مثلث نویسندگی




عنوان داستان : جمشید، شوهر مهری خانم
نویسنده داستان : لیلا وظیفه

به نام خدا
چند مجله ازمیان انبوه روزنامه‌های تاریخ گذشته سوا کرد خاک روی آن‌ها را تکاند و در ساک خریدش جای داد اسکناس تاخورده‌ایی از ته جیبش بیرون کشید روی پیشخوان روزنامه فروشی گذاشت و رفت. تن نحیف پیرمرد میان کت و شلوار خاکستری راه‌راهش تاب می‌خورد و اگر سر و صورت او را در نظر نمیگرفتی به چوب لباسی شبیه بود که تنها این لباس‌های مرتب و اتو کشیده را حمل می‌کرد ولی به صورتش و به چشمهایش که می‌رسیدی تمام کم وکاستی تنش بی‌اهمیت می‌شد و رنگ می‌باخت. آرامشی که در اجزای صورتش نهفته بود آدم‌ها را به سوی خود می‌کشید و وادار می‌کرد چند لحظه روی این قاب مکث کنند.
موهای جوگندمی مجعدی که تا روی شانه‌اش کشیده شده بود، پوست سفید مایل به سرخی وچشم‌های روشن مرد که نور آن از میان پلک‌های صورتی ورم کرده‌اش بیرون می‌زد و لب‌های باریک کشیده‌ایی که در پس سبیل‌های باریک تاب‌دارش چیزی را زمزمه می‌کردند، همگی روی این صورت لاغر استخوانی جای گرفته بودند و متانتی را فریاد میزدند.
اما کل این اعضا گویی از تحمل غمی رنج میبردند! اینبارغباری بر چهرهٔ پیرمرد نشسته بود غباری از ملامت و اندوه. این ملامت و اندوه با ابیاتی که زیر لب میخواند می‌آمیخت بر سنگینی وزن ساک خریدش اضافه میشد و شانه‌های ظریف و پشت نسبتا خمیده او را بیشتر سوی زمین می‌کشید. ولی باتمام این‌ها صلابتی در وجنات پیرمرد احساس میشد صلابتی که اکنون با دلهرهٔ بخصوصی مخلوط شده بود دلهره‌ایی که معلوم نمی‌کرد زاییدهٔ چه اتفاق شومی است که اینچنین مرد را در خود غرق کرده است .
به آرامی از میان جمعیتی که شتابان در حال گذر بودند عبور می‌کرد آنچنان در خودش بود که اصلا متوجه مسیری که طی می‌کرد، اهالی محل و کسبه که به او سلام می‌دادند وعابرینی که ناخواسته به ساکش برخورد می‌کردند و عذر می‌خواستند نمی‌شد. این مسیر هر روزش بود و طی کردن آن نیازی به هوشیاری چندانی نداشت آنقدر رفته و آمده بود که پاهایش راه بلد شده بودند و دیر یا زود او را به خانه می‌رساندند .
در خانه ...در خانه پیرمرد که انتهای کوچهٔ‌ بن بست باریکی بود، خانه‌ایی که حیاط کوچکش بوته‌های یاس داشت. یاس‌هایی که شاخ و برگ‌هایشان را با دست و دل بازی روی دیوا‌ها پهن کرده بودند وصبح‌ها مشام اهالی کوچه را با عطرشان سیراب می‌کردند. در خانه‌ایی که کوچک بود وسبکبار. یک اتاق واشپزخانه یک ایوان و چند پله بیشتر نداشت.
در خانه اسباب زیادی دیده نمی‌شد؛ یک میز گرد چوبی و دو صندلی، یک تخت فلزی، چند قاب عکس بر تنه ٔ دیوار، دو لالهٔ سرخ خاموش روی طاقچه، یک قالی خوش نقش و نگار کف اتاق و لوستر برنجی کهن سال که از وسط سقف آویزان بود و بی‌هدف با سوسوی بادی که از میان پنجرهٔ نیمه باز با سماجت داخل می‌شد و در اتاق جولان می‌داد این سو و ان سو می‌رفت .
خانه ساکت بود میان این سکوت صدای هق‌هق گریه گوش را می‌آزرد زن گوشهٔ اتاق زیر طاقچه کنار تخت چمباتمه زده بود و می‌گریست از شدت گریه نفس نفس میزد و شانه‌هایش به تکان افتاده بود قطره‌های اشک از لابه لای چین‌های صورتش عبور می‌کردند و روی گل‌های دامنش می‌ریختند این اشک‌ها مثل پرده‌ای مقابل چشمانش کشیده می‌شد و سوی دیدگان بی‌فروغش را می‌ربود اشک‌ها را با سرآستین لباسش پاک می‌کرد و با انگشتانش کنار می‌زد. به هر طرف که نگاه می‌کرد چند سوال در ذهنش پدیدار می‌شد. قاشق روغنی چوبی را که در دست دیگرش بود با خشم به گوشهٔ اتاق پرتاب کرد سرش را میان دو دست لرزانش گرفته بود ومی‌فشرد وعاجزانه التماس می‌کرد که یاری‌اش کند و از این فکرها و تصاویر مبهم نجاتش دهد. چیزی به خاطر نمی‌آورد ذهنش در جایی دورتر متوقف شده بود. طولی نکشید که در بین گریه‌ها خواب بر او غلبه کرد سرش را روی نشیمنگاه صندلی گذاشت به خواب رفت وبعد از چند دقیقه که بیدار شد و چشمش را به زحمت باز کرد پیرمرد را دید که مقابل او روی زمین نشسته به تخت تکیه داده و نگاهش روی زن قفل شده است شاید سنگینی این نگاه بود که زن را از عمق خواب بیرون کشید!مرد همچنان نگاهش میکرد و هیچ نمی‌گفت. زن چشمش را با پشت دست مالید وبا بی‌اعتنایی خطاب به پیرمرد گفت:
-کی اومدی حسین اقا اصلا نفهمیدم !
حسین اقا سرش را نزدیکتر برد و با لحن مهربان و کمی حق به جانب پاسخ داد :
-وقتی میگم پیرزنی بهت برمیخوره وشاکی میشی دِ آخه پیرزن می خوای بخوابی نباید زیر گاز رو خاموش کنی! یکم دیرتر رسیده بودم که خونه رو به باد داده بودی جانم....
مرد کمی در جایش جابه‌جا شد روی دو زانو نشست وقاطعانه تر ادامه داد :
-اصلا ببینم کی گفته با این دست دردت حلوا درست کنی حالا ما از دهنمون در رفت یه چیزی گفتیم اقلا یاد جوونیت می‌کنی وسطش چرتت نگیره ...
زن مبهوت ومتعجب به مرد خیره شده بود گویا اصلا نمی‌دانست راجع به چه چیزی صحبت می‌کند .
پیرمرد سرزنش مهربانانه‌اش رت رها کرد، نگاهش را از روی زن برداشت از جا برخاست به سمت ساک خریدش که کنار در رها کرده بود رفت یک جعبه شیرینی از ساک بیرون کشید رو به زن کرد وگفت :
-دور و زمونهٔ ما نیس که! الان همه کارا آسون شده. اینو نیگا حلواس حلوای حاضری دیگه مردم به خودشون زحمت نمیدن ...وااالا!
راستی جدول هم گرفتم سرگرمیه خوبیه تازه میگن برا حافظه هم خوبه ...
کمی جلوتر رفت جعبه شیرینی را روی میز گذاشت وتن خسته‌اش را روی صندلی رها کرد. زن همچنان روی زمین کنار صندلی دوم نشسته بود وفقط نگاه می‌کرد پیرمرد دست‌هایش را روی نوشته‌های برجستهٔ جعبهٔ شیرینی می‌کشید و با آنها بازی می‌کرد و حالت کسی را داشت که می‌خواهد خبر ناگواری بدهد وتعلل می‌کند پس از چند لحظه آهی از بن وجود کشید وگفت :
-میدونی امروز تو پارک از رفقا چی شنیدم ؟
مکثی میان صحبتش کرد وادامه داد :
-جمشید رو یادته؟ شوهر مهری خانم، همون که پسر کوچیکش با احمدمون همبازی بود ...
دو سالی میشه ازش بی‌خبر بودم رفقا میگن رو به راه نیست میگن یه مرض بد گرفته دیگه حتی بچه‌هاشم نمیشناسه ...خدا به بچه‌هاش صبر بده ...
پیرمرد آهی بلند بالایی کشید وبا صدای لرزانی گفت :هی امان از پیری امان...
از جایش برخاست به سمت پنجره رفت پرده را کنار زد رو به حیاط ایستاد ودیگر هیچ نگفت .
اکرم خانم زاویهٔ دیدش را عوض کرد نگاهش از چهرهٔ پر نور حسین اقا لغزید و روی گل‌های قالی ایستاد با انگشتان مضطربش گوشهٔ لباس خود را مچاله می‌کرد و می‌فشرد و در پیچ وخم‌های ذهن فراموشکارش به دنبال تصویری از آقا جمشید می‌گشت و زیر لب با لحن سوالی متعجبی تکرار می‌کرد :
-آقا جمشید ؟! شوهر مهری خانم!؟
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سر کار خانم لیلا وظیفه سلام. ار حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «جمشید شوهر مهری خانم» را خواندم. دست شما درد نکند. خدا قوت
تا آنجا که من متوجه شدم اولین داستان شما است، یا لااقل اولین داستانی است که برای پایگاه ارسال کردید. اتفاق مبارکی است دخترم دوستان ما در پایگاه نقد بهترین و مجرب‌ترین منتقدان و نویسندگان و معلمین را برای نقد و بررسی آثار دوستان نوقلم انتخاب کرده‌اند. چشم‌تان به من نرود، من نخودی هستم! روی رودربایستی من را انتخاب کردند و گذاشتند فعلا بمانم از بدشانسی‌ شما است که من را برای نقد داستان شما انتخاب کردند. چاره‌ای نیست. شما ارتباط‌تان را با پایگاه نقد حفظ کنید. وجود چنین پایگاهی در این زمانه به معجزه می‌ماند قدرش را بدانید، زیاد هم بدانید، نعمتی است. و روزگار به من آموخت که کفران نعمت، نعمت را از کف‌مان بیرون می‌کند. بگذریم.
دخترم سرکار خانم وظیفه من اجازه می‌خواستم با شما صریح باشم. تعریف کردن بی‌جهت هیچ کمکی به شما و به من نمی‌کند. اجازه میدهی؟ ممنون
نکنه اول این که یادمان باشد داستان‌نویسی کار بسیار پر زحمتی است. خون دل‌ها باید خورد رنج‌ها باید کشید. داستان‌نویس یک مثلث دارد. تجربه زیستی، تجربه مطالعاتی و تجربه نوشتاری. یعنی باید عمیق و حساس زندگی کنید و لحظات تلخ و شیرین‌اش زا تجربه کنید. یعنی باید بسیار مطالعه کنید تا می‌توانید داستان بخوانید، داستان‌های قوی و مشهور را. یعنی باید به طور مرتب بنویسد. بی‌تعطیلی. چه بنویسید؟ خیلی مهم نیست. در ابتدا خاطره بنویسید گزارش بنویسید خلاصه داستان، توصیف، صحنه، دیالوگ، روایت، هر چه. مهم نوشتن است تا قلم‌تان روان شود. تا ذهن‌تان تیز شود تا گنجینه واژگان‌تان غنی شود. دخترم نوشتن داستان خوب و ماندگار امر بسیار دشواری است. شما در داستان‌تان از توصیف خیلی زیاد استفاده کردید. تقریبا تمام داستان توصیف آست. چه نیازی هست؟ یک بار داستان را بخوانید با صدای بلند بخوانید. ببینید چه حجم از داستان را به شکل ظاهر پیرمرد اختصاص دادید و بعد توصیف خانه. اصلأ نیاز به این همه توصیف و شرح جزییات نیست. باید تمرین کنید تا بتوانید مثلاً پیرمرد و خانه را در سه چهار جمله وصف کنی. یعنی از میان توصیف‌ها بهترین‌ها را انتخاب کنی تا بیشترین اطلاعات را به خواننده منتقل کند. نثر و زبان شما اشکالات جدی دارد. چه طور بنویسید؟ در ادامه عرض می‌کنم. همین‌طور از زاویه دید به درستی استفاده‌ نکردی این را هم به اختصار عرض می‌کنم. پایان‌بندی داستان‌تان عالی بود آفرین دخترم!
اولین نکته‌ای که لازم به ذکر است، داشتن نثر و زبان سالم است. نیاز نیست نثر پیچیده و فاخری داشته باشیم، کافی است یک نثر ساده داشته باشیم که مفاهیم را به بهترین شکل منتقل کند. در ادبیات داستانی اصطلاحی وجود دارد به نام نثر معیار یا پایه. نثر و زبان صفر هم به آن گفته می‌شود. در این نثر چند نکته حائز اهمیت است:
اول جمله‌ها به صورت کوتاه نوشته می‌شود. شایسته است که شما هم نثر داستانی‌تان را با جملات کوتاه بنویسید. جملات بلند، نفس خواننده را می‌گیرد. خوردن ویرگول‌های متعدد و جملات طولانی، خواننده را از خواندن باز می‌دارد.
دوم، از کلمات ساده استفاده کنید. کلمات پیچیده و کلماتی که فهم سختی دارند، به درد داستان نمی‌خورند.
ملاحظه فرمایید به جای نگاه کردن، کمکی نمی‌کند.متنی است به جای خواهش می‌کنم ، نثر داستانی نیست.
سوم تلاش کنیم تا کلمات را نشکنیم. از کلمات به صورت سالم استفاده کنیم. مگر در دیالوگ‌ها و آن شکستن هم، حد و مرزی دارد.
چهارم نثر و زبان ما نباید حشو و زوائد داشته باشد. مثلا بگوییم چیزمیز. یا وقتی می‌گوییم : که اِ... نوک زبانم بود، جز زوائد است و بهتر است حذف شود.
پنجم ارکان جمله و دستور زبان، الزاماً نباید در نثر داستانی حفظ شود. مثلا می‌توانیم بگوییم: «من را ببر سینما»، جمله درست است و ارکان جمله هم رعایت نشده است. این به زبان معیار خیلی نزدیک است و کمک می‌کند که خواننده ارتباط صمیمانه‌ای با کار برقرار کند.
شما از زاویه دید دانای کل برای روایت داستان‌تان استفاده کردید. در این زاویه دید نویسنده نقش خدایی دارد بر همه چیز آگاه آست از درون و بیرون آدم‌ها خبر دارد هر جا دلش خواست می‌تواند برود و گزارش دهد. در این زاویه دید نمی‌شود نوشت معلوم نبود از چه... باید همه چیز معلوم باشد. به نظرم انتخاب دیگری می‌کردید بهتر بود
به نظر می‌رسد تک‌گویی درونی بهترین زاویه دید برای روایت داستان شما است. در این شیوه آنچه بر کاغذ جاری می‌شود در حقیقت ذهنیات مسلسل‌وار و در عین حال پراکنده راوی است. در این روش معمولا (نه همیشه) انسانی به روایت می‌نشیند که کم و بیش از یک ضربه روحی عذاب می‌کشد. یا به تدریج رنجی در وجودش ریشه گرفته (مثل رنجی که پیرمرد داستان شما می‌کشد) در این‌گونه داستان‌ها آنچه می‌خوانیم گویی حرف‌هایی است که راوی با خودش می‌زند انگار او با گفتن این حرف‌ها در انتظار پاسخ کسی نیست. داستان‌هایی که با این شیوه نوشته شده و می‌شوند معمولا مقصودشان نوعی روانکاوی است.با وجودی که داستان‌نویسان برای نوشتن داستان‌های روانکاوانه از شگردها و شیوه‌های مختلفی استفاده می‌کنند اما به نظر می‌رسد اصول مشترکی را پذیرفته‌اند مانند:
الف _ هستی و وجود پر معنا و مهم بشر در روان او و در فرایندها و فعالیت‌های ذهنی و احساسی او جریان دارد، نه در جهان خارج و بیرون از او
ب _ زندگی و وجود ذهنی و احساسی بشر از هم گسیخته پراکنده و بدون روال منطقی است.
ج_ الگوی روانی «تداعی آزاد معانی» است که تسلسل افکار و احساسات بشر را بهم می‌زند و تغییر می‌دهد و نه الگوی «روابط و روال منطقی» می‌بینید این شیوه چقدر با داستان شما با حال و هوای شخصیت شما همخوانی دارد؟

بانو لیلا وظیفه گمان می‌کنم در همین حد کفایت کند.‌ امبدوارم در آینده نزدیک شاهد داستان‌های بهتری از شما باشیم و دعا می‌کنم خواندن‌شان سهم من هم بشود. موفق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
لیلا وظیفه » چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400
عرض سلام و ادب خدمت شما سپاسگزارم که برای این داستان نصف‌و‌نیمهٔ قدیمی زمان گذاشتید. مطالبی که فرمودید بسیار قابل تامل و دقیق است. بارها این نقد را می‌خوانم و نکاتی را که فرمودید در نوشته‌های بعدی به کار می‌گیرم. ان‌شاءالله...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت