به شخصیتهای داستانتان اجازه دهید در شرایط بحرانی قرار گیرند




عنوان داستان : لباسِ عروس
نویسنده داستان : شکوفه محمدی‌منش

پیاز را نگيني خُرد کرد توی ماهیتابه، انگشت سبابهٔ دست راستش قرمز شده بود و به‌خاطر فشار چاقو درد می‌گرفت، چند قطره‌ای اشک از چشم‌هایش آمد، روغن را ریخت و شعلهٔ گاز را روشن کرد، روشن نمی‌شد پیچش را چرخاند و با چند ضربه بالاخره روشن شد. توی اتاق هال آمد، دست روی کمرش گذاشت و لبش را گزید و نشست، دامن لباس سفید عروس را روی پایش پهن کرد، سوزن را برداشت و از ادامهٔ منجق‌هایی که دیشب دوخته بود، شروع به دوختن کرد، کزکز انگشت سبابه دیگر برایش عادی شده بود، سارا از توی اتاق صدایش کرد: «مامان قمقمهٔ آبم رو میاری؟» از توی آشپزخانه قمقمهٔ آبش را پر کرد، چند تکه یخ قالبی هم داخلش انداخت و برایش بُرد. دوباره دست‌به‌کمر کنار لباس عروس نشست و سوزن زد. سوزن را که بالا می آورد، نگاهش توی طاقچه می‌افتاد که عکس شوهرش با روبانی سیاه و عکس کوچک عروسی خودش روی پارچهٔ منجق‌دوزی‌شدهٔ سفیدی بود، توی عکس کوچک عروسی، زنی با چادری سفید روی سرش که ذره‌ای هم از صورتش پیدا نبود کنار مردی با کت و شلوار سرمه‌ای با پیراهن آبی آسمانی ایستاده بود. قاسم چادر سفید را کنار زد، صديقه با چشم‌های سرمه‌کشیده و گونه‌های گل‌انداخته و لب سرخ نگاهی توی چشم‌های قاسم انداخت و سرش را پایین گرفت، قاسم گفت: «چقدر قشنگ شدی.»
ای قاسم خان خدا بيامرزدت. زنگ خانه به صدا درآمد، آیفون را برداشت و دکمه را چند بار فشار داد، ولی باز نشد، شیدا جان صبر کن تا بیام در رو باز کنم، توی حیاط رفت و در را باز کرد. شیدا که وارد خانه شد، بوی ماکارونی توی دماغش پیچید.
- «شیدا جان لباس‌هاتو عوض کن تا ناهار بخوريم.» صديقه کنار لباس عروس نشست و سوزن زد. شیدا از گوشهٔ اتاق لباس عروس را نگاه می کرد: «مامان این لباس که ایندفعه آوردی مدلش خیلی قشنگه.» آمد و کنار مادرش نشست، گردنش را کج کرد و گفت: «بذار یه دقیقه بپوشم تنم.»
-«نه مادر نمیشه.»
- «خواهش میکنم مامان بذار دیگه.»
- «از دست تو. هر دفعه که لباس ميارم تو باید تن بزنی، مثل اینکه خیلی هولی که زود شوهرت بدم، باشه بپوش، فقط مواظب باش سوزن تو تنت نره.» شیدا همان‌جا روپوش مدرسه اش را درآورد و لباس سفید را پوشید، مقابل آينه ایستاد، چرخی زد، لباس فیتِ تنش بود، انگار درزی ازل این لباس را برای او دوخته بود.
- «مامان این لباس اندازهٔ اندازست، دیگه وقتشه‌ها.» چشمکي زد و خندید.
- «نه شیدا جان حالا زوده، تو سال دیگه کنکورت رو بده، ان‌شاءالله یه دانشگاه خوب قبول بشی، حالا باید درست رو بخونی.» شیدا مقابل آینه می‌رقصید و موهای خرمایی‌اش را روی شانه‌هایش پریشان می‌کرد. صديقه دخترش را نگاه می‌کرد: «یعنی شیدای منم یه روز لباس عروس مي‌پوشه و از پیشم میره.» اشک گوشهٔ چشم‌هایش نشست و آرام گفت: «سفیدبخت بشی مادر.»
- «بسه دیگه شیدا لباست رو عوض کن، برو دست خواهرت رو بگیر و بیارش تا ناهار بخوريم.» شیدا، سارا را سر سفره کنار خودش نشاند. مادر نگاهی به آن‌ها انداخت و با خنده گفت: «کدومتون سارا بودید؟» سارا و شیدا باهم گفتند: «دوباره ما رو اشتباه گرفتی مثل هميشه.» و سه تایی با هم خندیدند. مادر گفت: «شما دوقلوهای افسانه‌ای این‌قدر شبیه هم هستید که منم شما رو اشتباه می‌گیرم.» ناهار را که خوردند، سارا کشان‌کشان خودش را به پشتی رساند و تکیه داد. مادر و شیدا هم سفره را جمع کردند. شیدا آمد کنار سارا نشست و گفت: «امروز درس شیمی خیلی سخت بود. بیا تا بهت درس رو توضیح بدم.»
- «میگم شيدا خانوم معلم نپرسید که من چرا نيومدم؟»
- «پرسید، منم بهش گفتم که اِم اِس تو حادتر شده و فعلاً یه مدتی نمی‌تونی بیای مدرسه.» سارا بغضش گرفت، لبهایش لرزید: «دلم تنگ شده برای مدرسه، این یه هفته پوسیدم توی خونه. شیدا دست سارا را گرفت و گفت: «عصر با هم تا پارک سر کوچه بریم.»
- «شیدا دلم میخواد اون لباس عروس که مامان تازه آورده بپوشم تنم.
- «خب بپوش.» سارا چهار دست و پا رفت سمت لباس عروس و به‌آهستگی آن را پوشید،
- «شیدا بیا زيپش رو بکش بالا، دستم جون نداره.» شیدا زیپ لباس را بست و دستش را گرفت و او را مقابل آینه بُرد. مادر از توی آشپزخانه آمد، سارا را که توی لباس سفید دید، ماتش بُرد، بغض گلویش را خورد. سارا یکدفعه خودش را روی زمین کوبید، صديقه گفت: «چی شد مادر؟»
-«پاهام یکدفعه بی‌حس شد، نتونستم رویش وايستم.» و آهسته اشک ریخت. شیدا با صدای لرزان گفت:«من برم کتاب شیمی رو بیارم.» توی اتاق رفت و بی‌صدا کمی گریه کرد. صديقه هم توی آشپزخانه رفت تا قرص های سارا و لیوانی آب بیاورد. شیر ظرفشویی را باز کرد و هق‌هقش بلند شد: «ای قاسم رفتی و من رو با این بچه‌ها تنها گذاشتی، حالا من موندم و غصهٔ مریضی سارا.»
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکار خانم شکوفه محمدی منش

سلام
داستان لباس عروس را خواندم، اما برای این که بدانم در چه مسیری حرکت می‌کنید و تا کجای راه داستان‌نویسی را با همراهی اساتید پیموده‌اید؛ چند داستان دیگر هم از شما خواندم. خوشحالم که شما داستان را می‌شناسید و سوژه‌های داستانی را هم خوب شناسایی می‌کنید. اما به نظرم در هنگام نوشتن داستان سوژه را به قول نویسنده‌ها حرام می‌کنید. نمی‌دانم شاید از طولانی شدن داستان می‌هراسید یا در خودتان توانایی لازم برای به انتها رساندن داستانتان را نمی‌بینید. در این داستان و داستان دیگرتان «مشتی بر دل» شما تحت تأثیر سوژه قرار گرفته‌اید و بعد اطلاعات داستانی را بدون اینکه سهمی برای کشف خواننده قائل شوید پشت سر هم به صورت خطی نوشته‌اید. یا تا آخر داستان با ندادن اطلاعات، به جای توزیع مناسب اطلاعات، خواننده را مشغول کرده‌اید.
در داستان لباس عروس چه داریم؟ مادری سرپرست خانوار که با درآمد خیاطی در خانه، زندگی خود و دختران دوقلویش را اداره می‌کند. دو دختری که در آستانه کنکور قرار دارند اما یکی از آنها مبتلا به ام اس است و به دلیل شدت بیماری نمی‌تواند مدتی به مدرسه برود. تمام داستان شما همین است. سه شخصیت داستانی نشان داده‌اید که باید در آنِ داستانی و ماجرایی جذاب، بروز کنند. کدام ماجرا؟ ماجرایی که وجود ندارد! تنها دو صحنه داریم که هر دو خواهر لباس عروسی را که مادر در حال دوختنش هست را تن می‌کنند و خود را مقابل آینه می‌بینند اما سارا که ام اس دارد تعادلش به هم می‌خورد و روی زمین می‌افتد. در انتها شیدا در اتاق برای سارا گریه می‌کند و مادر در آشپزخانه برای او اشک می‌ریزد. یعنی سه شخصیت با یک نوع برخورد! یک روز از یک خانواده مثل همه روزهای پیش از آن. اینجا همان نقطه ضعف داستانهای شماست یعنی نداشتن ماجرا.
باید در داستان شما رازهایی وجود می‌داشت که خواننده در میان گفتگوها آنها را کشف می‌کرد. مگر نمی‌شود دختری بیماری ام اس داشته و عصبی هم باشد؟ چرا به خواننده نشان می‌دهید که این لباس عروس امانی است اما هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد؟ شخصیتهای داستان شما تخت هستند و ضعف و قوتی ندارند تا بر اساس آن عمل داستانی انجام دهند. واقعا در زندگی عادی می‌توانید آدمی بی‌عیب و نقص بیابید؟ یکی نقص فیزیکی دارد و دیگری با وجود سلامت تن، روان‌پریش و افسرده است. آن دیگری بی‌عیب به نظر می‌آید اما توانایی مالی ندارد.
آدمهای خوب بی‌عیب و نقص را شاید بتوان به عنوان الگو در زندگی‌نامه‌نویسی استفاده کرد اما اصلاً به درد داستان‌نویسی نمی‌خورند. جذابیت الگوها در قصه‌ها و اسطوره‌های کهن همین بی‌عیبی و کمال‌شان است. به خلاف شخصیتهای داستانهای مدرن که جذابیتشان در به چالش کشیدن قوانین زندگی با وجود همه نقص‌ها و کمبودهای فیزیکی، روانی، عاطفی، خانوادگی، فرهنگی و اقتصادی است.
پس پیشنهاد می‌کنم به شخصیتهای داستانتان دل نبندید. اجازه بدهید در شرایط بحرانی قرار بگیرند و برای عبور از این شرایط بحرانی تلاش کنند تا ماجرا شکل بگیرد و خواننده رازهای پنهان در لایه‌های زیرین را بفهمد و از خواندن داستانتان لذت ببرد.

راستی هنوز در دنیای ادبیات، داستان کامل نوشته نشده است که اگر نوشته شده بود نیاز به تکرارش نبود.
پس چشم انتظار خواندن داستانهای بهتر و کامل‌تر شما می‌مانیم...

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت