فقط یک نکته‌ی کوچک



عنوان داستان : پوچی

به نام خدا

چند لحظه ای مردد ایستاده بودم. صورتم را چرخاندم و به پشت سرم نگاهی انداختم. امی به آن طرف بار خیره شده بود؛ ویولونیست کار خود را کرده بود. با خیال راحت نگاهم را از امی گرفتم و یک قدم به پیش خان نزیک شدم. احساس کردم صدایم را نشنیده است. دوباره گفتم :
- خانم یه نوشابه با یخ لطفا.
حرکتی از او ندیدم. گویا متوجه حضور من نشده بود. این بار کمی گردنم را پایین آورده و کج کردم و به همان حالت با چرخش چشم ، دزدکی ، از کنار شانه پشت سرم را دید زدم. همینکه متوجه شدم امی همچنان غرق کنسرت است ، بی اختیار لبخندی به روی لبانم نقش بست که تنها نوک دندان های ریف بالایم را ، آن هم از زیر سبیل پرپشت و آویزانم نمایان می ساخت ، به گونه ای که اگر کسی در آن لحظه مرا می دید ، آن را شرارت بار و چندش آور می خواند. گردنم را صاف کردم. حالا دوباره با خیال راحت به دختر چشم دوختم و کنجکاوانه از بالا تا پایین را ، تا آنجا که از پشت سنگ گرانیتی لبه ی پیش خان مشخص بود ، وارسی کردم. با بی میلی و خستگی ترحم برانگیزی آن پشت ایستاده و به فکر فرو رفته بود. نگاهش را دنبال کردم؛ ظاهرا متوجه چیزی نبود. چوب دستی ام را بالا بردم و جلوی صورتش به چپ و راست تکان دادم. اما همچنان کرخت و بی حرکت ایستاده بود. لحظه ای احساس کردم دختر ، نابیناست. اما بلافاصله به پوچی احساس خود پی بردم. کمی به جلو متمایل شدم و با آرنج به لبه ی پیش خان تکیه دادم. حالا از نمای نزدیک تری بالا صورتش را تماشا می کردم. حتی لحظه ای انگار هرم نفسش را نیز احساس کردم. پوست روشن اطراف دستانش را که می دیدی ، تازه متوجه می شدی که صورت و به خصوص گونه هایش تا چه اندازه سرخ شده بود. چه معصومیت رقت باری!. شاید از فرط خستگی بود. شاید هم قبل از من مرد هیزی حال او را گرفته بود. اما آنچه از چشمان مظلوم و لب های کمی آویزانش خوانده می شد ، گویا اندوهی عمیق تر به نظر می رسید. انگار باید قید خوردن را می زدم. ناامیدانه قوطی واکسی از جیب پالتو روسی ام بیرون کشیدم و به روی لبه ی پیش خان گذاشتم تا همانطور که دختر را دید می زدم ، سبیلم را کمی حالت دهم. شاید این کار چاره ساز می شد. دو انگشت از هردو دستم را به واکس آغشته کردم و چند بار از وسط تا انتهای آن کشیدم. در آخر دوانتهای آن را به بالا پیچ دادم و حالا دیگر از آن چخماقی هایش شده بود. در قوطی را بستم ، درون جیب پالتویم فرو بردم و با اعتماد به نفس کاذبی گردنم را به سمت چهره ی دختر کج کردم. دوباره گفتم :
- خانم میشه یه نوشابه لطف کنید؟
انگار خشکش زده بود. کم کم داشت دلم به حالش می سوخت. تا به حال همچو موجودی به چشم ندیده بودم. دلم بدجور هوای یک چیز خنک کرده بود. ازاین دختر که آبی گرم نمی شد. یعنی اگر دزدکی پشت پیش خان می رفتم و قوطی نوشابه را می قاپیدم ، باز هم این موجود ناشناخته همینطور بی حرکت می ماند؟ نه. اینبار باید قیدش را میزدم. همین حول و حوش بود که کنسرت تمام می شد و امی سبیلم را دود می کرد. قدمی به عقب برداشتم ، کلاهم را به نشانه ی احترام از سر برداشتم و همزمان که کله ی طاسم را جلوی صورت دختر پایین می آوردم ، لبخند پوچی زدم و به سمت امی بازگشتم..
بار از یک سالن با ابعاد ناموزون و تقریبا بزرگ که از میانه تا قسمت انتهایی آن صندلی چیده شده بود ، تشکیل می شد و هرکس ابتدا با دیدن آن به یاد سالن های سینما می افتاد. در قسمت جلویی سالن ، متمایل به سمت راست فضای مناسبی وجود داشت که دو پله از کف بالاتر بود و موزیسین ها آن جا مشغول نواختن بودند. تقریبا در جلوی آن فضای دایره ای شکل و مسطح دیگری قرار داشت که عاشق پیشه های اعیانی زوریخ هیچگاه از رقصیدن در آن خسته نمی شدند. صندلی ها طوری چیده شده بود که نگاه ها را به سمت کنسرت می کشید. گوشه جلویی و سمت چپ سالن نیز پیش خان فروش انواع نوشیدنی قرار داشت که ظاهرا آن را به دست موجود بی حرکتی سپرده بودند. فضا پربود از دود غلیظ سیگار و بوی تیز الکل‌های دوزاری که تا جرعه ای از آن نمی نوشیدی ، توان تحمل بوی گندش را پیدا نمی کردی. در میان دود به دنبال صندلی خالی کنار امی می گشتم که نزدیک بود کله ام به چراغ تزئینی تنومند آویزان از سقف اصابت کند. به ظاهر ، اخیرا آن ها را با قیمت زیاد خریده بودند و لابد می خواستند حداقل در پرداخت هزینه نصاب صرفه جویی کرده باشند. امی را پیدا کردم و کنارش نشستم. صدای ساز ها قطع شده بود. امی با چشمان خیره و ابرو های در هم کشیده نگاهم کرد و گفت :
- این چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی؟
گفتم:
- تا قبل از این هم نظر مثبتی راجع به قیافه ام نداشتی.
گردنش را کج کرد و این بار از گوشه چشم نگاهی از روی استهزاء کرد و گفت :
- مردک...
گفتم :
- کنسرت بالاخره تموم شده ها ؟
- آره، ندیدی اونیکه ویولون می زد چقدر جذاب شده بود. نیگاش کن هنوز اونجا وایساده. چقدر خوبه که همه مردا مثل هم نیستن.
- چیه، چشتو گرفته ؟
- خفه شو.
- اینی که الان مجبوری باهاش حرف بزنی انتخاب خودت بوده.
احساس کردم لحظه ای جا خورد. به پایین چشم دوخت و سپس به سرعت به من نگاه کرد و با لحن غضبناکی گفت :
- اصلا ببینم خودت با اون دختر چیکار داشتی ها ؟
- گفته بودم که می خوام برم یه چیز گازدار بخورم.
- یه یه چیز گازدار خوردن که اینقدر طول نمیبره.
- بد شد با مردک ویولونیست تنهات گذاشتم ؟
- گفتم خفه شو.
با عصبانیت بلند شد و به سمت در خروجی رفت. ناگزیر به دنبالش راه افتادم. با قدم های ریزش چند متری از من جلو افتاده بود. صدا زدم :
- امیلیا ، امیلیا ، وایسا من اینجا هنوز کار دارم.
همانطور که تند تند قدم برمی داشت گردنش را تا نیمه چرخاند و با صدایی که می ترسید بیش از اندازه بلندش کند، گفت :
- برو به درک . تو همیشه همینی که هستی.
گفتم :
- بهت میگم وایسا. بدون تو منو اینجا راه نمیدن.
جوابی نداد و سریعا از در خروجی بیرون رفت. سریع تر گام برداشتم و خودم را از پشت به او رساندم . با دست راست شانه اش را گرفتم و آن یکی دستم را روی گردنش گذاشتم و محکم به دیوار کوبیدمش :
- باز چت شده تو امی ؟
به چشمان سیاهش خیره شدم. احساس کردم پشت شانه اش را به درد آورده ام. منتظر بودم تا کشیده ای را حواله ام سازد. اما ناگهان به طرز غیر منتظره ای حالت خشم وعصبانیت چند لحظه پیش ، از چهره اش محو شد. متعجب نگاهش میکردم. حالا دیگر همان نگاه مظلومانه و همیشگی آخر شب هایش را داشت. به نرمی جواب داد :
- چیزی نیست. فکر کنم کمی استراحت نیاز دارم.
هربار با این طرز نگاهش دلم را به رحم می آورد. ای کاش همیشه اینگونه دوست داشتنی می بود. گفتم :
- خوب میشد اگه بیشتر می موندی.
- باید برم خونه. خسته ام. باید داستانم رو کامل کنم. فردا سر کلاس حاضر میشم.
به چشمانش خیره بودم. احساس کردم هیچگاه تا این اندازه او را جذاب ندیده ام. نیمچه لبخند ناشیانه ای ، از همان لبخند های آخر شب ، به روی لبانش نقش بست و با دست به زحمت مرا به عقت هل داد و گفت :
- من دیگه باید برم.
دو قدمی دور نشده بود که چرخید و گفت :
- تو نمیای ؟
- من بیرون کمی کار دارم. تو برو. خودمو می رسونم.
دوباره لبخندی زد و به سمت انتهای خیابان به راه افتاد.چند لحظه ای ایستادم و نگاهش کردم. چه صورت زیبایی داشت. هیچگاه او را اینگونه ندیده بودم. به انتهای کوچه نرسیده بود که با خنده بلند فریاد زدم :
- هنوز از اون کلاس داستان مزخرف خسته نشدی ؟
این بار رویش را نچرخاند و به همان حالت که راه می رفت بلند جواب داد :
- تو هیچوقت عوض نمیشی !..
بعد انتهای خیابان را گذراند و از نظرم محو شد. دوباره لبخندی زدم و به روی نیمکت کنار خیابان نشستم. پشتم را به آن تکیه دادم و نفس عمیق و لذت بخشی کشیدم. آسمان تیره بود و جز ماه و ستاره ای پرنور ، چیزی در آن دیده نمی شد. کلاهم را از سر برداشتم. نسیم خنکی پس کله ی طاسم را نوازش داد...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. شاید این داستان یکی از بهترین داستان‌هایی بود که به‌بهانه‌ی پایگاه نقد داستان خواندم. اگر بخواهم اصلی‌ترین درون‌مایه‌ی داستان شما را بگویم این است که این داستان به‌همان گپ یا فاصله‌ای برمی‌گردد که برای خیلی از زوج‌ها تبدیل به مسئله شده است. این‌که جایگاه خودشان را در ارتباطشان نمی‌دانند و نمی‌دانند اصلاً برای چه در این رابطه هستند و برای چه باید در این رابطه باقی بمانند اما همیشه دلیل برای ماندن دارند.
چیزی که پرواضح است این است که این داستان، داستان سردرگمی در یک رابطه‌ی احساسی است. طبیعی است که نوشن از سردرگمی یکی از سخت‌‌ترین کارهای دنیا است چون این سردرگمی باید در تمام بدنه‌ی داستان تسری پیدا کرده باشد و در مورد داستان شما باید بگویم که این امکان در داستان شما ایجاد شده بود و آن‌قدری تمیز و حرفه‌ای از کار درآمده بود که برای یک‌لحظه شک کردم که نکند داستان شما یک داستان ترجمه باشد و شما فقط زحمت ترجمه‌ی آن را کشیده باشید.
این لحنی که ما به‌عنوان لحن ترجمه می‌شناسیم استفاده از صفت‌های عجیب (مانند استهزاآمیز) در داستان است. استفاده از کلمات (بیشتر صفت‌هایی) که در دایره‌ی واژگان روزمره‌ی ما وجود ندارند و استفاده از آن‌ها کمی مخاطب را از داستان دور می‌کند. در داستان‌های ترجمه این اتفاق کمی قابل هضم است چون تبدیل یک متن از زبانی به زبان دیگر و در حقیقت یک فاصله‌ی زبانی افتادن میان داستان‌ها این فضای خالی را پر می‌کند اما در داستان تألیف این ویژگی کمی به‌نظرم عجیب آمد.
در مورد داستان صحبت خاص دیگری ندارم چون به‌نظرم همه‌چیز این داستان حرفه‌ای آمد اما مطلب کوتاه دیگری دارم که به‌شکل ارائه‌ی داستان شما برمی‌گردد.
وقتی شما داستان خود را به‌منظور نقد به مخاطب می‌سپارید یعنی از نظر خودتان تمام عیب‌وایرادهای داستان را برطرف کرده‌اید و حالا منتظر این موضوع هستید که مخاطب یا منتقد شما را وارد دنیای ناشناخته‌تری از ابعاد داستانتان بکند. اما این مسئله در داستان شما به نظر نماید. چرا؟ چون متن داستان شما پر بود از غلط‌های املایی. این نشان می‌دهد که شما برای ارائه‌ی این داستان عجله‌ی زیادی داشته‌اید و آن را قبل از ارسال بازخوانی نکرده‌اید. خواستم به این بهانه به شما یادآوری کنم که این غلط‌های بارز باعث می‌شود که مخاطب یا منتقد ناخواسته نتواند داستان شما را آن‌قدری که جدی است جدی بگیرد و این برای داستانی مانند داستان شما، که به‌نظرم استخوان‌دار و حرفه‌ای آمد، اتفاق خوبی نیست. امیدوارم به‌زودی داستان‌های بیشتری از شما بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
رضا روشن » شنبه 11 اردیبهشت 1400
تشکر استاد خانلری عزیز خسته نباشید. واقعا ممنونم بابت نظرات مثبتی که راجع ب داستان من داشتید و همچنین ممنونم از رفتار استادانه و پر انرژی شما در برخورد با یک نویسنده تازه کار که نشان از حرفه ای بودن شما داره.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت