حرف حساب نویسنده



عنوان داستان : خلیل

اکرم خانم اومد به ننه ی خلیل گفت : "جلو یی بِچَت بیگیر داره وِل در میره" ، به شب نرسیده شیشه های خونه اکرم خانم اومده بود پایین .
خلیل نی قلیونِ ریزه پیزه ی گوش بَل بَلیِ هاری بود که توی مردم آزاری خلاقیت بی انتهایی داشت و انگار ننه ش وسط جنگ زاییده ش . خوابش نمی برد اگر یک روز یک آتشی به پا نمی کرد ، دوتا شیشه خورد نمی کرد، لاستیکی پنچر نمی کرد ، قیر روی دوربین آیفونی نمی چسباند . کِرم تو تنش وول می خورد و در نمی آمد و هیچ دوایی چاره ش نکرد ، تا اینکه اکرم خانم بعد این که گفته بود جلو بِچَت بگیر گفته بود : "یه آشی براش بپز ، اسمشو عوض کن ، بلکم طالعش عوض شه"
شب ننه ش سر سفره که همه جمع بودند گفت : "آخه خلیل هم شد اسم، یه ذره بچه هم اسمش خلیلِ که هوا وَرش داشته خون به دل مردم میکنه" هیچکس حرفی نزد.
صبح ننه ش دیگ و اجاق را از زیر زمین دراورد گذاشت کف حیاط و به دخترهاش سپرد که به زن های همسایه بگویند بیایند پای دیگ آش اسم عوض کردن خلیل .
عصر قُل میزد آدم، همه‌ی زن ها آمده بودند، دیگ آش را بار گذاشتند و یک گوشه نشستند دور هم تا اسم انتخاب کنند جای خلیل. زن ها اسم پیشنهاد می دادند و خلیل لب پله نشسته بود نگاهشان می کرد، روح رستم گردن کلفتی تو تنش می چرخید و با تمام حرصش دندون هاش رو روی هم فشار می داد، دلش میخواست گردن زن ها را می جوید ، به فکر جستن و حمله کردن بود که مغز خرابش بهش فرمون ِ یک کثافت کاری نویی را داد. فقط کمی مراقبت می خواست کسی نبیندش تا گند جدیدش را بزند . دور و برش را پایید . یک بلوک گذاشت زیر پاش . بشتش را داد به زن ها . یک دستش را به ملاقه ی داخل دیگ گرفت . کش شلوارش رو شُل کرد . نفسش رو آزاد کرد و زردآبه کرد توی دیگ آش . با میمیکِ "به یِوَروم که آش خراب بخورن" تا قطره ی آخرش رو چکاند توی دیگ و سیفون هم نکشید روش. بو فِر می خورد توی دیگ و قُل می زد لایِ رشته ها و سبزی ها. به این فکر کرد که برای یک ماهش کِرم ریخته و وقتش هست یک مدتی استراحت کند که صدای اکرم خانم افکارش رو پِر داد تو هوا وقتی گفت: "رسمه خو ، اولین پیالشو خلیل باید بخوره". پِلکش ایستاد. چشم هاش رفت مغز سرش . تا اومد به خودش بجنبه و در بره، خِرکِش زیر بغل ننه ش داشت می رفت بالا سر دیگ . حیاط دردندشت خانه توی چشم هاش موج برداشت. زن ها، زامبی هایی شده بودند که می خواستند خلیل رو ببلعند توی خودشان. دیگ کوره‌ی داغ آتش شده بود که ننه‌ش می خواست بیندازدش اون تو. جیغ های کر کننده‌ای می زد. عین کفتر سر کنده بال بال می زد زیر بغل ننه ش . یکی دهنش رو باز کرد. یکی از زامبی ها یک ملاقه آش ریخت ته حلقش . سیبک گلوش تند تند می زد . قُلُپ قُلُپ آش رفت تو گلوش راهش رو از نای ش باز کرد رفت تو خونش تو قلبش تا ته معده ش نشست و رسوب کرد .
مست شد . چشم هاش خمار شد . پلک های مستانه زد . همه چیز را چندتا می دید . زامبی ها هزارتا شده بودند و دور دیگ بندری می رقصیدند . آش قُل میزد . بوش فِر می خورد و می رفت تا سرخ رگ ها و سیاه رگ های مغزش رو زرد کنه . نفس هاش پشت کش شلوارش گیر کرده بود . همه ی هوا را کشید تویِ ریه ش . داد پشت کش شلوارش . همه را با هم جمع کرد . یکی کرد . چشم های شهلاشو داد سمت دیگ و هوووووق ... هووق زد توی دیگ . هووق های زجرآور زد . هرچه توو این سالها خورده بود بیرون داد انگار ضامن معده ش در رفته بود توی دیگ. قیامت سر داده بود . هووق های خلیل مثل تبر بر سر و صورت زامبی ها می نشست و شوتشان می کرد توی در و دیوار . استفراغ هاش تمومی نداشت . با هر هووقی که می زد دل و روده ش از حلقش می زد بیرون . نای ش ، جیگرش ، لوزالـمعده ش وسط دیگ قُل می خوردند .
بعد یکهو همه چیز ماسید . خشک شد . قیامت تمام شد . زامبی ها رفتند . خلیل وا رفت . پهن شد کف زمین . دلش خواست ناه داشت می رفت از زامبی ها عذر خواهی می کرد می گفت " خجالت زده ام ببخشید نذاشتم آش بخورید . دست خودم نبود" بعد دلش خواست بگیرد بخوابد . خیلی بخوابد . بعد آه کشید . آهی از اعماق تن کوچک و وحشی اش . بعد دلش برای بچگی هاش تنگ شد . بعد بوی لحاف تشک های بچگی ش از ته حلقش بیرون زد و دوباره هووووق .
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی سلام. داستان شما با عنوان «خلیل» را خواندم و در اولین مواجهه از آن لذت بردم. خلیل پسرک شیطانی است که ظاهرا خانواده و اهل محل را به ستوه آورده. آنها هم تصمیم می‌گیرند اسم او را عوض کنند تا شاید در اخلاق و رفتار او تغییری حاصل شود.
سوژه به خودی خود جذاب است. شما هم توانسته‌اید با لحن طنز راوی، به جذابیت آن اضافه کنید. داستان را خوب و گیرا شروع کرده‌‎اید و در همان جمله اول خواننده کنجکاو می‌شود تا ماجرا را دنبال کند. کاملا مشخص است که شما «نویسنده» هستید؛ و این احتمالا از رهگذر خواندن و نوشتن اصولی حاصل شده است.
مهمترین ایراد فرمی داستان شما، مساله زاویه دید است. داستان را با زاویه دید سوم شخص نامحدود شروع کرده‎‌اید و از صحنه پخت آش، محدود شده‌اید به ذهن خلیل و همه چیز را از چشم و ذهن او روایت کرده‌اید. روایتی که در برخی جملات همراه با قضاوت است و شما می‌دانید که باید از آن پرهیز کنید. مثلا کلمه «زامبی‌ها» تصور و ذهنیت نویسنده است، نه خلیل.
پیشنهاد می‌کنم که داستان را یک بار دیگر با زاویه دید اول شخص بنویسید. در این صورت، هم باورپذیری داستان بیشتر می‌شود و هم این لحن طنز در جای خود می‌نشیند؛ البته شما نیازی به راوی دانای کل برای روایت این داستان ندارید و خود خلیل هم می‌تواند همه این ماجرا را تعریف کند. در این صورت اتفاق خوب دیگری هم می‌افتد. اینکه یک راوی کودک، داستان بزرگسالی را روایت می‌کند. این چیزی‌ست که در ادبیات ما کمیاب است و می‌توان گفت همچنان موفق‌ترین نمونه ما «گلدسته‌ها و فلک» جلال آل احمد است.
داستان با ضرب‌آهنگ و ریتم تندی شروع شده. ولی از میانه کار به شدت تغییر آهنگ می‌دهد. قطعا این کار برای فضاسازیِ بیشتر بوده ولی زیاده‌روی کرده‌اید. در جمله‌های: «مست شد. چشم‌هاش خمار شد. پلک‌های مستانه زد. همه چیز را چند تا می‌دید....» این توصیف‌های اضافه باعث شده داستان درجا بزند و پیش نرود. حتی در چند سطر بالاتر، آنجا که گفته‌اید: «یکی از زامبی ها یک ملاقه آش ریخت ته حلقش . سیبک گلوش تند تند می زد . قُلُپ قُلُپ آش رفت تو گلوش راهش رو از نای ش باز کرد رفت تو خونش تو قلبش تا ته معده ش نشست و رسوب کرد.» و همینطور تا پایان داستان. جمله‌ها را با وسواس بیشتری استفاده کنید تا حوصله خواننده سر نرود و وجه طنز ماجرا صدمه نبیند.
اما ایراد اساسی داستان شما از جنبه محتوایی «درونمایه» آن است و پایان‌بندی کار هم از همین نقطه ضربه دیده. داستان چه می‌خواهد بگوید؟ حرف حساب نویسنده چیست؟ بالاخره تغییر اسم می‌تواند باعث تغییر شخصیت بشود یا نه؟ چرا بزرگترهای خانواده، چنین انتظاری از یک مراسم تغییر نام دارند؟ منظورتان از پاراگراف آخر چیست؟ از اینکه دلِ خلیل برای بچگی‌هایش تنگ شده؟ (مگر همین حالا چند ساله است که این دلتنگی برای گذشته را باور کنیم؟) آیا خلیل ناگهان سربه راه شد که می‌خواست از همسایه‌ها عذرخواهی کند؟ نمی‌توان آن را باور کرد. نویسنده تکلیف خودش را نمی‌داند، تکلیف شخصیت را هم روشن نمی‌کند و دستِ‌آخر نیز در یک پایان‌بندی مبهم، خواننده را سردرگم می‌گذارد.
داستان شما پتانسیل خوبی برای تبدیل شدن به یک داستان چندلایه را دارد. می‌تواند داستانی شود که در ذهن خواننده ادامه پیدا کند و تمام نشود. این همان «معنادار بودن» داستان است. ولی شما این فرصت را به خواننده خود نمی‌دهید. پس حتما تکلیفتان را با «آنچه می‌خواهید بگویید» مشخص کنید.
نکته بعدی انتخاب اسم «خلیل» است. به نظر می‌رسد به آن فکر نکرده‌اید. البته نمادسازی از طریق انتخاب اسامی، کاری‌ست که برای خواننده امروز جذاب نیست. ولی مضمون داستان شما چیزی پیرامون «اسم» است؛ پس بهتر است به اسم شخصیتتان فکر کنید. خلیل به معنای دوست، چه ارتباطی با معنای پنهان داستان شما دارد؟ به ویژه به خاطر این جمله ننه خلیل: «آخه خلیل هم شد اسم، یه ذره بچه هم اسمش خلیلِ که هوا وَرش داشته خون به دل مردم میکنه» از نظر مادر خلیل، این اسم چه ویژگی دارد که اینطور می‌گوید؟
مساله بعدی موقعیت مکانی داستان شماست. این ماجرا در منطقه جنوب کشور روایت می‌شود؛ ولی چرا جنوب؟ آیا مراسم تغییر نام، رسمی محلی در جنوب کشور است؟ آیا تجربه زیسته‌ای از تغییر نام در جنوب کشور دارید؟ آیا داستان نمی‌توانست در شهر دیگری مانند اصفهان اتفاق بیفتد؟ البته لحن و زبان شیرین جنوبی، به ایجاد فضای طنز در داستان کمک می‌کند ولی این دلیل کافی نیست. من به زبان جنوبی آشنایی ندارم و تنها از طریق آثار احمد محمود آن را می‌شناسم. به نظر می‌رسد که شما هم آثار ایشان را خوانده‌اید و گویا بعضی از جملات ایشان را عیناً استفاده کرده‌اید؛ مانند این جمله: «عصر قُل میزد آدم».
به علائم نگارشی هم بیشتر دقت کنید. گاهی به جای نقطه از ویرگول استفاده کرده‌اید. داستان باید به زبان فارسی سالم روایت شود، نه فارسی شکسته. در موارد زیادی از این اصل عدول کرده‌اید.
پیشنهاد می‌کنم این داستان را بازنویسی کنید و مجدد برای پایگاه نقد داستان ارسال کنید.
برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت