آیا این زن سیاه داستانی برای ما دارد؟




عنوان داستان : زن سیاه
نویسنده داستان : لیلا وظیفه

به نام خدا
زیاد دوام نیاورد مثل لحظات آرام زندگی‌ام که با تلنگری فرو می‌ریخت و از هم می‌پاشید. لحظاتی که مدت‌هاست فقط در عالم رویا، جایی میان خواب و بیداری به سراغم می‌آیند. آنجا که هستم برای چند لحظه در عمق احساسی لذیذ و ژرف فرو می‌روم. سبک و بی‌وزن می‌شوم و حس غریبی را مزه می‌کنم. ولی افسوس که این رویای بی‌انتها در چشم‌ بر هم زدنی تمام می‌شود و مرا سردرگم رها می‌کند. به محض طلوع خورشید از آن سرزمین روحانی رانده می‌شوم، آرام آرام پایین می‌آیم، در کالبدم جای می‌گیرم و باز همان خفقان و تنگی. نمی‌دانم چرا این حالت به من دست می‌دهد ولی گمانم ارتباطی میان این خیالات و آن قرص‌های سبز لوبیایی شکل باشد. کم‌کم پلک‌های ورم‌کرده‌ام را باز می‌کنم و نگاهم را در اطراف می‌چرخانم. حواسم به کندی به کار می‌افتند و به کمکم می‌آیند. محیط اطرافم را می‌یابم و متوجه زمان و مکان می‌شوم. بوی نامطبوعی آزارم می‌دهد. عمیق‌تر که نفس می‌کشم منشأ بو را پیدا می‌کنم. بوی زننده‌ای است که از تن خودم برمی‌خیزد و زاییدهٔ تنش‌های شب گذشته است. زمانی که قبل از آن رویای لذت‌بخش، سایهٔ سیاه سنگینی در من جای می‌گیرد و نفسم را بند می‌آورد. می‌خواهم فریاد بزنم ولی نمی‌توانم، انگار دست و پایم را به چهارمیخ می‌کشند. درحالیکه مثل کوره در حال گداختن هستم عرق سردی از تنم تراوش می‌کند. آن سایه سیاه کمی بعد رهایم می‌کند و رویای شیرینم شروع می‌شود. بوی عجیبی است که تمام حالات مرا در خود جای داده. حالتی آمیخته از حیرانی، خواب‌آلودگی، سکون و یاس. مزهٔ تلخی در دهانم می‌پیچد و تا انتهای حنجره‌ام را می‌سوزاند. خارشی به تنم می‌افتد و مرا به حرکت وا می‌دارد. احساس می‌کنم جماعت موریانه‌ها در جاهایی از بدنم لانه کرده‌اند و تونل‌های تودرتو حفر می‌کنند. زیر پوستم می‌لولند و از سر و کول هم بالا می‌روند و پاهای چندشناک خود را خصمانه روی تنم می‌کشند و از جانم تغذیه می‌کنند. هر چه بی‌اعتنایی می‌کنم بی‌فایده است. آن پاهای زبر و خشن دست‌بردار نیستند. به سختی خودم برا از بستر جدا می‌کنم دستی به محل خارش می‌کشم و بعد از اطمینان دوباره به حالت قبلی بازمی‌گردم. سرم سنگین‌تر شده. حس می‌کنم بافت نرم مغزم در حال ته‌نشینی است. انبوهی از صداهای بی‌معنی و افکار مزاحم در سرم جا خوش کرده‌ و کنار کشتی به گل‌نشستهٔ من لنگر انداخته‌اند. نگاهم به دیوار روبه رو دوخته شده است؛ با این حال چیزی نمی‌بینم. ذهنم در جای دورتری پرسه می‌زند. چیزی درون من از بین رفته، بخشی از وجودم حالا نیست و جای خالی‌اش را می‌فهمم. کم‌کم همه چیز را به خاطر می‌آورم و خاطرم آزرده‌تر می‌شود. باید بلند شوم اما رمقی برایم نمانده. کرختی جسمم را حس می‌کنم. انگار آن خواب گوارا تمام توانم را می‌گیرد. در همان حال کارهایی را که باید انجام دهم از ذهن می‌گذرانم؛ کارهای بی‌اهمیتی که تنها برای زنده ماندنم ضروری‌اند و بس. می‌دانم؛ امروز هم تکرار روزهای قبل است، مدتی‌ است که ناچارم این تکرار دل‌آزار را زندگی کنم.
چند ساعت بعد وقتی از آن اتاق محبوس کنده شدم، روی صندلی چوبی کنار دیوار آشپزخانه می‌نشینم. از قرص‌های سبزِ لوبیایی‌شکلِ پدر که همیشه در سبد حصیری روی میز است می‌خورم. کمی حالم بهتر است. از این زاویه بهتر می‌توانم او را ببینم. او مثل همیشه روبه‌روی پنجره، پای تابلوی نقاشی خود می‌نشست و احساسش را با تن سفید بوم شریک می‌شد. از قدیمی‌ترین تصویری که از او به خاطر دارم، در همین صحنهٔ تکراری بود؛ با همان وسایل و ابزار. اواخر فقط کمی گرد پیری بر چهره‌اش نشسته بود و شانه‌هایش افتاده‌تر شده بود ولی هر وقت در آن صحنه بود همان پیراهن لیمویی گشاد را بر تن می‌کرد و آستین‌ها را تا زیر آرنج بالا می‌داد. هنوز آن دستمال کهنه که قلموهای خود را با آن پاک می‌کرد کنار دستش است هنوز رد پای دندان‌های پدر از روی قالب شکلاتی که با وسواس لای زرورقی می‌پیچید و در جیب کوچک پیراهنش می گذاشت پاک نشده است. آن ساعت رومیزی فرتوت که لابه‌لای خرت‌و‌پرت‌هایش غریبانه از نفس افتاده بود، هنوز آنجاست. حوالی پدر همیشه پنج بعدازظهر بود. اولین باری که بساط نقاشی‌اش را از انبار بیرون کشید و گوشهٔ خانه پهن کرد را به یاد می‌آورم. آن روزها، مادر تازه ترکمان کرده بود و پدر بیشتر وقت خود را در سکوت می‌گذراند و تمام حرف و دردش را با رنگ و بوم می‌زد.
می‌دانم حالا اینجاست ولی حرفی نمی‌زند. شاید اندام نحیفش را روی کاناپهٔ مغزپسته‌ای محبوبش رها کرده، قلموی بادبزنی‌اش را لای انگشتانش گرفته و آواز سوزناکی را نجوا می‌کند و دستش با قلمو در هوا می رقصد یا شاید کنار پنجره ایستاده و خسته از بوی رنگ و حلال هوای تازه‌ای می‌جوید. چند روز پیش آخرین نقاشی‌اش تمام شد. روزنامه‌پیچش کرد، پشت آن چیزی نوشت و روی سه‌پایه گذاشت و در جواب نگاه کنجکاو من گفت: چند روز طاقت بیار...
حالا سه روز از آن چند روز پیش می‌گذرد. گمانم وقتش رسیده باشد که از آخرین شاهکار پدر پرده بردارم.
تمام چیزی که پدر مرا به انتظارش گذاشته بود زن سیاه‌پوستی بود که با چهره‌ای حزن‌آلود روی تپه ای رو به مغرب نشسته و چشم به آسمان دوخته است. ظرف آبی کنار دستش روی زمین است. روی ظرف یک ردیف نقش برجستهٔ افقی، کمی پایین‌تر از دهانهٔ تنگ آن و روی برآمدگی میانی دیده می‌شود. نقش چند گاو فربه که در خط مستقیمی پیش می‌روند و مرد لاغراندامی با یک چوب‌دستی پشت سر آنان می‌آید. زن پارچهٔ سیاهی را چندین بار دور سرش پیچیده و ادامهٔ آن را روی سینه‌اش کشیده است. با کف دست به زمین تکیه داده و به آسمان خیره شده است. رنگ‌های سرخ و نارنجی و زرد در آسمان پاشیده و خورشید از پشت تپه‌ها پایین می‌رود.
تناسبی میان خودم و این زن احساس می‌کنم. فضای سنگین این اثر مثل هوای مجاور من تیره و تار بود. انگار سالهاست این زن را می‌شناسم. ما درد مشترکی داریم. حالا روزگار من مثل زن سیاه است، ظرف آبش مثل بخشی از وجود من خالیست و هر دو شاهد غروب غم‌انگیزی هستیم. نمی‌دانم مخاطب آخرین جملهٔ پدر من بودم یا خودش وقتی که می‌گفت: چند روز طاقت بیار. کاش پدر حرف های آخرش را روزنامه‌پیچ نمی‌کرد. او پیش‌تر همه چیز را می‌دانست که حال و روز اکنون پسرش را در انتظار غم‌انگیز این زن تصویر کرده و پشت تابلو زمان را سه روز شاید به تلای همهٔ روزهایی که عقربه‌های ساعتش در جا می‌زدند جلو کشیده است. پدر می‌دانست که امروز غروب می‌کند وقتی که یک روز بیشتر از بهار نمانده.
پایان
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم لیلا وظیفه سلام
خوشحالم همکاری‌تان را با پایگاه نقد داستان آغاز کرده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. اگر بگویم در این اثر شما داستان اصلا آغاز نشده است، بی‌راه نگفته‌ام. موقعیت را فراهم کرده‌اید، آدم‌های داستان هم مشخص هستند اما داستانی برای روایت وجود ندارد. می‌خواهم خواهش کنم از متن اثر فاصله بگیرید و این‌بار نه به عنوان نویسنده بلکه به عنوان یک مخاطب به متن نگاه جدی‌تر و دقیق‌تری بیندازید. ببینید ما در اینجا خانمی داریم که خودش راوی است. به اصطلاح از من راوی استفاده کرده‌اید و زاویۀ دید داستان شما اول شخص مفرد است. بسیار هم خوب این مساله که به خودی خود ایرادی ندارد. اما این راوی هرچه و هر که هست باید داستانی برای ما داشته باشد درست است؟ و این راوی چه می‌گوید؟ حجم عظیمی از بخش‌های ابتدایی متن را حس و حال راوی پر کرده است. راوی مدام دارد از حس و حال خودش شرح حال می‌دهد بعد به پدرش اشاره می‌کند و با چند فلش‌بک پدر او را هم می‌بینیم اما نه خود راوی و نه پدر راوی هیچ‌کدام داستانی برای روایت ندارند یا درست‌تر این‌که بگوییم معلوم نیست درد این راوی چیست. اجازه بدهید به چند نکتۀ مهم اشاره کنم که در نوشتن داستان‌های بعدی هم به کارتان خواهد آمد. ببینید همیشه پبشنهاد می‌شود در همان چند سطر ابتدای داستان که به اصطلاح به آن افتتاحیه هم می‌گوییم، تکلیف چند چیز یا در واقع تکلیف چند پرسش اساسی را روشن کنید. چه پرسش‌هایی؟ پرسش اول به زمان و مکان داستانی مربوط می‌شود. اولین نکته‌ای که بهتر است روشن بکنید این است که اینجا کجاست؟ منظور از اینجا جهان داستانی است که شما خلق می‌کنید یعنی کاری بکنید و اطلاعاتی در تار و پود متن بگذارید که مکان و زمان داستان شما را معرفی بکند. خیلی مهم این است که معلوم باشد داستان شما در چه مکان و زمانی اتفاق می‌افتد. پرسش دوم این است که داستان شما داستان چه کسی یا چه چیزی است؟ اگر شخصیت اصلی داستان خودش راوی است، در این صورت راوی داستان شما چه کسی یا چه چیزی است؟ نشان بدهید که راوی در داستان انسان است یا موجودی غیر انسانی است. اگر انسان است معلوم بشود زن است یا مرد است و معلوم باشد چه سن و سالی دارد و شغل او چیست و از چه طبقۀ احتماعی است و... البته همۀ این‌ اطلاعات نه به شکل مستقیم بلکه به شکل داستانی و غیر مستقیم در داستان پخش می‌شوند. خوب در اینجا خانمی راوی داستان است که می‌شود تصور کرد یا فرض را بر این گذاشت که جوان هم هست و از خانواده‌ای هنرمند یا هنردوست هم برآمده است اما تکلیف پرسش سوم چه می‌شود؟ پرسش سوم مهمترین پرسش از آن سه‌گانه‌ای است که در ابتدای این بحث به آن اشاره کردم. خوب اگر تکلیف شخصیت اصلی داستان شما هم روشن شد بعد باید بروید سراغ پرسش سوم. سومین پرسش اساسی این است که این آدم یا این راوی چه دردی دارد؟ مشکل او چیست؟ انگیزۀ روایت چیست؟ (البته این خودش پرسش دیگری است) این‌ها سه پرسش اصلی و اساسی هستند که لازم است پاسخ آن‌ها در خود متن وجود داشته باشد آن‌هم در همان پاراگراف‌های ابتدایی داستان. اما در اینجا برای پرسش سوم هیچ پاسخ روشنی وجود ندارد. راوی به اصطلاح خودش را به در و دیوار می‌کوبد اما در واقع اصلا معلوم نیست مشکل او چیست؟ درد این زن سباه چیست؟ این سیاهی اگر هست، از کجا آمده است؟ این‌ها باید روشن باشند. البته اصلا منظور این نیست که خود شما توضیح بدهید بلکه منظور این است که پاسخ این پرسش‌ها همه در متن باشد آن‌هم به شکل روشن و شفاف. همیشه باید ببینید اصلا داستانی در کار هست؟ لازم است بررسی کنید تا متوجه بشوید این فکر اولیه یا سوژه‌ای که انتخاب کرده‌اید، توانایی، قدرت، ظرفیت و پتانسیل لازم را دارد؟ و دیگر اینکه این راوی، توانایی روایت داستان را دارد یا خیر؟ و مشکل از همین نقطه آغاز می‌شود. داستان چیست؟ ماجرا چیست؟ واقعیت این است که در اینجا داستان نداریم از اتفاق منسجم و متمرکز داستانی خبری نیست. این سطر‌ها که در تنۀ اصلی این متن آمده‌اند، خط داستانی ندارند. اگر قرار باشد همین داستان را تعریف کنیم چه باید بگوییم؟ آیا می‌شود این داستان را در چند سطر تعریف کرد؟ نمی‌شود. از کنار هم قرار دادن چند صحنه و توصیف نمی‌شود تصویر یکدست داستانی به دست آورد. این تصاویر هر‌قدر هم زیبا و شورانگیز و شاعرانه و سانتی‌مانتال باشند، باز قدرت و قوام و انسجام و عناصر داستانی قدرتمند لازم است تا متن بتواند به طور کامل در قاب داستان قرار بگیرد و در این صورت به نظر می‌رسد همۀ آنچه راوی در ابتدا گفته زیادی بوده است چون به کار داستان نیامده است چون در پیشبرد اثر هیچ کمکی نکرده است. آنچه راوی در ابتدا می‌گوید نوعی مقدمه است درست است؟ قرار است مخاطب را برای داستان آماده کند یا اینکه صاف و مستقیم برود سر اصل مطلب. در این‌جا راوی صاف نرفته سر اصل مطلب پس می‌شود وصف‌حالی که از خودش ارائه می‌کند نوعی مقدمه به حساب آورد. می‌دانید که مقدماتی‌ترین معرفی‌ها در مقدمه می‌آیند و خواننده در همین مقدمه برای حوادث اصلی داستان آماده می‌شود. مقدمه، ورودی داستان است. اینطور نیست که مثلا نویسنده چندین صفحه نوشته باشد اما هنوز داستان آغاز نشده باشد. مقدمه است که در خواننده رغبت و میل به پیگیری ایجاد می‌کند و لحن و آهنگ کلی داستان را شکل می‌دهد و محیط داستان را می‌سازد و ماجرا یا آکسیون داستان را آغاز می‌کند و شخصیت‌ها را وارد می‌کند و همۀ این‌ها نه در مقدمه‌ای طولانی بلکه در مقدمه‌ای مناسب و کوتاه اتفاق می‌افتند. مقدمه روشن است و جزء لازم داستان است پس مقدمه‌ای اگر هست، جزءلازم است و بار اضافی بر شانه‌های اثر نیست. مقدمه صریح و بدون ابهام است و با مطالب جالب و احیانا شاعرانه‌ای که ارتباطی با جریان داستان ندارند، فرق می‌کند. مطالب جالبی که ربطی با جریان داستان نداشته باشند، در مقدمه نمی‌آیند. در غیر این‌صورت خواننده مأیوس می‌شود. انتظار خواننده برآورده نمی‌شود و ممکن است کار را در همان مقدمه رها بکند. حالا از نظر خود شما این مقدمه که راوی آن را فراهم آورده است، ویژگی‌هایی که در بالا به آن‌ها اشاره شد، در خودش دارد؟ اما تکلیف چیست؟ مهمترین کاری که لازم است انجام بدهید انتخاب یک سوژه با پتانسیل داستانی بالاست و انتخاب یک اتفاق در دل داستان. یک اتفاق مهم برای شخصیت اصلی داستان انتخاب کنید. همین راوی را در نظر بگیرید و از خودتان بپرسید چه اتفاقی برایش افتاده است؟ چه اتفاق اساسی در اینجا وجود دارد که بشود آن را گسترش داد و بتوان با همۀ عناصر داستانی به آن پرداخت؟ معمولا در داستان ابتدا همه چیز سرجایش است. همه چیز خوب و خوش و روی روال است که در داستان‌نویسی به آن تعادل اولیه می‌گویند بعد اتفاقی می‌افتد که روال عادی زندگی آدم‌های داستان را بر هم می‌زند و جهان داستان از تعادل خارج می‌شود به این مرحله عدم تعادل می‌گویند و بعد در نهایت وقتی مشکل برطرف می‌شود تعادل دوباره به جهان داستان برمی‌گردد که به آن تعادل ثانویه می‌گویند. پس عدم تعادل این آدم و عدم تعادل جهان داستانی را پیدا بکنید. از خودتان بپرسید آیا این زن سیاه داستانی برای ما دارد؟ تکلیف داستان هم روشن باشد. به عنوان نویسنده از ابتدا تکلیف خودتان را با خودتان و با اثر روشن کنید تا تکلیف اثر هم با مخاطبش روشن باشد؛ به این معنی که به سراغ یک اتفاق محوری و یک حس و یک حرف اصلی و یک فضا باشید. اگر یک حس را انتخاب کنید همۀ جزییات را برای به نمایش گذاشتن و انتقال همان حس به کار می‌گیرید. مثلا فرض بکنید قرار است حس اصلی تنهایی باشد یا حسرت از دست رفتن گذشته باشد یا دریغ برای سوزاندن فرصت‌ها باشد یا هر حس دیگری در این صورت می‌دانید که همۀ جزییات را جوری بچینید که همین حس را بسازد و آن را تقویت بکند و به مخاطب برساند. داستان‌های خوب فراوان بخوانید. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
لیلا وظیفه » چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400
سلام و عرض ادب خدمت خانم آروان عزیز حق با شماست! این زن سیاه داستانی برای گفتن ندارد. مطالبی که فرمودید چقدر درست و مفید و کامل است و می‌شود به هر داستانی تعمیم‌اش دارد. روشنم کردید؛ از شما سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت