منجمد شد. نوری نقره‌ای رنگ، از پنجره تابید. هیولا زبانش را لوله کرد و به سقف دهانش کوبید. ابروهایش در هم رفتند و نگاهی سرد به آن نور انداخت؛ انگار به موجودی مزاحم نگاه کند.
"تا حالا قیافت رو ندیدم. کی هستی؟"
با تلنگری از انگشت او، انفجاری رخ داد تا نور نقره‌ای رنگ را از میان بردارد؛ انفجاری قدرتمندتر از آنچه بشر بتواند تصور کند. انفجاری با قدرت مشابه، از سمت دیگر رخ داد. در ثانیه‌ای، تمام شهر نابود شد. شعله‌های تاریک و نور نقره‌ای باز بر هم کوبیدند. در تلاطم موج‌های بزرگ، از شهر جز خرابه‌ای باقی نمانده بود. نیمه تاریک هیولا خندید. دیوانه‌وار خندید و به کشتن ادامه داد.
"خداتون الان کجاست؟"
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سعید حافظی
واقعیت این است که به طور معمول، وقتی که افرادی مستعد و خلاق، تصمیم به ورود به داستان‌نویسی حرفه‌ای می‌گیرند، احتمالاً با این تصمیم‌گیری مهم مواجه می‌شوند که آیا بایستی برای کسب تجربه و ارتقاء مهارت‌های نوشتاریشان، مسیر سخت‌تر ِصرفاً خویش‌آزمایی را انتخاب ‌کنند و یا به مسیر میان‌بُرِ مشارکت‌جویانه‌تری اعتماد ‌کنند که احتمالاً از کارایی آموزشیِ نسبتاً آسان‌تری برخوردار است؛ طبعاً انتخاب هر یک از این دو مسیر، مشخص کننده نوع مدیریت زمان و بهره‌گیری از فرصت‌های موجود برای فرد مؤلف است.
درواقع منظور از مسیر سخت‌تر، همان مسیرِ صرفاً مبتنی بر روند «آزمون و خطا» است که شخص مؤلف، صرفاً با تکیه کردن بر دانش نوشتاری خودش به تألیف آثارش می‌پردازد [البته دانش «فردی» شخص مؤلف، بسیار هم ارزشمند است، اما طبعاً بهره‌گیری از دانش جمعی هم، موجب مدیریت زمان، استعداد و فرصت‌های موجود برای حضور در یک روند روایت‌پردازی موفق و تأثیرگذار خواهد شد] تا به موفقیتِ احتمالی مورد نظرش برسد، البته در گذشته‌ای نه‌‌‌چندان دور، حتی در همان زمانی که من و هم‌نسل‌هایم، شروع به داستان‌نویسی کردیم، امکان حضور در کلاس‌ها و کارگاه‌های داستان‌نویسی حرفه‌ای و یا بهره‌گیری از «نقدهای آموزشی»، به ویژه برای ما که ساکن پایتخت نبودیم، چندان هم میسر نبود [هنوز بحث اینترنت و فضای مجازی مطرح نبود و شیوه بهره‌مندی از نقدِ منتقدین، نامه‌نگاری به مسئول صفحه‌های ادبیِ برخی از مجلات ماهانه بود و البته گاهی از اوقات هم با این دغدغه احتمالی مواجه بودیم که آیا نوبت نقد به ما هم می‌رسد و آیا منتقد آثارمان، یکی از کارشناسان تخصصی برای داستان‌نویسی حرفه‌ای است و یا مانند برخی از مسئول صفحه‌هایِ همیشه مهربان و بزرگوار، صرفاً به نیت تشویق نسل جوان و بدون در نظر گرفتن اولویت‌های داستان‌پردازی حرفه‌ای و نحوه شکل‌گیری روایت، برای تمامی آثار ارسالی، اعم از شعر، داستان، قطعه ادبی و...، نقدهای صرفاً مشوقانه یک‌سانی نصیب‌مان خواهد شد] و طبعاً در چنین وضعیتی، چاره‌ای نداشتیم، به جز این که از طریق ممارست نوشتاری، خوانش پیگیرانه آثار موفق نویسندگان بزرگ و صاحب‌نام ایرانی و خارجی و مطالعه دقیق متون آموزشی معتبر، سعی در آموختن و تجربه کردن داشته باشیم و در نتیجه سال‌ها طول می‌کشید تا شاید به موفقیتی احتمالی می‌رسیدیم و البته در صورت عدم‌موفقیت شیوه نوشتاریمان هم، به ناچار تغییر مسیر می‌دادیم و در حسرت زمان از دست رفته، دوباره به ابتدای مسیر تجربه‌اندوزیمان برمی‌گشتیم.
اما خوشبختانه امروزه، برای دوستان نویسنده ساکن در سایر استان‌های کشور عزیزمان، امکان انتخاب و بهره‌گیری از مسیر آموزشی نسبتاً آسان‌تری هم وجود دارد، یعنی کلاس‌ها و کارگاهی تخصصی داستان‌نویسی و همچنین برخورداری از نقدهای آموزشی در فضای مجازی [مانند «پایگاه نقد داستان» با رویکرد ارائه نقدهای آموزشیِ مبتنی بر نحوه شکل‌گیری روایت تا ضمن شناسایی نقاط «قوت» و «ضعف» روند داستان‌‌پردازی، به ارائه توصیه‌هایی منطبق و آموزشی مبادرت شود]، فضاهای آموزشی تعریف شده‌ای که تا حدی برای دوستان نویسنده خلاق و بااستعداد فراهم شده است؛ البته متأسفانه بنده از اطلاعات مربوط به سایت‌های تخصصی نقد آموزشی برای «رمان» مطلع نیستم و ساختار «پایگاه نقد داستان» هم، مبتنی بر نقد «داستان کوتاه» تعریف شده است؛ یعنی مطابق همان توضیحی که استاد بزرگوارم، آقای یزدان سلحشور مهر در پاسخ شما نوشته‌اند: «سایت نقد داستان، برای نقد و تحلیل داستان کوتاه پدید آمده و نقد رمان، در این چارچوب تعریف نشده؛ از سویی دیگر، تداوم ارسال بخش‌های مختلف متن بلند برای منتقدان متفاوت، شما را به جواب‌های یک‌سان می‌رساند که محور همه‌ی آن‌ها، احتمالاً ابتدا مسلط شدن بر عناصر داستان است».
برگردیم به سراغ بررسی این اثر «بازنویسی» شده که با پیام مؤلف محترم همراه شده است: «...، این یک داستان کوتاه نیست و بخشی از رمان است. بنابراین پایان، شخصیت‌سازی و دنیاسازی در آن نمی‌بینید...، مشکل من توضیحات اضافه‌ای است که خواننده را از خواندن منصرف می‌کند. سعیم را کردم تا در این بازنویسی بیشتر به سرعت و همین طور مکان گفتگوها، طول جملات و...، نظرتان را در جزئیات بدانم...»؛ دوست نویسنده گرامی، بایستی عرض کنم که مطابق انتخاب سوژه‌ای جذاب و خلاقانه، به خوبی مشخص است که شما از ذهن جوان و خلاق بسیار ارزشمندی بهره‌مند هستید، اما مسئله مهم این است که حتی اگر شخص منتقد، موفق به خوانش تمام فصل‌های رمان جذاب و ارزشمندتان بشود [طبعاً چنین امری، نیازمند وقت بیشتر و ذهن متمرکزتری است و به دلیل کثرت داستان‌های کوتاه ارسالی توسط دوستان نویسنده گرامی و آموزشی بودن نقدهای ارائه شده، متأسفانه چنین امکانی برای منتقد فراهم نیست]، بازهم به دلیل فرصت محدود تألیف نقد آموزشی در فضای مجازی، امکان ارائه یک نقد صحیح، مؤثر و منطبق، چندان میسر نیست.
همچنین لازم به ذکر است که به طور معمول و مطابق با قواعد توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای در متون آموزشی معتبر، موارد مهم و تأثیرگذاری، مانندِ شخصیت‌پردازی، فضاسازی [احتمالاً منظورتان از دنیاسازی، همین اقدام به فضاسازی روایی است] ، پایان‌بندی منطبق و منطقی [مطابق با ساختار و روند شکل‌گیری گام‌به‌گام روایت، مبتنی بر قواعد سه‌گانه «فن شعر ارسطویی» که اتفاقاً برخلاف وجه ظاهری اسمش، علاوه بر سرودن شعر، در تألیف داستان‌، فیلمنامه و نمایشنامه هم تأثیری ضروری و کاربردی دارد: 1- شروع که الزاماً در پی حادثه دیگری نباید بیاید. 2- میانه داستان که هم در پی حوادثی آمده و هم با حوادث دیگری دنبال می‌شود. 3- پایان که پیامد طبیعی و منطقی حوادث پیشین است؛ برگرفته از کتاب «فرهنگ اصطلاحات ادبی»، تألیف استاد «سیما داد] و...، جزئیات یک داستان دقیق تألیف شده را تشکیل می‌دهند و طبعاً مطابق پیام شما، بدون حضور مشهود و فعال این عناصر مهم، امکان ابراز نظر چندان صحیح و منطبقی بر روی جزئیات مورد نظرتان میسر نیست و در نتیجه، منتقد برخلاف خواسته حرفه‌ایش، مجبور به ارائه همین توضیح‌های صرفاً کُلی می‌شود که طبعاً چندان هم دقیق و تأثیرگذار نخواهند بود. از طرفی دیگر، چنانچه که دوستان نویسنده بزرگوار، چندان عنایتی به توصیه‌های تقدیمی نداشته باشند، احتمالاً سایر آثار ارزشمندشان را هم با همان مشکلات قبلی تألیف می‌کنند و منتقد هم به ناچار مجبور به ارائه توصیه‌هایی تکراری می‌شود، اما به احترام فرموده‌تان، چند مورد ضروری‌تر را به اختصار یادآوری می‌کنم.
حتی با در نظر گرفتن این پیش‌فرض که متن مورد نظر، تنها بخشی از یک رمان بلند است، بازهم به دلیل ضرورت ایجاد «تمرکز» و «انسجام روایی» در یک روند روایت‌پردازی متصل کننده و پیشبرنده، این اثر ارسالی با مشکلاتی مواجه است، مانندِ عدم‌تمرکز حداکثری واقعه‌پردازانه در همان فصل مورد نظر، حضور دیالوگ‌هایی که اکثراً غیرضروری [یعنی به راحتی قابل چشم‌پوشی و یا جایزگزینی از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه هستند] و غیرمنطبق با قواعد توصیه شده برای «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای هستند [برای تقویت مهارت‌های دیالوگ‌نویسی، پیشنهاد می‌کنم که کتاب «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته ویلیام نوبل را مطالعه کنید] و هم حضور برخی از توصیف‌های صرفاً شاعرانه‌ای که به طور معمول، کاربرد چندان روایت‌پردازانه‌ مؤثری، برای تعمیم و تقویت روند منطقی و ضروری داستان ندارند: «...، تاریکی و روشنایی، باز بر هم کوبیدند...، رهگذری در شگفتی به او نگریست...، صدای سکوت خانه را فرا گرفت...، در چند قدمی اتاق، زانوانش ایستادند...، تک‌تک سلول‌های بدنش فریاد زدند...، و اشکانش مانند سیل می‌ریختند...، تنها قطره‌ای اکسیژن...، لب‌های لرزانش به التماس باز شدند....، خوفی عظیم سایه بر ذهنش انداخت. قلبش همانند پرنده‌ای در اسارت...، شعله‌های تاریک و نور نقره‌ای باز بر هم کوبیدند. در تلاطم موج‌های بزرگ...»، مواردی که حتی در بخش‌هایی از داستان، حداقل موجب سختی خوانش متن شده‌اند: «...، دستش میان قفسی انگشتان او حبس شد...»؛ بنابراین با توجه به موارد مطرح شده و همچنین نیاز محسوسِ متن به شخصیت‌پردازی مؤثر، واقعه‌پردازی منسجم‌تر [مؤثرتر است که متن مورد نظر در صورت صلاحدید، ضمن چشم‌پوشی از بخش اولیه، به طرز متمرکزتری از بخش: «...، برف روی موهایش را تکاند و دستانش را داخل جیب پالتوی سیاهش فرو برد و...» شروع شود] و...، مؤثرتر است که این اثر ارسالی [حتی به عنوان یکی از فصل‌های تشکیل‌دهنده یک رمان]، حتی‌الامکان از برنامه‌ریزی رواییِ دقیق‌تر و مؤثرتری بهره‌مند شود تا روند «رفع نیازهای ضروری و منطقی روایت»، از روایت‌پردازی متمرکزتر و منسجم‌تری برخوردار شود.
البته لازم به ذکر است که داستان دارای سوژه بسیار جذاب و قابل پرورشی است و همچنین در بخش‌هایی از داستان هم، توصیف‌های دقیق و جزءپردازانه‌ای، جهت «نشان» دادن وقایع به کار گرفته شده‌اند: «...، موهای سیاه و بلند...، پوتین‌هایش را کنار دیوار جفت کرد...، در قهوه‌ای‌رنگ در انتهای راهروی باریک...، صورتش هر لحظه سرخ‌تر از قبل می‌شد...، صدایی خش‌دار و مردانه...، جثه‌ای غول‌مانند...، استخوان زانویش در زاویه‌ای عجیب تا شده بود...، نفس‌هایی سنگین و طولانی...، انگشتانش را روی کف چوبی کشید...»، آفرین بر شما، لطفاً پس از انتخاب دقیق‌تر و گزینش شده‌تر رخدادهای اصلی [برای ترمیم و تقویت انسجام روایی فصل مورد نظر]، چنین توصیف‌های جزءپردازانه‌ای را به صورت متصل کننده‌تر و پیشبرنده‌‌تری در تمامی متن به کار بگیرید.
دوست نویسنده گرامی، امیدوارم که موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، منتظر خوانش داستان کوتاه شما دوست خلاق و خوش‌ذوق هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۷
کیوان سلحشوری‌مهر » پنجشنبه 16 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای سعید حافظی بزرگوار و گرامی، بنده دقیقاً متوجه صحبت‌ها و دغدغه‌های شما هستم و بایستی صادقانه عرض کنم که شما جوان بااستعداد هستید و ظرفیت‌های درونی سوژه انتخابی و شیوه تعیین کاراکترها در داستان‌تان به صورت بالقوه‌ای، نشان‌دهنده ذهن خلاق و فانتزی‌پرور شما است، ویژگی منحصربه‌فردی که در صورت بالفعل شدن و ارتقاء مهارت‌های روایت‌پردازی‌تان، در آینده‌ای قابل‌پیشبینی، به راحتی می‌تواند که موجب موفقیت روایت‌پردازانه چشمگیر شما بشود، دقیقاً به همین دلیل هم علاقه‌مند هستم تا شما جوان خوش‌فکر در مدت‌زمان کوتاه‌تر و مؤثرتری به موفقیت در داستان‌نویسی حرفه‌ای برسید و چنانچه ساکن شهر رشت بودید و البته این دوران قرنطینه هم نبود، با کمال افتخار و حداقل برای یک ترم که شده، از شما جوان فرهیخته و خوش‌آتیه برای حضور در کارگاه خلاقه داستان‌نویسی دعوت می‌کردم تا در کنار سایر دوستان جوان داستان‌نویس بزرگوارم، فرصت هم‌آموزی متقابلی میسر شود، البته در مورد تمرکزتان بر روی رمان شما هم دغدغه شما را کاملاً درک می‌کنم، درواقع در اوایل دهه شصت، من هم با وضعیت نسبتاً مشابهی مواجه شدم و برای مدت‌ها تألیف داستان‌های کوتاه و تجربه‌آموزیِ روزافزون در این زمینه را به تأخیر انداختم و در نهایت متوجه فرصت تجربه‌اندوزی از دست‌رفته‌ام شدم، چون که در طی این مدت به اندازه مورد نیاز موفق به کسب مهارت‌های لازم برای تکمیل اثر موردنظرم نشدم و به همین دلیل هم مطابق تجربه‌ شخصی خودم و البته در صورت صلاحدیدتان، پیشنهاد می‌کنم که حتی‌الامکان برای مدت‌زمانی به چنین رمان خلاقانه و تعمیم‌پذیرانه‌ای فرصت بیشتری بدهید تا احاطه روایی گسترده‌تری بر تمامی زوایای احتمالی و هنوز پرداخت نشده‌اش به وجود بیاید و در این فرصت ایجاد شده، علاوه بر مطالعه هدفمند‌تر آثار تألیفی موفق در زمینه قالب داستانی فانتزی، هم‌زمان با ارتقاء مهارت‌های نوشتاریتان در تألیف داستان کوتاه بپردازید تا درواقع به مهارت‌های مورد نیاز برای فصل‌نویسی‌های رمان‌تان دسترسی مؤثرتری داشته باشید. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
سعید حافظی » پنجشنبه 16 اردیبهشت 1400
سلام. متاسفانه من در شهر اردبیل ساکن هستم ولی علاقمندم که در کلاس‌های نویسندگی شرکت کنم البته بعد از دوران قرنطینه، اگر این کلاس متعلق به یکی از آشنایان شما یا منتقدان پایگاه باشد که چه بهتر. در مورد تاخیر انداختن رمان نیز دقیقا طبق فرمایش شما، همین قصد را داشتم. حداقل در دیدگاه من، ایده داستانی بسیار خوبی دارم ولی نمی‌توانم آن را بنویسم. از نوشتن ۳ یا ۴ فصل حتی اگر ۱۰۰ رمان باشد هم تجربه خاصی کسب نمیکنم. قبلا سعی میکردم با آزمون و خطا روی این رمان، تجربه نوشتنم را بالا ببرم که مشخصا جواب نداد. پس قصد دارم این ایده را فعل حال روی قفسه بگذارم و روی داستان کوتاه و تجربه‌اندوزی، همینطور شاید رمانی دیگر و کوتاه و ساده‌تر تمرکز کنم. هنگامی که اعتماد کافی برای نوشتن داشتم، ایده بزرگی را که در ذهن دارم به قلم می‌کشم. از شما نهایت تشکر را برای مهربانی‌تان دارم. همینطور راجب به کلاس نویسندگی، از آنجایی که فعل حال کتابخانه‌ها بسته هستند و خریدن کتاب به صورت آنلاین محدودیتی دارد، در صورت صلاحدیدتان به شکل آنلاین اگر بشود، علاقمندم که راجب این کلاس نویسندگی بدانم. متاسفانه به خاطر کنکور احتمالاً فعل حال نتوانم وقت کافی روی نویسندگی بگذارم ولی خوشحال می‌شوم بیشتر بدانم. ممنونم از شما!
کیوان سلحشوری‌مهر » پنجشنبه 16 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد، جناب آقای سعید حافظی فرهیخته و گرامی، بدون شک تمرکز بر روی کنکور از اولویت بیشتری برخوردار است و پس از کسب موفقیت تحصیلی، فرصت ارتقاء مهارت‌های نوشتاری ارزشمندتان به طرز متمرکزتری فراهم خواهد شد تا به موفقیت روایت‌پردازانه مؤثری برسید. با سپاس و احترام بسیار
سعید حافظی » پنجشنبه 16 اردیبهشت 1400
ممنونم.
کیوان سلحشوری‌مهر » چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد، جناب آقای سعید حافظی فرهیخته و گرامی، بابت صبوری بزرگوارانه‌تان در خوانش نقد تقدیمی، صمیمانه تشکر می‌کنم، واقعیت این است که هم من و هم تمامی همکاران فرهیخته و بزرگوارم در «پایگاه نقد داستان»، مبتنی بر نحوه شکل‌گیری آثار ارسالی، تمام سعی خود را به کار می‌گیریم تا مطابق با قواعد رایج داستان‌نویسی و تجربه‌های مؤثر نویسندگی، نقدی آموزشی را تقدیم حضور دوستان داستان‌نویس گرامی کنیم و البته خدای نکرده به هیچ‌وجه هم، نیت‌مان قانع کردن شما و یا هیچ یک از دوستان فرهیخته و بزرگواری نیست که آثارشان را برای نقد شدن ارسال می‌کنند و صرفاً بیان مطلب می‌کنیم، چون که در نهایت هم، تصمیم تعیین‌کننده برای چگونه نوشتن و چگونه مهارت‌آموزی را خود شما عزیزان نویسنده گرامی خواهید گرفت؛ صمیمانه برای شما جوان بااستعداد و فرهیخته، آرزوی موفقیت می‌کنم. با سپاس و احترام بسیار
سعید حافظی » چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400
نه نه قصد من به هیچ وجه چیزی مثل 'دفاع' از نوشته‌ام نبود. وقتی که می‌دانم منتقدی با تجربه سرشار مانند شما چیزی گفته، جهالت است که به آن عمل نکنم. قصد من از نوشتن را شاید باید بگویم 'درد و دل' بود؟ واقعیتش این رمانی که شروع کرده‌ام و نمی‌توانم از آن دست بردارم، بار اضافی شده بر شانه‌هایم. از طرفی ایده‌اش برای خودم جذاب است و دائم دارم با نوشته بازی می‌کنم و از طرفی این بازی فقط نوشته را پراکنده می‌کند. به همین دلیل روی نقدها تاکید می‌کنم تا به خودم تلنگری بزنم. ممنونم از هر ثانیه وقتی که روی این نقد گذاشتید و همینطور معذرت می‌خواهم که چیزی اشتباه گفتم.
سعید حافظی » چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400
سلام و عرض تشکر از شما که در عین تکراری بودن حرف‌هایم، وقت برایم گذاشته‌اید. واقعیت را بخواهید، اینطور نیست که من مطالعه نداشته باشم و صرفا آزمون و خطا باشد، بلکه حتی بعد از مطالعه هم با آزمون و خطا جلو می‌روم. برای مثال ساختار فرایتاگ که شروع و پایان(یا همان مواجهه و گره‌گشایی) را سعی کردم یکی کنم که کاری دور از ذهن است، ولی از دیدگاه خودم تا حدودی موفق شدم. حماقت جوانی؟ شاید اسمش را باید بگذارم. بخش دوم نقدتان واقعا کمک کرد، مشکل اساسی من این است که نمی‌توانم خوب و خلاصه توضیح دهم، چه روی کاغذ و چه در زندگی واقعی، خواندن آثار فاخر هم من را به شک می‌اندازد چون هر کدام به نوعی نوشته‌اند و نمی‌خواهم فقط از یک نویسنده پیروی کنم و کارهایم تمام شبیه او شود. در کتابی هم تا به حال ندیده‌ام که راجب چگونگی توضیح مختصر و مفید در خود متن توضیح بدهد. معمولا راجب قواعد داستان هستند. بنابراین بگذارید باز هم تشکر کنم چون از روی مثال‌هایتان، تا حدودی می‌دانم که چه چیزهایی 'اضافه' محسوب می‌شوند و چه 'جزء‌پردازانه'. دوباره تشکر می‌کنم و امیدوارم شما نیز به خواسته‌تان برسید. (منظورم از دنیاسازی worldview بود که واقعیتش کلمه فارسی آن را نمی‌دانستم؛ منظور دید نویسنده نسبت به جهان داخل داستان، که به خصوص در ژانر فانتزی رمان من، بسیار مهم است. فضاسازی هم سعیم را کردم ولی آنقدر خوب نمی‌توانم. مثلا قسمت مواجهه با قاتل که باید حداقل شوکی به خواننده وارد می‌شد ولی تنها توانستم با قسمت اخبار، پیش‌زمینه‌ای نه چندان قوی بسازم.)

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت