ضرورت احاطه و انطباق حداکثری، جهت تألیف داستان‌های آموزنده مذهبی




عنوان داستان : رستاخیز در پارسه ( persian uprising )
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

گویی امشب از سالها پیش برای حادثه ای آماده است...محافظان بوی توطئه شنیده و سراسر خوابگاه و حرمسرای شاه را محافظت می کنند.
فرمانده گارد سلطنتی از سپاه سان می بیند . با نگرانی دستی به ریشش می کشد و می گوید: نمی دانم چرا امشب نگران شاهنشاه هستم...امشب به غیر از ملکه، کسی در خوابگاه شاه همبستر اوست؟

یکی از سربازان تعظیم کرده و جواب می دهد: سردار، امشب جناب ولیعهد، داریوش جوان کنار پادشاه خسبیدند و ملکه به دستور ایشان به حرمسرا رفته...

رنگ از رخ اردوان پرید و به محافظان تشر زد: احمق هااا... او سالها منتظر پایان امپراتوری خشایارشا مانده...فرصت فاجعه در اختیارش گذاشتید؟

سرباز هارا کنار زد و داخل خوابگاه پادشاه شد. با سرعت خود را به تخت خواب پادشاه رساند. خشایارشا به روی تخت خوابیده و پسرش شمشیر به دست کنار تخت او نشسته به خواب رفته بود.
اردوان نگاهی به پدر و پسر در خواب رفته انداخت و با خود گفت: امشبِ پاسارگاد که به صبح برسد. تاریخ روی دیگری از خود را به نوادگان کوروش نشان خواهد داد. فردا همان روزی است که من، اردوان سپه سالار، اردوان وطن سالار خواهم شد...

شمشیر را از نیام خارج کرد و بدون معطلی سینه خشایار را درید.خون خشایار که به صورت پسرش پاشید ،داریوش از خواب پرید.
در یک منظره پدر بود که از خواب غفلت بیدار شده بود و داشت به خواب همیشگی می رفت و در آن سو اردوان، امین و جان نثار پدر که خنجر به قلب شاهنشاه فرو کرده است...

بهت داریوش را اردوان با گفتن این جمله شکست: بار ها به سرورم درباره خیانت ولیعهد خطاکارش هشدار داده بودم...

نگاه داریوش از نگاه بی رمق پدر به دندان های خونی و لبخند شیطانی اردوان چرخید ...با لکنت و خشم فریاد زد: حرامی خائن‌...

شمشیر کشید و به اردوان حمله کرد؛ ضربه ای به پهلویش زد و او را زمین انداخت...بالای سرش ایستاد و شمشیر به شاهرگش گذاشت...

اردوان ترسیده بود و برای نجات جان ، تیر آخر را در تاریکی پرتاب کرد و گفت: برای تو که فرقی نمی کند من را بکشی جوان!!! بیرون از اینجا پادشاه و فرمانده وفادارش قربانی خیانت ولیعهد شدند...چه کسی باور می کند خشایارشا را جان نثار نبردهای یونانش کشته باشد؟

همین برای سرگیجه داریوش کافی بود...نگاهی به پدر انداخت و همین ثانیه ها برای یک ضربه کاری از طرف اردوان کافی بود...لگدی به شکمش خورد و زمین افتاد و حالا این اردوان بود که سوار فروهر پیروزی شده است.

...شمشیر اردوان بالای سرش چرخید و با فریاد بلندی پهلویش را شکافت. به زمین افتاد و در خون خود غلتید .نگاهش به پیکر بی جان پدر افتاد...خود را به کنار آن رساند و دستان بی جانش را در دست گرفت...رو به اردوان کرد و گفت: لااقل حالا که به هدفت رسیدی به ایران و ایرانیان خیانت نکن...به خانواده سلطنتی تعرض نکن...

اردوان آمد بالای سر داریوش نیمه جان و گفت: این پدر تو بود که به گوش چشمی از دختر زیباروی یهودی،استر،هامان بزرگ و هزاران هزار ایرانی را قتل عام کرد .
بعد پایش را به گردن داریوش گذاشت و شمشیر را از پشت سر به کمرش فرو کرد و بعد ، با فریاد و به سرعت به طرف سربازان دوید که : پادشاه را کشتند...ولیعهد خائن کار خودش را کرد...
چند ثانیه بعد تمامی سربازان به خوابگاه پادشاه داخل شدند و با لاشه او و پسرش مواجه...

اردوان جمع را به حرف های خودش مشغول کرد و گفت: آمدم داخل خوابگاه و دیدم که ولیعهد بالای سر شاهنشاه است...خود را رساندم و ضربه ای به پشت او فرو کردم...

سر به زیر انداخت و با گریه ادامه داد: اما برای نجات جان سرورم کافی نبود...شاهزاده کار خود را کرد و همه را داغدار کرد...بعد از شاهنشاه ، داریوش به سمت من برگشت و خواست من را هم بکشد ...اما انتقام خدایگان خود از او گرفتم...بر بالین شاهنشاه آمدم و ایشان به من فرمود: 《سردار جنگ های پیروز ایران...فرزندان من که خیانت به پدر کردند لایق حکومت بر ایران نیستند ؛ من حکومت به تو سپردم که از فرزندان خائنم به من و سلطنتم دلسوز تر بودی...》
و نفسی عمیق کشید و جان داد.


خبر قتل شاه در سراسر کاخ پیچید و با شیون و ناله زنان حرم، اردشیر ، سومین پسر فرمانروا و همسرش داماسپیا از خواب پریدند و به سرعت به سمت کاخ اردشیر رفتند...بالای سر جنازه پادشاه و فرزندش داریوش که حاضر شدند زانوان اردشیر سست شد و به زمین افتاد ...با فریاد پزشک دربار را طلب کرد و طبیب بالای سر پدر و برادرش حاضر شد؛ خنجری از نیام یکی از محافظان درآورد و به گلوی طبیب گذاشت و گفت: اگر این دو بمیرند شک نکن سومین مقتول امشب خود توی خواهی بود...

اردوان رو به اردشیر گفت: ای خدایگان من...دیگر چرا داریوش خائن را نجات میدهید...جسدش را به آتش بکشید و سرش را به ورودی در آویزان کنید.

اردشیر نگاهی به او انداخت و گفت : نه سردار...باید بدانم که چه کسی اورا گماشت تا خیانت کند...یهودیان، یونانیان، یا سران هفت قبیله...

+مشخص است سرورم‌...کاخ سلطنتی، پادشاهی پارس، گمارنده از این فریبنده تر؟


دستیاران طبیب لاشه پادشاه و شاهزاده را برداشتند و به درمانگاه بردند...داماسپیا در میان اشک و گریه هایش خنجری برداشت و نشان همسرش داد و در گوشش گفت: این خنجر عالیجناب ولیعهد است...اما قطره ای خون روی آن نیست!!!

اردشیر نگاهی به همسرش انداخت و نگاهی به اردوان...اما چیزی نگفت.پیکی خواست و نامه ای به برادر دیگرش که حاکم شهری دور از پایتخت بود نوشت و او را به پایتخت خواند...

با طلوع آفتاب، همه مقابل درمانگاه منتظر طبیب بودند. همین که طبیب بیرون آمد همه به طرف او رفتند...اردشیر گریبانش را گرفت و از او حال پدر را پرسید...

طبیب با لرزش دست و تپش قلب و صدایی ضعیف گفت: زخم های عمیق پهلو و پشت ولیعهد را مرهم نهادم و ایشان به هوش آمدند...

اردشیر با عصبانیت فریاد زد: حال شاهزاده خائن به من مربوط نیست...حال پدرم چطور است؟؟

پزشک گریه اش گرفت و گفت: زخم ایشان به قلب رسیده بود و راهی برای نجاتشان نبود...من را ببخشید فرمانروا...

اردوان شمشیر به طرف طبیب کشید و گفت: به جای نجات جان سرورم...تو جان خائنی مثل داریوش را نجات دادی؟؟

اردشیر بلافاصله داخل اتاق شد و بالای سر برادرش ایستاد و گفت: خائن...تو دردانه پدر بودی و او تو را ولیعهد کرده بود. چرا اورا کشتی؟؟

داریوش نیمه جان لبخندی زد و گفت: من پدر را نکشتم جان برادر...قاتل همان مرد ظاهرا دلسوزی است که خود را جان نثار پدر می دانست...من آنجا بودم...مراقبت از مارهایی که در آستین پدر افعی شدند یادت باشد

+ دروغ میگویی...تو چطور فقط همین یک شب حادثه خیز یادت آمد کنار پدر بمانی؟ اگر تو در حال دفاع از پدر بودی؟ چرا به جای سینه ات، کمرت دریده شده؟جز اینکه رو به پدر بوده ای

_این را هم اردوان گفته؟ فریب اهریمن چه هوشمندانه است!!



اردشیر جوابی نداد و از درمانگاه بیرون آمد و به سربازان قصر گفت: به زندانش بیاندازید تا تصمیم بگیرم چگونه کشته شود..‌.باید برادرم ویشتاسب هم باشد تا او محاکمه شود.

اردوان نگاه نگرانی به اردشیر انداخت و گفت:او به شما حرفی نزد سرورم...چیزی از انگیزه اش نگفت؟

داماسپیا نگاهی به چهره نگران اردوان کرد و بدون گفتن حرفی رد شد...چند سرباز وارد درمانگاه شده و داریوش را با همان وضعیت بوسیله تخت روان به طرف زندان بردند.آرتاینته ،همسر داریوش ،که برادرزاده خشایارشا بود به پای اردشیر افتاد و گفت: پسرعمو جان...مرد من مرد خیانت به پدر نیست...او نگران جان فرمانروا بود...
اردشیر عصبانی توجهی به او نکرد و او را کنار زد و اعلام کرد: مراسم دفن پدرم همین امروز انجام خواهد شد و تا زمان تاجگذاری ، سردار اردوان نائب السلطنه خواهد بود.

آرتاینته دست به دامان داماسپیا شد . اما از او هم جوابی نشنید‌.

مراسم دفن و دخمه گذاری مفصلی برای خشایارشا انجام شد و موبدان و نساسالاران، جسد او را در نقش رستم گذاشتند.آخر های مراسم بود که پیکی از کاخ به اردشیر از طرف اردوان پیغام داد: داریوش در زندان کاخ صد ستون جان خود را از دست داد...

اردشیر به سرعت خود را به کاخ رساند و بالای جسد برادر حاضر شد.
آرتاینته عزادار که بالای سر داریوش به ناله نشسته بود با دیدن اردشیر گفت: سرورم...این جسد همان مردی است که شما را تیراندازی و اسب سواری آموخت...همانکه مثل پدری خواهران و برادران را پرورش داد...همانکه قهرمان نبرد های سپاه ایران بود...

گریه امانش برید...چند نفس سخت کشید و فریاد زد: همانکه فدای ایران و پدرش شد

با آنکه داریوش به نظر خائن بود . ولی خاطرات کودکی و جوانمرگ شدنش غصه اردشیر را پس از مرگ پدر دو چندان کرد.از آنجا که خیانت داریوش باعث مرگش شد مراسم بزرگی برای او نگرفتند و فقط همسرش آرتاینته برای مراسمش رفته بود و تا شب بالای سرش ماند و گریه کرد...شب که شد سواری از دور کم کم به او نزدیک شد و شمشیر کشید و از اسب پیاده شد.آرتاینته پا به فرار گذاشت اما آن مرد به او رسید مو هایش را کشید و به زمینش زد .شمشیرش را بالا برد و گفت: به دستور اردشیر بزرگ...شاه شاهان...آرتاینته همسر داریوش خائن، اعدام خواهد شد.
آرتاینته التماس کرد و گفت: من نوه داریوش کبیر و نواده کوروش بزرگم...اگر مرا نکشی...مطمئن باش هرچه اردشیر به تو داده دو برابر آن به تو تقدیم خواهم کرد...
سرباز اما بدون توجه شمشیر را بالا برد که او را بکشد ولی ناگهان چند سرباز روی پوشیده از دور و با سرعت بسیار نزدیک شدند به طرفش تیر اندازی کردند ؛ تنها بود و در آن تاریکی مجبور به فرار شد...یکی از سرباز های روپوشیده بالای سر آرتاینته حاضر شد و صورتش را نشان داد و گفت: نترس...من پسر اردوان سپهسالارم...دستور اردشیر را پدرم که شنید مرا برای نجات تو فرستاد...بانوی من؛ ماجرای قتل فرمانروا در اصل دسیسه ویشتاسب و اردشیر فرزندان دوم و سوم شاهنشاه بود تا با قتل ایشان و ولیعهدشان ، به پادشاهی برسند. ولی پدرم از این ماجرا خبر دار شد...حیف دیر از این فتنه آگاه شد و نتوانست برای نجات جان فرمانروا کاری بکند...حال اما برای نجات هخامنشیان و پارس ها...به کمک شما نیازمند است.کافی است با دادن جام زهری به اردشیر و زن هرزه اش داماسپیا، پدرم را حاکم کرده و انتقام همسرتان را بگیرید و بعد از ازدواج با پدرم، به ملکه ایران شدن که حقتان بود و داماسپیا از شما گرفت؛ برسید.
آرتاینته تنها بود و اگر نمی پذیرفت... پذیرفت و همراه پسر اردوان به کاخ رفت

همه افراد خانواده سلطنتی و نجیب زادگان دور میز شام نشسته بودند و با وارد شدن آرتاینته، داماسپیا اورا در آغوش گرفت و او را دلداری داد.

آرتاینته از اینکه از زنده بودنش کسی متعجب نیست تعجب کرد چون انتظار داشت اردشیر از زنده بودنش با وجود دستور قتل تعجب کند.

شام را که آوردند اردشیر گفت: جناب اردوان...خبری از برادرم نشد؟ چرا هنوز نیامده؟

اردوان گفت: سرورم هنوز پیکی از جانب ایشان به قصر نیامده...تا پایتخت راه زیادی است سرورم چند روزی طول میکشد.

بعد از صرف شام ، وقت نوشیدن اشربه و نوشیدنی ها رسید . اینجا بود که نوبت به اقدام آرتاینته رسید ...ظرف اشربه را آوردند از زیر گردن آویزش کمی زهر بالای جام اردشیر گذاشت و خواست درون آن بپاشد که...

داماسپیا دستش را گرفت و در گوشش گفت: خیانت اردوان را کامل نکن...اردشیر برای قتل تو کسی را نفرستاده . همه اش توطئه اردوان است . نمایشی برای فریب تو بود.
آرتاینته دست نگهداشت؛ ماده زهر آگین را به جای ظرف به زمین ریخت . ظرف هارا برای اردشیر و اردوان بردند.
بعد از نوشیدن نوشیدنی ها، سمت چپ سینه اردشیر سنگین شد و زمین افتاد...آرتاینته و داماسپیا تعجب کردند. یعنی اردوان به جز آرتاینته هم به کسی زهر داده بود؟؟طبیب دربار بالای سر اردشیر آمد و شروع به درمان کرد...اردشیر نیمه جان اردوان را به حضور خواند...
اردوان بالای سرش آمد و اردشیر به او گفت: از شمشیر به خون آغشته نشده برادرم...باید میفهمیدم چه در سر داری...باید حرف همسرم را میفهمیدم...

اردوان لبخندی زد و در گوشش گفت: این هم از آخرین مانع حکومت اردوان...به درک برو مردک...

اردشیر نفس عمیقی کشید و گفت: خائن...
و از زیر لباس خنجری بیرون کشید و پیشانی اردوان را شکافت...بلند شد و با پسر اردوان درگیر شد...با کمک محافظان اورا هم کشت و بالای پیکر نیمه جان اردوان رسید و گفت: ایرانی مرد و زنش اهل خیانت نیست...اشتباه تو این بود که خودت دروغ خودت را در مورد خائن بودن داریوش و همسرش باور کردی...

با مرگ اردوان ، اردشیر تاج پادشاهی به سر نهاد و داماسپیا و آرتاینته همسران او ملکه شدند...


《وَوَجَدَ عِنْدَهَا قَوْمًا ۗ قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا ﴿٨٦﴾》
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سید احمدرضا فضیلت منش
ضمن تشکر صمیمانه، بابت پیام‌ مهربانانه‌تان و آرزوی توفیق روزافزون برای شما نویسنده‌ فرهیخته و بزرگوار، بایستی عرض کنم که به طور معمول، نوشتن یک داستان آموزنده و تأثیرگذار مذهبی [مطابق با اولویت‌های آموزنده یکی از سوره‌های مبارکه و آیات شریفه «قرآن مجید»]، نسبت به سایر آثار داستانی که مطابق با سوژه‌های دیگری نوشته می‌شوند [اعم از برای گروه سنی بزرگسالان و یا گروه سنی و تخصصی «کودک و نوجوان، به دقت نظر و آگاهی تخصصی [احاطه بر علوم قرآنی و همچنین بهره‌گیری از مشاوره ارزشمند یکی از کارشناسان مذهبی] و همچنین برنامه‌ریزی رواییِ هدفمندتر و مؤثرتری نیاز دارد؛ درواقع یکی از مشکلات رایج در هنگام تألیف چنین آثار داستانی ارزشمند و آموزنده‌ای، این است که برخی از دوستان نویسنده گرامی, علی‌رغم بهره‌مندی از دغدغه‌مندی صادقانه و متعهدانه‌ای که نسبت به تألیف داستان‌های مذهبی دارند، به این دلیل که از متخصصین علوم قرآنی [خوشبختانه در تمامی استان‌های کشور اسلامی عزیزمان، مؤسسات معتبر آموزشی و تحقیقاتیِ مرتبط با علوم اسلامی هستند که در آن‌ها روحانیون آگاه و دلسوز و متخصص علوم مذهبی به راهنمایی مشتاقان در این امور حساس و مهم می‌پردازند و دوستان نویسنده گرامی با ارائه آثار ارزشمندشان و کسب تکلیف از این بزرگواران صاحب‌نظر در امور مذهبی، به راحتی می‌توانید که از تجربه، منابع معتبر و توصیه‌های کاربردی بسیار آموزنده‌ای برخوردار بشوند] مشاوره‌ای دقیق، منطبق و حداکثری نگرفته‌اند و همچنین به دلیل این که هنوز ار احاطه چندان مؤثری در رعایت قواعد ضروری روایت‌پردازی حرفه‌ای برخوردار نشده‌اند، ممکن است که ناخواسته و متأسفانه از امکان موفقیت حداکثری در ارائه داستان‌هایی مذهبی و آموزنده‌، به حد کفایت بهره‌مند نشوند.
درواقع بایستی عرض کنم که منظور از ارائه این توصیه تقدیمی به حضور شریف‌تان، صرفاً تأکیدی مبتنی بر یک ابراز نظر شخصی نیست، بلکه با مراجعه به اطلاعات مربوط به عوامل اصلی و تأثیرگذار فیلم‌های موفق ساخته شده در این زمینه [و به ویژه سریال‌های مذهبی تأثیرگذاری که در طی چند سال گذشته و در یکی از شبکه‌های «صداوسیمای» جمهوری اسلامی ایران ساخته شده‌اند]، می‌بینید که در بخش تیتراژ این آثار ارزشمند، از یک و یا چند روحانی و کارشناس مذهبی نام برده شده است که به «فیلمنامه‌نویس» و «کارگردان»، مشاوره‌های تخصصی مؤثری ارائه کرده‌اند، همچنین به عنوان شاهد مثال، می‌توانیم به کتاب ماندگار و آموزنده «داستان راستان»، اثر «استاد شهید مرتضی مطهری» اشاره کنیم [این کتاب مجموعه‌ای دو جلدی از داستان‌های کوتاه است که درباره زندگی بزرگان دینی در اسلام نوشته شده است که در هر جلد آن ۷۵ داستان نوشته شده است. منابع داستان‌های کتاب، از کتب احادیث، تواریخ و سیره و با زبانی ساده و مفید به صورت حکایت و داستان، بر اساس واقعیت بیان شده است] و همچنین آقای «مهدی شجاعی» که آثار ارزشمندی را در زمینه مسائل مذهبی و با دقت و آگاهی بسیار به مخاطب‌های مشتاق ارائه کرده است؛ البته لازم به ذکر است که علاوه بر این بزرگوارانِ متعهد و فرهیخته، نویسندگان دغدغه‌مند و خوش‌ذوق دیگری هم به شیوه‌‌‌ای آگاهانه و متعهدانه در این زمینه نوشتاری ارزشمند، آثار جذاب و آموزنده‌ای را تألیف کرده‌اند، مانندِ آقای «محمود حکیمی» [پژوهشگر ادبی‌-تاریخی و مؤلف داستان‌هایی با مفاهیم دینی: «دلاوران عصر شب، شهدای فخ، سرودهای رهایی، وجدان، مسلمان شجاع، اشراف‌زاده‌ی قهرمان و...»، یکی از تحقیقات آقای محمود حکیمی پیرامون بررسی سبک نوشتاری شهید مطهری در کتاب داستان راستان است و از حکایت‌‌‌های آن به عنوان درسی تاریخی برای عموم مردم یاد می‌‌کند، او تالیف داستان‌هایی چون سوگند مقدس، سلحشوران علوی، طاغوت و نقاب‌داران جوان را وام‌دار مطالعه آثار آن استاد شهید می‌داند...]، نویسنده متعهد و پرکاری که که آثار داستانی بسیاری زیادی را با رویکردی مذهبی تألیف کرده‌ است.
درواقع چنین به نظر می‌رسد که یکی از مشکلات اصلی موجود در نحوه شکل گیری این اثر ارسالی، عدم تطابق حداکثری داستان با اولویت‌های مفهومی و ارزشمند سوره مبارکه‌ای است که در انتهای متن، مخاطب مؤمن و مشتاق را مستفیض می‌کند، همچنین بسیار منطبق‌تر و مؤثرتر است که علاوه بر نوشتن «شماره» آیه شریفه، هم «اسم» سوره مبارکه آورده شود: «سوره الكهف»، هم آیه شریفه «به طور کامل» نوشته شود: «حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِنْدَهَا قَوْمًا ۗ قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنً ﴿۸۶﴾» و هم «ترجمه» ارزشمندش به مخاطب مشتاق ارائه شود: « تا به غروبگاه آفتاب رسید [در آنجا] احساس كرد كه خورشید در چشمه [يا دريا]‌ی - تیره و گل‌آلودی فرو می‏‌رود و در آنجا قومی را يافت، ما گفتيم اي ذو القرنين آيا می‏‌خواهی مجازات كنی و یا پاداش نیكوئی را در باره آنها انتخاب نمائی»؛ البته چنانچه که قصد نویسنده محترم، نوشتن داستانی صرفاً تاریخی است و آیه شریفه به نیت متبرک شدن متن، در انتهای داستان نوشته شده است، بازهم لازم به ذکر است که به طور معمول، حضور ارزشمند آیات الهی در داستان‌ها، به مخاطب مشتاق این امیدواری را می‌دهد که داستان منطبق با مفاهیم آموزنده همان آیات شریفه تألیف شده است.
همچنین این اثر ارسالی، علاوه بر تطبیق مفهومی هرچه‌ بیشتر سوژه با سوره مبارکه، در موارد دیگری هم به تدقیق و برنامه‌ریزی روایی منطبق‌تر و مؤثرتری نیاز دارد؛ مانندِ حضور توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه، انتخاب گزینشی رخدادهای «متوالیِ» متمرکزتر و متصل‌ کننده‌تر، تنظیم زبان معیار منطبق‌تر با گروه سنی نوجوانان [البته چنانچه نیت اصلی نویسنده محترم، تألیف داستانی مذهبی و آموزنده برای این گروه سنی تخصصی است] که علاوه بر رعایت «رسمی» بودن زبان رایج داستانی، وجه مفهومی صمیمانه‌تری داشته باشد، تنظیم و تطبیق دیالوگ‌ها با زبان «محاوره»‌ای رایج، تدقیق برنامه‌ریزی شده‌تر بر روی واقعه‌پردازی‌هایی منسجم‌تر، شخصیت‌پردازی‌های مؤثرتر و...، همچنین تعیین وضعیت قالب داستانیِ مورد نظر [که آیا نیت مؤلف محترم، تألیف داستان برای بزرگسالان است و یا مخاطب نوجوان]، موارد تأثیرگذاری که موجب موفقیت حداکثری این اثر ارسالی خواهند شد.
دوست نویسنده گرامی، مطابق ظرفیت‌های بالقوه موجود در این اثر ارسالی، مشخص است که شما از توانایی ذاتی ارزشمندی برای تألیف داستان‌هایی جذاب و آموزنده، برای گروه سنی نوجوانان بهره‌مند هستید و چنانچه که در صورت صلاحدید و به صورت تخصصی در این زمینه مهم، به ممارست و ارتقاء مهارت‌های روایت‌پردازی ارزشمندتان بپردازید، مطمئناً به موفقیت‌های نوشتاری مؤثرتری خواهید رسید، منتظر خوانش اثر بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » دوشنبه 06 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای سید احمدرضا فضیلت منش فرهیخته و گرامی. برای شما دوست نویسنده بزرگوار، صمیمانه آرزوی موفقیت دارم. با سپاس و احترام بسیار
سید احمدرضا فضیلت منش » دوشنبه 06 اردیبهشت 1400
بنام خدا سلام...تشکر از لطف و دقت نظرتان...اگرچه از نگاه هر مخاطب فرهیخته هر داستان دارای پیام ، بالقوه داستان مذهبی است...اما اثر تقدیمی بنده علاوه بر این وجه ، متمرکز به تاریخ بوده و نیت از استفاده از آیه شریفه همانطور که فرمودید تبرک اثر و البته به خاطر اشاره تلویحی به ذوالقرنین[ که به گفته محققانی از مصر ، اروپا و ایران و... احتمالا موسس سلسله هخامنشی بوده] در انتهای داستان بوده...بار دیگر از لطف و دقت نظرتان متشکرم...اگر دیگر خوانندگان در مورد این اثر نقد و نظری دارندخوشحال میشوم نظرشان را بنویسند...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت