در هنگام نوشتن داستان صبور باشید




عنوان داستان : چادری قرمز
نویسنده داستان : محمد حسین شیرمحمدی

نیمی از من نیم دیگرم را بمب باران میکند. شب، تا آن زمان، شب آرامی بود‌‌. اواسط زمانی که باد های ۱۲۰ روزه هرات، شروع به وزیدن کرده بود. هاجر چادری به سر وارد کوچه شد. دیگر نوبت خانه‌ی آنها بود تابرای ملاصاحب که به دوری از نشسته است غذا ببرند. به اواسط کوچه که رسید، ون بزرگی را که جلو مدرس پارک شده بود دید. ملاصاحب تنها نبود، فیض احمد و خواجو آمده بودند تا سری از او بزنند و اخبار اتفاقاتی که در گروه جریان داشت را به او برسانند. بجز آنها دو سرباز دیگر هم، کلاش به دست، روی پله ها ایستاده بودند. هاجر که نمی خواست کسی او را ببیند، وارد کوچه کناری شد.
درآن تاریکی، یلدای نیمه جان را دراز کش روی زمین دید. یلدا، بدون روسری بود و میلرزید. هاجر همانطور ایستاده ، مهو تماشای کبودی‌های روی گردن و موهای پریشان یلدا شده بود، صدای نفس زدن های کسی را شنید‌. ملاصاحب بود. با سر و وضعی آشفته، بدون کلاه مندیل که داون دوان فرار میکرد‌.
باشنیدن صدای یلدا که او را صدا می کرد ، بالاخره مغز هاجر، دستور حرکت داد. او دوان دوان به سمت تک دخترش رفت تا اورا بغل بگیرد اما، چیزی جز خاک و خاشاک در آغوشش آرام نگرفت. حدود ۶ ماهی بود که تا از آن کوچه می گذشت یلدا را همانطور مفلوک بی جان می دید. دیگر طاقت نیاورد. تمام اجزای صورت چروکیده اش شروع به لرزیدن کرد و از گوشه چشم های آبی رنگ و کم بینا اش، اشک هایش جاری شد.
با استارت خوردن ونِ غول پیکر ، او هم شروع به پاک کردن اشک هایش کرد. رو اندازش را پایین انداخت . بقچه را برداشت و منتظر ماند تا سرباز ها به اندازه کافی دور شوند.

هاجر ، از پشت در گوش تیز کرد . ملاصاحب تنها بود. کلاه مندیلش را بر سر گذاشت. ملا بلند شدو هم زمان با او تمام مردان روستا بلند شدند. در آن هیاهو صدای شیون و زاری های هاجر گم میشد. دوباره فریاد زدند و یلدا را تا قفسه سینه درون گودال گذاشتند. گودال را پر کردند . تمام مردها مثال کفتار هایی که به دور لاشه جمع می شوند، ایستادند و هر کدامشان سنگی به اندازه یک توپ در دست گرفتند. ملاصاحب اولین کسی بود که سنگ را پرتاپ کرد و دقیقا روی شانه راست یلدا، فرو آمد. استخوان شانه کاملا خورد شد . تکه استخوان های ریز درشت از گوشت بیرون زدند. استخوان های بازو و کتف ترک خورد. یلدا به سمت راست متمایل شد. سنگ بعدی درست روی گیج گاه سمت چپ نشست. جمجمه کامل شکاف و از گوش های و بینی و دهانش خون جاری شد. یلدا ی ۱۳ ساله، با همین دو ضربه ، کشته شد. اما تعداد زیادی کفتار باقی مانده بودند تا خودشان را به بقیه نشان دهند و خود را در این کار سهیم بدانند.
اگر سگ ها پارس نمی‌کردند، تا صبح همانجا می ایستاد و به آن روز فکر میکرد. آرام وارد شد. بقچه را باز کرد و کنار قفسه ی کتابها گذاشت. گوشه ایستاد. طوری که ملاصاحب او را نبیند‌.
چشمانش، به جایی همیشگی که یلدا می نشست افتاد. اوهم انجا بود. مادرش را صدا میکرد تا یک بار دیگر تمام ماجرا را تعریف کند. رو اندازش را بالا انداخت شروع به حرف زدن کرد.
ببین مادرجان. من همینجا درست کنار زهرا و فاطمه نشسته بودم و از ترس اینکه نانِ شیری را خانه جا گداشته بودم و درس را از بر نکرده بودم، جرئت نگاه کردن در چشمهایش را هم نداشتم. اما او نه سرم داد کشید و نه فلکم کرد. تازه مرا ناز داد و گفت که فرصت دیگری میدهد. کلاس که تمام شد ، همه را مرخص کرد و...
هاجر دیگر توان ایستاد با آن پاهای ضعیف را نداشت. نشست و همان طور که با گوشه روسری اش ، اشک هایش را پاک میکرد و دماغش را می گرفت، به صحبت های تک دخترش گوش داد.
یلدا ادامه داد؛ مادر جان من همان طور نشسته بودم. تعجب کردم. وقتی که در را بست دوباره سرجایش نشست و به من گفت قندکم کمی نزدیک تر بیا. با ترس و لرز کمی نزدیک رفتم اما باز گفت نزدیک تر. فاصله من و او کمتر از ۱ متر بود.
گفت ببخش که می پرسم از خاطرم رفته، چند ساله هستی؟ گفتم ؛ ۱۳ ساله مالا صاحب.
تمام تنم می لرزید . عرق کرده بودم. تمام آب دهانم خشک‌شده بود.
تا خواستم عقب بروم، رنگ چهره اش عوض شده بود. مثال سگ نفس نفس میزد. چشم هایش کاسه خون شده بود و از آن به بعد چیزی را به یاد ندارم. تنها تصویر های مبهمی. از او که مرا لای دستمال بزرگی پیچیده بود و روی کولش انداخت و به کوچه ای برد که بعد از چند دقیقه شما را آنجا دیدم و دیگر تمام. ملا، به تماشای هاجر ایستاده یود. باورش نمیشد که او را بعد از رسوا کردن جلوی مردم و تبرعه کردن خود، او را در مسجد ببیند، آنهم برای اوردن غذا.
ملا که نمیتوانست، طبق رسم، صحبت کند به نشانه سلام و تشکر دست به سینه زد و سرش را تکان داد. آن وقت به سمت بقچه رفت.
هاجر از جای خود بلند شد. شالش را از سر برداشت و مثال طنابی دور دستانش چرخاند و محکم دور گردن ملا انداخت.
اورا با خود زمین زد. بعد از چند یکی دو دقیقه . دستان هاجر توان فشار دادن و نگه داشتن شال را دور گردن ملا نداشت. بالاخره رهایش کرد.
ملا مثال کرمی در خود می پیچید و سرفه میکرد. هاجر چاقوی که لایه بقچه غدا پنهان کرده بود برداشت.
ملا بلند شد، هاجر را زمین زد و شروع به لگد پرانی کرد. به هر کجا که میخواست میزد. هاجر طوری چاقو را در دست گرفته بود ک ملا نبیند. ملا گیسوان هاجر را کشید و تا وسط مسجد برد. بعد اورا به پشت خوابند و با دستانش گلوی هاجر را فشار داد.‌ اولین ضربه اش را به بازویش زد. تا ملا از چاقو خبر دار شد ، دوسه بار پهلویش را سوراخ کرد.ملا دیگر توان نداشت. بر زمین افتاد. حالا دیگر هاجر بود و بدن نیمه جان ملا. دو سه ضربه به قفسه سینه اش زد. گلویش را برید. و دوباره تا توان داشت چاقو را در بدن کریه ملا فرو کرد.
کارش ک تمام شد. بعد از بازگشتن توانش، چادری خود را به خون ملا آغشته کرد.
از طلوع صبح گدشته بود. مردم که صدایی را نشنیده، از خانه هایشان بیرون زدند تا ببیند چه اتفاقی افتاده. وقتی که به کوچه رسیدند، هاجر با چادری به بیرون از مدرس آمد. روی پله ها ایستاد و بلند داد زد
یلدای من
تک دختر من
یلدای من
تک دختر من
به خدای احد و واحد بی گناه بود
به خدای احد و واحد بی گناه بود

۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای محمد حسین شیر محمدی سلام. ار حسن ظن تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان تان با عنوان « چادری قرمز» زا خواندم. دست شما درد نکند. خدا قوت.‌
آقای شیرمحمدی عزیز شما افغانستانی هستید؟ نثر و زبان و محل وقوع داستان و شخصیت ها چنین باوری به من داد. جوانی شما غبطه‌برانگیز است و مایه سرور را شما برای آموختن. مطالعه کردن. نوشتن بسیار فرصت دارید. خوش به حالت. کاش قدر این موقعیت استثنایی را بدانید. تشکیل پایگاه نقد به معجزه شبیه است. شاکر باشید و استفاده کنید. برادر جوان و هنرمند عریرم چرا این قدر در نوشتن شتاب کردید؟! من بعید میدانم بعد از یک بار نگارش برای بار دوم سوم و چهارم و..... به داستان‌تان مراجعه و دست به اصلاح و ویرایش زده باشید. نثر و زبان تان اشکال زیاد دارد. اجازه میدهید ابتدا به نثر و زبان بپردازیم بعد به تناسب بین سوزه و قالب؟ متشکرم برادر جوان هنرمندم.
آقای محمد حسین شیر محمدی اولین مواجهه خوانندگان با هر متن نوشتاری نثر و زبان است. اگر این ابزار، این عنصر خواننده را جذب نکند مطمئن باشید مطالعه را ادامه نخواهد داد و عطای کار را به لقایش خواهد بخشید. داستان در مقایسه با دیگر گونه‌های نگارشی مثل گزارش، مقاله،  تاریخ ، یادداشت روزانه و.... نثر و زبان اهمیت دو چندانی پیدا می‌کند. خواننده‌ در هنگام مطالعه گزارش یا مقاله یا تاریخ چندان درگیر متن نیست، نثر و زبان پاکیزه‌‌ای نداشته باشند، ناراحت می‌شود اما چون هدفش دریافت اطلاعات است لاجرم می‌خواند.
البته که نثر و زبان هر چه پالایش یافته‌تر و پاکیزه‌تر و فخیم‌تر باشد اثر بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد و ماندگارتر می‌شود.
نمونه‌اش تاریخ بیهقی.
مخاطب هنگام مطالعه داستان ابتدا به ساکن دنبال اطلاعات نیست. با نثر و زبان کار دارد اگر این ابزار حیاتی از حداقل‌ها برخوردار بود به خواندن ادامه می‌دهد.
شما پسر هنرمندم بهتر از من می‌دانید که زبان مجموعه‌ای از علامت‌هاست که باعث ارتباط انسان‌ها می‌شود؛ این ساده‌ترین تعریف است. البته که ده‌ها تعریف دیگر هم کرده‌اند. اما آقای نویسنده‌ چرا همین زبان به هنگام نگارش این قدر سخت می‌شود؟! من بارها از دوستان و هنرجویان خواهش کرده‌ام واقعه‌ای را شرح دهند به صورت شفاهی.‌ مثلا دیدن یک دوست عزیز بعد از سال‌ها. بسیار خوب. این عزیزان به راحتی صحنه ملاقات را تعریف کرده‌اند، خیلی هم ساده و روان و جذاب. اما وقتی از این دوستان عزیز خواسته‌ام همین چیزی را که به این خوبی تعریف کرده‌اند بنویسند؛ مشکل شروع شد. انگار قرار بود کوه بکنند.‌ چرا؟ برای اینکه به ما چگونه نوشتن را نیاموخته‌اند. به زبان ساده‌تر ما قادر به نوشتن نیستیم. به عبارت دیگر نمی‌توانیم به همان سادگی که حرف می‌زنیم بنویسم.
البته این فثط مشکل ما نیست.‌ تا صد و بیست سی سال پیش مشکل بشر بوده است. در این میان یک دانشمند زبان‌شناسی همت گمارد و عمری دنبال حل چرایی مسئله رفت. ایشان بعد از سال‌ها تحقیق و مطالعه، جزوه‌ای منتشر کرد که انقلابی در نگارش بوجود آورد.
در این جزوه شرحی از موارد زیر بیان شده بود:
ویژگی های زبان نوشتاری:
۱. جملات عموماً بلند هستند.
۲. از کلمات دشوار استفاده‌ می‌شود ( مستدعی است، مصدع اوقات شدم، سوق دادن. منظره را نظاره کن...)
۳. ارکان جمله رعایت می‌شود. ( مرتضی بیا به خانه برویم)
۴. کلمات شکسته نمی‌شوند.
۵. حشو و زوائد ندارد.
ویژگی‌های زبان گفتاری:
۱. جملات کوتاه هستند.
۲. از کلمات ساده استفاده می‌شوند.
۳. ارکان جمله رعایت نمی‌شود.
۴. کلمات شکسته می‌شود.
۵. حشو و زوائد دارد.
خوب حالا سوال اصلی اینجا بود با کدام زبان بنویسیم. بخصوص داستان را؟: خیلی‌‌ها پاسخ‌شان نوشتن، با زبان نوشتار رایج بود. دقیقاً همان اشتباهی که آموزش و پرورش و آموزش عالی کشور ما هم مرتکب شد و نوشتن را چنین بر ما سخت کرد. آقای دوسوسور اعلام کرد هیچ کدام. بلکه ترکیبی از این دو زبان لازم است تا نوشتن امر راحتی شود الف مثل حرف زدن. بدین ترتیب
« ۱_ جملات کوتاه باشند.
۲_ از کلمات ساده استفاده کنیم
۳_ کلمات را نشکنیم
۵_ حشو و زوائد نداشته باشیم.»
همین پنج قانون به ظاهر ساده که حاصل یک عمر تحقیق و مطالعه پروفسور دوسوسور بود انقلابی در جهان پدید آورد و متعاقب آن ده‌ها دانشکده نویسندگی خلاق تاسیس شد و بر سر درشان نوشتند: «ما دست‌تان را به دهان‌تان نزدیک می‌کنیم.» یعنی کاری می‌کنیم که نوشتن برای شما چونان حرف زدن راحت باشد و شد. این زبان چند اسم دارد و به چند صفت مشهور است ، مثل زبان معیار، زبان صفر، زبان تکیه‌گاه.
و به طور جدی پیشنهاد می‌شود که همه نویسندگان در آغاز نویسندگی از این زبان استفاده کنند. بعد که آموخته شدند و تجربه کسب کردند با استفاده از آرایه‌های ادبی به نثر و زبان خود غنا ببخشند.

آقای شیرمحمدی عزیز یادمان باشد همیشه باید میان ظرف و‌ مظروف، یا میان قالب و محتوا هماهنگی و تعادل باشد. نمی‌شود آب یک استخر بزرگ را در یک حوضچه ریخت یا برعکس آب یک دریاچه را در دریا ریخت. شما دقیقا همین انتخاب اشتباه را کردید. سوژه شما مناسب یک رمان یا حداقل داستان بلند است. شما به زور خواسته‌اید این سوژه را در قالب تنگ داستان کوتاه بریزید.‌
وقتی قالب غلط انتخاب می‌شود، مثل اشتباهی که شما مرتکب شده‌اید، ناگزیر می‌شوید برای تعریف قصه بلندتان دست به روایت بزنید. تعریف کنید. بگویید. نشان ندهید. به نمایش نگذارید. طبیعی است که خواننده تحت تأثیر قرار نگیرد و حتی باور نکند.
روایت در داستان از ابزار گفتن است مثل تلخیص.‌ معمولا اطلاعات کم اهمیت را روایت می کنند. اطلاعاتی که فقط خواننده باید در جریان قرار بگیرد.‌ مثل اطلاعات عمومی. این ابزار به جهت ماهیتی که دارد تاثیر حسی کمی بر مخاطب دارد. در عوض ابزارهایی مانند توصیف و صحنه و دیالوگ بیشترین تاثیر عاطفی و حسی را بر مخاطب دارد . ابزارهایی که شما از آن استفاده نکرده‌اید.
پایان‌بندی داستان بسیار سست است و غیر قابل باور. کاملا معلوم است مثل یک وصله به کار چسبانده شده است.
زیاده‌گویی و صراحت من را ببخشید.‌ ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم شک ندارم که آثار بهتری هستند، دعا می‌کنم خواندنش قسمت من هم باشد.
موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
محمد حسین شیرمحمدی » چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400
سلام استاد جان ... امیدوارم حال شما خوب باشه... از نقد خیلی لذت بردم و درس گرفتم ... ممنون شما هستم... من بعد از ۲ سال باز شروع به نوشتن داستان کردم... اکثر اوقات مشق شعر می نویسم که اون ها رو هم در پایگاه نقد شعر برای اساتید ارسال میکنم ... من این داستان را بازنویس میکنم و برای شما میفرستم... فقط یک چیزی بین خودمان بماند: سانسور...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت