اگر قصد نوشتن داستان دارید، باید ساختار آن را بشناسید.




عنوان داستان : سرنوشت نرگس
نویسنده داستان : مریم صفدری

از روزی که سر از خاک درآوردم و غنچه کوچکی بودم کنجکاو بودم بدانم کجا هستم. بالای سرم روزها آسمانِ آبی بود وخورشید طلایی و شبها ماه درخشان و ستاره ها. ما خیلی زیاد بودیم. هر کداممان به تنهایی زیبا بودیم و در کنار هم خیلی زیباتر. نسیم که میوزید تمام آن دشت از عطر تن ما مست میشد. بر خلاف خواهرانم که اصلا دوست نداشتند از مادرشان زمین جدا شوند من از همانروز اول منتظر بودم که بزرگ شوم و به جستجوی دیدنی های دنیا بروم. تا اینکه بالاخره آن روز فرا رسید. وقت چیدن ما نرگس ها بود.
پیرزن میخورد که ۶۰ ساله باشد. روسری گل گلی اش را پشت سر بسته بود وکلاه حصیری کهنه ای بر سر گذاشته بود تا آفتاب چهره ی سوخته اش را سوخته تر نکند. شاید هم میخواست جلوی تابش مستقیم نور به چشمان چروک افتاده اش را بگیرد.دستان زمختش نشان از رنج سالها کار بر روی زمین را داشت.چادرش را آنقدر محکم به کمر بسته بود که به باد اجازه تکان کوچکی هم نمیداد. موقع چیدن ما گلها میدیدم که چشمانش را تنگ میکند تا بتواند محل چاقو زدن بر ساقه را خوب ببیند و اشتباه نکند. بعدتر فهمیدم که راه طولانی را باید تا مقصد طی میکردیم و زخمی شدن ساقه هایمان عمرمان را کوتاه میکرد.پیرزن چند ردیف با من فاصله داشت. سخت غرق در افکاری بود که با صدای بلند برای ما میگفت:
-خداروشکر.امسال زمین خوب به باره. خدا خواسته برامون. کم هم زحمت ای خاکو نکشیدیم والا! البت اگه فتاحی مثل پارسال بُزخَری نکنه!ا خدا کنه پول بده به جا چک.  اگه که چکم داد مثل پارسال سرگردونمون نکنه به امروز و فردا. یا فاطمه زهرا هم الان نذرت میکنم پول امسال بی دردسر دستمون برسه یه دیگ‌ کاچی به نیتت بپزم. آخه خودت خوب میدونی خانم، دختره دو ساله مونده خونه. دستمون تنگ بود. جهازش ناقصه. نمیشه دختر بی جهاز فرستاد خونه شوهر، تا عمر داره سرکوفتش میزنن. دیگه صدا داماد دراومده. خونش آماده است. خورده ریزاشو خودم گرفتم؛ از همون اولی که دنیا اومد خورد خورد از پس انداز خودم خریدم گذاشتم کنار. مونده وسیله سنگیناش. ایشالا نرگسای امسال پربرکت باشن. همه دخترای مردم برن سر بختشون دختر منم دیگه امسال بره سر خونه زندگی خودش‌ .
دستان پیرزن را که بر روی ساقه ام احساس کردم درد خفیفی بر بدنم پیچید. از مادرم زمین جدا شدم اما هیجان زده بودم برای دیدن دنیای پیش رویم.

در دستان لطیف دخترکی ناز و کوچک بودم  که مثل  خودم نرم و شکننده بود. وسط چهارراهی بزرگ با انبوه ماشین ها از هر طرف و آدمهایی با صورتهای  عبوس ومتفکر داخل ماشینها که عجله برای رفتنشان از بوق زدنهای مکررشان پیدا بود. هنوز تازه و شکفته و پر رنگ و بو بودم. در دستان دخترک بین ماشینها میچرخیدیم و به همان رانندگان عبوس و بس تفاوت و عجول تعارف میشدم‌ . چراغ که سبز شد من و دخترک در آغوش هم کنار جدول برای دقایقی آرام گرفتیم و من به درددلهای دخترک شیرین زبان گوش سپردم.
-یک، دو، سه، چهار ۱۴ تا دسته باقی مونده ۱۱ تا هم فروختم. یعنی ۳۳۰ تومن تا الان دارم. پولام کو؟ ایناهاش تو کیفمه. خدا کنه زودتر اینایی که مونده رو بخرن. چقدر گرممه . کاش بشه امروز زودتر بریم خونه. داداش کجاست؟ آها اونجاست دیدمش. گلای داداش هم هنوز زیاد مونده. اگه  همه ی ۱۴ تای دیگه رو بفروشم میشه ۷۵۰ تومن . اون وقت بابا ۳۰ تومنشو میده به خودم بندازم تو قلکم. هورا تا عید دیگه قلکم پر میشه بعد بابا برام دوچرخه میخره، ازاون صورتیا که دسته هاشم نوارای رنگی رنگی داره. خداجونم، مامان همیشه میگه تو دعای ما بچه ها رو زود قبول میکنی، لطفا  امروز همه گلا فروش بره چیزی نمونه که برگردونیم خونه. آخه اونجوری بابا ناراحت میشه،با داداش دعوا میکنه میگه حتما دوباره بازیگوشی کردین نتونستین اینا رو بفروشین! چراغ قرمز شد و من و دخترک‌ دوان دوان به سراغ ماشین های جدید رفتیم.

روی صندلی کنار راننده جا خوش کرده بودم. کولر ماشین روشن بود و خبری از گرمای هلاک کننده بیرون نبود.هدیه ای با بسته بندی قرمز رنگ زیبا کنار من بود. مرد راننده مدام با حلقه ی در دستش بازی میکرد. بوی عطر تندش تمام ماشین را فرا گرفته بود و جایی برای عرض اندام عطر من نگذاشته بود. کت تا شده اش روی صندلی عقب، صورت آنکارد شده اش و خط اتوی منظم شلوارش نشان ازنطم و انضباط صاحبشان داشت. به ساعتش نگاه کرد و برای چندمین بار بوق زد.
-انگار تازه گواهینامه گرفته مردک! راه برو دیگه، دیرمون شد! گند بزنن به این شهر که همیشه ترافیکه. اصلا چرا من همیشه باید ناز بکشم؟!چرا من همیشه پیشقدم آشتی بشم؟! حالا مگه چی گفتم؟! به اسب شاه گفتم یابو! بد نگفتم که! آخه دیگه چقدر مهمونی! شام داداشم میاد،نهار مامانم اینا میان! تو این اوضاع گرونی دوزار شعور ندارن که فکر کنن کی باید این وسط پدرش دربیاد!اون وقت پدرومادر بیچاره ی من  از ترس خانم جرات ندارن ماهی یه بار پاشونو بزارن خونه پسرشون. شیطونه میگه گل و کادو رو بندارم دور و بی خیالش بشم.حیف که بچه هام خیلی ناراحتن. چند روزه طفلیا بُق کردن یه گوشه. نه خنده و بازی ای دارن، نه غذای درست و حسابی میخورن. ولش کن. ارزش نداره. ده ساله زن و شوهریم.از خانواده آویزونش که بگذریم خودش زن خوبیه. با کم و زیاد من ساخته.‌

ایستاده ام در گلدان بلوری زیبایی روی میز. حالم خوب است هرچند میدانم که رو به زوالم. دو سه روز دیگر جایم یا سطل آشغال است یا خیلی برایم  احترام قایل شوند خشکم میکنند و  جسدم گوشه کمدی باقی میماند.
اما راستش را بخواهی از عمر کوتاهم راضی ام. امیدوارم وسیله ای شده باشم برای تهیه جهیزیه دختر آن مادر. آرزو میکنم دخترک گل فروش، امروز تمام گلهایش را فروخته باشد و به  خرید دوچرخه صورتی اش نزدیکتر شده باشد. خوشحالم که وجود من‌ نشان دهنده  محبت مردی شد به خانواده اش که حالا صدای گرم خنده هایشان را از سر سفره میشنوم. فکر میکنم عمر چند روزه پرباری داشتم و همین برای یک مرگ آرامش بخش کافی است.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم صفدری گرامی سلام
همین ابتدا بگویم قصه‌ای که نوشته بودید برای سنین کودک و نوجوان با اندکی تغییر و بازنویسی کاری خوب محسوب می‌شود. ماجرای چند روزه‌ی یک شاخه گل که از قضای روزگار از میان تمام هم‌نوعانش تنها اوست که سخن می‌گوید و حتی از سرنوشتی که تابه‌حال تجربه نکرده آگاه است، شاید خیلی برای کودکان سوال‌برانگیز نباشد ولی بد نیست اگر قصد داشتید این قصه را برای گروه سنی گفته شده بازنویسی کنید این ایرادات منطقی را برطرف کنید و خیلی هم به گل فرصت حدیث نفس ندهید تا کلیت اثر ارتباط بهتری با مخاطب برقرار کند.
اما نقد من بر روی اثر شما بر این فرض استوار است که شما می‌خواسته‌اید داستانی سمبلیک و با مفهوم بنویسید ولی موفق به انجام این کار نشده‌اید و به جای آن قصه‌ای نوشته‌اید که پایه‌های درست منطقی هم ندارد. برای این منظور اثر شما را به دو بخش ساختار و معنا تقسیم کرده و پیرامون آن صحبت می‌کنم.
ابتدا راجع به ساختار اثر باید بگویم داستان متنی است که شروع، میانه و پایان داشته باشد. اثر شما دارای این ویژگی است اما نباید فراموش کنیم که تفاوت‌هایی میان قصه و داستان وجود دارد. در داستان نویسنده سعی به ساخت شخصیت و تثبیت موقعیت‌های مکانی و توصیف صحنه دارد. درحالی‌که در قصه هیچکدام از این‌ها مهم نیستند و همانطور که شما نوشته‌اید تنها کافی است یک ماجرای اصلی داشته باشیم و پیرامون آن ماجرا، شخصیت‌هایی شکل بگیرند که اگر باورپذیر هم نباشند خیلی مهم نیست. این شخصیت‌ها کارکردشان پیشبرد حدف نهایی داستان برای پایان‌بندی است که معمولا یک نتیجه‌گیری احساسی یا اخلاقی است. دقیقا داستان شما هم با این نتیجه‌گیری روبرو است که چه بهتر عمر اگر می‌گذرد مفید باشد. این پایان‌بندی بی‌کشش البته در همان قصه هم می‌تواند نقطه ضعف محسوب شود چرا که نویسنده باید نوع نگاه خاص خود را به جهان داشته باشد و اگر تمام حرف‌ها و ماجراهای بسیار تکرای و کلیشه‌ای را وارد اثر کند دیگر چه جذابیتی برای مخاطب باقی می‌ماند؟
راجع به فرم روایی، راوی و لحن زبان اثر هم با شرایط بهتری مواجه نیستیم. راوی نمایشی ما گلی است که معلوم نیست چرا از میان تمام گل‌های جهان تنها این یکی حرف می‌زند و به طرز عجیبی کاملا از سرنوشت خود مطلع است و آن را پیش‌بینی می‌کند. لحن اثر هم بسیار احساسی است و به داستان‌های پاورقی و زرد طعنه می‌زند. وقتی مفهوم و نظرگاه از متن حذف شود و یک اثر فقط به منظور برانگیختن احساس مخاطب نوشته شود آن در دسته‌ی آثار زرد طبقه‌بندی می‌کنند که فاقد ارزش ادبی می‌باشد. فرم خطی اثر هم باعث شده هیچ نوآوری در روایت رخ ندهد و درواقع جای هیچ کشفی در اثر برای مخاطب باقی نمانده تا تمایل داشته‌ باشد آن را به خاطر بسپارد یا بار دیگر بخواند.
در نقد معنایی هم اتفاق بهتری رخ نمی‌دهد. نویسنده پیش از نوشتن داستان باید از خود بپرسد چرا این متن را می‌نویسم؟ پاسخ به این سوال می‌شود نظرگاه نویسنده که باید در متن یا دست کم زیر متن موجود باشد و مخاطب را دچار فکر و کشف کند. اگر در ساختار تمام نکاتی که گفته شد رعایت شود ولی با متنی بی‌روح و معنا مواجه باشیم باز هم نویسنده موفق نشده است داستانی بنویسد. اثر شما هم دقیقا هیچ نظرگاهی ندارد و کاملا سطحی نوشته شده. البته شاید تلاش کرده بودید در لابلای ماجرا شخصیت‌هایی بگنجانید که همگی فقیر هستند و وجود این گل می‌تواند در ایجاد لحظات شاد برای آن‌ها مفید باشد اما این تنها شرح موقعیت است. اینکه توضیح بدهید شرایط حال حاضر چگونه است به معنی وارد کردن معنا به اثر نیست. نویسنده موقعی موفق به این کار می‌شود که تمام اتفاقات درون جهان داستانش رخ بدهد و پایان‌بندی به حدی قوی باشد که مخاطب بتواند برداشت درستی از کار داشته باشد.
ارادتمند

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت