لزوم تناسب حضور وقایع با ظرفیت‌های روایی داستان




عنوان داستان : پایه های لغزان
نویسنده داستان : فرشته شهاب

پله ها را یکی یکی به سمت زیرزمین که کارگاهم درآنجا بودپایین رفتم. نفسی کشیدم و درچوبی قدیمی کارگاه ام را بستم.از لابلای وسایل ریخته و پاشیده روی زمین گذشتم ووارد اتاق کوچک ام شدم. گوشی ام رااز روی میز کنار تختم برداشتم، عکس کیفی را که یکی از مشتریانم سفارش داده بودرا خوب نگاه کردم. درست کردن اش زیاد سخت نبود، حداکثر دو یا سه روز زمان می برد تا تمامش کنم.
برای لحظاتی چشم هایم را بستم و غرق در سکوت خانه شدم. دیشب، مامان و بابا برای مدتی رفتن خانه اصفهان. خواهرم از زمانی که ازدواج کرد، به خاطر شغل شوهرش مجبور به ترک تهران شد و رفت اصفهان. برادرم احمد هم از زمانی که رشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شد کوچ کرد خوابگاه دانشجویی. از آن روز به بعد مامان و بابا هر وقت دلتنگ آنها می شدند برای مدتی به آپارتمان کوچک اشان دراصفهان می رفتند. با رفتن آنها مسئولیت نگه داری اشان ازروی دوشم برداشته می شد ووقت بیشتری برای درست کردن کیف ها داشتم.
کش و قوسی به خودم دادم و چشم هایم را باز کردم. خواستم از اتاق بیرون بروم که تلفن ام به صدا درآمد، دوستم لیلا بود.
- سلام لیلا خوبی؟
- سلام خوبم. مونا خونه ای؟
- آره خونه ام. مامان و بابا رفتن اصفهان. خونه تنهام. می یای اینجا؟
لیلا خنده ای کرد و با ذوق و هیجان گفت:
- اتفاقا می خواستم بیام پیشت. یه خبردارم نمی تونم پشت تلفن بهت بگم.
زدزیرخنده و ناخوداگاه من هم خنده ام گرفت. گفتم:
- منتظرت هستم زود بیا.
- الان اسنپ می گیرم می یام خداحافظ.
تلفن را روی تخت پرت کردم و رفتم پشت میزکارم. شروع کردم به الگو کشیدن و برش چرم ها. لیلا ازدوستان دوران دبستانم بود یعنی ازده سالگی تاالان که نزدیک به سی و شش سال سن داریم با هم دوست هستیم.
روی چرم چسب زدم و آستری را رویش چسباندم و رفتم به آشپزخانه کوچک داخل کارگاه ام. کتری پراز آب را روی گاز گذاشتم و زیرش را روشن کردم. دوباره به کارگاه برگشتم. خیلی بهم ریخته و نامرتب بودتصمیم گرفتم قبل ازآمدن لیلاکمی جمع و جور کنم. بدون معطلی دست به کار شدم. نزدیک به یک ساعت طول کشید تا توانستم این بازارشام را مرتب کنم از طرفی هم نمی دانستم چرا لیلا دیر کرده. نگاه ام به ساعت دیواری بالای میز افتاد. ساعت شش شده بود. لب هایم را کمی جمع کردم. بعد از چند ثانیه به سمت تلفن رفتم و شماره لیلا را گرفتم. چند تا بوق خورد اما جواب نداد. آهی کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم زیر کتری را خاموش کردم و در همین حین زنگ در به صدا درآمد اخم هایم از هم باز شد و با هیجان به سمت آیفون رفتم خواستم دررا باز کنم، ولی چهره مرد جوانی را دیدم. زیر لب گفتم "این کیه؟!" دوباره زنگ دررا به صدا در آورد، صدایم را کمی صاف کردم وگفتم:
- بفرمایید؟
- منزل آقای جهانی؟سفارش اتون رو اوردم.
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم:
- منزل آقای جهانی خونه بغلیه.
- ببخشین خانم.
سرش را انداخت پایین و به سمت خانه آقای جهانی رفت. تلفن را برداشتم خواستم دوباره به لیلا زنگ بزنم که صدای در بلند شد اندفعه خود لیلا بود نیشم تا بنا گوش باز شد و سریع در را باز کردم. با وارد شدن لیلا، خانه از خنده هایش پر شد. همانطور که دستش را گرفته بودم وبه داخل کارگاه می کشاندم اش گفتم:
- دوباره چه دسته گلی به آب دادی؟!
لیلا با گفتن سوالم از خنده ریسه رفت و صورتش قرمز شد. بعد از چند ثانیه که آرام تر شد پالتویش را درآورد و کیفش را به دسته صندلی آویزان کرد. با چشم های خندانش گفت:
- یه کاری کردم شاخ درمی یاری. با این کارم احساس می کنم تو این سن و سال هیجان 20 سالگیم دوباره برگشته.
تعجب زده نگاهش کردم و گفتم:
- چیکار کردی؟!
- بگو چیکار نکردم.
- امیدوارم فقط خودت رو تو دردسر ننداخته باشی.
خنده ای کرد و گفت:
- ماجرایی که می خوام برات تعریف کنم، حتی تو مریخ هم رفتی نباید برای کسی بگی.
- پس باید خیلی ....
- اره.
گوشی اش را از داخل کیفش درآورد و گفت:
- بیا این عکس دسته جمعی سرکارم رو ببین.
به حالت نیمه خیز خودم را به گوشی لیلا رساندم عکس دسته جمعی همکارهایش بود در کنار سفره هفت سین ایستاده بودند. سرم را از روی گوشی بلند کردم و گفتم:
- خب. این یه عکس یادگاریه.
لیلا با نگاه شیطنت آمیزش نگاه گذری به من انداخت و بعد انگشتش را روی عکس مرد نسبتا جوانی گذاشت و گفت:
- این مدیر مالی شرکتمونه. خوب نگاه کن عکسشو.
این بار با دقت بیشتری به عکس نگاه کردم به نظر می رسید آن مرد، حدود چهل سال را داشته باشد قد بلندبود و کمی چاق، موهای کم پشت مشکی داشت و چشم های نسبتا ریزکه نگاهش حتی از داخل عکس، ترسناک و غضبناک بود. به لیلا نگاه کردم و گفتم:
- به نظر می رسه آدم خیلی جدیه.
لیلا خنده کوتاهی کرد و گفت:
- اسمش پارسا بهمنیه. مدیر مالی شرکته همه حسابدارهای شرکت ازش می ترسن. فقط کافیه یکی از حسابدارها اشتباه کنه داد و فریادش بلند می شه. همه ازش یه جوری حساب می برن. ولی یه مدتی بود که می دیدم خیلی گرفته و غمگینه واز تو اتاقش بیرون نمی یاد خلاصه یه جورایی شده بود. تو هم که منو می شناسی ذهنم وقتی کنجکاو بشه تا سرازکاری در نیاره راحتم نمی زاره. می خواستم بدونم چرا تو خودش فرو رفته. تا یه ماه پیش تو گروه دوست های دانشگاه ام گفتم کسی شماره تلفن اضافه داره که به دردش نخوره می خوام باهاش برم تو تلگرام با یکی چت کنم. از میون همه دوستام نوشین گفت من یه خط دارم که همیشه خاموشه...
آب دهانم را فرو دادم . مابین حرف های لیلا آمدم و گفتم:
- لیلا یعنی چی؟!
لیلا خنده ای کرد و گفت:
- گوش کن.
- یعنی با مدیر مالی اتون دوست شدی؟! اگر بفهمه...
دوباره لیلا از خنده ریسه رفت و خنده کنان گفت:
- اگر بفهمه منم باید جول و پلاسم رو جمع کنم و برای همیشه از این شهر ودیار برم.
با دو دستم محکم به صورتم کوبیدم و گفتم:
- وای خدایا... این چه کاریه تو کردی؟!
- عههه حالا گوش کن بزار برات بقیه اش رو تعریف کنم. تازه اصل ماجرا مونده.
قلبم از شدت هیجان و ترس شروع کرد به تپیدن و تندگفتم:
- دیونه، آخه...
- مونا گوش کن بزار برات تعریف کنم.
ساکت شدم و با دقت به چشم های لیلا نگاه کردم.
- شماره نوشین روگرفتم و با کدی که از طریق تلگرام برای نوشین اومد تونستم اون رو نصب کنم. ازاون به بعد اسم مستعارم شد نوشین. فقط باید شماره بهمنی رو پیدا می کردم که اونم کار سختی نبود. یه روزسرکار وقتی داشتم نامه ها رو تایپ می کردم بهمنی با تلفن حرف می زد و از کنارم رد می شد که بلند بلند می گفت شماره تماسم رو یاداشت کن.
لیلا خنده زیرکانه ای زد و گفت:
- به همین راحتی همه شرایط برام مهیا شد. وقتی رفتم خونه دیدم که تو تلگرامم ...
یکدفعه صدای عجیبی از داخل حیاط خانه بلند شد هردو رنگ پریده از روی صندلی بلند شدیم و برای چند ثانیه به همدیگر نگاه کردیم با صدای لرزانی گفتم:
- حتما گربه بوده...
لیلا با زبانش لب های خشک شده اش را خیس کرد و گفت:
- مونا، چرا خنک بازی در می یاری این صدای گربه نبود.
- بیا بریم ببینیم داخل حیاط چه اتفاقی افتاده...
دو نفری نگاه گذری بهم کردیم. ترسان و لرزان ازراهرویی که به حیاط می رسید به راه افتادیم. وقتی درحیاط را باز کردیم تازه متوجه شدیم هوا طوفانی است و باد شدیدی گرفته. به خاطر باد، وسایل هایی را که بابا گذاشته بود گوشه دیوار، افتاده بود زمین. نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- فردا صبح می رم جمع و جور می کنم مهم نیست.
خیال امان راحت شد و ترسی که چند لحظه پیش سراغمان آماده بود را خیلی سریع فراموش کردیم.
- راستی مونا چه خونه بامزه و قدیمی دارین. خیلی وقت بود به خونه اتون نیومده بودم.
- آره خیلی قدیمه. تازه از اون مدل خونه هایه که توش جن هم پیدا می شه.
لیلا قیافه اش را مضحکانه کرد وگفت:
- اوه خدایا امشب قراره جن بیاد سراغمون.
لبخندی زدم و گفتم:
- بیا بریم بالا یه چیزی بیارم بخوریم.
- باعشه.
قبل ازرفتن به طبقه بالا زیر کتری را خاموش کردم و دسته کتری را گرفتم با خودم آوردم. برخلاف کارگاه ام که همیشه بهم ریخته و نامنظم بود مادرهمیشه اتاق ها را مرتب و زیبا تزیین می کرد. همیشه مرتب بودن مادر را دوست داشتم.
کتری را بردم داخل آشپزخانه وزیرش را روشن کردم. در حالی که چای دم می کردم گفتم:
- لیلا شام چی دوست داری برات درست کنم.؟
لیلا در حالی که نیشش باز بود گفت:
- یه پیشنهاد دارم.
- چه پیشنهادی؟
- بیا امشب بریم رستوران نزدیک محل کارم.
- نه....
- چرا؟
- تو می دونی من یه خورده سرماییم هوا هم که بارونی شده.
کمی میوه از یخچال درآوردم و روی میز آشپزخانه گذاشتم و خواستم حرفی بزنم که لیلا با هیجان گفت:
- من رو از بلاک بودن دراورده.
بعد هم بدون اینکه حرفی بزند آرام آرام به سمت صندلی چوبی آمد و پشت میز نشست. کمی با گوشی اش ور رفت و آخر سر گفت:
- مونا بیا بقیه ماجرا رو تعریف کنم.
پیش دستی و چاقو برداشتم و پشت میز نشستم و گفتم:
- تعریف کن. گوش می دم.
دوباره نگاه های لیلا پر از شیطنت شد و صدایش پراز هیجان. با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن:
- اون شب وقتی تلگرام نوشین راه افتاد وارد تلگرام بهمنی شدم. می خواستم بهش پیام بدم ولی عکس های پروفایلش نظرم رو جلب کرد. همه عکس ها یه معنی رو می خواست متوجه مخاطبش بکنه یه خورده که فکر کردم حدس زدم که مخاطبش باید یه فرد خاصی باشه.
- مگه عکس های پروفایلش چی بوده؟
- متن های شکست خورده، غمگین، افسرده، ناکام بودن... احتمال دادم که باید شکست عشقی خورده باشه.
مکثی کردم و در حالی که قیافه کاراگاه ها را بخودم گرفته بودم گفتم:
- شاید از خانومش جدا شده. شاید هم ....
- نه بابا. دوست دخترش باهاش قهر کرده.
با چشم های گشادم به صورت هیجان زده لیلا نگاه کردم و گفتم:
- تو از کجا می دونی؟
- من هم که اول نمی دونستم. از طریق پریسا متوجه شدم. پریسا رو که می شناسی؟ همون دوستم که فال می گیره. صبر کن اصلا کجای ماجرا بودم.
آهان، بالاخره اون شب جرات کردم و براش یه متن دعا فرستادم.
- چه بامزه. چی بود حالا متن دعات؟
- دقیق یادم نیست فقط گفته بود یک نفر حالش خراب است امن یجیب بخوانید. اون هم سریع جواب داد و گفت: شما؟ گفتم یه دوست. گفت: اونقدر بیکاری با غریبه هاچت می کنی؟! منم گفتم اتفاقا سرکارم؟ بهم گفت مگه آرایشگری که پنجشنبه ها می ری سرکار؟گفتم آره.. الان هم زمان استراحتمه. دوباره گفت: اتفاقا منم چون پشت در اتاق ای سی یو هستم جوابت رو دادم.
- متن دعات چه با حال اون زمانش جور بوده....
لیلا دوباره خنده ای کرد و خواست ادامه بده که تلفن خانه به صدا درآمد و در حالی که به سمت تلفن می رفتم گفتم:
- لیلا برای خودت یه چایی بریز تا بیام.
شماره خانه خاله سهیلا بودتلفن را جواب دادم و گفتم:
- سلام خاله جون خوبی؟
- سلام. خاله جون ببخشین مزاحمت شدما.
- مراحمی. این حرف ها چیه.
خاله سهیلا صدایش لرزان و بغض آلود شد و گفت:
- مونا جون دستم به دامنت می تونی یه آژانس بگیری بیای اینجا.
دلم هوری ریخت و رنگم پرید گفتم:
- خاله چی شده؟
- خودت می دونی من پیر شدم و پا ندارم راه برم سیما رو نمی تونم ببرم بیمارستان.
- بیمارستان برای چی؟!
- افسانه رفته بود حموم، پاش تو حموم لیز می خوره و می افته زمین دستش می شکنه الان داره از درد ضجه می زنه...
- باشه خاله اومدم خداحافظ.
با عجله به آشپزخانه برگشتم و زیر کتری را خاموش کردم و گفتم:
- لیلا با من می یای افسانه رو ببریم بیمارستان؟ دستش شکسته.
***
آن شب، شب سختی به همه ما گذاشت. طفلک سیما مثل ابر بهاری اشک می ریخت. بعد از فوت پدرش خاله با هزار زحمت سیما را به دندان کشید و بزرگ کرد. خاله و سیما بعد از خدا همه امیدشان به ما بود.
خلاصه آن شب من و لیلا، سیما را با دست گچ گرفته به خانه برگرداندیم و شب درخانه خاله خوابیدیم. فردا صبح لیلا به سرکاررفت و من بعد از دو سه روز از خانه خاله سهیلا برگشتم خانه. ازطرفی هم کار سفارش کیف ها خیلی عقب افتاده بوداگر تا یکی دو روز آینده آنها را تمام نمی کردم بدقول می شدم.

قهوه ای درست کردم و به جان کیف ها افتادم. نمی دانم چند ساعت طول کشید ولی یکی از سفارش کارها راتمام کردم و برای کیف بعدی، الگوی کیف را روی چرم قرمز رنگی انداختم. درذهنم کیف قرمزچرمی را مجسم کردم، خیلی قشنگ می شد.
قهوه ای ریختم و به پشت میزکارم برگشتم. یکدفعه یاد لیلا افتادم. گوشی ام را برداشتم و شماره اش را گرفتم بعد از چند ثانیه شروع کرد به بوق زدن. ولی جواب نداد. حتما گوشی اش را بی صدا کرده. یکدفعه یادحرف اش افتادم که موقع خداحافظی گفت: "برام دعا کن لو نرم." ناخوداگاه دلم به شور افتاد.
آهی کشیدم و به فکر رفتم. لیلا برخلاف ظاهرش که همیشه عاشق هیجان و سربه سرگذاشتن دیگران بود، دل پاکی داشت. اما درکنار شیطنت هایش در مواقع سختی به دوست و دشمنش کمک می کرد. لبخندی زدم و زیر لب گفتم: "تو خوبی کن و در دجله انداز." آره تکه کلام همیشگی اش است. در این 26 سال به یاد ندارم اهل دروغ و کینه باشد. خدا حفظ اش کند.
نفسی کشیدم و داخل قهوه ام کمی شکر ریختم و چند قلوبی از آن خوردم در همین حین هم به ماجرای لیلا فکر کردم که یکدفعه با دست محکم روی پایم زدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم: "نکنه لیلا عاشق بهمنی شده؟" لیلا همیشه عادت داشت سربه سر خواهر و برادرها یا دوست ها و دخترهای جوان فامیل بزارد تا حالا سابقه نداشته....!!
آب گلویم را قورت دادم دوباره به آرامی گفتم: "فکر نمی کنم عاشق شده باشه ولی باید از ادامه این کار منصرفش کنم اصلا چه دلیلی داره سرک تو کار مردم بکشه ؟" در همین حین صدای تلفنم بلند شد. با دیدن اسم لیلا سریع جواب دادم.
- سلام معلومه کجایی؟
- سلام. امروز پنج شنبه بود رفتم سر قبر بابا و مامان.
- خدارحمتشون کنه. نمی یای اینجا؟
- امروز نمی تونم دارم می رم پیش پریسا ولی فردا نزدیک های ظهر می یام پیشت.
- باشه حتما بیا. می خوام باهات حرف بزنم.
- باشه. راستی از جن های خونه اتون چه خبر؟
بعد زد زیر خنده و به شوخی گفتم:
- خوبن سلام بهت می رسونن. تازه من رو با این چیزها نمی تونی بترسونی. به جن و اذیت هاشون اعتقادی ندارم.
لیلا این بار لحن اش را جدی کرد و گفت:
- من چون دوست دارم بهت پیشنهاد می کنم شب بری آپارتمان خاله ات، اونجا جات امن تره.
- باشه به پیشنهادت فکر می کنم. من برم بقیه کارهام رو انجام بدم. فردا می بینمت.
نفسی کشیدم و بقیه قهوه ام را خوردم.
خیلی سریع، شروع کردم به برش الگوی چرم و چسباندن آستری که صدای پیام گوشی ام بلند شد. لیلا بود برایم نوشته بود "در زمان های قدیم اسم جن ها دیو بوده، شب ها بچه ها و زنها رو آزار می دادن. جن ها، موجوداتی هستن که وقتی همه خوابن از زیردر اتاق داخل می شن و پاها رو غلغلک می دن و نمی زارن تا صبح کسی بخوابه."بعد هم چند تا عکس خنده برایم فرستاد.
دست از کار کشیدم و به اطرافم خوب گوش کردم هیچ صدایی نمی آمد. برایش نوشتم من با این حرفها از جن ها نمی ترسم.
سرم را به سمت ساعت برگرداندم عقربه ها عدد ده ونیم را نشان می داد. ازدیروز تا الان از مامان و بابا خبری نداشتم. گوشی ام هم شارژش تمام شده بود به ناچار به طبقه بالا رفتم تا با تلفن خانه به آنها تماس بگیرم.
***
ظرف های شام را شستم و چای برای خودم دم کردم. خوشحال بودم از اینکه بعد از یک روز کاری، توانستم یک کیف کوچک و دوتا کیف پول قرمز رنگ درست کنم زیر لب گفتم:" فردا با پیک برایشان می فرستم."
در شانه ها و دست هایم احساس خستگی زیادی می کردم ترجیح دادم که روی مبل روبروی تلوزیون دراز بکشم و سریال ببینم. کنترلی تلوزیون را در دستم گرفتم خواستم دکمه روشن را فشار بدهم که پشیمان شدم. خیلی خسته بودم دوست داشتم که یک چرت کوتاهی بزنم. چشم هایم را روی هم گذاشتم و خیلی سریع خواب و سستی به سراغم آمد در همین حین هم در کف پاهایم احساس می کردم کسی آن را غلغلک می کند. اول توجهی به این موضوع نکردم ولی با صدای شکستن شیشه با ترس چشم هایم را باز کردم و روی مبل نشستم. ضربان قلبم بالا رفت و پاهایم قدرت هیچ حرکتی نداشتند.آب گلویم را قورت دادم و بعد از یکی دودقیقه با ترس و لرز از روی مبل بلند شدم.
با قدم های آرام ام به سمت آشپزخانه رفتم بطری آب از روی کابینت به زمین افتاده بود. وقتی که آشپزخانه را جمع و جور می کردم فراموش کرده بودم که ..... مکثی کردم و در حالی که ابروهایم در هم رفته بود گفتم: "ولی این بطری آب چطوری افتاد شکست؟!" اما خیلی سریع به خودم نهیب زدم و گفتم: "حرف های لیلا یه مشت خرافاته."
شانه هایم را بالا انداختم و مشغول جمع کردن تکه های شکسته شده شیشه شدم. بعد هم جارو آوردم و آشپزخانه را خوب جارو کردم. از خستگی زیر لب نق می زدم و می گفتم:" لیلا بزار فردا ببینمت." زیر کتری را خاموش کردم و رفتم خوابیدم.
وقتی که چشم هایم را باز کردم آفتاب از پنجره روی صورتم افتاده بود. گرمایش صورتم را نوازش می کرد. دوست داشتم که بیشتر می خوابیدم اما زنگ در پشت سرهم زده می شد. با اخم و ناراحتی بلند شدم و در حالی که غرغر می کردم می گفتم: "این کیه این وقت صبح اینطوری درمی زنه." وقتی که به آیفون رسیدم لیلا را دیدم که دستش را روی زنگ در گذاشته و برایم شکلک در می آورد. بلافاصله در را باز کردم وبا آمدن لیلا خانه از سکوت درآمد.
- معلومه کجایی؟ چرا در رو باز نمی کنی؟
- خواب بودم.
- عادت داری تا لنگ ظهربخوابی؟
- مگه ساعت چنده؟!
قبل از اینکه نگاه ام به ساعت بیافتد لیلا گفت:
- ساعت یکربع به دوازدهه.
خیلی خوابیده بودم تا به الان سابقه نداشته انقدر زیاد بخوابم. یک خورده که فکر کردم تازه یادم افتاد دیشب از سر و صداهای عجیبی که می شنیدم خواب به چشم هایم نمی رفت. با لب و لوچه آویزان گفتم:
- همه اش تقصیر توهه دیگه. با چرت و پرت هایی که گفتی نزاشتی تا صبح بخوابم.
ادای من را درآورد و گفت:
- تو می گفتی از جن و پری نمی ترسی.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- گشنمه لیلا. بزار یه شیر قهوه درست کنم با کیک بخوریم.
لیلا پالتو و کیفش را به جالباسی آویزان کرد با هم به آشپزخانه رفتیم. در حال درست کردن شیر قهوه بودم که گفتم:
- لیلا یه سوال بکنم، راستش رو بهم می گی؟
- وا مگه من تا الان بهت دروغ هم گفتم.؟!
نگاهی به صورت باریک و لاغر لیلا انداختم و گفتم:
- تو عاشق پارسا بهمنی شدی؟!
با سوالم، لیلا زد زیرخنده. آنقدرخندید که قطرات اشکش روی صورتش جاری شد و من هم هاج و واج نگاه اش کردم. وقتی که لیلا خوب خنده های اش را کرد روی صندلی نشست و در حالی که با دست اشک های اش را پاک می کرد گفت:
- مونا تو حالت خوبه؟ من چراباید از بهمنی خوشم بیاد؟
به سمت یخچال رفتم و کیک را در آوردم و گفتم:
- آخه اینطوری احساس کردم.
در حالی که کیک را می بریدم و داخل ظرف گل سرخی می گذاشتم گفتم:
- ولی بهتره دیگه بهش پیام ندی اصلا کار درستی نیست.
شیر قهوه را داخل دو تا لیوان ریختم و با برش کیک ها روی میز گذاشتم. دست هایم را به دور لیوان گرفتم، گرمایش را دوست داشتم. لیلا لیوان شیر قهوه را برداشت و یک قلوب از آن خورد و گفت:
- دوباره تو موعظه هات شروع شد.
دوباره شیرقهوه اش را خورد و با شیطنت گفت:
- ولی مونا، وقتی که می رم سرکار و با بهمنی روبرو می شم لرزش بدن ام رو حس می کنم.
- من هم که کارهایی تو رو می شنوم دچار استرس شدم. ولی بهتره...
- عهه گوش کن بزار برات تعریف کنم.
لیلا یک آه کوتاهی کشید و گفت:
- بهمنی اوایل سخت و سنگین حرف می زد و درست جوابم رو نمی داد فقط یه بار ازم پرسید که شماره اش رو چطوری پیدا کردم؟ من هم گفتم از طریق آیدی ات.
لیلا چشمکی بهم زد و با هیجان گفت:
- آخه اسم وفامیلی اش رو داخل آیدی اش گذاشته بود. اونم ازم پرسید که اسمتون چیه ؟ منم گفتم نوشین.
در حالی که لرزشی در انگشت هایم احساس می کردم گفتم:
- نوشین تهران زندگی می کنه؟ اگه یه وقت....
- نوشین از هم دوره ایی های دانشگاه ام بود خونه اشون تو یکی از شهرهای جنوبه.
لیلا کمی مکث کرد و ادامه داد:
- یه شب نزدیک ساعت های نه و نیم یا ده شب بود یه پیام ازش اومد. به خاطر بیماری مادرش ناراحت و خسته بود. احساس کردم اون شب دوست داره با یکی حرف بزنه. اول یکسری سوال از مریضی مادرش پرسیدم و بعد ازش پرسیدم به خاطر مادرتون عکس پروفایل هاتون انقدر غمگینه؟ اونم بهم جواب های بی سر و ته داد و از بی وفایی دنیا گفت. یه خورده دلم براش سوخت اون شب قبل از خواب گفتم به خاطر مریضی مادرش بوده که این چند روز ناراحت و پکر بوده دیگه بهش پیامی نمی دم.
فردای اون روز رفتم آرایشگاه پریسا و ماجرای بهمنی رو براش تعریف کردم اون هم گفت بزار براش یه فال بگیرم ببینم فالش چی می گه.
لیلا زد زیر خنده و دوباره اشک های اش سرازیر شد وگفت:
- نمی دونی چه فالی دراومد براش....
حالا من هم مثل لیلا ذهنم کنجکاو شده بود. کمی از شیر قهوه ام را خوردم و با هیجان گفتم :
- حالا کمتر بخند زود باش بگو تو فالش چی اومده بود.
- مونا باورم نمی شه ... اصلا تو ذهنم تصور نمی کردم، بهمنی خشن و عبوث این جورآدمی باشه. ولی... ولی اگه بفهمه اسرار زندگیش به این راحتی پیش من لو رفته، همون وسط شرکت منو می کشه.
بعد هم لیلا از روی صندلی بلند شد و در حالی که بالا و پایین می پرید گفت :
- این دستشویی کجاست دلم درد گرفت.
- کنار در ورودیه.
لیلا بدون معطلی از آشپزخانه بیرون رفت. من هم با ولع به جان شیر و کیک افتادم که تلفن خانه به صدا درآمد. با کرختی از روی صندلی بلند شدم و به سمت تلفن رفتم.
شماره تلفن برایم ناآشنا بود. شانه هایم را بالا انداختم و جواب دادم.
- بفرمایید؟
صدای زن مسنی از پشت تلفن آمد. ولی وقتی که یک کم بیشتر صحبت کرد با عصبانیت گفتم:
- خانم آخرین باری باشه که دارین خونه ما زنگ می زنینا....
تلفن را قطع کردم وبا عصبانیت گفتم:
- خجالت نمی کشه .....
وقتی که خواستم به آشپزخانه بروم لیلا هاج و واج ایستاده بود و نگاه ام می کرد. اخم هایم تو هم بود و روی نزدیک ترین مبل نشستم. لیلا گفت:
- تو هم ماشالله وقتی که می خوای عصبانی بشی خوب عصبانی می شیا باید از جلوی دستت قایم شد.
دوباره لیلا سکوت کرد و بعد از گذشت چند دقیقه عصبانیت ام جای خودش را به ناراحتی داد. با بغضی که تو گلویم جمع شده بود گفتم:
- لیلا واقعا نمی دونم این آدمهای چه تصوری می کنن.
- چی شده؟ کی بود که تلفن کرد؟
- مهم نیست نباید تو رو هم ناراحت می کردم.
لیلا با جدیدت گفت:
- مونا بگو چی شده؟
مکثی کردم و گفتم:
- چند روز پیش یه زن مسن زنگ زده به عنوان خواستگار، مثل اینکه اومده جلسه محاکمه من رو داره بازجویی می کنه اخر سر هم می گه یه پسر دارم از زن اول اش جدا شده یه بچه داره زن دومش هم تازه از دنیا رفته از اون هم یه بچه داره حالا بزار به پسرم بگم بیاد یه نظر تو رو ببینه اگر پسندید راضیش کنم با سن و سالت کنار بیاد.آخه آدم به این ...
- لطفا به این معرف های عقب مونده ات بگو اینجور آدم های مزخرف رو بهت معرفی نکنن.
زیر لب به آرامی شروع کردم به بد و بیراه گفتن و شاکی از موردهای بدرد نخورم.
لیلا برای اینکه توانسته باشد من را از ناراحتی بیرون بیاورد شروع کرد به جک گفتن و شوخی کردن آنقدر حرف زد و ادا درآورد تا من را به خنده در آورد. بالاخره گفت:
- این پیرزن خرفت نزاشت من فال بهمنی رو بگم.
تازه یاد فال افتادم. هیجان چند لحظه پیش دوباره به سراغم آمد و گفتم:
- ولی لیلا اینها همه فاله و خرافات .
- آره می دونم ولی شانسی حرف پریسا درست دراومد.
- خب حالا چی بوده؟
- من آخه گشنمه ...
- الان زنگ می زنم به کبابی محل امون صبر کن.
تلفن را برداشتم و شماره کبابی را گرفتم و چند سیخ کباب با دوغ سفارش دادم و روبروی لیلا نشستم و گفتم:
- خب این هم از ناهار.
- پریسا گفت که این آقا با یه کسی ارتباط نزدیک داره. به پریسا گفتم ازدواج کرده و سرکار همیشه از بچه اش حرف می زنه. ولی پریسا گفت که یه رابطه پنهانی با یه نفر دیگه داره که نزاشته تا الان خونواده اش بفهمن.
اول حرف های پریسا رو باور نکردم گفتم این ها همه فاله و خرافات. پریسا گوشی رو از دستم گرفت و شروع کرد به صدا فرستادن برای بهمنی و گفت که "من دوست نوشین هستم و فال گیرم امروز فالت رو گرفتم و متوجه شدم با یه زن دیگه ای رابطه نامشروع داری."
لیلا با هیجان انگشت هایش را فشار می داد و می گفت:
- من هم به پریسا التماس می کردم ومی گفتم نگو ولی می گفت سنگ مفت و گنجشک مفت. بهمنی نیم ساعت بعد بهم پیام داد و گفت: آره من با یکی هستم ولی رابطه نامشروع ندارم. همسرموقتمه.
ناخوداگاه با دست محکم زدم تو صورتم و گفتم:
- وا... چرا ... مگه نمی دونسته بهمنی متاهله؟
- می دونسته. اون شب بهمنی درد و دلش باز می شه و برام تعریف می کنه که با همسرش مشکل زیاد دارن و فقط به خاطر بچه اشون که کوچیکه نمی خواهن از هم جدا بشن. در واقع طلاق عاطفی گرفتن.
بهمنی برام تعریف می کرد از زمانی که با افسون آشنا شده زندگی اش به کلی تغییر کرده حتی برام عکسش رو فرستاد. بزار بهت نشون بدم.
با عجله در گوشی اش به دنبال عکس افسون گشت. بعد از چند ثانیه گفتم:
- قیافه اش چطوره؟
- خوشگله.
گوشیش را در مقابلم قرار داد و گفت :
- همینه. البته این عکس سرکارش هست.
یک زن زیبا و جذاب بود. چشم های خماری داشت و لب هایی مثل غنچه گل رز قرمز. الحق که خوب اسمی را برایش انتخاب کرده بودند. افسون. افسونگر زندگی بود.
آهی کشیدم و گفتم:
- جذابه. ولی لیلا برای زن بودن خودم متاسف شدم. امثال همین افسون به مردها اجازه می....
زنگ در به صدا در آمد ناهار را آورده بودند.
***
شروع کردم به شمارش تعداد کیف ها، هیجان زیادی داشتم. بالاخره توانسته بودم کارهایم را برای نمایشگاه استادم برسانم. لبخند رضایت بخشی روی لب هایم نشست. اما وقتی نگاه ام به سفارش کیف لیلا افتاد، شادی کوچک ام از بین رفت. باید لیلا را از کاری که انجام می داد منصرف می کردم. درست نبود که در زندگی خصوصی مدیرش سرک بکشد. هرچند که خودم اوایل خیلی کنجکاو شده بودم و دوست داشتم ماجرای هیجان انگیز لیلا را بشنوم اما در این یک هفته که من و لیلا همدیگر را ندیده بودیم خیلی فکر کردم، باید از اول ماجرا، جلوی کارش را می گرفتم.
چشم هایم را بستم و آهی کشیدم. از وقتی که ماجرای افسون را شنیده بودم غمی در دلم نشسته بود. چرا همسر دوم شده بود.
چشم هایم را باز کردم و غرولندکنان زیر لب گفتم: "چرا لیلا دست از این کنجکاویش بر نمی داره؟!"
- مونا.... مونا... چرا جواب نمی دی؟ بیا ناهار سرد شد.
صدای مادرم بود. با صدای بلندی گفتم:
- اومدم.
قبل از رفتن به بالا گوشی ام را برداشتم و در حالی که از پله ها بالا می رفتم برای لیلا نوشتم" چرا ناپدید شدی وخبری ازت نیست."
وقتی که واردآشپزخانه شدم بوی خوش قورمه سبزی مشامم را پرکرد. تازه متوجه شدم که خیلی گرسنه ام و با هیجان پشت میز نشستم و گفتم:
- خیلی گشنم بود.
مادر در حالی که زانوهایش را با روغن بادام تلخ چرب می کرد گفت:
- تو این مدت که نبودیم غذا می خوردی؟ به خودت می رسیدی؟
در حالی که تند تند غذا را در دهانم می گذاشتم گفتم:
- می خوردم حالم خوب بود. راستی مامان غذا نمی خوری؟
- من و بابات زود خوردیم حالمون بد شده بود.
لیوانم را پراز دوغ کردم و با یک نفس نصف لیوان دوغ را سر کشیدم و گفتم:
- بابا کجا رفته؟
- خسته بود رفت خوابید.
خواستم بقیه غذایم را بخورم که تلفنم زنگ خورد. با دیدن اسم لیلا در چشمانم برقی زد و دست از غذا خوردن کشیدم .
- سلام لیلا. معلومه تو کجایی؟
لیلا بر طبق عادت همیشگی اش برای چند ثانیه ایی فقط خندید و به آرامی روبه مادرم کردم و گفتم:" برم پایین حرف بزنم دوباره برمی گردم."
مادر من را هاج و واج نگاه کرد و من گوشی به دست از پله ها پایین رفتم و گفتم:
- نمی خوای دست از خنده برداری تعریف کنی چی شده؟
لیلا دست از خندیدن برداشت وگفت:
- مونا... این بهمنی من رو مرتب بلاک می کنه و از بلاک بودن در می یاره.آخه دو روز پیش اصرارپشت اصرار که می خواد عکسم رو ببینه بدجور به من شک کرده. می دونی از اینکه اسرار زندگی اش را برای کسی که نمی شناخته تعریف کرده پشیمون شده. احساس می کنم به من شک کرده. می دونی مونا کافیه فقط یه اشتباه کوچیک بکنم اونوقت دیگه باید برای همیشه....
با حرف های لیلا ترسی در دل احساس کردم. با جدیدت گفتم:
- حالا چیکار می خوای بکنی؟
- یه فکری به سرم زده. می خوام نوشین رو راضی کنم تا به بهمنی زنگ بزنه وگرنه نمی تونم اینطوری برم سرکار.
چشم هایم گرد شد و قلبم شروع کرد به تپیدن.
- لیلا دست از این شیطنت هایت بردار. هدفت رفع کنجکاوی بود که متوجه خیلی چیزها شدی.
- نمی شه. جدیدا سرکار من رو خیلی زیر نظر داره. یه سوال هایی ازم می پرسه که اگر حواسم نباشه بیچاره می شم.
مکثی کرد و ادامه داد:
- تو شرکت فقط سه تا خانم هستیم که هردوی اونها نوه دارن و تا چند ماه دیگه بازنشسته می شن من هم چون خیلی شوخ هستم و سربه سر همه می زارم به من شک کرده.
بعد دوباره زد زیر خنده و گفت:
- من فعلا برم سراغ نوشین شاید بتونم راضیش کنم. خداحافظ.
تلفن را قطع کردم و روی صندلی نشستم. برای دقایقی در سکوت کارگاهم خوب فکر کردم در نهایت تصمیم گرفتم فردا بعد از چیدن کیف ها در غرفه استادم بروم شرکت لیلا. هرطوری شده آن را باید از ادامه این ماجرا منصرف کنم.
***
ساعت از دو بعدظهر گذشته بود که راهی شرکت لیلا شدم برایش پیامی دادم و گفتم: "تا نیم ساعت دیگه اونجا هستم."
ازیک طرف خوشحال بودم چون بالاخره بعد از مدت ها تلاش و زحمت توانسته بودم که کیف های چرمی خوب و زیبایی درست کنم و در غرفه استادم قرار بدهم، از طرفی هم نگران لیلا بودم. ای کاش دختر حرف گوش کنی بود و به حرف هایم گوش می کرد ولی لیلا یک اخلاق بد داشت وقتی که یک کاری را شروع می کرد دوست داشت تا آخرش برود حتی اگر ضرر کند. آه کوتاهی کشیدم و در افکارم به دنبال راه حلی بودم برای منصرف کردن لیلا.
بعد از گذشت نیم ساعت بالاخره به شرکت رسیدم و خواستم زنگ شرکت را به صدا در بیاورم ولی پشیمان شدم. من دفعه اول بود که به محل کار لیلا می آمدم ای کاش یه بسته شکلات می خریدم.
تصمیم گرفتم که برگردم و از نزدیکترین مغازه یک بسته شکلات بخرم که صدای مردی راشنیدم که می گفت:
- خانم می خواهید داخل شرکت بشین؟
وقتی که سرم را به سمت صدا برگرداندم بهمنی را دیدم. چشم هایم از تعجب گرد شده بود و دهانم باز. ناخوداگاه لرزش بدنم را حس کردم چهره اش جدی و خشن بود. بدتر از همه چشم های ترسناکی داشت یعنی این مرد عبوث دو تا زن داره؟!
- شما اینجا با کسی کار دارید؟
کمی من من کردم و گفتم:
- من دوست خانم سهیلی هستم.
با دقت نگاه ام کردم و زنگ در را به صدا در آورد. ضربان قلبم بالا رفته بود دچار دلشوره و اضطراب عجیبی شده بودم. ای کاش در را زودتر باز می کردند. بعد از چند ثانیه بهمنی با بی حوصلگی و عصبانیت انگشتش را روی زنگ در گذاشت و محکم فشار داد. که بالاخره در باز شد و با قدم های بلندش وارد شرکت شد. تا به امروز نمی دانستم لیلا دختر جسوری هم است.
- ببخشین خانم شما با کسی کار داشتین؟
به روبرویم نگاهی کردم یک مرد میانسال را دیدم که در کنار در ایستاده بود.
- شما حالتون خوبه؟!
لرزشی در دست و پاهایم احساس می کردم. اصلا چرا من از بهمنی ترسیدم. آن مرد میانسال دستش را چند بار در مقابلم تکان داد و گفت:
- خانم... خانم....
با کمی لکنت گفتم:
- من... من ... با خانم....
- مونا پس چرا نمی یای داخل.؟
با دیدن لیلا ترسی که در دلم بود از بین رفت و گفتم:
- سلام لیلا. تو می تونی بیای بیرون زیاد.....
بدون اینکه اجازه بدهد حرفم را ادامه بدهم دستم را گرفت و به داخل کشاند و با شوخی به آن آقای میانسال گفت:
- این دوست من زیادی خجالیته....
لیلا با دست یک میز نسبتا بزرگی را نشان داد و گفت:
- مونا میز کارم هست برو اونجا بشین تا برات یه چایی بیارم.
- باشه. راستی ببخشین که دست خالی اومدم
لیلا با دهانش شکلکی درآورد و گفت:
- نمی بخشم.
لبخندی زدم و روی صندلی کنار میزش نشستم. روی میزش کلی نامه برای تایپ کردن بود. البته نامه هایی که با خط میخی نوشته شده بود.
- خب چه عجب از این ورا.!
لیلا فنجان چای را مقابلم روی میز گذاشت خودش هم روی صندلی اش نشست و از کمد میزش چند تا شکلات تلخ درآورد و گفت:
- چایی ات رو بخور یخ نکنه.
کمی به دور و اطرافم نگاهی انداختم و صدایم را کمی پایین آوردم و گفتم:
- وقتی که داشتم وارد شرکت می شدم بهمنی رو دیدم. قیافه خشن و ترسناکی داره تو چطوری جرات ...
لیلا چنگی به صورتش انداخت و گفت:
- بلند اسم نبر.
- ببخشین ولی لیلا دست از این کارت بکش.
لیلا چشم غره ایی بهم رفت و گفت:
- تو دوباره شروع کردی به نصحیت کردن.
- ببین عزیزم تجسس کردن تو زندگی مردم درست نیست خدا هم منعش کرده...
- باشه دیگه تجسس نمی کنم.
چشمکی زد و خیلی آرام گفت:
- ولی بالاخره نوشین رو تونستم راضی بکنم از موقعی که با بهمنی حرف زده دیگه به من شک نداره. حالا نوشین رو از بلاک بودن دراورده. می خوام بدونم ....
حرفش را قطع کرد و روی یک تکه کاغذ سریع چیزی را نوشت و مقابلم قرار داد. اسم افسون را نوشته بود. بعد کاغذ را سریع پاره کرد و گفت:
- می خوام بیشتر ازش بدونم ...
لبم را گاز گرفتم و با صدای بلندی گفتم:
- بی خیال افسون شو...
لیلا دوباره با دو دستش چنگ به صورتش انداخت و گفت:
- تو چرا اسم می ببری؟
یکدفعه صدای خشنی را شنیدیم که می گفت:
- خانم سهیلی.
وقتی که سرمان را به سمت صدا برگرداندیم بهمنی را با چشم های غضبناکش دیدیم. از ترس دهان هر دو نفر مان باز مانده بود و قدرت حرف زدن را از دست داده بودیم. یعنی بهمنی همه حرف های ما را شنیده بود.؟
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم فرشته شهاب
بدون شک، یکی از ویژگی‌های موجود در این اثر ارسالی، سعی مؤلف محترم در «نشان» دادنِ برخی از رخدادهای تعبیه شده [اعم از وقایع ضروری و همچنین رخدادهای غیرضروری]، در بخش‌هایی از داستان است، ویژگی ارزشمند و البته هنوز بالقوه‌ای که [در صورت بالفعل و هدفمند شدن] از طریق به‌کارگیری شیوه روایی و بسیار مؤثر «توصیف پویا»، تا حدی موجب قابل تصورتر شدن وقایع، در ذهن مخاطب مشتاق شده‌اند: «...، پله‌ها را یکی‌یکی به سمت زیرزمین که کارگاهم...، در چوبی قدیمی کارگاه...، از روی میز کنار تختم...، کش‌و‌قوسی به خودم دادم...، روی چرم چسب زدم و آستری را رویش چسباندم...، کتری پر از آب را روی گاز گذاشتم و زیرش را روشن کردم...، صدایم را کمی صاف کردم...، از خنده ریسه رفت و صورتش قرمز شد...، پالتویش را درآورد و کیفش را به دسته صندلی آویزان کرد...، انگشتش را روی عکس مرد نسبتا جوانی گذاشت...، قدبلند بود و کمی چاق، موهای کم‌پشت مشکی...، چشم‌های نسبتا ریز...، با دو دستم محکم به صورتم کوبیدم...، هردو رنگ‌پریده از روی صندلی بلند شدیم...، با زبانش لب‌های خشک شده‌اش را خیس کرد...، آرام آرام به سمت صندلی چوبی آمد و پشت میز نشست...، برش الگوی چرم و چسباندن آستری...، سرم را به سمت ساعت برگرداندم...، در شانه‌ها و دست‌هایم احساس خستگی زیادی می‌کردم...، شانه‌هایم را بالا انداختم و مشغول جمع کردن تکه‌های شکسته شده شیشه شدم...، آفتاب از پنجره روی صورتم افتاده بود...، دستش را روی زنگ در گذاشته و برایم شکلک در می‌آورد...، آن‌قدر خندید که قطرات اشکش روی صورتش جاری شد...، داخل ظرف گل سرخی...، ضربان قلبم بالا رفته بود...، روی یک تکه کاغذ...، لبم را گاز گرفتم و...، با دو دستش چنگ به صورتش انداخت...، صدای خشنی را...، سرمان را به سمت صدا برگرداندیم...، چشم‌های غضبناکش...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن از چنین توصیف‌های دقیق و جزءپردازانه‌ای بهره‌مند کنید تا [ضمن احتراز آگاهانه از توصیف‌هایی ساکن و گزارشی که به طور معمول، موجب صرفاً «بیان» شدن وقایع می‌شوند]، روند داستان‌پردازی اثر از وجه ملموس‌تر و قابل تصورتری برخوردار شود.
درواقع به خوبی مشخص است که این توانایی بالقوه بسیار ارزشمندِ جزءپردازی شما دوست نویسنده خوش‌ذوق، در صورت قرار گرفتن در یک روند روایت‌پردازی هدفمند و به دقت برنامه‌ریزی شده، می‌تواند که موجب تعبیه، تنظیم و تقویت حداکثریِ حضور رخدادهایی کاملاً ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده در متن بشود، به همین جهت مؤثرتر است که حتی‌الامکان قبل از شروع به تألیفِ هر یک از آثار داستانی ارزشمندتان، ابتدا در ظرفیت‌های درونی و تعمیم‌پذیر سوژه انتخابی، تدقیق گزینشی‌تری داشته باشید، یعنی برای ایجاد سیر «توالیِ» حوادثی پیشبرنده: «ابتدا شاه مُرد و بعد ملکه مُرد؛ مطابق تعریف رایج در کتاب‌های آموزشی عناصر داستان] و تعیین‌کننده در ایجاد «خط اصلی روایت»، به انتخاب گزینشی رخدادهایی اصلی و متصل‌کننده بپردازید، چون که گاهی از اوقات، ممکن است دوستان نویسنده گرامی، به دلیل تعلق خاطری که به رویدادهای ارزشمند پیرامون‌شان دارند، ناخواسته با تعبیه رخدادهایی غیرضروری و غیرمتصل‌کننده در متن، موجب اطناب و حتی عدم‌وضوح نسبیِ احتمالی در خط اصلی روایت بشوند، درواقع بسیاری از چنین رخدادهایی که چندان به صورت فعلی، چندان در خدمت «رفع نیازهای ضروری و منطقی روایت» قرار نمی‌گیرند، احتمالاً با حضور در یک داستان مستقل، از امکان تأثیرگذاری متصل‌کننده و پیشبرنده قابل توجه و مختص به خودشان بهره‌مند خواهند شد.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که این اثر ارسالی، با به‌کارگیری حدود «شش هزار» واژه [که هنوز به طور کامل برنامه‌ریزی و مدیریت نشده‌اند]، دچار اطنابی مُخل روایت شده است و در نتیجه خط اصلی روایت، هنوز از وضوح و استحکام منطقی چندان مؤثری برخوردار نشده است، وضعیتی که به حضور دلیل وقایعی غیرضروری [مطابق با اولویت‌های رواییِ سوژه اصلی که نیازمند تمرکز حداکثری بر روی زندگی دختر جوانی است که در منزل به تولید کیف و... می‌پردازد و با سفر والدینش با رخدادهایی مواجه می‌شود که...] در داستان به وجود آمده است و در نتیجه مخاطب در شناسایی اولویت‌های اصلی و ضروری روایت، دچار تردیدِ نسبی می‌شود و در نتیجه از امکان تمرکز حداکثری بر روی متن برخوردار نمی‌شود.
البته بایستی پذیرفت که بدون شک، داستان زندگی دختر جوان شاغلی که شوخ‌طبعانه به انجام کارهای دردسرساز علاقه‌مند است [کاراکتر«لیلا» که با مدیر بداخلاقی مواجه می‌شود که زندگی کنجکاوی‌برانگیزی دارد و به همین دلیل هم شغلش را به خطر می‌اندازد و...]، یا زندگی مادر و دختری تنهایی که نیازمند حمایت سایر افراد خانواده‌شان هستند [کاراکترهای خاله‌ای پیر «سهیلا» و دخترخاله‌ای که صحیح‌تر و مؤثرتر است تا مشخص بشود آیا اسمش «سیما» است و یا «افسانه»؟، چون که درون داستان، این کاراکتر با هر دو اسم معرفی شده است: «...، سیما رو نمیتونم ببرم بیمارستان...، افسانه رفته بود...، افسانه رو ببریم بیمارستان؟ دستش شکسته...، طفلک سیما مثل ابر بهاری اشک می‌ریخت...، سیما را با دست گچ گرفته به خانه برگرداندیم...، بعد از فوت پدرش خاله با هزار زحمت سیما را به دندان کشید و بزرگ کرد. خاله و سیما بعد از خدا همه امیدشان به ما بود...»]، یا دغدغه‌های بانوی پیری که برای فرزندش [پسری که هم از همسر اولش و هم از همسر دومش دارای فرزندانی است و...] در جستجوی همسر جدیدی است و یا پرداختن به وقایع دلهره‌آور خانه‌ای قدیمی و شنیدن شدنِ صداهایی مرموز و عجیب که موجب وحشت و توهم کاراکتر اصلی می‌شوند و...؛ درواقع همگی این سوژه‌ها به صورت بالقوه، از ارزشمندی رواییِ تعمیم‌پذیرانه‌ای برخوردار هستند، اما از سویی دگر، لازم به ذکر است که به طور معمول و با توجه به قالب «داستان کوتاه» [چون که از ظرفیت‌های روایت‌پردازی محدودتری، نسبت به امکانات بسیار گسترده‌تر «رمان» برخوردار است و به همین دلیل هم نویسنده در آن، با رعایت «ایجاز» مدیریت شده، به بُرشی از زندگی یا حوادث می‌پردازد]، برای این همه سوژه ارزشمند و قابل گسترش، امکان روایت‌پردازی دقیق و چندان مؤثری در این اثر ارسالی میسر نمی‌شود.
البته لازم به ذکر است که یکی دیگر از دلایل اصلی، شکل‌گیری اطناب موجود در این اثر ارسالی، حضور گفتگوهایی است که اکثراً چندان ضروری نیستند [گفتگوهای غیرضروری به راحتی قابل چشم‌پوشی و یا جایزگزینی از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه هستند که اتفاقاً شما، در زمینه اجرای چنین توصیف‌های مؤثری از توانایی ذاتیِ ارزشمند و تقویت‌پذیری بهره‌مند هستید] و مابقی در صورت ضروری بودن، چندان «موجز» و مؤثر تألیف و تنظیم نشده‌اند و طبعاً با قواعد «دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای» توصیه شده در متون آموزشی معتبر هم، چندان مطابقتی ندارند؛ بنابراین در صورت علاقه‌مندی به تقویت مهارت‌های دیالوگ‌نویسی‌، مؤثرتر است که علاوه بر خوانش دقیق‌ کتاب آموزشی و ارزشمند «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته «ویلیام نوبل»، با مطالعه فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌های موفق ایرانی و خارجی [به ویژه داستان‌های به دقت تألیف شده و ماندگاری که دیالوگ‌هایِ تعیین کننده‌ و تأثیرگذاری دارند؛ مانندِ دیالوگ‌های جذاب و ماندگار «تپه‌هایی چون فیل‌های سفید»، نوشته «ارنست همینگوی» که به شیوه‌ای دقیق و کاربردی تألیف و تنظیم شده‌اند: «...، خیلی هم مثل فیل‌های سفید نیست. یعنی آدم وقتی از پشت درخت‌ها نگاه کنه، پوست‌شونو سفید میبینه...»]؛ در تجربیات ارزشمند روایت‌پردازی و دیالوگ‌نویسیِ این نویسندگان بزرگ و صاحب‌نام، به طرز هدفمندتر و مؤثرتری سهیم شوید.
درواقع مطابق همین موارد مطرح شده، چنین به نظر می‌رسد که پس از تدقیق و شناسایی مجدد و هرچه منطبق‌تر ظرفیت‌های روایی این اثر ارسالی، به راحتی امکان نوشتن چند داستان برنامه‌ریزی شده مستقل و منسجم، برای مؤلف گرامی میسر خواهد شد؛ بنابراین به جهت سعی مدیریت حداکثری «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به‌ کار ‌گرفته شده در داستان] و البته مطابق با توضیح‌های ارائه شده، پیشنهاد می‌کنم که برای تقویت «انسجام روایی» و انجام روایت‌پردازی‌هایی برنامه‌ریزی شده [منطبق با رفع نیازهای ضروری متن] و همچنین جهت سپری کردن روندی کارگاهی-تجربی، لطفاً و حتماً برای مدت زمانی، تمامی داستان‌هایتان را با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر تألیف کنید، روندی که شامل انتخاب و تنظیم سیر توالی هرچه دقیق‌تر رخدادهای صرفاً ضروری و پیشبرنده داستان، ارائه توصیفیِ دقیق‌تر و جزءپردازانه‌تر وقایع، احتراز آگاهانه از دیالوگ‌هایی که وجه چندان ضروری و پیشبرنده‌ای در روایت ندارند و... می‌شود؛ مطمئن باشید که تقبلِ چنین تمرین نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، به مرور موجب افزایش حداکثری مهارت‌های ارزشمند روایت‌پردازی شما دوست نویسنده خوش‌ذوق خواهد شد، توانایی کاربردی ارزشمندی که هم در هنگام نوشتن داستان‌های کوتاه منسجم و تأثیرگذار و هم برای تألیف و تنظیم فصل‌های یک رمان‌ جذاب و پرکشش، کارکرد بسیار مؤثری خواهد داشت.
و یک نکته مهم دیگر، این که شیوه یکباره و به طرز سؤالی، رها کردن متن در بخش پایانی: «...، وقتی که سرمان را به سمت صدا برگرداندیم، بهمنی را با چشم‌های غضبناکش دیدیم. از ترس دهان هر دو نفرمان باز مانده بود و قدرت حرف زدن را از دست داده بودیم، یعنی بهمنی همه حرف‌های ما را شنیده بود؟»، در ایجاد یک «پایان‌بندی» منطقی و تأمل‌‌‌‌‌‌‌‌‌برانگیز، چندان مؤثر واقع نشده است؛ البته احتمالاً یکی از دلایل شکل‌گیری چنین وضعیتی، عدم‌‌آگاهی‌رسانی روایی مؤثر و منطبق در داستان است، مشکلی که احتمالاً با تغییر «راوی» داستان از «اول‌شخص» [درواقع شما دوست نویسنده گرامی، سایر آثار ارسالی: «غلام حسین»، «رستوران حاج باقر» و «کافی شاپ رزیتا» را با همین راوی «من‌گو» تألیف کرده‌اید] به راوی «سوم‌شخص» و در نتیجه بهره‌گیری حداکثری از میزان اطلاع‌رسانی احاطه‌مندانه‌تر راوی «دانای کل»، تا حد بسیار زیادی برطرف خواهد شد؛ طبعاً انتخاب یک راویِ منطبق‌تر با روند رفع نیازهای ضروری متن، موجب تقویت روند «اطلاع‌رسانی» منطبق‌تری در داستان خواهد شد.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، همان طور که در بالا هم عرض کرده‌ام، شما از توانایی بالقوه‌ بسیار ارزشمندی، در ایجاد جزء‌پردازی‌هایی دقیق و ملموس بهره‌مند هستید و موارد مطرح شده هم، صرفاً جهت گسترش هرچه سریع‌تر و صحیح‌تر مهارت‌های نوشتاریِ شما دوست نویسنده خوش‌ذوق، تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند، منتظر خوانش داستان جدید شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت