هفت پیچ




عنوان داستان : یارمحمد
نویسنده داستان : رضا روشن

به نام خدا

صبح روز پنجشنبه ی آخر اردیبهشت که تکه های ابر پشت سر هم ردیف بودند و آبی روشن آسمان را تقریبا پوشانده بودند، ما همه سرحال از خواب آرام شب گذشته ، دور آتش کوچکی نشسته بودیم و باد خنک و دلچسبی که شروع به وزیدن گرفته بود ، مدام شعله ی آتش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. محسن که کاغذ دور ته سیگارش را پاره کرده بود و توتون سوخته و باقیمانده آنرا با دست می سابید و دور می ریخت ، نیشخندی زد و رو به علی محمد گفت :
- گمونم تو حتی نمی تونی فشنگارو جا بذاری.
علی محمد هم که انگار سعی داشت به حرف های محسن بی توجه باشد ، تفنگ دولول روسی اش را از جعبه بیرون کشیده بود و با آن ورمیرفت.
محسن گفت:
- اولین باره تفنگ دست میگیری ها؟ حالا راستی از کجا کش رفتی اینو ؟
جوابی نشنید.
گفتم :
- تفنگ قشنگیه واقعا. قنداقش دلبری میکنه . از چه چوبیه؟
علی محمد گفت :
- چچچوب گردو.
بعد دست درون جعبه برد و قوطی حلبی چهارگوشی را برون کشید. پرسیدم :
- این دیگه چیه ؟
- ررروغن موتور. سسسوختست. پپپدربزرگم همیشه مممیگفت هیچی مثله ررروغن موتور تتتفنگ رو سرحال ننننمیاره.
محسن گفت :
- پس طفلک پدر بزرگتم زیاد تفنگ ندیده بوده.
از گوشه چشم نگاه ملامت آمیزی به محسن انداختم. اما او هیچ باکش نبود و همان لبخند کجش را حفظ کرده بود. علی محمد دوسه متری آنطرف تررفت و روی صندلی تاشو سفری اش نشست. جوانی بود ، بیست و هفت هشت ساله با قد کوتاه و استخوان بندی پهن ونسبتا درشت که از زمان همبازی بودنمان در بچگی به یاد دارم که همین عینک ته استکانی را بروی چشمان سبزو ریزش و همین کلاه پشمی فرانسوی را به سر داشت. حالا که تفنگ یادگار پدرش را تمیز کرده بود ، با یک دست بالای دولول آنرا را گرفت و ته قنداقش را نیز به سینه چسباند. بعد به همان حالت تفنگ را به روی زانوی چپش کوبید. تفنگ از مقطع بالای ماشه خم شد و او دو گلوله بلند سربی از جعبه بیرون کشید و درون آن گذاشت. سپس تفنگ را جا انداخت ، سمعکش را از گوش در آورد و بی هدف به سوی جنگل نشانه رفت.
محسن که در آن هوای فرح بخش و منظره ی خیره کننده اطراف تپه ، هیچ لذتی را بالاتر از دود کردن پیاپی سیگار نمی دید ، مطمئن از اینکه علی محمد صدایش را نمی شنود ، به سوی من گردن کج کرد و گفت :
- مردکو میبینی چقدر قپی میاد ؟ اصلا معلومه تا به حال تفنگ دست نگرفته.
گفتم :
- چرت نگو دیگه. رحمت میگفت باباش یکی از شکارچی های معروف رامسر بوده. پدربزرگشم تو جنگ با روس تفنگ دار بوده. خلاصه اینکه خونوادگی دست به اسلحن.
بعد از اینکه ابرویش را بالا انداخت و پک عمیقی به سیگار زد ، گفت :
- مرده شور رحمت رو ببرن. راستی کجاست ؟ صبح تو ویلا ندیدمش ؟
- آره صبح رفت . خواب بودی که رفت. گفت یه سر میره چهل شهید و بر میگرده.
- چهل شهید؟ همین دیروز از چهل شهید اومده بود که. رفقای ما رو باش ، مثلا اومدیم چهار روز تو جنگل خوش بگذرونیم. منو بگو با چه بدبختی ای کلید ویلا رو کش رفتم.
- بس کن دیگه تو هم. حتما کاری چیزی پیش اومده. اینقدر رو اعصاب نباش.
در همین لحظه صدای شلیک گلوله علی محمد هر دوی مارا از جا پراند و در انبوه درختان راش و بلوط پایین تپه گم شد.
محسن که سیگار از دهانش پریده بود رو به او کرد وگفت :
- هوووی..چخبرته . اون ماشه لعنتی روبی هوا می چکونی یه ندا بده قبلش حداقل.
علی محمد با سمعک آویزان از گوش با خود می گفت :
- حححیف شدی. حححتما قبلش اااز چیزی ترسیده . ولی گیرت مممیندارم.
رو به محسن گفتم :
- گمونم از اون خوک های وحشی دیده. رحمت گفته بود یه بار که پدرعلی محمد پای درخت خوابش برده ، چشم چپش رو یه خوک وحشی با ناخن از کاسه بیرون کشیده.
- حالا حتما توهمی چیزی زده. این موقع که خوک وحشی این دورو بر پیدا نمیشه. اوایل تابستون شاید..
قطره ی درشت بارانی به پیشانی ام اصابت کرد و مرا متوجه آسمان ساخت. تکه ابر ها به هم رسیده و حالا دیگر در هم فرو رفته بودند. هنوز ظهر نشده ، آسمان یکپارچه ابر تیره شده بود. صدای بریده بریده ای از رعد شدت می گرفت و آواز دسته ی زاغی ها که از ساعتی پیش بروی درختان اطراف گرد آمده بودند را در خود گم می ساخت.
گفتم :
- لعنتی. کارمون دراومده. الانه که بارون بگیره.
محسن گفت :
- خب بگیره.
- آسمونو نمیبینی ؟ چند دیقه دیگه تموم دنیا خیس میشه. باید برگردیم.
- کجا برگردیم ؟
- باید برگردیم ویلا. هر چه زودتر.
- چی چی رو برگردیم ویلا. دوساعت راه اومدیم ، همش دو دیقه نشستیم.
- بارون دالخانی رو ندیدی تا حالا وگرنه میفهمیدی چی میگم.
- من بارون اینجا رو ندیدم ؟ اصلا ندیدم که ندیدم. من دست خالی بر نمی گردم.
علی محمد گلوله دیگری شلیک کرد. محسن دوباره از جایش پرید. با عصبانیت سیگارش را دور انداخت و رو به او گفت :
- بده من اون تفنگ بدمسب رو.
گفتم :
- شکار بی شکار. شانس بیاریم تا قبل بارون برسیم.
محسن گفت:
- چی میگی واسه خودت ؟ فکر کردی من حوصله کل انداختن با یارمحمد رو دارم.
علی محمد با خود نجوا می کرد :
- خخخودشه.بالاخره زززدمت. چچچی فکر کردی ها ! افتادی تو تتتورم.
محسن محکم به پشت علی محمد زد و گفت :
- مگه نمی فهمی چی میگم ها ؟ بده من اون ماس ماسکو.
علی محمد دستپاچه سمعکش را درون گوش گذاشت :
- ها ؟ چچچی شده ؟ چچچه خبرته ؟
- مثل اینکه اصلا تو باغ نیستیا.
- زدمش. خخخودم زدمش. همین چچچند لحظه پیش.
- بده بابا دلت خوشه توهم. خیال برت داشته.
بعد سعی کرد تفنگ را از دست علی محمد بگیرد.
آتش با چکه های باران خاموش شده بود و من تقریبا همه چیز را برداشته بودم.
تپه به میان جنگل بود و یک راه جنگلی باریک از دو طرف آن سرازیر شده و به میان درخت ها ناپدید میشد ، به گونه ای که از یک طرف به سمت چهل شهید و از طرف دیگر ما را به ویلا می رساند. از آن بالا اگر روی نوک پاهایم می ایستادم ، می توانستم مه غلیظ روی دریاچه میجران را ببینم ، که حدود سیصد متر روبه شرق، در پس انبوه ردیف درختان قرار داشت.
کوله را که بلند کردم و دوربین شکاری ام را به گردن آویختم ، متوجه محسن شدم که از شیب تپه غرولند کنان به سمت ویلا روانه شده بود. علی محمد هم سعی داشت وسایل شکارش را درون جعبه قرار دهد. گفتم :
- زودباش علی . وقتشه نشون بدی چقدر میتونی سریع باشی.
- زززدمش. میدونم که زززدمش. باس نننشونت میدادم. باس بریم نننشونت بدم.
- دیگه وقت نیست پسر. زودتر از تصورم کارمون در اومده. بجنب مرد.
به زحمت بلند شد.بند صندوق را به گردن انداخت و صندلی تاشو اش را با دست دیگرگرفت و به دنبالم راه افتاد. صدایش را از پشت سرم میشنیدم :
- بالاخره زززدمت. دیدی گگگیرت آوردم. باس همه مممیدیدن.
باران کم کم شدت می گرفت و ما می بایست دو کیلومتری را با غرغر های محسن و پای لنگ علی محمد یکسره می پیمودیم.
* * *
دوساعتی ار رسیدنمان گذشته بود و من روی بالکن ویلای پدر محسن ، ایستاده به جنگل نگاه میکردم. چند دقیقه ای میشد که آسمان آرام گرفته بود. اما خیسی و نم لرزآور باران هنوز در تنم باقی مانده بود. از طبقه ی پایین کماکان صدای قهقهه ی یارمحمد به گوش می رسید :
- ها ها ها ، میدونستم بابا. حتی دریغ از یکی. ها ها ها. گفتی که تیراندازی تو خونمه ها! یکی منو بگیره مردم از خنده. ها ها ها ...
و محسن که پاسخ می داد:
- بس کن دیگه مردک. نمیبینی چه وضعی دارم؟ ندیدی بیرون چه بارونی میاد؟ بخشک این شانس..
و احسان بلند تر قهقهه می زد.
پتوی گلبافت ضخیمم را به خود فشردم و به لبه ی ایوان تکیه دادم. از آن دور ، از میان تاریکی تنه ی درختان متوجه مرد قد بلندی شدم که آهسته به طرف ویلا می آمد. بیشتر که خیره شدم رحمت را دیدم. رحمت بود و انگار لاشه ی خوکی را با خود می کشید.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. نویسنده مشخص است دست کم تا حدودی ساختار داستان کوتاه را می شناسد گرچه این متن هنوز تا داستان کوتاه شدن فاصله دارد اما به جای خودش طرحی دارد که می توان آن را بازنویسی کرد و عمیق و معنا بخشید. باری این نکات ضمن توجه به همه کاستی های بزرگی است که در ادامه عرض خواهد شد.

2. داستان بد شروع می شود یعنی از جایی که نباید آغاز می شود و این آغاز متاسفانه ضربه بزرگی به متن زده است آغاز نه چندان مناسب داستان با توصیفات اضافه و ناکارآمد محصول اطاله کلام که انگار در جان و وجود ما نشسته نیز هست. چنانچه ما داستان ها را با کلماتش توصیف می کنیم، مثلا داستان هزار کلمه ای یا ... انگار داستان شدن به تعداد کلمات به کار برده شده است نه مفاهیمی که می سازد. خب از این ها گذشته، دقت کنید که هر متن در آن واحد با متن های دیگری جز این متن در حال رقابت است. پس نویسنده با هر ترفندی باید سعی کند خواننده را به متن خودش جلب کند، نگه اش دارد و... پس جای صغرا کبرا چیدن اضافه و پُر گویی، بهتر است دست کم در این متن سر اصل موضوع برویم. البته ایراد ندارد در شروع داستان کمی از فضای داستان بگوییم و... اما در مورد این داستان خاص به نظرم نیازی نیست. یا راه های بهتری هم هست. همیشه راه و متن بهتری هست و نویسنده باید در جست و جوی بهترین ها باشد. در «یارمحمد» آغاز داستان زیاد جالب در نیامده است. خیلی راحت می توانستید بنویسید: «ما از خواب بیدار شده و دور آتشی که علم کرده بودیم نشسته بودیم. محسن که کاغذ دور ته سیگارش را پاره کرده بود، همین جور که توتون سوخته سیگار را توی دستش می سابید [معنی این جمله که نویسنده نوشته اصلا مفهوم نیست] خنده خنده به علی محمد گفت: «گمونم تو حتا نمی تونی فشنگ ها رو جا بذاری.»
علی محمد به محسن نگاه نکرد. سرش با تفنگ دو لول روسی اش گرم بود که از جعبه بیرونش آورده بود و باهاش ور می رفت.

کمی از داستان شما را تصحیح کردم. بهتر نشد؟

3. توجه فرمایید که راوی شما راوی اول شخص است. راوی اول شخص راوی ای صمیمی است اما محدودیت هایی هم دارد. محدودیت اصلی ان این است که هر جا او هست من خواننده می بینم. به این موضوع گه گاه بی توجهی کرده اید و از روای تخطی کرده اید: مثلا نوشته اید: «محسن گفت: «اولین باره تفنگ دست می گیری ها؟ حالا راستی از کجا کش رفتی اینو؟ »
جوابی نشنید.

شما که راوی اول شخص هستید متوجه اید که در این بخش نباید بنویسید جوابی نشنید. راوی اول شخص بهتر است در اینجا کنشی را که می بیند، صدایی را که می شنود بنویسد. بهتر بود می نوشتید: «جوابش نداد.»
یا در جایی دیگر نوشته اید: محسن که در آن هوای فرحبخش هیچ لذتی را بالاتر از سیگار دود کردن نمی دید»

شما روای اول شخص هستید. به محسن چه کار دارید؟ ذهن او را چرا می خوانید؟ انگار در اینجا راوی دانای کل شده اید.
مضافا اینکه هوای فرحبخش چه هوایی است؟ در ادامه توضیح خواهم داد که شما باید این فرحبخشی را تصویر کنید تا من خواننده درکش کنم. نیاز نیست که با یک صفت آن را بیان کنید.
در این بخش خیلی راحت می توانستید دیالوگی با محسن داشته باشید که او بگوید: توی این هوا هیچی مثل سیگار دود کردن نیست. والله.»
بهتر نمی شد؟ تا شما از دید محسن این را بگویید اینگونه گل درشت و زمخت؟

4 زبان داستان گه گاه زبان ناپخته ای که به کار این داستان نمی آید این جمله را ببینید: «بعد دست درون جعبه برد و قوطی حلبی چهارگوشی را بیرون کشید.

پسنیده تر بود که می گفتید دست توی جعبه کرد و قوطی حلبی چهارگوشی را بیرون آورد. [جملات ساده بعضا زیباترند. شما به حرف ها و سخن گفتن مردم عادی گوش دهید. اغلب از گفت و گوهای ایشان بهره ببرید. چقدر شده است شما بگویید دست توی جعبه بُردم؟ خب اگر نمی گویید چرا می نویسید؟ ساده بنویسید، همچنان که ساده سخن می گویید. ساده و درست. درست نویسی را از متن های کهن بیاموزید، بیهقی، گلستان سعدی. یا داستان های خوب فارسی که اغلب قدیمی هستند نه معاصر]

5. شما هم از صفت ها نابجا استفاده کرده اید. اساسا هر جا در روایت صفت به کار می برید احتمال زیاد نابجاست مگر عکسش ثابت شود. مبنا نابجا بودن کاربرد صفت در روایت است. دقت کنید در خود روایت نابجاست و نه در دیالوگ ها. ما در دیالوگ هایمان بسیار از صفت استفاده می کنیم درست هم هست. چه هوای خوبی است، یا فلانی ترسیده و غیره....
اما راوی چندان حق ندارد این صفت ها را برای توصیف فضا به کار ببرد به خصوص صفتهایی که قابل تفسیرند. فرحبخش و از این قبیل. خب به کاربردن صفت دست کم در اکثر موارد نا بجاست. مثلا: «از گوشه چشم نگاه ملامت آمیزی به محسن انداختم.»
نگاه ملامت آمیز چه نگاهی است؟ شما به یک نفر نگاه می کنید و حالا می خواهید ملامت آمیز بودن نگاه را بگویید، می توانید از دیالوگ استفاده کنید. یا از تغییر چهره و از این قبیل ملامت آمیز بودن را باید نشان دهید نه نقل کنید. اینجا ما داریم داستان می نویسیم و در جمع دوستان خاطره تعریف نمی کنیم.

6. توصیف یکی از شخصیت ها که نوشته اید جوانی بود بیست و هفت ساله و... هم در این داستان مبنا ندارد. اگر جوانی به کار داستان بیاید و توصیفاتی از این دست دردی دوا می کند باید بیان کنید اگر نه که گفتنش کم لطفی به داستان کوتاه است. باید نویسنده طرحش را جوری بریزد که تمام این موضوعات را در کنار هم هنرمندانه بیان کند و هیچ جای متن به اصطلاح بیرون نزند. در این بخش به طور واضح این نقل و توصیف نابجا می نماید.

7. سعی کنید دیالوگ های تصویری بنویسید. به خصوص در راوی اول شخص خیلی به کار می آید. وقتی یک نفر با شما حرف می زند به صورتش دقت کنید. چشم هایش تنگ می شود، لب هایش را می لیسد، یا دستش را تکان تکان می دهد. هر کسی به گونه ای... در دیالوگ ها و توصیف گوینده به راحتی می توانید از این مسائل استفاده کنید. داستان را تصویری تر می کند و خواننده در می یابد که شما به موضوع و فضای داستان اشراف دارید.

مثلا
لعنتی کارمون دراومده الانه که بارون بگیره.
محسن همین جور که دماغش را می خاراند شانه هایش را بالا انداخت و گفت «خب بگیره.»
«به خدا تو عقلت مه گرفته، تا تک بینی ات رو می بینی، الانه که دنیا رو آب برداره.»

قشنگ تر نشد؟ به نظر من که بهتر شد . حس دیگری به داستان می دهد باور کنید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
رضا روشن » شنبه 11 اردیبهشت 1400
تشکر از جناب چنگیزی عزیز ممنون بابت وقتی که گذاشتید و نکات کارآمد و مهمی که اشاره کردید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت