اگر بخواهم توصیه‌ای مهم برای‌تان داشته باشم در سه کلمه خلاصه می‌شود: «کُنش، کُنش، کُنش»




عنوان داستان : سجاد بر مبل
نویسنده داستان : سجاد احمدی

خانواده‌ای در کار نبود؛ سجاد بود و خودش؛ خودش و مبلش. خوابیده بر روی مبل‌های پذیرایی؛ ساعت دو بعد از ظهر؛ گرسنه؛ اما بدون هیچ حسی برای بلند شدن؛ غذا خوردن؛ به صدای عجیبِ فلاکس چای گوش می‌داد؛ به زوزه‌ی بلبل. چشم‌هایش بسته بود و هر چیزی همینطور می‌آمد؛ جنگلی پر شاخ و برگ؛ تنهایی و قدم‌هایش به دنبالِ هم؛ اما نه؛ زوزه تغییر کرد؛ مثل زمزمه‌ی موج‌ها شد؛ مثل تکان‌های سری که انکار می‌کرد؛ مثل پاندول ساعت؛ به این طرف؛ به آن طرف...
کنار خیابان بود. صدای ماشین‌ها، مثل‌ موج‌های دریا می‌رفت و می‌آمد. در مسیری کنار درخت‌های سرو قدم می‌زد. درخت‌های کج شده؛ ماشین‌های پر سرعت و پیاده‌رویِ خلوت. احساسی نداشت اما نمی‌توانست در اینجا راحت باشد؛ انگار با حضورش چیزی را به هم زده بود. نمی‌دانست چرا، ولی سریع راه می‌رفت؛ نوعی تلاشِ ناگهانی، ناخواسته. بر سنگ‌های پایین و بلند قدم می‌زد؛ آسمان خاکستری بود؛ آفتاب، پشت پرده؛ همه چیز در سایه‌ای تیره؛ راه می‌رفت و یک لحظه فکر کرد پشت درخت‌ها کسی را دیده؛ مطمئن نبود؛ ترسید اما پاهایش مثل تیک تاک ساعت؛ بدون لحظه‌ای مکث؛ همینطور ‌رفت؛ گذشت؛ نگاهش را رو به جلو نگه داشت و سرعتش را بیشتر کرد؛ حتی می‌خواست بدود اما فکر کرد زشت است؛ ماشین‌ها او را می‌بینند؛ خجالت کشید؛ منصرف شد. نمی‌توانست از ذهنش بیرون کند؛ چه کسی پشت درخت‌ها بود؟ وسوسه ‌شد نگاهی به عقب بیاندازد؛ سرش در ذهنش برگشت و گفت که چیزی نیست؛ سرعتش را بیشتر کرد. از ترسو بودن خودش خجالت ‌کشید؛ سرش رو به پایین؛ قدم‌هایش، تیک تاک ساعت؛ و بالاخره در این اوج ذلت، شجاعتی پیدا کرد؛ سرعتش را کم کرد؛ سرش کمی چرخید و در حالت نیم‌رخ؛ می‌خواست به پشت سرش نگاه کند اما نگا‌هش به ماشین‌ها و موتورهای در خیابان افتاد؛ جا خورد؛ لحظه‌ای ایستاد. همه‌ی ماشین‌ها در لحظه‌ی کوتاهی که از کنارش می‌گذشتند؛ بدون حتی لحظه‌ای پلک زدن، با لبخندی مسخره، به او نگاه می‌کردند. مردی یک دست بر موتور، یک دست در جیب؛ صدای قِژ قِژ موتور...؛ نگاهش کرد و بلند خندید. سجاد چشم‌هایش گرد شد؛ ترسید.
ماشین‌های گذری، مسیر بی‌انتهای روبه‌رو، آسمانِ خاکستری، درخت‌های کج شده به سمت خیابان، پیاده‌رو با سنگ‌های یک در میان؛ باور نمی‌کرد؛ خودش را رها کرد؛ پا به فرار گذاشت؛ ترسید؛ دوید. نفس نفس می‌زد و هم ناراحت بود هم خشمگین از لبخند مسخره‌ی ماشین‌ها؛ دلش می‌خواست حمله کند؛ داد بزند: که به چی نگاه می‌کنید؟! به چی می‌خندید؟! اما چیزی نگفت؛ آتش در درونش شعله می‌کشید؛ می‌دوید و انگار اتوبان تمام نمی‌شد؛ با دیوارهای بلند و قسمتی برای درخت‌های کج. نمی‌دانست به کجا می‌رود؛ نمی‌توانست فکر کند؛ نمی‌توانست از گوشه چشم، به ماشین‌ها و خیابان نگاه نکند؛ حالش از آن‌ها به هم می‌خورد و فکر کرد به خاطر چهره‌اش است که به او می‌خندند؛ عصبانی‌تر شد. بچه، مرد، زن، همه با نگاهی به سمت او و لبخندی تمسخر مانند؛ می‌گذشتند و باز ماشین‌های دیگر مثل ضربان قلبش؛ دم و بازدم؛ پشت سرِ هم؛ تکرار می‌شدند؛ آن هم با فاصله‌ای معین از هم؛ انگار فستیوالِ خاصی باشد؛ یا شاید مراسمی مذهبی. نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده، با خودش فکر کرد شاید اصلا این ماشین‌ها به من نمی‌خندند و این بار ایستاد؛ با دقت به سرنشین‌ها نگاه ‌کرد: چهره‌های خیره به او، با لبخند مسخره‌ای بر لب. آره این‌ها به من نمی‌خندند؛ لبخندشان باقی‌مانده‌ی یک خنده‌ی بلند است؛ ردی از صحنه‌ای که به قه‌قه‌شان انداخته؛ درست در همین جهت؛ قبل از این که به من برسند. اینطور فکر کرد و خودش هم لبخند زد؛ ماشین‌ها را نگاه کرد و حتی سری برای آن‌ها تکان داد؛ صورتش، لبخندش شد و ماشین‌ها مثل موج‌های دریا پیدا و محو می‌شدند. سرنشین‌ها نگاهش می‌کردند؛ با لبخندی که بر چهره‌های عبوس‌شان نشسته بود؛ انگار مجبور بودند در جهت او چیزی را ببینند؛ بخندند؛ و با صورتی خسته، خنده‌ای که محو شده؛ لب‌هایشان را به شکل طرحی از لبخند، همینطور باز بگذارند.
سجاد به راهی که آمده بود، نگاهی انداخت؛ کسی نبود؛ اما باور داشت که چیزی هست که ماشین‌ها به آن می‌خندند. راه افتاد؛ همان راه را برگشت؛ اول با قدم‌های آهسته اما صورت راننده‌ها را که می‌دید؛ اضطرابش بیشتر می‌شد؛ قدم‌هایش سریع‌تر؛ نمی‌توانست صبر کند؛ مدام با خودش می‌پرسید: چه کسی دنبالم بوده؟! چه اتفاقی افتاده که ماشین‌ها می‌خندند؟! دیگر داشت می‌دوید و باز هم لبخندشان آزارش می‌داد؛ مستقیم به او نگاه می‌کردند؛ این بار از این که نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده؛ ناراحت بود؛ از خودش که فرار کرده؛ از اینکه برنگشته پشت سرش را نگاه کند. می‌دوید و ماشین‌ها سریع‌تر محو می‌شدند؛ نگاه‌ها کوتاه بود و باز احساس تنفر کرد؛ حالت چهره‌اش عوض شد؛ می‌خواست فحشی به ماشین‌ها بدهد؛ فقط دهانش را باز کند؛ اما چیزی نگفت؛ سعی کرد حالت چهره‌اش عوض نشود؛ می‌دوید و نمی‌توانست به ماشین‌ها نگاه نکند. سرعتش هر لحظه بیشتر می‌شد، تنفرش هم همینطور؛ سریع می‌دوید؛ انگار هیچ چیزی نمی‌توانست متوقفش کند؛ اما یک لحظه فکر کرد نکند با این سرعت، کسی را که دنبالش بوده، ندیده باشد. انگار آب سردی رویش ریخت؛ اندامش لرزید؛ پاهایش رقصی مضحک کرد؛ یک دفعه متوقف شد و پیاده‌رویِ خلوت، قلبش که تند تند می‌زد؛ سرش برگشت؛ نه جلو؛ نه عقب؛ کسی نبود و صدای قِژ قِژ موتور؛ مردی که گاز می‌داد و نگاهش می‌کرد؛ یک دست بر روی موتور؛ یک دست در جیب کاپشن؛ به او که رسید؛ زد زیر خنده؛ قهقه‌ای بلند...
عصبانی شد که من چقدر احمقم و نمی‌توانست خشمش را کنترل کند؛ ماشین‌ها را می‌دید و خنده‌ی موتور در گوشش سوت می‌کشید؛ مدام با خودش تکرار می‌کرد: چقدر من ابله‌ام.... اصلا کسی نیست..... وای..... چقدر من ابله‌ام؛ به خودش گفت: سجاد چطور نفهمیدی؟! وای چطور نفهمیدی همه‌ی این‌ها یک نمایش است؟؛ و لبخند ماشین‌ها را نگاه کرد و صدای محو شدن‌شان را و هر چه تلاش کرد؛ یادش نمی‌آمد چطور سر از این خیابان درآورده؛ باورش برایش سخت بود؛ با خودش مرور کرد: من در پیاده‌رو بودم؛ از کسی یا چیزی ترسیدم و شروع کردم به دویدن؛ اَه... شاید همه‌ی این‌ها یک توهم باشد؛ نه کسی دنبالم هست و نه اصلا این ماشین‌ها به من نگاه می‌کنند. این‌ها را گفت و صدای به هم خوردن برگ‌های درخت حواسش را پرت کرد؛ برگشت؛ از پشت درخت‌ها مردی به سمتش می‌آمد. هم ترسید و هم خوشحال شد که بالاخره کسی را دیده. مرد مستقیم به سمت او می‌آمد؛ از روی لبه‌ی سنگی پیاده‌رو پرید پایین و سجاد همانطور نگاهش می‌کرد؛ با چشم‌های متعجب؛ خوشحال؛ ترسیده... مرد، قدِ بلندی داشت؛ ریشی بلند و موهایی که وسطش طاس بود اما از اطراف به شانه‌اش می‌رسید؛ مثل یک تِی. این به ذهنش رسید اما از فکر خودش خجالت کشید؛ ناراحت شد از تشبیه موهای مرد به تِی؛ به کتونی‌های مرد توجه کرد و رنگ شلوار جینش که سفید شده بود و پیرهنش که نه مشکی بود؛ نه آبی؛ یک دکمه‌‌اش هم کنده شده بود و سینه‌ای پر مو؛ اندامی لاغر و ریشی بلند و خاکستری. همه‌ی این‌ها را در لحظه‌ای بررسی کرد و انگار به نتیجه‌ای رسیده باشد؛ متعجب نگاه کرد و از ذهنش گذشت: این مرد چقدر شبیه مرتاض‌های هندی است؛ عارفی با شلوارِ لی؛ مردی هم مدرن هم سنتی؛ ریاضت و تفریح. انگار لبخند هم می‌زد؛ یا امواج درهم تنیده‌ای از سبیل و ریش بود به شکل لبخند؛ و به سمت او می‌آمد؛ همه چیز واضح‌تر می‌شد. مرد کمربند شلوارش را سفت کرد و این بار مثل این که واقعا خندید؛ دندان‌هایش پیدا شد و گفت: چرا الکی می‌دُویدی؟!
صدایش هم تمسخر بود هم تحقیر؛ هم دوستی؛ صمیمیت؛ تواضع و فروتنی؛ سجاد گیج شد. نمی‌توانست درک کند؛ نمی‌دانست چه بگوید؛ چیزی از دهانش پرید: عه... چی من؟! و خودش از حرف ابلهانه‌ی خودش، بدش آمد. مرد گفت: نه، من! و باز هم خندید؛ این بار عجیب‌تر از قبل؛ مثل همان موتوری که از کنارش گذشت؛ مثل انفجار پمپ آب در یک لحظه؛ شلیک خنده؛ چشم‌های بسته؛ سجاد از رفتار، از تمام وجود مرد بدش آمد؛ با دهانی کج نگاهش می‌کرد؛ با نفرت؛ مرد فهمید؛ گفت: به دل نگیر. صورتش کمی جدی شد؛ ریش و سبیل‌هایش در همان حالت نیمه‌خنده قرار گرفت و به سجاد نگاه می‌کرد با حالتی پدرانه، برادرانه، معلمانه؛ گفت: به دل نگیر؛ فقط محض خنده گفتم؛ اگه نخندیم، چی کار کنیم پس؟ نه؟! و زد به شانه‌اش با همان حالت برادرانه، پدرانه. سجاد نمی‌فهمید؛ گیج شده بود؛ لحن تمسخرآمیزش یا حالتی که نصیحت می‌کرد؟! کدام یکی واقعی است؛ چه چیزی جواب بدهد؟ با چشم‌های پریشان نگاه می‌کرد؛ مرد همچنان همان لبخند محو شده در ریش و سبیل را داشت و دستش را از شانه‌ی سجاد جدا نمی‌کرد. سجاد کم‌کم احساس نزدیکی کرد؛ دستِ مرد گرمای خاصی داشت؛ انگار همین تماس کافی بود تا به او اعتماد کند. کمی به خودش آمد؛ خواست کمی احساس صمیمیتش را منتقل کند؛ حرفی بزند؛ مثل آدم ارتباط برقرار کند؛ پرسید: شما پشت درخت‌ها چکار می‌کردید؟
مرد گفت: داشتم می‌شاشیدم؛ و لبخند گرمی زد؛ ریش و سبیلش؛ کل صورتش؛ از هم باز شد؛ انگار کارش هدیه‌ای بوده به جهان؛ شایسته‌ی تقدیر؛ حالتی که می‌گفت: می‌دونم، لازم به تشکر نیست. سجاد اما گیج شد؛ خواست جواب بدهد؛ اما نفهمید چرا همه چیز به نظرش مضحک است؛ چهره‌ی مرد؛ دستی که روی شانه‌اش بود؛ لبخندش؛ کمربند شلوارش و گرمای عجیبی که حس می‌کرد آمیخته شده با ادرار، کثافت. دست مرد را پس زد و بلند شروع کرد به خندیدن؛ لرزیدن؛ همه‌ی این‌ها مثل یک جُکِ بی‌مزه، طنز و کاریکاتورِ هفته یا مثل ارکستری در حمام؛ به نظرش رسید و خندید؛ به بلاهت خودش؛ دویدن‌هایش و نگاهِ ماشین‌ها؛ چهره‌ی مرد؛ دیوارِ خیس؛ لوله‌ی اگزوز و صدای موج؛ به همه‌‌ی این‌ها خندید؛ به ران‌هایش کوبید و افسوس خورد که چرا انقدر دیر فهمیده که همه‌ی این‌ها چقدر مسخره است. مرد هم مثل اینکه خوشش آمده بود؛ گفت: آفرین... آفرین... داری یاد می‌گیری! بخند! و طوری نگاهش می‌کرد و چنان لبخند گرمی داشت که انگار بچه‌اش، اولین قدم‌های زندگی را برداشته؛ کمی زمین خورده اما آخر روی پای خودش ایستاده؛ و او نگاهش می‌کرد؛ لذت می‌برد؛ چین‌های صورتش راضی بود؛ خنده‌های سجاد قند در دلش آب می‌کرد و او تکرار می‌کرد: آفرین.... آفرین....
سجاد خودش هم باور نمی‌کرد؛ شکمش غَش غَش می‌لرزید؛ و دیگر اهمیتی نداشت که چه اتفاقی افتاده؛ به چه چیزی می‌خندید؛ چشم‌هایش بسته بود و دیگر به خنده‌هایش می‌خندید؛ اما مثل محو شدن یک موج، خنده‌هایش هم داشت قطع می‌شد؛ مثل دور شدن ماشین‌ها؛ خسته شدن‌ پاها؛ و ایستادن قدم‌ها؛ دیگر داشت ناله می‌کرد؛ راست ایستاد و سعی داشت گلویش را صاف کند. مرد انگار سیر نمی‌شد از دیدن سجاد؛ لبخندی که بر لب داشت. سجاد کمی از این نگاه‌ها و لبخند مرد خجالت کشید؛ به حالت عادی برگشت؛ اما انگار چیزی باقی مانده بود بر صورتش؛ دهانی کشیده و حالتی از لبخند؛ خودش هم حس عجیبی داشت؛ نوعی رضایت؛ نوعی جدی بودن؛ غرق شده در حسی از طنز. سجاد هم به مرد نگاه می‌کرد و مرد به سجاد؛ چشم‌هایی که نه خیره بود؛ نه ترسیده و محجوب و صدای دریا هم که می‌آمد؛ موج‌ها از پیِ هم؛ سجاد دیگر داشت ایمان می‌آورد. مرد با آرامش دستی به شانه‌اش زد و گفت: بیا...؛ و قدم گذاشت بر روی آسفالت؛ سجاد به دنبالش؛ هنوز همان حالت سکوت و سکون قبل را داشت؛ راه می‌رفت و فکر می‌کرد شنا می‌کند؛ بی هیچ تلاش. مرد قدمی جلوتر رفت؛ ماشین‌ها زدند روی ترمز؛ معلق ایستادند؛ و مرد و سجاد با قدم‌هایی آرام از اتوبان گذشتند. مرد با حالتی شاهانه؛ با وقار؛ پایِ سلطنتی را آهسته؛ از روی حفاظ بین اتوبان بالا برد؛ لبخندی به سجاد زد و بر روی چمن‌های کنده شده نشست.
روبه‌روی هم بودند؛ دقیقا وسط اتوبان؛ بین حفاظ‌ها. ماشین‌ها از کنارشان می‌گذشتند و سرها از هر دو طرف نگاهشان می‌کردند؛ سجاد برایش مهم نبود؛ همه‌ی حواسش به این بود که مرد چه می‌خواهد بگوید؛ لب‌هایش کِی تکان می‌خورد. چهارزانو نشسته بود و سرمایی از زمین منتقل می‌شد؛ حرف‌هایی که با سکوت و لبخند، در نگاه‌هایشان غرق می‌شد. مرد از جیبش چیزی بیرون آورد؛ سجاد فکر کرد اسباب‌بازی است و از نکته سنجی و حکمت مرد به وجد آمد؛ با خودش گفت: حتما می‌خواهد به من پندی بدهد و کمی صاف‌تر نشست؛ آماده؛ هوشیار؛ سکوت و انتظار؛ و مرد هم کمی تکان خورد؛ جلوتر آمد؛ به فاصله‌ی دو قدم؛ روبه‌روی هم نشسته بودند و مرد انگار می‌خواست غافلگیر کند؛ اسباب‌بازی را پشتش نگه‌ داشته بود؛ گفت: دستت را بیار جلو.
سجاد دستش را دراز کرد؛ مرد لبخند زد؛ لبخندی پیچیده شده در ریش و سبیل؛ و برقی در چشم‌هایش بود؛ در نگاه ماشین‌ها. مرد آستینِ لباس را بالا زد؛ آن هم با یک دست و سجاد هم کمکش کرد.‌ لحظه‌ای به چشم‌های همدیگر نگاه کردند؛ سجاد چیزی را حس کرد؛ شیطنیتی آمیخته با مهربانی؛ یا مهربانی‌ای آمیخته با شیطنت؛ و نمی‌دانست کدامش واقعی است. مرد لبخندش درازتر شد؛ ریش و سبیلش درهم تنیده‌تر و گفت: الان خنده‌ی واقعی رو احساس می‌کنی. دستش را از پشتش بیرون آورد؛ اسباب‌بازی نبود؛ نوکِ تیزش برق می‌زد؛ چشم‌های سجاد گرد شد؛ ابروهایش بالا رفت؛ خواست دستش را عقب بکشد؛ انگار محکم بسته شده بود؛ تماسِ سرنگ با پوستش؛ مرد لحظه‌ای صبر نمی‌کرد؛ با حرکت‌های حساب شده؛ دقیق؛ در چشم به هم زدنی؛ سرنگ را در دست سجاد فرو می‌کرد؛ با فشار دست؛ سوزن فرومی‌رفت؛ مرد می‌خندید؛ سجاد فریاد می‌زد: نه... نه... نه... نَ...؛ درد بود و صدای گوشخراش خودش؛ نوسانِ بدنش؛ تکان‌هایِ سرش؛ به تشنج افتاد؛ لرزید؛ از جا پرید...
صدای خفه‌ شده‌ای از یک فریاد همچنان از دهانش بیرون می‌آمد: عَ.... عَ.... عَ....؛ سینه‌اش درد می‌کرد؛ نفس نفس می‌زد؛ عرق می‌ریخت؛ هنوز نمی‌فهمید؛ نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده؛ به دنبال عینکش بلند شد؛ همه چیز هاله‌ای از مِه داشت؛ انگار همه چیز به هم چسبیده بود؛ از این فکر ترسید؛ عینکش را از روی میز برداشت و صدای فلاکس بود؛ زوزه‌ی بلبل؛ آفتابِ پشت پرده؛ دشکِ مبل؛ هنوز باور نمی‌کرد؛ نمی‌فهمید.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای سجاد احمدی سلام.
قطار وقتی حرکت می‌کند، ابهتی دارد جانی دارد با زندگی هماهنگ است اما وقتی بازنشسته می‌شود و می‌رود توی موزه، حتماً قشنگ است با این همه مثل همان دیالوگ ماندگار فیلم «مادر» علی حاتمی که متعلق به اکبر عبدی بود [مادر مرد از بس که جان ندارد!] مُرده از بس که جان نداشته! مثل «ماشین دودی» که روزگاری ابهتی داشت الان فقط به درد «بیب بیب کردن» بچه‌ها می‌خورد در پارک! حیاتِ داستان به کُنش آن است کُنش آدم‌هایش؛ هر چقدر این کُنش بیشتر و عملی‌تر باشد و عینی‌تر، داستان خواندنی‌تر می‌شود. [حالا چرا این‌ها را نوشتم در ادامه عرض خواهم کرد!] این دومین اثر ارسالی شما برای پایگاه نقد داستان است که از سرِ اتفاق، منتقد اثر نخست هم من بودم! خوبی چنین اتفاقی این است که منتقد می‌تواند روند کار یک نویسنده را پیگیری کند و بدی‌اش هم این است که در نهایت، منتقد مطمئن نیست که داستان بعدی، قبلِ داستان قبلی نوشته شده یا بعدش! نتیجه اینکه اگر بنویسد با داستان موفق‌تری روبروییم و بعد معلوم شود که نویسنده، داستانی قدیمی فرستاده، یعنی روند پیشرفت نویسنده نزولی‌ست نه صعودی! [گمان نکنم مورد داستان شما چنین باشد اما در همین پایگاه نقد داستان، دوستانی بودند که از ارسال آثار اواخر دهه 1370شان هم دریغ نکردند!] داستان جدید، اسم جذابی دارد: «سجاد بر مبل» اسمی که حد انتظار مخاطب را بالا می‌برد که با داستانی کاملاً پست‌مدرنیستی از آن گونه که در آثار بوکوفسکی یا براتیگان یا ونه‌گوت با آن روبروییم، روبرو شود اما متأسفانه، فقط در چند جمله نخست پاسخ می‌گیرد: «خانواده‌ای در کار نبود؛ سجاد بود و خودش؛ خودش و مبلش. خوابیده بر روی مبل‌های پذیرایی؛ ساعت دو بعد از ظهر؛ گرسنه؛ اما بدون هیچ حسی برای بلند شدن؛ غذا خوردن؛ به صدای عجیبِ فلاکس چای گوش می‌داد؛ به زوزه‌ی بلبل.» نه اینکه باقیِ داستان، بد نوشته شده باشد، نه! خوب نوشته نشده است! حالا فرق‌اش چیست؟ داستانی که بد نوشته شده باشد، ساختاری ندارد و داستانی که خوب نوشته نشده باشد ساختار متقارنی ندارد! واقعیت امر این است که «سجاد بر مبل» به رغم نام و شروع جذاب‌اش، در ادامه از یک پارودی پست‌مدرنیستی به سمت یک داستان مدرن شاعرانه‌ی «شدیداً کش‌آمده» میل می‌کند و به قول احمد شاملو «جرم این است، جرم این است»! به این بخش دقت کنید: «کنار خیابان بود. صدای ماشین‌ها، مثل‌ موج‌های دریا می‌رفت و می‌آمد. در مسیری کنار درخت‌های سرو قدم می‌زد. درخت‌های کج شده؛ ماشین‌های پر سرعت و پیاده‌رویِ خلوت. احساسی نداشت اما نمی‌توانست در اینجا راحت باشد؛ انگار با حضورش چیزی را به هم زده بود. نمی‌دانست چرا، ولی سریع راه می‌رفت؛ نوعی تلاشِ ناگهانی، ناخواسته. بر سنگ‌های پایین و بلند قدم می‌زد؛ آسمان خاکستری بود؛ آفتاب، پشت پرده؛ همه چیز در سایه‌ای تیره؛ راه می‌رفت و یک لحظه فکر کرد پشت درخت‌ها کسی را دیده؛ مطمئن نبود؛ ترسید اما پاهایش مثل تیک تاک ساعت؛ بدون لحظه‌ای مکث؛ همینطور ‌رفت؛ گذشت؛ نگاهش را رو به جلو نگه داشت و سرعتش را بیشتر کرد؛ حتی می‌خواست بدود اما فکر کرد زشت است؛ ماشین‌ها او را می‌بینند؛ خجالت کشید؛ منصرف شد. نمی‌توانست از ذهنش بیرون کند؛ چه کسی پشت درخت‌ها بود؟» فرض که توصیف‌ها همه بی‌ایراد، خُب آخرش چه؟ چقدر قرار است با توصیف جلو برویم تا آدم قصه‌ی ما یک کُنش ذهنی [ذهنی! نه عملی!] از او سر بزند و برسد به این سه جمله: «فکر کرد زشت است؛ ماشین‌ها او را می‌بینند»؟ وقتی می‌گویم کش آمدن مدرن، منظورم این است. اگر بخواهم مثالی بزنم باید از رمانی مثال بزنم [تهوع اثر ژان پل سارتر] که ابداً دوستش ندارم اما نویسنده‌اش آن قدر هوشمند بوده که «کش‌آمدن مدرن» را در این رمان بدل به «شکل روایی» کرده و به «ساختار متقارن» رسیده و حالا شهرتی دارد برای خودش این رمان. اگر بخواهم توصیه‌ای مهم برای‌تان داشته باشم در سه کلمه خلاصه می‌شود: «کُنش، کُنش، کُنش» بدون «کٌنش»، داستان از هستی و نیستی‌اش ساقط می‌شود. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
سجاد احمدی » یکشنبه 12 اردیبهشت 1400
سلام و عرض ادب؛ خیلی ممنون آقای سلحشور؛ واقعا نکته خیلی اساسی‌ای رو مطرح کردید که من اصلا حواسم نبود؛ فکر کنم به این دلیل که داستان رو با علاقه میخوندم و توجه چندان دقیقی نداشتم؛ و اینکه حقیقتا داستان قدیمی نفرستادم؛ در کل بسیار ممنون از شما؛ خیلی دوست دارم بیشتر تشکر کنم اما در کل خلاصه میکنم که لطف بزرگی در حقم کردید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت