شخصیت داستانتان را آسوده رها نکنید




عنوان داستان : کمی بیشتر بمان!
نویسنده داستان : رضا باقری نژاد

سرش را از ته تراشیده بود. یک ساک سربازی لجنی رنگ روی دوشش بود. خسته به نظر می رسید اما از سر کوچه تمرین می کرد تا لبخندی روی لبش بنشاند. به در خانه که رسید اول خاک روی ساکش را تکاند و نگاهی به پیراهن و شلوارش کرد. طبق تمرین لبخندی زد و زنگ را فشار داد.
خواهرش جواب داد:
+بله؟
- ببخشید شما یه سرباز وظیفه سفارش داده بودید؟
+ محمود تویی!
در را باز کرد و محمود داخل رفت و سعی کرد لبخندش را برجسته تر کند.
خواهر در حیاط به استقبالش آمد و او را به آغوش کشید و مادر پشت سر خواهر جلوی درب ورودی به قامت محمود نگاه می کرد. مراسم استقبال به گرمی انجام شد. محمود دل نازک شده بود. اشک در چشمانش مدام جمع میشد و او خودش را کنترل می کرد. مادر می گفت تا کی می مانی؟ ولی هر بار محمد بحث را طوری عوض می کرد.
معصومه با شور و شوق خاصی چای می ریخت. می خواست به برادرش بگوید که قرار است خواستگار برایش بیاید و از وجنات خواستگار تعریف کند. محمود وارد آشپزخانه شد و سریع گفتگو را آغاز کرد:
+معصومه جان من اضافه خدمت خوردم.
- چرا؟
+ روز بازدید از پادگان پوتینم خاکی بود و می گفتن ریش های مرتبی ندارم. به خدا دلتنگ مادرم و دوست ندارم از اینجا برگردم.
- داداش نازنینم! این روزها میگذره!
+ من نمیتونم یک ماه دیگه تحمل کنم...

معصومه دیگر نه خنده ای به لب داشت نه شور و شوقی داشت. خدمت محمود را خرد کرده بود و دل نازک. محمود ۴ سال در دانشگاه درس خوانده بود و در محیط اداری پادو بود. این ماجرا هویت حقیقی او را مورد حمله قرار داده بود و این بود که مثل کودکی بهانه مادر را می گرفت. معصومه ۵ سالی از محمود بزرگتر بود و سعی در آرام شدنش می کرد. روزی که محمود می رفت مادر گفت
+تو که سوالم رو جواب ندادی
- کدام سوال مادر
+ پرسیده بودم تا کی هستی! حالا اگر میشه باش!
- ماه اینده میام مادر عزیزم غصه نخور!

محمود با سر تراشیده و لباس سربازی با ریش های مرتب و پوتین های واکس زده به سمت محل خدمت می رود و به این فکر می کند که یک ماه چقدر طول می کشد...
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای باقری نژاد
سلام
نویسنده داستان می‌نویسد تا بهم خوردن یک تعادل را نشان بدهد. هرچه این عدم تعادل بیشتر با احساس و عاطفه خواننده درآمیزد داستانی موفق‌تر خواهد بود. پس داستان موفق بر پایه‌ای بنا می‌شود که من اسمش را می‌گذارم: «موقعیت بغرنج.»
خط داستان شما این است: یک سرباز یک ماه اضافه خدمت خورده است!
چرا این خط داستان جذاب نیست؟ دلیلش ساده است. این خط داستان تبدیل به «موقعیت بغرنج» نشده است. در حقیقت داستان شما در نهایت یک خط خبر است مانند این است که سرباز به مادر و خواهرش می دهد: من یک ماه اضافه خدمت خوردم!
اما چه طور می‌توانست این خط داستان با برهم خوردن تعادل تبدیل به موقعیت بغرنج شود؟ شما باید هزینه‌های این یک ماه اضافه خدمت خوردن را برای قهرمان داستانتان بالا ببرید، آن‌قدر که این سرباز لوس و نُنُر در داستان فعلی، واقعاً در تصمیم‌گیری دچار تردید و انتخاب سخت شود. به عنوان نمونه:
- مادر به بیماری صعب‌العلاجی دچار باشد که نیاز به مراقبت جدی داشته باشد که با این یک ماه اضافه خدمت، زمان درمان از دست برود.
- موقعیت تحصیلی که سالها سرباز به دنبال بدست آوردنش در خارج از کشور بوده و روی آن بر اساس زمان پایان خدمت برنامه‌ریزی کرده و بابتش خیلی زحمت کشیده را سرانجام بدست آورده است: پذیرش در رشته دلخواه و دانشگاهی سطح بالا و خوش‌نام در کشوری اروپایی با موقعیت عالی بورس تحصیلی. اما در این یک ماه نبودن همه این شرایط از دست خواهد رفت و این آخرین فرصت برای بدست آوردن کارت پایان خدمت و خروج از کشور است.
- دختری که دوستش دارد در آستانه ازدواج قرار گرفته است و با این یک ماه خدمت تأخیر حساب نشده کاخ آرزوهایش بر باد خواهد رفت.
- باید بدهی خواهرش که به خاطر بیماری مادر زیر بار قرض و نزول رفته را بپردازد و الا طلبکارها مادر بیمار و خواهر زیبای بی‌سایه سرش را از خانه بیرون خواهند کرد و خانه را هم تصاحب خواهند کرد.
- یا ترکیبی از همه اینها؛ مثلاً مادر بیمار برای عمل نیاز به پول دارد و موقعیت شغلی پرریسک اما پردرآمدی پیش آمده که باید این یک ماهه به انجام برسد و بتواند هم مادر را نجات دهد و هم با دختر دلخواهش ازدواج کند.
پس تلاش کنید پس است یافتن یا ساختن یک عدم تعادل خوب آن را تبدیل به موقعیتی بغرنج، دردناک و سخت کنید و شخصیت داستانتان را آسوده رها نکنید و در معرض انتخابهای سخت قرارش دهید.

منتظر داستانهای بعدی شما می‌مانیم.....

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت