جواب سؤال شما




عنوان داستان : روح راهب
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

همه جا تاریک است و شعاع نوری چهره یحیی را روشن می کند...
به این طرف و آن طرف نگاه میکند و نفس نفس میزند ، احساس خفگی می کند ، می‌نشیند
+ تو کی هستی؟ چرا درو قفل کردی؟

ناگهان پیرمردی ظاهر می شود . براندازش میکند. دورش می چرخد ، لرزش دست هایش را نظاره می کند و جواب می دهد: من روح تسخیر شده راهبم...تو نباید تنها به این مسجد میامدی...آخرین زائر تنهای این مسجد من بودم، که هزار سال است در این محل نفرین شده ام و سرگردان...

یحیی: د د در و ت ت تو قفل کردی؟؟؟

راهب : بله...

خب چرا نمیری بیرون... تو که میتونی درو وا کنی...

راهب لبخندی میزند و به در اشاره ای می کند دستش را مشت کرده و عقب می آورد...در مانند اینکه لگدش کرده باشند محکم باز می شود و شیشه هایش می شکنند.یحیی از ترس چند قدم عقب عقب می رود. پیرمرد به طرف در باز شده حرکت می کند ولی موجی نامرئی او را به عقب میزند...
دوباره بلند می شود و باز هم ‌...سه باره ....چهارباره....
نمی شود...

بر میگردد و میگوید: می بینی که...نمی شود.

یحیی نگاهش به در باز شده و شیشه های شکسته می افتد...
+ م مم من چی؟؟ من که میتونم برم...

_ فقط یکبار...اما اگر دوباره برگردی...

یحیی جرئت نمی کند رو از راهب بگیرد...همانطور که نگاهش می کند کم کم به طرف در حرکت می کند که ناگهان چند نفر وارد حیاط مسجد می شوند ...گویی صدای شکستن شیشه ها را شنیدند...یحیی از ترس سر جایش می ایستد

مردم داخل مسجد می شوند و با دیدن یحیی شروع به جیغ و داد می کنند و به طرفش میدوند...

یحیی از ترس فریاد می زند: من نبودم...به خدا کار من نبود...

اما داد و بیداد مردم از خشم نیست...از ترس است...یحیی نگاه نگران مردم را دنبال می کند به جنازه خود زیر پای خودش می رسد...

دست روی سینه می گذارد و عقب می رود...مردم چند قدم مانده به پیکرش می ایستند و عقب می روند...انگار از چیزی ترسیده اند

یحیی به دنبال هزار پرسش در ذهنش این طرف آن طرف به دنبال راهب می گردد...
سر می چرخاند اما او را نمی بیند...
دستی از پشت سر به شانه اش می اید...

_نباید تنها به مسجد میآمدی جوان...آمدی چه کنی؟

+او اواومد د دم ب ب بلند گوی مس جد و درست کنم...

چهره پیرمرد راهب در هم می شود

+ با باشه باشه‌...اومدم فرشای مسجدو ببرم...

_تنها؟؟

+نه نه نه با ببب با با رفیقم مردان...ااو او اون خخخخیر ندیده گفت بیرون مسجد نگهبانی میده...

دوباره جمعیت را نگاه می کند. مردان بین جمعیت نیست...رو به مردم فریاد می زند کمکککک...اما کسی نمی شنود...جرئت نزدیک شدن هم ندارند...

+ تو‌تو که گفتی یه بار میشه رفت...

مردم همینطر جسد را نگاه میکنند و یحیی مردم را..انگار از چیزی که او نمی بیند می ترسند. احساس میکند که راهب جوابش را می داند. اما جرئت نمی کند دوباره بپرسد
صدای ناله ای ضعیف در سرش می پیچد و زمین و زمان دورش می چرخند ...در یک حرکت دایره وار دور خودش غلت میزد و میافتد روی زمین...چشمانش بسته می شوند...با اینکه بیدار است هیچ جارا نمی بیند ...کم رمق و بی حال می شود...

ناگهان با صدای بلندی از خواب می پرد. روی فرش خانه خودشان است...از جا می پرد... موبایلش زنگ می خورَد...بر میدارد و هراسان جواب می دهد...

+الو...الو یحیی کجایی توله جن...ساعت سه و نیمه... امشب اگه نبریم باختیما...زود باش...

_ الو ...مردان...من‌ نمیام...می ترسم...

+ از چی میترسی شونقول...ما به هم قول دادیم...اگه نیای به همه میگم ماجرا چی بوده...پیاماتو دارم...
فکر اینکه به خاطر کار نکرده ملعون مردم و مسخره دوستانش بشود نگذاشت رد بکند...
از ترس دست و بدنش می لرزند...پتو را آنطرف میاندازد...آرام و بی سر و صدا از دیوار خانه شان بالا می رود.مردان از کوچه پشتی منتظر اوست.
با هم راه میافتند طرف مسجد؛ در میانه راه روبه مردان می گوید: مردان...این مسجده روح داره؟؟؟
مردان حالت ترسناکی به چهره می دهد و می گوید: دقیقا سی و هشت سال پیش...یه دختره میاد تو این مسجد آب بخوره.‌..یه دفعه صدای جیغ زدنش میاد و غیب میشه‌...از اون موقه تا حالا هیشکی جرئت نکرده از آب مسجد بخوره...

یحیی آب دهنش را قورت میدهد...

مردان قهقهه می زند و می گوید: بابا تو هم چه مشنگی هستی ها‌...روح بیکاره بین این همه جا بیاد این مسجد نمور...ول کُ بابا...

دم در مسجد که می رسند مردان سیمی فلزی از زیر آستین در می آورد و بازش می کند...رو به یحیی می گوید:برو‌....نوبت توئه...
چند ثانیه به هم نگاه می کنند...
+برو دیگه...چیه نکنه ترسیدی؟؟

_ نه‌... نترسیدم...

+معلومه از قیافت...

یحیی دست هایش را مشت میکند تا لرزششان را مردان نبیند‌‌...وارد مسجد می شود درب داخل مسجد را همین که لمس می کند تا آخر باز می شود‌‌...رومیگرداند به طرف بیرون...مردان با دست اشاره می کند که زودباش...

وارد مسجد می شود.‌..همه جا تاریک است‌...چند قدم که جلو می رود دوباره رو میگرداند.

اثری از مردان جلوی در حیاط نیست...صدای نفس کسی را پشت سرش احساس می کند...
بر میگردد ...کسی نیست...
در به هم می خورد...به در نگاه میکند...قفل شده...
+ نه!!!

چند قدم عقب می رود...انگار از این به بعدش را میداند...

همه جا تاریک است و ...


《وَلَوْ تَرَى إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ》
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، بد نیست به‌بهانه‌ی داستانی که برای پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید، وظیفه‌ی شما را به‌عنوان یک داستان‌نویس یادآوری بکنم. شاید این جواب سؤال شما باشد یعنی همان سؤالی که در انتهای داستان پرسیده بودید.
ما وقتی داستان می‌نویسیم چه‌کار می‌کنیم؟
ما به‌صورت ذهنی ماجرایی را ترتیب می‌دهیم. ماجرایی که ابتدا، میانه یا اوج و پایان‌بندی دارد. در حقیقت تا به این‌جای کار برعهده‌ی ذهن قصه‌گوی شما است و بعد از آن تصمیم می‌گیریم که بهترین راه برای روایت این ماجرا از میان راه‌های موجود کدام راه است یا کدام شکل از روایت، این ماجرا را تقریباً همان‌طوری که در ذهن نویسنده شکل گرفته است به ذهن مخاطب منتقل می‌کند. این بخش بیشتر از هرچیزی بر عهده‌ی تکنیک‌های داستان‌نویسی است. در این‌جا تکنیک‌های روایت یا دانش نویسندگی شما به کمک شما می‌آید تا این امکان را داشته باشید که بهترین نسخه‌ی ممکن از داستان خودتان را به مخاطب منتقل بکنید.
پس با توجه به این جواب داستان‌نویسی بر دو جنبه‌ی قصه‌گویی (بخش ذاتی نویسندگی) و استفاده از تکنیک‌های متناسب با داستان (بخش اکتسابی نویسندگی) سوار است و اعتدال در استفاده از این دو جنبه یا رعایت هم‌خوانی آن‌ها بر یک‌دیگر در حقیقت همان هنر نوشتن داستان است.

اگر بخواهیم این دوجنبه را در مقام مقایسه قرار بدهیم باید بگوییم که همیشه جنبه‌ی قصه‌گویی بر جنبه‌ی تکنیک‌های داستانی مقدم است یعنی این تکنیک است که خرج داستان می‌شود و قرار نیست که داستان شما خرج یک تکنیک داستان‌سرایی بشود. پس درونمایه‌ی قصه‌ی شما باید بر تمام تکنیک‌های روایی داستان شما دلالت بکند.

برگردیم به داستان شما؛ به‌نظرم شما قصه‌گوی خیلی خوبی هستید. اگر بخواهم بر مبنای پاسخی که به سؤال اول نوشته‌‌ام دادم، هنر قصه‌گویی شما را ارزیابی بکنم باید بگویم که شما حداقل در این داستان به‌عنوان یک قصه‌گو عملکرد قابل‌ قبول و دلنشینی داشتید و داستان شما قصه‌ی جذابی داشت.
چنین قصه‌ی جذابی دست شما را باز می‌گذارد که به‌راحتی به‌سراغ تکنیک‌های داستانی بروید و با خیال راحت از آن‌ها در داستان استفاده کنید.
حالا که قصه‌ی مناسبی برای روایت داریم، جواب‌دادن به چند سؤال برای نوشتن و بازنویسی چندباره‌ی این داستان ضروری است.
کجای این قصه جای بهتری برای شروع داستان است؟
کجای این قصه این امکان را به نویسنده می‌دهد که از آن به‌عنوان اوج داستانش استفاده بکند و به‌کمک آن بخش از روایت مخاطب را مورد بمباران احساسی قرار بدهد؟
این داستان چطور به پایان می‌رسد تا جوابگوی مسئله‌ای که دغدغه‌ی داستان است باشد و همبستگی داستان را حفظ بکند و آن را دوپاره نکند؟
در جواب این سه سؤال اساسی باید بگویم که باز هم شما خیلی خوب عمل کرده‌اید. هم نقطه‌ی شروع داستانتان را خیلی خوب شناخته‌اید، هم نقطه‌ی اوجش را و هم پایان مناسبی را برای داستانتان درنظر گرفته‌اید و آن را وارد یک حلقه کرده‌اید.

اما سؤال مهم بعدی: از میان امکانات موجود برای روایت این قصه، کدام امکان شایستگی بیشتری برای روایت این داستان دارد؟
به‌نظرم این همان‌جایی است که انتخاب اشتباه لطمه‌ی جبران‌ناپذیری را به داستان شما وارد کرده است.
این داستان را هرکدام از سه شخصیت درگیر در داستان تعریف بکند. یعنی سه‌انتخاب اول‌شخص برای روایت آن وجود داشت.
می‌شد یک شخصیت بیرونی (دانای کل، نمایشی، نزدیک به ذهن یکی از شخصیت‌ها) آن را روایت بکند.
حالا شما باید درنظر بگیرید که کدام‌یک از این امکانات بیشتر از بقیه این ویژگی را دارد که بیشتر زیر و زبر داستان را تحت پوشش قرار بدهد. این‌که یحیی به‌عنوان راوی اول‌شخص داستان را روایت بکند یا که راوی سوم‌شخص محدود به ذهن یحیی این وظیفه را به‌عهده بگیرد. شما از تقریباً از همین راوی سوم‌شخص محدود به‌ذهن یحیی استفاده کرده‌اید که به‌نظرم انتخاب درستی نیست. چرا؟ چون این فاصله‌ای راوی با یحیی دارد باعث می‌شود که یک واسطه میان یحیی و مخاطب برای روایت وجود داشته باشد و این فاصله‌گذاری در بیان احساسات برای داستانی که القای حس ترس را شرط موفقیت خود فرض کرده است کمی‌تاقسمتی مرگ‌بار است. به‌نظرم یحیی این امکان را داشت که با روایت اول‌شخص خودش احساساتش را به‌خوبی با مخاطب در میان بگذارد و شانس موفقیت داستان را بالا ببرد اما شما با فرض اشتباهی که در انتخاب راوی داشته‌اید این امکان را از داستان خودتان گرفته‌اید.

در نهایت می‌ماند مسئله‌ی ساختن‌ها؛ ساختن فضا و ساختن شخصیت‌ها یا همان فضاسازی و شخصیت‌پردازی که برای موفقیت این داستان از امکانات حیاتی به‌حساب می‌آید: این‌که مخاطب فضای آن مسجد را بشناسد یا که یحیی، مردان و راهب را این‌قدر خوب بشناسد که بتواند آن‌ها را در ذهنش تصور بکند برای داستان شما یک اصل کلیدی است که متأسفانه در داستان شما توجه زیادی به آن نمی‌شود. شخصیت‌ها در حد یک اسم یا با ارفاق یک تیپ شخصیتی می‌مانند و هیچ تلاشی برای باورپذیرشدن خودشان نمی‌کنند. فضا هم چیزی بیشتر از یک اسم نیست. نه حدود و خروجش مشخص است نه هویتش و نه بو یا سروصدایی در آن حس می‌شود یا شنیده می‌شود. به‌نظرم باید برای شناساندن شخصیت‌ها و فضای داستان خودتان سعی و تلاش بیشتری بکنید تا موفقیت امکان گشت‌وگذار در اتمسفر داستان شما را داشته باشد. من به‌عنوان مخاطب داستان شما در انتهای این داستان باید این‌قدری فضای این مسجد را بشناسم که حس بکنم قبل‌از خواندن این داستان در آن مسجد بوده‌ام و فضاسازی شما برای من حس آشناپنداری به‌دنبال داشته باشد. در مورد شخصیت‌ها هم همین‌طور است؛ شخصیت‌ها باید آن‌قدر کار خودشان را خوب انجام بدهند که احساس من را به‌خودشان درگیر بکنند یعنی من آن‌ها را دوست داشته باشم و سرنوشت آن‌ها برای مهم باشد یا که در دلم نسبت به آن‌ها احساس خشم داشته باشم. این داستان وقتی تمام و کمال کار خودش را انجام می‌دهد که مسئله‌ی داستان به مسئله‌ی من مخاطب تبدیل شده باشد.

من همه‌ی تلاشم را کردم که تا حد ممکن به‌بهانه‌ی داستان شما کامل‌ترین جواب را به سؤال شما بدهم و امیدوارم که این جواب برای شما راهگشا باشد. به‌نظرم شما این امکان را دارید که تبدیل به داستان‌نویس موفقی بشوید پس خواهشی که از شما دارم دل‌سرد نشدن و جدی‌گرفتن این مسیر است. یعنی منتظرم که به‌همین زودی نسخه‌ای اول‌شخص با جزئیات بیشتری از همین داستان را از شما بخوانم. بازنویسی را فراموش نکنید که تمام داستان‌های موفق دنیا در سایه‌ی بازنویسی شکل می‌گیرند.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
سید احمدرضا فضیلت منش » یکشنبه 12 اردیبهشت 1400
بنام خدا سلام ممنون از لطف و دقت نظرتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت