از زیسته های خودتان بهره ببرید




عنوان داستان : گلوریا
نویسنده داستان : شقایق عبدالمالکی

خیابان هجدهم خلوت و تاریک بود و نوری از هیچ پنجره ای به بیرون نمی‌تابید. مغازه ها بسته بودند و تنها بار فیلیز بود که تابش نور زرد رنگی از دیوارهای شیشه ایش موزاییک های پیاده رو را روشن می کرد.بیشتر فضای بار را پیشخوان چوبی قرمز رنگی اشغال کرده بود که سه ضلع داشت و کنار هر ضلعش چند چهارپایه ی چوبی قرار داشت. پشت پیشخوان هیکل نحیف پیرمردی کوتاه قد دیده می شد و مرد جوانی با کلاه لبه دار و کت و شلوار مشکی ،پشت به خیابان، روبروی پیرمرد نشسته بود.
موسیقی اسپانیایی از ضبط صوت پشت پیشخوان پخش شد.مرد جوان بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:"تام! صداشو زیاد کن."
تام کنترل را برداشت و صدای موسیقی را بیشتر کرد.سپس بطری ویسکی خالی را از جلوی مرد برداشت و پرسید:"مثل همیشه بربن بیارم؟"
مرد چیزی نگفت ،چشم هایش را بسته بود و به موسیقی گوش می داد.تام برای خودش گیلاسی تکیلا ریخت و یک نفس سر کشید و گفت:"به نظرمنم دیگه کافیه.نباید خیلی مست کنی.اون دفعه رو که یادت نرفته. انقدر تو دستشویی عق زدی که نصف مشتریامو پروندی."
مرد پوزخندی زد و گفت:"آهنگو دوباره پخش کن اما دیگه وسطش زر نزن."
تام موسیقی را دوباره پخش کرد و مشغول مرتب کردن بطری های پشت پیشخوان شد.
مرد جوان به سرامیک های سبز رنگ کف بار خیره شده بود و آنقدر در موسیقی غرق شده بود که صدای باز شدن در را نشنید. صندل های پاشنه بلند نقره ای و در پی آن کفش های واسک زده ی مشکی از جلوی چشمش گذشت و مرد متوجه حضور مشتری های دیگر شد اما چشم هایش را بست و سرش را بلند نکرد.صدای لرزان تام را می شنید که می گفت:"س...سلام قربان! خوش اومدید.اجازه بدید مشروب مورد علاقتونو بیارم."
صدای بم مردانه ای گفت:"نیازی نیست.کلاهتو صاف کن! دکمه های یونیفرمتو چرا کج و کوله بستی؟"
صدای کشیدن صندلی به گوش رسید.
مرد دوباره گفت:"دهنت که باز بوی گند الکل میده.مگه نگفتم وقتی سر کاری حق نداری مست کنی؟...این آهنگ مزخرفم قطع کن!"
موسیقی قطع شد.مرد جوان چشم هایش را باز کرد و سرش را بالا آورد.تام کلاهش را روی سرش صاف کرد،لبخندی زد و دندان های زردش را نمایان کرد.گفت:"ببخشید مستر فیلیز.دیگه تکرار نمیشه."
مسترفیلیز کت و شلوار سرمه ای رنگی به تن داشت و کراوات راه راه آبی سرمه ای زده بود و کلاه مشکلی لبه داری روی سر داشت؛ دستانش را روی پیشخوان گذاشته و کمی به جلو خم شده بود.زن روی چهار پایه نشسته بود ؛پاهای سفیدش را روی هم انداخته بود و پیراهن کوتاه قرمزی رنگی به تن داشت‌.آرنج دست راستش را به پیشخوان تکیه داد بود و انگشتان ظریفش را دور گیلاسی خالی قلاب کرده بود.موهای نارنجی رنگش روی شانه هایش ریخته بود.فیلیز سرش را سمت زن کج کرد و گفت:"هر مشروبی که بخوای اینجا پیدا میشه.فقط کافیه لب تر کنی."
_دلم میخواد مشروب مورد علاقه‌ی تو رو امتحان کنم‌.
مرد لبخند رضایت مندانه ای زد و بدون اینکه نگاهش را از چشم های عسلی رنگ زن بگیرد،گفت:"تام ! شنیدی خانوم چی گفتن؟"
_بله بله.الان از انبار میارم.
تام از پشت پیشخوان بیرون آمد و سمت درب زرد رنگ گوشه ی بار رفت.
فیلیز در حالی که با انگشتانش گونه ی زن را نوازش می کرد،گفت:"عزیزم من میرم یه سر به انبار بزنم.زود برمی گردم."
زن لبخندی زد و سرش را تکان داد.مرد جوان تازه توانست چهره ی زن را ببیند.چند بار چشم هایش را باز و بسته کرد و وقتی مطمئن شد که درست دیده، از جایش بلند شد.چند قدم سمت زن برداشت و گفت:"گلوریا؟"
زن سرش را سمت مرد برگرداند و با دیدن او رنگ‌ از چهره اش پرید.مرد ابروهایش را در هم گره زد و گفت:"فکر می کردم به اسپانیا برگشتی."
زن به روبرو خیره شد و گفت:"اشتباه فکر کردی.میبینی که اینجام."
_اوه ببخشید.یادم رفته بود نمیتونی از مردای پولدار انگلیسی بگذری.بعد از این نوبت کیه؟
_من جان رو عاشقانه دوست دارم.
_هه... درباره ی همه همین حرفو می زنی؟
زن کیف دستی اش را برداشت و از روی چهارپایه بلند شد.مرد روبرویش ایستاد.چانه اش را بین انگشتانش گرفت و گفت:"گلوریا! گلوریای بی وفای من! اگه می گفتی پول نیاز داری، خودم دار و ندارمو بهت میدادم.نیازی به اون همه دروغ نبود."
زن صورتش را عقب کشید و به در زرد رنگ گوشه ی بار نگاه کرد.
_بهتره بری.جان الان برمیگرده.
مرد چشم هایش را ریز کرد و گفت:"جان فیلیز....چه اسم آشنایی!فکر کنم تو یکی از مهمونیا خودم بهت معرفیش کرده بودم."
مرد سیگاری بین لب هایش گذاشت.فندک نقره ای رنگش را از جیبش بیرون آورد و سیگار را روشن کرد.کام عمیقی گرفت و بعد دود را جلوی صورت زن بیرون داد.زن سرفه ای زد و دستش را به اطراف تکان داد.
_همون روزی که این فندک لعنتی رو بهم هدیه دادی باید میفهمیدم میخوای زندگیمو به آتیش بکشی.
زن موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد و گفت:"الان انقدر پول دارم که می‌تونم سه برابر پولی که ازت دزدیمو پس بدم..... اما اینکارو نمی‌کنم.میدونی چرا؟"
زن سرش را به صورت مرد نزدیک کرد و کنار گوشش گفت:"چون مردای ضعیف لیاقت پولو ندارن.تو فریب حماقت خودتو خوردی نه هوش من."
بعد خندید و از بار بیرون رفت.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سر کار خانم شقایق عبدالمالکی سلام و احترام
بهره‌گیری از تجربه‌ی زیسته در داستان یکی از موضوعات مهمی است که نویسندگان همواره به آن توجه داشته‌اند؛ چرا که برای خلقِ یک جهانِ داستانیِ ملموس و باورپذیر لازم است نگارش داستان بر پایه‌ی موضوعاتی شکل بگیرد که نویسنده به آنها اشراف داشته و آن‌ها را به نوعی لمس کرده باشد؛ نگارش داستان به این شکل هم راحت‌تر است و هم نویسنده می‌تواند به دلیل تجربه‌ی زیسته‌ای که داشته و لمس موقعیت‌هایی مشابه با جزئیات بهتر و دقیق‌تر و قابل توجه‌تری به نگارش داستان و توصیف و روایت و شخصیت‌پردازی و فضاسازی بپردازد. مطالعه‌ی آثار داستانی به مخاطب این امکان را خواهد داد که یک جهان و دنیای تازه را تجربه کند؛ جهانی که نویسنده پیش روی آن‌ها قرار داده و برای داستانش خلق کرده است؛ بنابراین نویسنده می‌بایست در ساخت این جهان نهایت دقت را داشته باشد تا باورپذیر و واقعی جلوه کند؛ و این مسئله میسر نخواهد شد جز اینکه نویسنده به نوعی از تجربه‌ی زیسته‌ی خود و تلفیق آن با تخیل و عناصر داستان بهره ببرد و به خلق جهان داستان خود بپردازد. بسیار ارزشمند است که نویسنده به محیط پیرامون خود توجه داشته باشد و بتواند از فرهنگ یا آداب و رسوم یا مولفه‌های بومی بهره ببرد. بوم و فرهنگ و آداب و رسوم هر خطه‌ای همچون ارثیه‌ای ارزشمند می‌باشد که نویسندگان همواره از آن بهره برده‌اند و در حفظ آن کوشیده‌اند؛ دقت و توجه در انتخاب موضوع و فضا و شخصیت‌های داستان‌ فرصتی فراهم خواهد کرد که داستان به نگارش درآمده علاوه سرگرم کردن، بهره‌ای از تأمل و تفکر و نکته‌سنجی و یا نقد و اعتراض داشته باشد. ضمن اینکه مخاطبین داستان هنگام مواجه با آن؛ این محصول را از جهت اینکه ادبیات آن‌ها و متعلق به آن‌ها است و به نوعی آیینه‌ی چگونگی زیستن آن‌ها و گذشتگان آن‌ها است خواهند پذیرفت و ستایش می‌کنند.
سرکار خانم شقایق عبدالمالکی از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. این اولین داستان ارسالی شما برای پایگاه نقد است، در اینجا سعی می‌کنیم به بررسی آنچه لازم است اتفاق بیفتد تا این اثر بهتر شود بپردازیم. ابتدای نقد به مسئله‌ی اهمیت تجربه‌ی زیسته‌ی نویسندگان اشاره شد چون آنچه در نگاه اول به «گلوریا» توجه منتقد و مخاطب را جلب می‌کند، غریب بودن آن است. البته نویسنده مختار است فضا و شخصیت‌های دلخواه خود را برای داستانش خلق نماید اما قطعا هنگامی می‌تواند جهانی ملموس‌تر و واقعی‌تر بیافریند که به نوعی قبلا تجربه‌ی لمس آن یا لمس موقعیت مشابه آن را داشته باشد. بنابراین به عنوان اولین نکته می‌توان به نویسنده پیشنهاد داد که: «از زیسته‌های خودتان بهره ببرید» حتی در انتخاب فضا و شخصیت‌ها و اسامی آن‌ها، صحنه‌پردازی و به طور کلی آنچه که نویسنده می‌خواهند بگوید توجه به نکاتی که گفته شد بسیار با اهمیت است.
گلوریا با توصیف شروع می‌شود: «خیابان هجدهم خلوت و تاریک بود و نوری از هیچ پنجره‌ای به بیرون نمی‌تابید...» در ابتدای داستان نویسنده به فضاسازی و توصیف مکان پرداخته است که گاه با جزئیاتی همراه است و این توجه به جزئیات اتفاقِ خوبی است؛ اما بهتر است که افتتاحیه‌ی داستان با عدم تعادل همراه بوده یا سوال برانگیز باشد و حس کنجکاوی مخاطب را برانگیزد یا به نوعی به مسئله‌ی اصلی اشاره‌ای شده باشد تا خواننده در همان ابتدا و به سرعت وارد جهان داستان شود و به نوعی نویسنده موفق شده باشد تا قلاب داستانی را بیندازد و مخاطب را با خود همراه سازد. در ادامه نویسنده در ساختنِ فضای مورد نظر، توجه به جزئیات صحنه و کنش‌های شخصیت‌ها تا حدودی موفق عمل کرده‌اند. دیالوگ‌ها نیز اطلاعات تازه‌ای به خواننده خواهند داد و به نوعی پیش برنده‌ی داستان هستند و این اتفاق خوبی است. این نشان می‌دهد که نویسنده توانایی این را دارند که از ابزار داستانی در نگارش به خوبی بهره ببرند؛ اما همان طور که قبلا اشاره شد لازم است که نویسنده در انتخاب موضوع و فضای داستان توجه بیشتری اعمال نمایند. قطعا چنین نویسنده‌ای با بهره‌گیری از تجربه‌های زیسته‌ی خود و نوشتن از محیط پیرامون و خلق شخصیت‌های آشنا، توجه به بوم و فرهنگ و آداب و رسوم مردم محیطی که در آن زیست داشته‌ است می‌تواند به ارتقا نوشته‌های خود کمک کنند.
نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی در داستان است. استفاده‌ی صحیح از علائم نگارشی؛ نقطه، ویرگول، پاراگراف‌بندی، استفاده از فاصله و نیم‌فاصله و... این‌ها شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند اما با اهمیت هستند و لازم است که نویسنده در همان ابتدای راه به آن‌ها توجه لازم را داشته باشد.
سرکار خانم شقایق عبدالمالکی شما تقریبا سابقه‌ی کوتاهی در داستان نویسی دارید بنابراین قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتر و دلخواهتان خواهید رسید. پیشنهاد می‌کنم مدتی به مطالعه‌ی رمان و داستان کوتاه‌های موفق ایرانی بپردازید و لذت حسِ بوم و فرهنگ و شخصیت‌های آشنا در این آثار را بچشید؛ در این صورت خواهید توانست چنین مواردی را وارد داستان‌های خود نیز نمایید و داستان ایرانی بنویسید. می‌توانم مطالعه‌ی جای خالی سلوچ نوشته‌ی محمود دولت آبادی یا سمفونی مردگان عباس معروفی یا تنگسیر صادق چوبک و... را به شما پیشنهاد دهم. در هر یک از این آثار اهمیت مکان، فرهنگ و زیست شخصیتِ ایرانی در قالبِ داستان‌هایی قابل تأمل و شیرین به چشم می‌خورد.
منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت