خواننده را سوار قطاری نکنید که نمی‌دانید به کجا می‌رود.




عنوان داستان : داستانک ایستگاه آخر
نویسنده داستان : فاطمه عرب‌اسدی

صدای سوت قطار می‌آید، اما این‌بار مسافری در ایستگاه، روی صندلی چوبی، خیره به انتهای ریل، منتظر آمدن قطاری نیست که از دور دودکشش ،  زوزه کشان دود را با فشار بیرون می‌دهد.
حتی مسافری در ایستگاه نیست که برای بدرقه‌ی کسی آمده باشد.
صدای سوت قطار می‌آید و مسافری که داخل قطار است، کم کم دستش آمده که با هر سوت، ایستگاهی را پشت سر گذاشته و به ایستگاه پایانی نزدیک می‌شود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
هر متنی داستان می‌خواهد و داستان یعنی همکاری سه عنصر شخصیت و موقعیت و کنش که در تعامل با یکدیگر به خلق داستان می‌رسند. کارکرد یکی از این سه به تنهایی برای شکل‌گیری داستان کافی نیست. شخصیت و موقعیت قابل درک و کنش حادثه‌مند برای داستان لازم هستند.
ما در این جا نه شخصیت مشخصی داریم و نه کنش حادثه‌مندی که به داستان برسد. هیچ استنباطی از این مسافر نداریم که چیست و کیست؟ به کجا می‌رود؟ از کجا می‌آید؟ چرا می‌آید و در انتظار کیست؟ آیا زن است و یا مرد؟ اصلا گره کار او و گره داستان در کجاست؟ هر داستان به باور کارشناسان باید به چند سئوال جواب بدهد: "چه کسی؟ چی؟ چرا؟ چگونه؟ چه موقع؟ کجا؟"
یکی یا چند سئوال از اینها همواره در داستان مطرح می‌شوند و به جواب می‌رسند. سئوال داستان شما کدام است؟ تعیین سئوال داستان خود شاید اولین وظیفه یک نویسنده باشد.
ایراد دیگری هم دارید که البته ایرادی فنی است. " حتی مسافری در ایستگاه نیست که برای بدرقه‌ی کسی آمده باشد." هیچ مسافری برای بدرقه نمی‌آید. کسی که برای بدرقه بیاید نامش مسافر نیست. برای بدرقه مسافر می‌آیند اما خود مسافر که برای بدرقه کسی نمی‌آید.
درمجموع ما فقط یک تصویر داریم. تصویری البته احساسی و شاعرانه که در نهایت شاید سئوال ایجاد کند اما پاسخی به سئوال‌های ما نمی‌دهد و حتی نشانه‌هایی برای یافتن پاسخ هم در اختیار ما قرار نمی‌دهد. متن هر اندازه هم که کوچک باشد باید کمک کند تا مخاطب به پاسخ‌های مورد نیاز خود در مورد داستان برسد. حتی اگر طرح سئوال در ذهن نویسنده و هدف متن باشد باز هم باید نشانه‌هایی برای این کار در اختیار خواننده گذاشته شوند. ما سئوالات درستی هم پیدا نمی‌کنیم چرا که نمی‌دانیم نویسنده چه هدفی را دنبال می‌کرده. یک تصویر از مسافری که سوار قطار است و اگر این مسافر قرار بوده که به ایستگاه آخر برسد پس انتظار در ایستگاه‌های وسط راه که خیلی بی‌دلیل خواهد بود.
متن همان‌طور که گفته شد بیشتر احساسی شده تا داستانی. برای داستان بودن نیاز دارید تا شخصیت را کمی مشخص‌تر کنید. اطلاعات کمی در مورد او داریم و به بیانی اصلاً اطلاعاتی نداریم. یک کوچک‌نویس باید بداند که حجم لازمی از اطلاعات را باید در اختیار مخاطب قرار دهد. مخاطب به تصویر و تخیل خودش نیازمند است و برای این کار شما نشانه‌هایی را در اختیاز او قرار می‌دهید تا تخیل او را هدایت و مدیریت کنید. البته اگر می‌خواهید او به داستان مشخصی برسد. باید مانند همین قطار ایستگاه‌های ذهنی خواننده را تعیین کنید و تا آخرین خانه و ایستگاه هدف، ذهن و تخیل مخاطب را با خود ببرید. نه این که وی را سوار قطاری کنید که خودتان هم ندانید مسیرش به کجاست.
هنگام نوشتن داستان کوچک (مینیمال) تصویر احساسی در ذهن نسازید، بلکه داستان‌سازی کنید. گره داشته باشید و تلاشی برای باز کردن آن. شخصیتی که مخاطب بتواند با او رابطه برقرار کند. بتواند او را در ذهن خود تجسم و تخیل کند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت