داستان را قربانی پیام آن نکنید




عنوان داستان : پنجره برکت
نویسنده داستان : شیوا باباگپ پور



خداوند نمی‌گوید که ما کارهای بزرگ انجام دهیم؛ بلکه می‌گوید، با مهر فراوان کارهای کوچک انجام دهیم.
«مادر ترزا»





سرزمین اول
پیرمردی از وضع موجود خویش به ستوه آمده بود. دخترکی که در همسایگی آنها زندگی می‌کرد، تصمیم گرفت به او کمک کند.
دخترک جعبه‌ی هدیه‌ای که پیش‌تر، مادرش به او هدیه داده بود را گشود.
بذر برکت هنوز در جعبه باقی مانده بود و تصمیم گرفت آن را به باد بسپارد تا بذر را به فردی که شایسته‌ی آن است برساند.
باد با لطافت، بذر را از کنار پنجره در چنگال خود گرفت. برکت پرواز کرد و در خانه‌ی پیرمرد به زمین نشست.
پسرکی را دید که برای پیدا کردن کار و راه خانه‌اش از آن پیرمرد، درخواست کمک می‌کرد؛ ولی او با بی‌اعتنایی از کنارش رد شد و به او با نگاه تحقیرآمیز نگاه می‌کرد. پسرک ناگهان به زمین خورد و پیر مرد نه تنها برای کمک به او نشتافت، بلکه با خنده به تمسخر او پرداخت.
برکت، از باد خواست تا او را از آنجا ببرد. چرا که فردی را دید که از زمین خوردن دیگری خشنود می‌شود.
پیرمرد در زمان سختی و نیاز به کمک دیگری نشتافت. پسرک را ناامید کرد و او را در عمل، هیچ انگارید؛ چرا که می‌ترسید موقعیت و جایگاه شغلی خود را از دست بدهد.



سرزمین دوم
باد، برکت را در روستایی دیگر بر زمین نهاد.
دختر جوان و زیبارویی، روی پله نشسته بود و سرگرم خواندن کتاب بود.
پیرمردی که از وضع زندگی خود ناراحت بود از آن راه عبور کرد و سکه‌ای در دست داشت.
رهگذر سکه را به هوا انداخت و سکه در کنار دخترک افتاد.
رهگذر فریاد زد، آهای دزد، دخترک سکه مرا برداشته است.
در همان لحظه، تعدادی رهگذر که از آنجا در حال عبور بودند به پیرمرد پیوستند و دخترک را دزد خطاب کرده و بر او تاختند و به او گفتند: که حق با پیرمرد است. دخترک می‌خواست جواب پیرمرد را بدهد، ولی نتوانست و سکوت کرد.
سپس دخترک گریه‌کنان بدون آنکه به مقامات مسئول اطلاع دهد، به خانه‌اش باز گشت.
برکت افرادی را دید که بد بودن در گفتار و کردار خودشان به وضوح نمایان بود، در حالی که خود، دیگری را بد می‌خواندند. برکت گفت: از کوزه، همان برون تراود که در اوست، یعنی: «هر کس به دیگری به همان گونه‌ای که خودش هست، می‌نگرد».
برکت از آنجا دور گشت چرا که پیرمرد و رهگذران زشت کردار بودند. چه بسا که سیاهی و تیرگی تمام وجود آنها را فرا گرفته بود و به راحتی به «گناهان بزرگ» دست می‌زدند. برکت گفت من می‌خواهم به دست کسی برسم که برای «شرافت»، «حریم» و «آبروی» دیگری ارزش و احترام قائل شود.
چرا که انسان، «اصلاً نمی‌تواند چیزی که خود فاقد آن است را به دیگری ببخشد».

کسانی که به زنان مؤمن، (عفیفه و پاکدامن با ایمان که از شدت ایمان از بیعفتی و گناه بیخبرند) تهمت ناروا می‌زنند و آنها را می‌آزارند، چنین افرادی در دنیا و آخرت لعنت شده (خوار و ذلیل) هستند، به راستی که گناه بزرگی است.
سورهی نور، آیهی 23







سرزمین سوم
برکت در روستای دیگری فرود آمد.
سه دوست بر روی سه قطعه سنگ با ارتفاع‌های کوتاه، بلند و بلندتر نشسته بودند.
آن دوستی که روی ارتفاع بلندتر نشسته بود، تاج سفید و درخشانی بر سر داشت.
نفر سومی که بر روی قطعه سنگ پایین‌تر نشسته بود از اوضاع خود شِکوه و شکایت می‌کرد. او ناگهان مجذوب دیدن تاج دوست خود شد و برای دیدن بهتر تاج، پای خود را روی دوست دوم گذاشت، او را له کرد، تا بتواند تاج و درخشش آن را از نزدیک ببیند و هنگامی که دوست دوم معترض شد با تهدید در پی پاسخ به عمل خویش بر آمد.
برکت با دیدن این صحنه برای همیشه از آنجا رفت و گفت: من به فردی تعلق دارم که برای دیگران «حرمت» قائل می‌شود و در وجود خود سرشار از بزرگی و عشق است. کسی که با دیدن برتری دیگری، دوست خود را زیر پایش له می‌کند و غرور، چشمان او را فرا گرفته و خودش را برتر از دیگران می‌انگارد، چنین فردی از درون، حقیر بوده و شایسته‌ی داشتن هیچ‌گونه نعمت و برکتی نیست.

ویلیام گلاداستون می‌گفت: «خودخواهی»بزرگ‌ترین مصیبت نژاد انسانی است.









سرزمین چهارم
برکت به روستای بعدی سفر کرد.
ماهی فروشی، ماهی بیماری را در تُنگ داشت.
ماهی فروش، به کودکی که در حال گذر بود گفت که ماهی بیماری دارد و از او خواست، مراقب ماهی‌اش باشد تا برای پر کردن تنگی دیگر برود و برگردد.
وقتی کودک در کنار تنگ ایستاد، ماهی بلافاصله مرد.
صاحب تنگ ماهی آمد و به کودک گفت: تو باعث مرگ ماهی من شدی.
کودک گفت: من فقط به درخواست تو عمل کردم و در کنار ماهی ایستادم.
ماهی فروش کودک را با داد و فریاد و توهین مورد سرزنش قرار داد و با تهدید، هزینه ماهی را گرفت و کودک را مردم‌آزار خطاب کرد. سپس کودک را انسانی پست، نادان و حقیر شمرد و از مغازه‌اش بیرون کرد.
برکت هم با دیدن سوء استفاده ماهی فروش از ناآگاهی و سادگی کودک، آزرده‌خاطر شد و از باد خواست تا او را از آنجا دورکند و به جای دیگری ببرد.


به گفتهی منسیوس : «بزرگ» کسی است که دل دوران کودکی‌اش را از دست ندهد.




سرزمین پنجم
برکت در روستای بعدی به زمین نشست.
در آنجا باغبانی را دید که «نصف باغچه‌اش» را در آتش‌سوزی از دست داده بود و از این بابت ناراحت بود.
وی به میدان می‌رفت و چنان صحبت می‌کرد که گویی صاحب «باغی عظیم» است.
کارگری رهگذر که بسیار گرسنه و بیمار بود از او طلب یک سیب کرد. باغبان گفت: ای مرد، تو به باغ من چشم دوخته‌ای که از من سیب رایگان می‌خواهی.
او با فریاد، کارگر را از آنجا دور کرد.
با فریاد باغبان همه به دور او جمع شدند و کارگر را که غریبه‌ای تازه وارد بود، از روستا بیرون کردند.
سایر باغبانان هم به طرفداری از هم‌صنفی خود برخاستند و سراسر روستا از صحبت در مورد کارگر طماع پر شده بود.
برکت با دیدن صحبت‌های «دروغین» باغبان که باعث قضاوت نا به جای سایرین و بی‌احترامی به کارگر تازه وارد شده بود از آنجا دور گشت.


«بلوف زدن» یک تظاهر است. وقتی تظاهر می‌کنید، خود و دیگران را به بازی می‌گیرید. فریب می‌دهید.
سعی کنید که به شخصیتی مهم، تبدیل شوید و به دیگران کمک کنید.
شکسپیر می‌گفت: با خود همیشه صادق باشید.








به گفته‌ی توماس کمپیس :
بزرگ واقعی کسی است که در خود احساس «فروتنی» می‌کند و گرفتار کبر و خود بزرگ بینی نیست.



سرزمین ششم
برکت به روستای بعدی رفت. افرادی بودند که برای شکار حیوانات تله و دام درست می‌کردند.
تله‌فروش‌ها با چهره‌ای جا افتاده، در روستا به افرادی مهربان، نصیحت‌گر و ماهر در کار شهرت داشتند و مدتی بود که از وضع نا به‌سامان خویش گله و شکایت می‌کردند. تله‌فروش ها برای این کار از جوانان دعوت به‌عمل می‌آوردند.
آنها اول اندازه‌ی قد متقاضیان کار را می‌گرفتند و سپس به آن‌ها می‌گفتند که تله را به اندازه‌ی قد خودشان بدوزند.
آنها از جوانان در مورد علت ازدواج نکردنشان سوال می‌پرسیدند و جوانان به درد دل با تله فروش‌ها می‌پرداختند.
آنها در مورد خانواده و مسائل شخصی خود به تله فروش‌ها توضیحات کامل می‌دادند؛ تله فروش‌ها با یافتن نقطه ضعف‌های آنان جوانان را فریب می‌دادند و با وعده‌ی بهتر کردن اوضاع برای آنان، سعی در جلب جوانان به سوی خود می‌نمودند.
در پایان، جوانان با جلب شدن به سوی تله‌فروش‌ها مورد آسیب قرار می‌گرفتند و هنگامی که به خود می‌آمدند، متوجه می‌شدند که از آن آسیب ردی تیره و تاریک برای همیشه بر گذشته‌ی خود بر جای گذاشته‌اند، به‌گونه‌ای که از بازگو کردن آن برای دیگران شرمگین می‌شدند. آن‌ها در پایان به جوانان می‌گفتند: ما فقط از شما سؤال پرسیدیم و به شما پیشنهاد کار دادیم، این خود شما بودید که ساده‌لوحانه به سؤالات ما پاسخ کامل می‌دادید، همه چیزتان را در اختیار ما گذاشتید و پیشنهاد کار ما را پذیرفتید.
برکت با دیدن آن «افراد فریبکار» که از ناآگاهی دیگران استفاده می‌کردند و در قالب افراد دلسوز با پیدا کردن نقطه ضعف‌های افراد، آن‌ها را به دام می‌انداختند و به آن‌ها آسیب می‌زدند، از آنجا دور گشت.
به گفتهی حکیمانهی ناپلئون هیل
بیندیشید که می‌گفت:
کسی جز من، به من آسیب نرسانیده است.







سرزمین هفتم
روزی برکت به روستای دیگری وارد شد.
در مکتب، دانش‌آموزان در درس‌هایشان مشکل داشتند و هر چه معلم درس می‌داد، یاد نمی‌گرفتند. دانه برکت در مدرسه افتاد و دخترکی را دید که خیلی خوب مطالب را یاد می‌گرفت و از یاد دادن به دوستانش دریغ نمی‌کرد. برکت به دنبال دخترک رفت و در باغچه‌ی خانه‌ی آن‌ها رشد کرد و میوه داد.
به دنبال این موضوع، سعادت و خوشبختی، خودش خانه دخترک را پیدا کرد و چنان میوه‌ای می‌داد که وقتی همسایگان از پنجره‌ی خانه‌ی خود به حیاط آنها نظاره می‌کردند، از یکدیگر می‌پرسیدند، آب، خاک و هوا برای همه‌ی ما هم یکی است، پس درختان میوه‌ی ما چرا این چنین به بار نمی‌نشینند و هرکس از آنجا عبور می‌کرد، از بار میوه‌ی درخت حیاط آن‌ها به شگفت می‌آمد.




به قول تولستوی : «ایمان» نیروی حیات است.

سرمایه‌های شما:
ایمان، نیروی درک مهربانی و احترام به خویشتن است.
بدانید که سرمایه‌های شما برای استفادهی شما هستند.
احساس کنید که برای انجام این کار «مسئولیت» دارید
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم شیوا باباگپ پور سلام
خوشحالم همکار‌ی‌تان را با پایگاه نقد داستان آغاز کرده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. داستان شما سرشار است از اشاره‌های تمثیلی و اخلاقی. قطعا می‌دانید که در قصه‌های عامیانه هم با انبوهی از این اشاره‌های تمثیلی روبه‌رو هستیم و یا در ادبیانت کلاسیک. در سینما هم این شیوه کار سابقه دارد. به عنوان نمونه این مایه‌های فلسفی و تمثیل‌پردازی‌های دینی را در صریح‌ترین و بی‌واسطه‌ترین شکل آن می‌شود در سینمای برگمان جست‌وجو کرد. همین فضاهایی که به وهم و خیال و جادو درآمیخته‌اند. پس در قاب سینما هم ما نمونه‌های موفق زیادی با چنین مضامینی داریم اما حالا قرار است شما به عنوان نویسنده یک تابلوی داستانی بسازید درست است؟ روشن است که فیلم‌ساز به سراغ امکانات بصری و سینمایی می‌رود تا قاب سینمایی خودش را بسازد. یادم است مثلا آلفرد هیچکاک در یکی از گفت‌وگوهای تلویزیونی می‌گفت وقتی فیلمنامه می‌نویسد نتیجه نهایی کار او اثری است که هیچگونه ارزش ادبی ندارد (نقل به مضمون) چون هیچکاک می‌دانست که قرار است با زبان تصویر حرف بزند اما در اینجا مساله کاملا برعکس است شما به اثری با ارزش ادبی نیاز دارید پس به عناصر داستانی نیاز است و پیام در داستان ففط یکی از چندین و چند عنصر است. شکل‌گیری داستان به عناصر دیگری هم نیاز دارد که به مراتب حیاتی‌تر از پیام جاری در آن یا مهم‌تر از پیام نهایی کار هستند. وقتی مخاطب به سراغ داستان می‌رود در واقع به سراغ چه چیزی می‌رود؟ روشن است که مخاطب به سراغ خود داستان می‌رود. مخاطب به دنبال پیامی ویژه نیست. فرقی هم نمی‌کند این پیام روان‌شناسانه باشد اخلاقی باشد اجتماعی باشد فلسفی باشد یا هر نوع دیگری منظور این است که مخاطب در وهله اول فقط می‌خواهد داستان بخواند بنابراین لازم است کاری بکنید که مخاطب متوجه بشود ابتدا به خود داستان وفادار هستید. در حالیکه به نظر می‌رسد آنچه داستان شما بیشتر بر آن متمرکز شده یکی مساله درونمایه است و دیگری مساله پیام در داستان. درونمایه در واقع همان چیزی است که به آن مضمون یا تِم هم گفته می‌شود درون‌مایه یا مضمون یا تم یک مفهوم کلی است یک مفهوم فراگیر است و بر همه جزئیات داستان سایه می‌اندازد. درونمایه مصداق عینی ندارد. یکی از ویژگی‌های درونمایه این است که درون‌مایه جهت‌گیری ندارد نتیجه‌گیری ندارد به این معنی که درونمایه وارد این مبحث نمی‌شود که مثلاً وفاداری خوب است یا دروغگویی بد است یا امثال این‌ها. درونمایه در تمام جزئیات داستان دمیده می‌شود. دیده نمی‌شود بلکه حس می‌شود و هست. درون‌مایه چیزی نیست که خودش را به رخ بکشد یک‌جوری نادیدنی‌یست اما وجود دارد مثل هوایی که هست اما نمی‌بینیم. پیام همین که اصطلاح آشنایی است و طبعاً شما هم با آن آشنا هستید اما نکته اینجاست که لازم است بدانیم درونمایه با پیام دو مسئله متفاوت هستند اگرچه گاهی در یک معنا به کار برده می‌شوند اما در واقع جدای از هم هستند پیام نویسنده نوع نگاه نویسنده به هستی و زندگی را نشان می‌دهد در پیام هم اصلا باید و نباید نیست پیام هم خودش را به رخ نمی‌کشد و این وجه تشابه بین پیام و درون‌مایه است اما پیام داستان بر خلاف درون‌مایه جهت‌گیری دارد. نکته اینجاست که نویسنده این پیام را به چه شکلی قرار است به مخاطب منتقل کند یک روش مستقیم داریم و یک روش غیر مستقیم در روش مستقیم نویسنده می‌گوید این کار را باید کرد و آن کار را نباید کرد اما در روش غیر مستقیم پیام دارد به کنش‌ها و گفت‌وگوها جهت می‌دهد پیام دارد به رفتار و به کردار و به جهت‌گیری فکری و به کنش‌های شخصیت‌ها در داستان جهت می‌دهد بنابراین در شکل غیر مستقیم انتقال پیام که در واقع شکل دوم انتقال پیام است شخصیت‌ها هستند که نشان می‌دهند چه باید کرد و چه نباید کرد و هست‌ها و نیست‌ها را در خلال گفتار و رفتار آدم‌های داستان و در خلال اتفاق‌ها و ماجراهای داستان متوجه می‌شویم و پیام اصلی داستان را در می‌یابیم. زمانی هست که ما داستانی می‌خوانیم که در آن اصلاً باید و نباید یا هست و نیستی وجود ندارد و فقط یک حس به ما منتقل می‌شود اما در واقع در لایه‌های زیرین هر داستانی نوعی پیام است که دارد به ما منتقل می‌شود حتی پشت تمامی حس‌هایی که به ما به عنوان خواننده انتقال می‌یابد نوعی پیام وجود دارد یکی دیگر از اشتراکات درون‌مایه و پیام این است که فقط یکی هستند یعنی به این معنی که ممکن است که ما در داستان اتفاق‌ها و خرده روایت‌های فرعی داشته باشیم اما همانطور که تاکید می‌شود داستان کوتاه معمولاً یک اتفاق اصلی دارد یک پیام و درونمایه اصلی هم دارد پس پیام در داستان یگانه است با همه این حرف‌ها آنچه که بسیار مهم است و اهمیت دارد شیوه انتقال پیام است همه ما می‌دانیم که وقتی مساله یا پیامی به شکل مستقیم بیان می‌شود تا حدودی رنگ می‌بازد و خنثی و بی اثر می‌شود و برعکس وقتی پیامی به شکل غیر مستقیم منتقل می‌شود قدرت اثرگذاری‌اش بسیار بسیار بیشتر و عمیق‌تر از زمانی است که پیامی به شکل مستقیم منتقل می‌شود یا اصرار بر خودنمایی دارد اگر پیام از دل داستان و از ذات داستان برآمده باشد قدرت اثرگذاری‌اش به مراتب بیشتر و عمیق‌تر است حالا چه باید کرد؟ همه این بحث‌ها و حرف‌ها برای این بود که از شما بخواهم تمرین بکنید و اجازه ندهید خود داستان و ذات داستان و همه عناصر داستان فدای پیام داستان شوند. داستان را قربانی پیام آن نکنید پس لطفاً در آثار بعدی روی تمامی عناصر متمرکز باشید و در عین حال پیام اصلی خودتان را در تار و پود داستان ببافید. به مطالعه جدی و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت