وقتی حرف از رئالیزم جادویی به میان می‌آید.




عنوان داستان : بوی یاس
نویسنده داستان : پروانه مهرگان

سروان چند بار زنگ را فشار داد. اولین بار در این شش هفته بود که در خانه را بسته می‌دید. کمی این پا و آن پا کرد و چند بار دیگر هم زنگ را فشار داد و بر در آهنی نیمه پوسیده خانه زد.
بعد کمی عقب رفت و پاشنه بلندی کرد و از لای نرده‌های بالایی در، داخل حیاط سرک کشید. اما چیزی پیدا نبود. صدایی گفت: «خونه نیستن.»
سروان پرسید: «مادر کجا رفتن؟»
- «رفتن شهر، تا دو سه روز دیگه‌ام پیداشون نمیشه.»
- «خبر داری چرا رفتن؟»
- «بی‌خبری از دختره، زنشُ زده زمین. بُردَش پِی دوا و دکتر ... اون‌َم آمده پِیِ‌شون.» و با سر به انتهای کوچه اشاره کرد و پارچه‌ای را از ایوان تکاند و رفت تو.

ته کوچه پسر نوجوانی روی هیزم‌‌های کوت شده‌ی کنار دیوار نشسته بود و با ترکه‌ای روی زمین گِلی چیزی می‌کشید. سروان دزدگیر ماشین را زد و سمت او رفت؛ و با نگاهش در جستجو بوته گل یاسی بود که هر چه جلوتر می‌رفت بویش بیشتر می‌شد. اما تا جایی که چشمش کار می‌کرد اثری از بوته یاس نبود. وقتی سیاهی سایهاش به خط‌خطی‌های پسر رسید، او سرش را بلند کرد، لبخندی زد و گفت: «سلام جناب سروان! بالاخره آمدین؟»
چهره پسر شاداب بود و پوستش از تمیزی برق می‌زد.
سروان گفت: «منتظرم بودی؟!»
- «بله.»
سروان روی صورت پسر که همچنان در سایه دست‌هایش برق می‌زد دقیق شد و گفت: «خُب، با من چی کار داشتی؟»
- «کار که نه! ... گفتم اگه بخواین ببرمتون پیشِ ...» و بدون اینکه حرفش را تمام کند با دستش خانه را نشان داد.
- «ولی همسایه که می‌گفت خودت اومدی پِیِ‌شون؟»
- «همسایه؟! ... من همسایه رو چه می‌شناسم، جناب سروان!»
- «حالا چی کارَشون هسّی؟»
- «من؟! من کاره هیچکی نیستم.»
- «عجب! ... فامیل اونا نیستی، ولی میدونی کجان و منتظر من بودی که ببریم پیشِ‌شون! ... اصلا اسمت چیه؟ خونت کجای دِهِه؟»
- «اسمم سروشه. مال این طرفام نیستم. دوره می‌چرخم هر جا کسی کمک بخواد کمکش می‌کنم. حالا هم اگر می‌خواین ببرمتون پیشِ ...» و دوباره بدون اینکه حرفش را کامل کند خانه را نشان داد.
- «مگه تو میدونی کجای شهر رفتن؟»
- «شهر نه! ... هَمچین دو تا آبادی بالاتر ... من یه میونبر بلدم ده بیست دیقه راهه. بخوای می‌برمت.»
- «مطمئنی؟»
پسر سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
سروان گفت: «خیلی خب، راه بیفت با ماشین بریم.»
- «نه جناب سروان من از ماشین و اینطور چیزا خوشم نمیاد، حالم بد میشه. پیاده بریم.»
نگاه سروان روی چشم‌های بی‌تفاوت پسر خشک شده بود.
پسر لحظه‌ای بعد بلند شد و سربالایی خاکی ته کوچه را به سمت سپیدارهای سر به فلک کشیده حاشیه آن کج کرد و رفت و برنگشت پسِ سرش را ببیند.
سروان هم بدون هیچ حرفی دنبالش کشیده شد. هر چه جلوتر می‌رفتند راه باریک‌تر می‌شد و تعداد درخت‌ها بیشتر. بوی یاس در انبوه درخت‌ها پیچیده بود و سروان را کلافه می‌کرد. نزدیک آخرین ردیف درخت‌ها سروان گفت: «واستا ببینم پسر! ... مطمئنی که داری راهُ دُرُس میری؟»
پسر بدون اینکه توقف کند گفت: «یک کم جلوتره، چیزی نمونده.»
وقتی سروان پشت سر پسر قدم به زمین لُخت بزرگی گذاشت که بین درخت‌ها محصور شده بود، انعکاس نور خورشید در گودال آب چشمش را زد. دوباره که توانست ببیند پسر غیبش زده بود. و بوی یاس رقیق‌تر شده بود.
سروان دورِ خودش چرخید و پسر را صدا زد. صدای بال چند پرنده که به آسمان پریدند آمد. زیر لب خودش را لعنت کرد که چرا به پسر اعتماد کرده است. موبایلش را درآورد و شماره‌ای گرفت. اما آنتن نداشت. موبایلش را بالا برد که به زمین بزند ولی دو سه متر جلوتر زیر سایه کاجی مطبق پستی بلندی‌های زمین توجه‌اش را جلب کرد.
جلو رفت. زانو زد و به آرامی خاک‌ها را جابجا کرد. پارچه‌ی بنفشی از خاک بیرون آمد. سروان دو دستی آن را بیرون کشید و یک دفعه رهایش کرد. روی زمین نشست و به آن خیره شد. گوشه‌ای از یک شال زنانه بود. درست مثل شالی که دختر گمشده در عکسی که ضمیمه پرونده بود به سر داشت.
و بوی یاس محو شده بود.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. این اولین داستانی است که بنده از شما می‌خوانم. با توجه به پیامی که نوشته‌اید باید بگویم شما هنوز در ابتدای راه نویسندگی هستید. پیشنهاد من این است که در فضای رئال بنویسید. رئالیزم جادویی مکتبی است که نوشتن در آن وادی سخت است.
برای اینکه تعریف رئالیزم جادویی را بدانیم ابتدا باید تعریف رئالیسم را بدانیم. شما باید ابتدا تعریف یک مکتب را دقیق بدانید و چندین کتاب در مورد آن مکتب بخوانید. سپس قدم دوم این است که در همان مکتب چندین و چند اثر را مطالعه کنید. مهم‌ترین آثار آن مکتب را بخوانید و برای هرکدام تحلیل بخوانید. سپس شروع به نوشتن در آن مکتب بکنید. ضمناً کسی که می‌خواهد در رئالیسم جادویی بنویسد، ابتدا باید چندین داستان و رمانِ خوب و تحسین‌شده و یا حداقل قابلِ دفاع در حوزه رئال نوشته باشد سپس قدم در رئالیزم جادویی بگذارد. زیرا رئالیزم جادویی واکنشی به جنبش رئالیسم بود و در واقع از مشتقات مکتب رئالیسم است.
خود رئالیسم واکنشی به مکتب رمانتیسم بوده است. در قرن نوزده این اتفاق افتاد و هنرمندان به تدریج مکتب رمانتیسم (در مکتب رمانتیسم هنرمندان آثاری خلق می‌کردند که بی‌نقص و زیبا باشد. صحنه‌ها و مناظر زیبا، لباس‌های اعیانی و... ) را رها کرده و به رئالیسم روی آوردند. رئالیسم همه چیز را واقعی جلوه می‌داد. فقرا لباس فقیرانه و کهنه‌ای می‌پوشیدند. مناظر آن‌طور که در واقعیت دیده می‌شود تصویر می‌شد. غلوی در کار نبود. و در ادامه که عکاسی اختراع شد این مکتب با اختراع عکاسی رشد یافت.
اما رئالیزم جادویی واکنشی بود به رئالیزم. حدود اواسط قرن نوزده این مکتب ظهور کرد و محبوب شد. در رئالیزم جادویی افسانه‌ها و جادو عجین شده بود با زندگی رئال. دقت کنید که این مکتب با حوزه فانتزی تفاوت دارد. دنیایی که در رئالیزم جادویی خلق می‌شود، دنیای رئال است اما مرز بین جادو و رئال مشخص نیست. گاهی مخاطب واقعاً سردرگم می‌ماند که این اتفاق واقعاً در عالم رئال اتفاق می‌افتد یا نه.
البته باید بگویم هنوز بحث‌های بسیاری در خصوص رئالیزم جادویی و مرزهای آن در بین نظریه‌پردازان است و مرز مشخص و واحدی برای رئالیزم جادویی وجود ندارد. اما اگر به این حوزه علاقه دارید نباید عجله بکنید. باید در مورد این حوزه خوب مطالعه کنید و چندین اثر مهم را در این حوزه بخوانید. من کتاب «پدرو پارامو» نوشته «خوآن رولفو» و همچنین کتاب «آخرین انار دنیا» نوشته «بختیار علی» و همچنین کتاب «صد سال تنهایی» نوشته «گابریل گارسیا مارکز» را برایتان معرفی می‌کنم. این کتاب‌ها را خودم خوانده‌ام. دقت کنید اگر کتاب‌خوانِ حرفه‌ای نیستید، حوصله‌تان از خواندن این کتاب‌ها سر خواهد رفت و شاید از کتاب‌های این حوزه خوشتان نیاید. در هر صورت تکلیف خودتان را با رئالیزم جادویی مشخص کنید.
اما برسیم به داستان شما. داستان شما رئالیزم جادویی نیست و رئال است. هیچ جادو در داستانِ شما دیده نمی‌شود. اینکه پسرکی اطلاعات خاصی دارد که سروان سردرگم می‌شود سورئال یا جادویی نیست. یا اینکه سروان سرش را بالا می‌آورد و می‌بیند کودک نیست نیز جادویی و عجیب‌وغریب نیست. در قسمتی از صد سال تنهایی آمده است: «وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می‌گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گل‌های کوچک زردرنگی فرو می‌بارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام بر سر شهر بارید. بام خانه‌ها را پوشاند و جلوی درها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می‌خوابیدند در گل غرق شدند. آن قدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان‌ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شن‌کش گل ها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان برگزار شود!» ببینید. این رئالیزم جادویی است. البته که همه رئالیزم جادویی این نیست، ولی گوشه‌هایی از آن در این متن نشان داده شده است.
داستان شما با معما آغاز می‌شود. سروانی در خانه‌ای را می‌زند. اما کسی در را باز نمی‌کند. او مصرّ است که در را باز کنند. (البته بهتر بود شما پیگیری سروان را بیشتر نشان می‌دادید. او شدیداً خواهان این بود که وارد خانه شود.) در ادامه سروان متوجه می‌شود که اهل خانه به شهر رفته‌اند. (چه شهری؟ کدام شهر؟ مگر اینجا یک روستاست که انها از روستا به شهر رفته باشند؟) او به دنبال آنها می‌رود. با پسرکی به طور تصادفی روبرو می‌شود. پسرک بدون پرسیدن سوالی می‌گوید که من می‌دانم دنبال چه هستی! و سروان را جایی می‌برد که او در آنجا یک روسری پیدا می‌کند. روسری از دختری که دنبالش می‌گشته است.
ببینید این اثر ناقص و نصفه‌ونیمه است. چرا سروان دنبال آن دخترک می‌گردد؟ شما به این سوالِ اساسی و مهم داستان‌تان پاسخ نداده‌اید. چرا سروان با پسرک روبرو می‌شود؟ به طور تصادفی؟ این ایراد است. کاش زنی که سرش را از پنجره بیرون آورده بود آدرس پسرک را به سروان می‌داد تا این اتفاقِ شانسی در داستان شما نمی‎بود. چرا پسرک سوالِ سروان را می‌داند؟ او فرشته است؟ او غیب می‌داند؟ او سروش است مثل اسمش؟! سروش یا پیک یا فرشته بودن تنها با اسم نمی‌شود. باید داستانِ شما این را ایجاب کند. اگر سروش است باید علتی داشته باشد که این سروش برای او نازل شده باشد! باید سروان برگزیده باشد. خاص باشد. و ضمناً باید سروش یا فرشته، المان‌های فرشته‌ها را داشته باشد. نه اینکه صرفاً با چوبی روی زمین بازی کند! و سوال مهم‌تر این است که پایان داستان شما چه می‌شود؟ ما نه علت جستجوی سروان را می‌دانیم و نه پایانش را. آیا سروان به خواسته‌اش رسیده است یا نه؟ معلوم نیست. فقط یک روسری پیدا کرده است.
داستان شما هرچند رگه‌های یک داستان را دارد ولی ناقص و ابتدایی است. رویش خیلی کم کار کرده‌اید. باید بیشتر وقت می‌گذاشتید و سعی می‌کردید مهندسی‌اش کنید. ضمناً سعی می‌کردید به کار عمق ببخشید. داستان شما پتانسیل این را دارد که یک رابطه عاطفیِ خوب را رویش سوار کنید و کار را عمیق کنید ولی این اتفاق نیافتاده است.
پیشنهادم این است که رمان بخوانید. رمان‌های حوزه رئال. کتاب‌های «جلال آل‌احمد»، «مصطفی مستور» و «غلام‌حسین ساعدی» را. این‌ها می‌توانند کمک‌تان کنند. شما نتوانسته‌اید شخصیت خلق کنید و وارد دنیای شخصیت‌های داستانی شوید. خواندن این کتاب‌ها به شما کمک خواهد کرد که شخصیت‌ها را خوب بشناسید و وارد فضای زندگی آنها در داستان‌ها شوید.
منتظر داستان‌های بعدی شما هستم. موفق و پیروز باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت