به جای قصه داستان بنویسیم




عنوان داستان : جنگل زرد
نویسنده داستان : فاطمه فاطمی نیا

جنگل زرد
طوطی طلایی ، طوطی طلایی ، ...
طلایی ، طلایی ، طلایی ....
تمام جنگل پر شده بود از صدای طلایی ، طلایی اما هیچ خبری از طلایی نبود .
یک دفعه صدایی بلند گفت : طلایی اینجاست پیدایش کردم . سلام طلایی چرا اینجا نشسته ای بیا برویم بازی کنیم .
طلایی گفت : من بازی نمی کنم .شما بروید بازی کنید .حوصله ندارم .
طوطی سفید گفت: به خاطر پدرت ناراحتی ؟ نگران نباش دارو های طوطی بزرگ زخم هایش را خوب می کند .
طوطی صدفی پرسید : مگر پدرش دوباره زخمی شده ؟
طوطی رنگی گفت: خبر نداری ؟ پدرش مثل همیشه رفته بود جنگل زرد که فضله ها را تحویل بدهد و فندوق بگیردکه آنها این بار هم دور جنگل را ریسمان کشیده اند هم نصف قبل فندوق داده اند ،بال پدر طلایی به ریسمان گیر کرده وزخمی شده است .
طوطی قرمز کوچولو گفت : به نظر من دیگر نباید از جنگل زرد فندوق بگیریم .
طوطی صدفی گفت : باز الکی حرف زدی ، پس چه بخوریم ؟
طوطی قرمز گفت: من الکی حرف نمی زنم ما که خودمان فندوق داریم چرا از آنها بگیریم؟
طوطی طلایی گفت : جنگل ما که فندوق ندارد!
طوطی قرمز گفت : جنگل ما فندوق دارد ، تازه پسته هم دارد .
چشمان همه از تعجب باز شده بود و طوطی قرمز را نگاه می کردند .
طوطی صدفی گفت : اگر ما فندوق داشتیم این همه منت جنگل زرد را نمی کشیدیم .
طوطی قرمز گفت: بیایید برویم تا هم فندوق و هم پسته ها را به شما نشان دهم.
وقتی به درخت های فندو ق رسیدند .
طوطی طلایی گفت : این ها را می گویی این فندوق ها تلخ هستند .
طوطی قرمز گفت : تلخ نیستند امتحان کنید . اینجا را مادر بزرگ به من نشان داده وگفته این داستان را طوطی های جنگل زرد ساخته اند که این فندوق ها تلخ هستند و هرکس بخورد می میرد تا ما همیشه محتاج آنها باشیم جنگل آنها آب ندارد آب مارا می برند فضله ها را هم از ما می گیرند بعد به ما فندوق می دهند .
طوطی رنگی گفت : چرا مادر بزرگ فقط به تو گفته ؟
طوطی قرمز گفت : او به همه گفت اما فقط من حرفش را باور کردم واز این فندوق ها خوردم .اگر پای پسته ها هم فضله بریزیم آنها هم پسته خوبی می دهند بعد هم پسته داریم هم فندوق .
طوطی صدفی گفت: وقتی حرف مادر بزرگ را باور نکردند حرف مارا باور می کنند؟
طوطی قرمز گفت : من نقشه ای دارم بیایید ما خودمان به چند تا از درخت ها آب بدهیم و پای آنها فضله بریزیم وقتی فندوق و پسته ی خوب آنها را ببینند حرف ما را باور می کنند .
همه همان جا تصمیم گرفتند که جنگل سبز را دوباره سبز کنند و از آن روز به جای بازی ،کار کردند فضله جمع کردند و نهر ساختند . پس از مدتی کار درخت ها جان گرفتند و برگ شان سبز شد و فندوق و پسته ها هم بزرگ شدند .بچه ها یک روز کنار چشمه جشنی به پا کردند و محصول کارشان را به پدر ها و مادر ها نشان دادند .
طوطی ها همه خوشحال بودند چون دیگر نیازی به فندوق جنگل زرد نداشتند وتازه می توانستند به آنها پسته و فندوق بدهند و از آنها فضله بگیرند.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم فاطمه فاطمی‌نیا سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد داستان سپاسگزاریم. قصه‌تان با عنوان «جنگل زرد» را خواندم.‌دست شما درد نکند. خسته نباشید ‌
بانو فاطمی‌نیا نوشتن برای کودکان امر بسیار دشواری است. علاوه بر تسلط بر زیان کودکان و شناخت دایره واژگانی آنها. لازم است روانشناسی کودک بدانیم. یا داشتن چنین ویژگی‌هایی، تازه باید بنشینیم و داستان بنویسیم. آنچه شما نوشتید به قصه نزدیک است. چه فرقی دارد؟ پاسخ‌اش به این راحتی دخترم سرکار خانم فاطمی‌نیای عزیز خیلی فکر کردم برای شما چه جوری توضیح بدهم تا هم جنبه آموزشی داشته باشد و هم متوجه منظور من در تفاوت قصه داستان بشنوید. البته نه به صورت شفاهی و تئوری، بلکه به صورت کارگاهی و عملی. (هر چه نباشد ما یک جورایی همشهری هستیم. پدر و مادر من هم همدانی هستند!) نهایتاً به این نتیجه رسیدم که مثال بزنم. مثالی نزدیک به آنچه شما نوشتید. اشکالی ندارد؟ اجازه می‌دهید؟ متشکرم که اجازه دادید.
فرض کنیم شب عید است، مادری منتظر همسر، دختر، داماد، پسر و عروسش است. اما آن ها نمی‌آیند و مادر چشم انتظار، تنها می‌ماند.
احتمالاً شما چنین روایت می‌کنید:
«شب عید است و چند ساعتی به تحویل سال مانده است، سیمین خانم، مادری فداکار و مهربان، منتظر است تا شب عید را با حضور همسر وفادار و زحمت‌کش اش نادر، پسرش سهراب با همسر زیبایش فرنگیس و همین‌طور دختر عزیزش سودابه با داماد آقایش مهران به خوشی و شادی سپری کند. اما اول دخترش تماسی گرفت که با شوهرش مهران دعوایش شده است و نمی‌آیند. بعد پسرش تماس گرفت و گفت منتظر ما نباشید، فرنگیس اصرار دارد برویم منزل پدرش. مادر مهربان خسته و دل‌شکسته منتظر شوهرش ماند، اما متأسفانه آن شب شوهرش هم نیامد، مجبور شده بود در اداره بماند و نقشه سازه‌ها را تکمیل کند. سیمین بیچاره تا موقع سال تحویل اشک ریخت و بعد هم کنار سفره هفت‌سین خوابش برد.
خب، ببینیم جور دیگری هم می‌شود نوشت، لطفاً توجه کنید:
سیمین روبه‌روی آینه قدی ایستاد، چروک‌های ریز پیراهن بلند آبی رنگش را با دست صاف کرد، خوب به تنش نشسته بود و چند سالی جوان‌تر و زیباترش کرده بود. چرخی زد، لبخند روی لب‌هایش نشست، لبخند دو چال کوچک بر زیر گونه‌اش نشاند. نادر شوهرش می‌گفت عاشق آن چال‌های کوچک است. رفت آشپزخانه، چند نوع غذا پخته بود؛ برای خودش و همسرش قرمه‌سبزی، برای پسرش سهراب و عروس جوانش لازانیا، برای دخترش سودابه پیتزا و برای دامادش مهران مرغ سوخاری آماده کرده بود. سری هم به کیک توی یخچال و بعد سفره هفت‌سین زد. همه چیز مرتب و آماده بود. با رضایت کامل و خیال راحت رفت کنار پنجره. پارک پشت پنجره خلوت بود و در زیر نور کم‌جان چراغ ها چرت می‌زد. ‌‌
مگر چه وقت بود؟ سر‌ چرخاند به سمت ساعت دیواری، وای خدا چقدر دیر وقت شده بود. ساعت نزدیک یازده بود و دو سه ساعت بیشتر به تحویل سال نمانده بود، گفت پس این‌ها کجا ماندند؟ گوشی را برداشت، چراغ پیام‌گیر روشن و خاموش می‌شد پیام داشت اما ترجیح داد اول به همسرش زنگ بزند. نادر سریع جواب داد. گفت گیر افتاده‌اند، نقشه‌های سازه‌های بتونی سد مشکل فنی دارند و مدیر شرکت آنها را وادار کرده بمانند تا رفع اشکال، گفت سیمین جان بعید است تا فردا تمام شود، عیدت پیشاپیش مبارک، به بچه‌ها سلام برسان ببوس‌شان و عید را تبریک بگو، عیدی‌شان را هم گذاشته‌ام لای قرآن. فعلاً خداحافظ.
یخ کرد تا حالا سابقه نداشت نادر وقت تحویل سال کنارش نباشد. چند لحظه ماند بوی سوختگی غذا از جا پراندش. زیر غذاها و فر را خاموش کرد. رفت سراغ پیام‌گیر تلفن، دکمه‌اش را فشار داد. دخترش بود، سودابه، با گریه و بغض گفت: «مامان جون عیدت مبارک ما نمی‌آییم باز با مهران عوضی دعوامون شد سر مادر نکبتش، تو راه دعوا شد، اون هم لج کرد تف برگشتیم خونه، من هم از حرصم دو تا قرص خواب خوردم و الان می‌رم بخوابم! بای مامان می‌بوسمت.»
زن روی صندلی کنار تلفن ولو شد. گفت خدایا نصف شب شد، سهراب و فرنگیس کجا ماندن؟! صدای زنگ موبایل از جا پراندش، گشت تا پیدا کرد. سهراب بود. آهسته حرف می‌زد، در حد پچ پچ: «مامان خوشگلم الهی قربونت برم فرنگیس پاش رو کرده تو یک کفش که سال تحویل بریم خونه بابا علی، پارسال رفتیم خونه مامان سیمین. نمی‌خواهم اوقات تلخی بشه سرسالی. فردا شب می‌آییم پیش شما و نادر. فعلاً بای!»
‌سیمین دقایق طولانی به همان حال ماند، بعد به سنگینی بلند شد و رفت کنار پنجره. پیشانی داغش را چسباند به خنکای شیشه پنجره. داشت باران می‌بارید. سیمین پیراهن آبی رنگ‌اش را درآورد با دقت تا کرد، بوسید، بو کرد. بوی مادر مرحوم‌اش همه جانش را پر کرد. نماند. رفت سراغ کمد لباس‌ها، لباس گرم پوشید، بی‌چتر از خانه بیرون زد و رفت زیر باران. رفت توی پارک. شروع کرد به دویدن آرام، و اجازه داد اشک‌هایش لابه‌لای قطرات تند باران کم شود...
خوب، بانو فاطمه لطفاً هر دو متن را با دقت بخوانید. خودتان متوجه منظورم خواهید شد و فرق قصه و داستان بیشتر مشخص می‌شود..‌
یادمان باشد بهشت را به بها می‌دهند. بسیار زیاد داستان بخوان. هر شب خاطراتت را بنویس.داستان بنویس. تمرین کن. بی‌شک موفقیت از آن صابرین است و آنهایی که استقامت می‌ورزند. خوشحال خواهیم شد خواننده آثار بعدی‌تان هم باشیم؛ دوستان شما در پایگاه نقد منتظر آثار بعدی‌تان هستند. شک ندارم آثار بهتری خواهند بود. انشالله خواندن‌شان روزی من هم باشد.‌موفق باشید. یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت