در داستان باید داستان نوشت شاعری را به شاعران واگذار کنید!




عنوان داستان : وابسته برگزیده
نویسنده داستان : سعید حافظی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «و در آغاز تاریکی بود» منتشر شده است.

...و دنیایی که تنها راه رفتن را می‌دانست، برای اولین بار دوید. عقربه ساعتی که ایستاده بود، دوباره حرکت کرد و زمان، از نو نوشته شد. تاریکی آسمان را بلعید و روح بی‌نام سرما فریاد زد؛ یک هشدار!
خیابان‌ها اما، بی‌خیال‌تر از همیشه پر بودند. بازتاب نور لامپ‌های نئونی رنگارنگ روی برف، شلوغی مغازه‌های لباس‌فروشی و برفی پاییزی که هیچکس انتظارش را نداشت... گوشه‌ای دیگر از خیابان، کنار رستورانی قدیمی، دنیا زیبایی دیگری به نمایش گذاشته بود.
پیرمردی توجه گروهی مردم را به خود جلب کرده بود. دست به ریش‌های سفید خود می‌کشید و با صدایی ضعیف، داستانی تعریف می‌کرد. "هعی! سرنوشت ضعیف همیشه این..."
زنی میانسال کمی آنطرف‌تر، با چشمانی خیس به نقطه‌ای دور زل زده بود و پر از تأسف ناله می‌کرد: "اگر مادرش بودی، اگر بچه‌ات رو دوست داشتی، پس چرا ولش کردی که این اتفاق..."
پسربچه‌ای پنج یا شش ساله، سنگی در دست به سمت حلقه مردم دوید. مادرش بی‌اهمیت، به سیگار کشیدن ادامه داد و از خیابان رد شد.
صدای ناله بچه گربه‌ای سفید رنگ، موسیقی زیبایی بود زیر چنگال‌های پرنده‌ای سیاه. به دنبال راه فرار، به اطراف می‌پرید اما سدی از مردم روبروی او بودند؛ مردمی که دلشان به حال او می‌سوخت. خون، سفیدی برف را در خود غرق کرد.
سنگی از نقطه‌ای نامعلوم پرتاب شد. پرنده بی‌خیال پر زد و سنگ به بزرگی یک مشت، روی سر کوچک گربه افتاد. خون به آسمان جهید. با ناله‌ای کوتاه، جسم بی‌جانش بر زمین افتاد. با آخرین نفس‌های او، حلقه مردم ساکت شد. صدای گریه‌ای برخاست. پسربچه، انگشتش را به سمت کلاغ نشانه گرفت؛ من مقصر نیستم. او مقصر است.
کلاغ چشمانش را از روی جسد گربه برداشت و به پسربچه خیره شد. دزدیدن لذت شکاری که زیر چنگال‌های او، تنها و تنها برای او باید جان می‌داد... انتقام، ذهنش را پر کرد. ثانیه‌ای بیش نکشید تا فریاد پسرک، توجه مردم را به داستانی جدید جلب کند. "کلاغ‌های وحشی در شهر! مواظب فرزندان خود باشید. اولین قربانی، پسری پنج ساله که کور شد." احتمالاً سرتیتر مناسبی برای روزنامه فردا خواهد بود.
هنگامی که از انتقام خود راضی شد، بال‌هایش را با غرور باز کرد. از آسمانی که پادشاهی خود می‌دانست، به نقطه‌های کوچک روی خیابان که انسان نام داشتند، نگاهی انداخت. ناگاه از میان ابرهای سیاه، صدایی مانند انفجار شنیده شد. نوری سفید، آخرین چیزی بود که دید.
با شنیدن صدای رعد و برق، قدم‌هایش ناخودآگاه سریع‌تر شدند. پوست سفیدش از شدت سرما به سرخی می‌زد. رهگذری دیگر، نگاهی از شگفتی به او انداخت. موهایی سیاه و بلند و چهره‌ای که بی‌شک زیبا بود؛ ساعتی گرانبها که تعلق او به خانواده‌ای ثروتنمد را القا می‌کرد. بخار نفس‌هایش در هوا ناپدید شدند. با دیدن تابلوی آشنای شماره دوازده، از خیابان پیچید. چشمانش، به دنبال حرکت چیزی ناشناس کشیده شد.
مسن‌ترین پیرزن محله، مثل همیشه روی صندلی گهواره‌ای خود نشسته بود. لب‌هایش به آرامی، داستانی برای گدان کوچک میان دستانش می‌گفتند. نگاهی که به آسمان خیره بود، برای لحظه‌ای روی او افتاد.
از میان کلیدها، کوتاه‌ترین‌شان را انتخاب کرد و وارد خانه شد. پوتین‌های سیاهش را گوشه‌ای جفت کرد و مستقیم به آشپزخانه رفت. صدای زنانه‌ای با لحن رسمی، توجه او را جلب کرد.
[ ...مقامات رسمی از یافتن مخفیگاه قاتل فراری، فرشته مرگ، که موجب قتل چهار نفر شده است، خبر داد.
به گزارش خبرگزاری محلی، سخنگوی پلیس امروز در سخنانی از یافتن مخفیگاه او خبر داد و اظهار داشت: مأموران پلیس از مخفیگاه قاتل فراری از زندان در حومه شهر مطلع و موضوع را در دستور کار قرار دادند.
وی افزود: متاسفانه این قاتل زنجیره‌ای، مشهور به فرشته مرگ، ساعاتی قبل از کشف مخفیگاه محل را ترک کرده بود. با این حال، مأموران با هماهنگی قضائی و اخذ نیابت به شهرهای اطراف اعزام و با همکاری مأموران ساکن، قاتل مورد نظر را شناسایی و دستگیر خواهند کرد.
"قربانیان همگی مرد بوده و بعد از بسته شدن دست و پاها و حتی دهانشان، مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته و در اکثر موارد با لباس‌های خودشان، مانند جوراب یا لباس زیر، یا در یک مورد با نوعی سیم فلزی خفه شده بودند. سیاهی رنگ موها از ویژگی‌های مشابه میان آنهاست.
سن این قربانیان بین چهارده تا بیست و یک سال بوده و جنازه‌های آنان با چنگال، تیغ و چاقوی جراحی تکه تکه شده بود. این قاتل سریالی در دادگاه خود از اینکه این همه سال دستگیر نشده بود اظهار تعجب کرد. 'فکر نمی‌کردم که این جنایات برای همیشه مخفی بماند.' وی مدعی بود وقتی توسط پلیس بازجویی می‌شده، ساعت یکی از قربانیان را در دست داشته است. 'هنوز هم نمی‌دانم چرا به من مظنون نشدند. جنایت‌ها در اطراف من رخ می‌داد و من هم سخت تلاش نمی‌کردم که آن‌ها را مخفی کنم. به همین دلیل فکر می‌کردم خیلی آسان دستگیر شوم.' این قاتل سریالی مدعی شده چهار قتل دیگر نیز توسط وی انجام گرفته است."
پس از حادثه فرار قاتل از زندان، پلیس هنوز موفق به کشف چگونگی فرار نشده است. از مردم عزیز خواهشمندیم...]
با فشردن دکمه‌ای، تلویزیون خاموش شد. صدای سکوت خانه را فرا گرفت. به سمت در قهوه‌ای رنگ در انتهای راهروی باریک قدم برداشت. سکوت عجیب خانه، خانواده‌اش را به او یادآوری کرد. در این ساعت از روز، نبودشان غیرعادی بود.
در چند قدمی اتاق، زانوانش ایستادند. تصویر دریایی از خون با دنیای ذهنش ادغام شد. غریزه‌اش فریاد می‌زد که به آن اتاق نزدیک نشود. با تمام توان به دورترین نقطه دنیا برود و نگاهی به پشت سرش نیندازد. "فرار" تنها کلمه‌ای بود که درون ذهنش بازتاب می‌شد؛ فرار...
دستانش مشت شده بود و انگشتانش می‌لرزید. وزن بدنش را به سختی تحمل می‌کرد. عرقی سرد روی کمرش، پیراهن را خیس کرده بود. نفس کشیدن را انگار فراموش کرده باشد، صورتش هر لحظه سرخ‌تر از قبل می‌شد. دندان‌هایش به هم می‌خوردند و قلبش همانند طبل می‌کوبید. بوی چندش‌آور ترس، مشام او را پر کرده بود.
اما... چرا؟ چرا دستانش بی‌اجازه او به سمت دستگیره رفتند؟ زانوان سستی که قدرت حرکت نداشتند، چگونه فاصله او تا آن در جهنمی را پیمودند؟ ذهنی که از ترس قدرت تصمیم‌گیری نداشت، به افسون کدامین شیطان آن در را باز کرد؟ بدون مقاومت، در باز شد و از میان تاریکی، جسمی سفید رنگ به او لبخند زد.
"خوش اومدی،"
صدایی خشدار و مردانه؛ دستانی ضخیم و قدرتمند و جثه‌ای غول‌مانند که کم از دو متر نبود. تاریکی‌ای که با چشمان لرزان او بازی‌اش گرفته بود، بال‌هایی سیاه نشانش می‌داد. فرشته مرگ!
"اریک اِر برِیلسون!"
دستی که دروازه جهنم را باز کرده بود، میان قفسی از انگشتان خشن حبس شد. شنیدن نامش از دهان یک قاتل، همانند جرقه‌ای در ذهنش بود. چرخ‌ دنده‌های مغزش دوباره به کار افتادند و تک‌تک سلول‌های بدنش همزمان فریاد زدند: بقا!
غریزه‌ای که بوی مرگ را شنیده بود، زمان را هدر نکرد. پای راستش از زمین جدا شد و در عطش بقا، سریع‌تر از تمام عمرش به سمت زانوی قاتل رفت. هر چقدر هم که جثه او بزرگ باشد، ضربه‌ای با آن قدرت باید زانویش را بشکند. نهایتاً، او هم تنها یک انسان است... آن روز، برای اولین بار، غریزه او دروغ گفت.
چشمانش ناباورانه به صحنه مقابل خیره شد. استخوان زانوی او در زاویه‌ای عجیب تا شده بود. چرا؟ چگونه؟ حتی ثانیه‌ای نگذشته بود. پس چطور؟ چه زمانی توانست؟ چرا به جای قاتل، زانوی او شکسته بود؟
"آغخ!"
فریادی نامفهوم و گلوگیر کشید. درد، جای استدلال را گرفت. به زمین افتاد و مانند حیوانی وحشی به خود پیچید. انگشتانش با لرز به سمت استخوان بیرون زده از پوستش می‌رفتند و اشکانش مانند سیل می‌ریختند. جرئت دست زدن به زانویش را نداشت؛ تنها می‌توانست زجه بزند. فرش ابریشمی سفید در راهرو، به آرامی، رنگ خون به خود گرفت.
انگشتانی لعنت‌شده به دور گردنش قفل شدند و اجازه نفس کشیدن را از او گرفتند. درحالی که او را به درون اتاق می‌کشید، همانند دوستی که پس از سال‌ها تو را دیده باشد، ذوق‌زده گفت:
"اونطوری نگاهم نکن، اریک. می‌دونی که دوستت دارم، مگه نه؟ داری به احساساتم لطمه می‌زنی."
صورتش روی ماده لزجی درون اتاق کشیده می‌شد. ناله‌هایش به آرامی بی‌صدا شدند و دستانش قدرت مقاومت را از دست دادند. تنها قطره‌ای اکسیژن کافی بود؛ تنها لحظه‌ای نفس کشیدن!
بالاخره از میان چنگال‌های مرگ آزاد شد. بی‌جان روی زمین افتاده بود و نفس‌هایی سنگین و طولانی می‌کشید. بی‌صدا به تمام دنیا لعنت می‌فرستاد و در جنون درد غرق می‌شد. قدم‌هایی سنگین، دوباره زمین را لرزاندند. از میان پرده تار اشک‌هایش، ماسکی سفید و شیطانی دید. فرشته مرگ به سمت او خم شد و اریک، شدیدتر از قبل ناله کرد. در امید اینکه شاید... اینکه شاید رها شود، لب‌های لرزانش به التماس باز شدند.
سوزنی سرد وارد زخم زانویش شد اما انگار آهنی گداخته بود. فریادی وحشیانه به جای التماس از لب‌هایش خارج شد. انگشتانش را روی کف چوبی کشید و فریادی دیگر زد. رد خیس خون تا ناخن‌های شکسته‌اش کشیده شد. چشمان خون‌گرفته‌اش به قاتل خیره شد. در جنون، صدایی آشنا زمزمه کرد: او را بکش. باید گلوی او را میان دندان‌هایش پاره می‌کرد، سینه‌اش را می‌شکافت و استخوان‌هایش را می‌شکست، میان چشمان نیمه‌زنده‌اش شش‌هایش را می‌بلعید و روحش را نفرین می‌کرد تا دوباره و دوباره، مرگ را تجربه کند.
خودش را به سمت او کشید. از درد، صورتش در هم رفت. لب‌هایش را گاز گرفت و به او نزدیک‌تر شد. دستانش را به سمت آن لبخند چندش‌آور بلند کرد. خنده‌ای جنون‌آمیز از دهان خون‌آلودش خارج شد و تصویر مرگ رقت‌انگیز قاتل سریالی مشهور، فرشته مرگ بزرگ، مقابل چشمانش شکل گرفت.
"بهت آرام‌بخش قوی تزریق کردم. تاثیرش فوریه ولی فقط ده دقیقه اثر داره."
صدای منزجرکننده شکستن چیزی، اتاق را پر کرد. فریادی دوباره از دهان اریک خارج شد و انگشت شکسته‌اش را به عقب کشید. دوباره! انگار دعوای کودکی با یک بزرگسال باشد، به سادگی انگشت او شکست. دستش را به سینه‌اش فشرد و مانند نوزادی، سعی کرد خودش را جمع کند. زانوی شکسته‌اش، اجازه نداد.
فرشته مرگ، چشمانش را بی‌تفاوت از او برداشت و به گوشه‌ای از اتاق رفت؛ انگار اتفاقی روزانه و بی‌اهمیت برای او باشد. کت سیاه رنگش را درآورد و روی میز انداخت. صندلی چرخدار را به سمت خود کشید و با لبخندی کوتاه نشست. زبانش را روی لب‌هایش کشید، انگار به طعمه‌ای مقابل چشمانش نگاه کند. انگار منتظر چیزی باشد، به آرامی آستین پیراهن سفید رنگش را بالا داد و ماسک را از روی صورتش برداشت. صورتی عضلانی اما گرد داشت. چشم و موهای سیاه رنگ، بینی کشیده و لب‌هایی باریک؛ قیافه‌ای که بی‌شک مارگونه بود. با خمیازه‌ای دستانش پشت گردنش برد و به چپ و راست تاب خورد. با چشمانی نیمه‌باز به سقف زل زد، انگار در تفکری عمیق باشد. دقیقه‌ای بعد، سکوت اتاق را فرا گرفت. لبخندش پررنگ‌تر شد.
"خوبه. وقتی که ساکت هستی، خیلی خوش‌قیافه‌تر میشی."
آرام‌بخش، بالاخره روی اریک اثر گذاشته بود. تنها تکانی کوچک کافی بود تا چهره به زور آرام‌شده‌اش دوباره بشکند اما در مقایسه با قبل، هر چیزی قابل‌تحمل بود. در چشمان جنون‌آمیزش برق کوچکی از تمرکز دیده می‌شد. ذهن مه‌گرفته‌اش شفاف‌تر شده بود، تا جایی که قدرت فکر کردن داشته باشد. لب‌های ترک‌خورده‌اش را خیس کرد و با درد، خون درون دهانش را قورت داد. بخاطر فریادهایش، حس می‌کرد مجاری تنفسی‌اش پاره شده بودند. با چهره در هم و صدایی لرزان گفت:
"کی تو رو فرستاده؟ الان‌هاست که پلیس..."
انگار برای سال‌ها حرف نزده باشد، صدایش دورگه و لرزان بود. خون درون گلویش اجازه ادامه دادن به او نداد. سرفه‌هایی دردناک و سنگین پشت سر هم کرد تا زمانی که نفس کشیدن، کمی برایش راحت‌تر شد.
فرشته مرگ روی صندلی، به سمت او خم شد. گوشه لب‌هایش تکان خفیفی خوردند و با لحنی حسادت‌آمیز جواب داد:
"تعریفت رو زیاد شنیده بودم. درخشنده‌ترین الماس محله شمالی، خیابان مشهور و پرطرفدار ملکه که حتی میلیونرها برای خرید خونه پول کم می‌آورند. جالب‌تر از اون اینه که پدر و مادرت یه خانواده با درآمد عادی هستند و تو، با اینکه فقط بیست سالته، تونستی چنین پولی جمع کنی."
پول؟ لب‌های اریک به هم فشرده شدند. اگر پول می‌خواهد، هر چقدر که بخواهد می‌توانم به او بدهم. با شنیدن یک جمله، آخرین نور امیدش محو شد.
"اشتباه نکن. من اصلا چشمم دنبال پول تو نیست. فقط داشتم واقعیت رو می‌گفتم."
لب‌هایش را دوباره به شکل چندش‌آوری خیس کرد و با خنده کوتاهی گفت:
"چشم و موهای سیاه و پوست سفید، قد بلند و قیافه‌ای که چشم هر کسی رو دنبالش بکشه. اخبار رو که شنیدی؟ من..."
چشمانش را ریز کرد و به عمد، صدایش را با بازدمی بلند بیرون داد.
"...عاشق اینجور آدما هستم."
دستش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و با تک‌خنده‌ای گفت:
"تمام کسایی که توی لیستم بودم، قبلا من رو رد کردند. البته، تعدادشون زیاد نبود. من استاندارد خیلی بالایی دارم و اریک، تو بهترین همه اون‌ها بودی؛ درخشنده‌ترین همشون، جذاب‌ترین و در عین حال قوی‌ترین و رضایت‌بخش‌ترین همشون. تنها کسی که می‌تونی همه رو راضی کنی؛ حتی من رو!"
دستش به سمت کمربندش رفت و با لبخند، اسلحه‌ای نقره‌ای رنگ بیرون کشید. دست دیگرش، کلیدی را با صدای تیک کوتاهی فشار داد و تاریکی از اتاق برداشته شد. زیر نور لامپ زرد رنگ، دو جسم انسان‌گونه در گوشه اتاق پدیدار شدند. چشمان اریک دوباره تمرکز خود را از دست داد.
دو جسم شکسته، جسمانی که متعلق به پدر و مادرش بودند. ناله کوتاهی از دهان اریک خارج شد. می‌خواست چیزی بگوید اما... اسلحه‌ای براق، به سمت آن‌ها نشانه رفته بود.
"نگران نباش، هر دوشون به سختی زنده‌ هستند."
به سختی! چشمان اریک روی پدر و مادرش قفل شد. ناله ضعیفی از آنها بلند می‌شد و هر دو به او زل زده بودند. اشک چشمانشان را پر کرده بود و در ترس، التماس کمک می‌کردند.
"همونطور که گفتم، از بین لیست من فقط تو باقی موندی. هه هه! بهترین رو همیشه آخر سر مزه می‌کنند. پس دوتا پیشنهاد بهت میدم. پیشنهاد اول اینه که تو هم مثل بقیه من رو رد کنی."
نگاه بازیگوش او ناگهان سرد شد. عرق سردی از پیشانی اریک ریخت و به سختی نگاهش را از پدر و مادرش گرفت.
"اگر تو هم من رو رد کنی، من دیگه دلیلی برای زنده موندن ندارم. بخاطر صدای داد و فریاد، الان‌هاست که پلیس برسه. همونطور که می‌دونی، این محله امنیت خیلی بالایی داره. پس اگر من رو رد کنی، هر کسی رو که تو این اتاق هست می‌کشم؛ حتی خودم رو."
چشمانش گرمای منزجرکننده‌ای گرفت و با محبت ادامه داد:
"پیشنهاد دوم اینه که من رو قبول کنی."
اریک بدون فکر کردن، سرش را به سرعت به نشانه موافقت تکان داد. فرشته مرگ لبخند کوتاهی زد و به سمت جسم بی‌هوش پدر و مادر اریک چرخید.
"عجله نکن. قسمت جالب ماجرا مونده. تو خانواده تو جایی برای من نیست، بنابراین..."
با صدای تیک کوتاهی، اسلحه آماده شلیک بود.
"یکی از این دو نفر باید بمیرند."
دنیا روی سرش آوار شد.
" انتخاب کن که کدومشون باید بمیره. اگر تا سه ثانیه انتخاب نکنی، فرض می‌کنم که پیشنهاد اول رو انتخاب کردی."
درد دوباره به ذهن او چنگال کشید. بی‌حسی دارو، ناگهان ناپدید شد و چشمانش سیاهی رفتند. ده دقیقه، تنها آرامشی قبل از طوفان بود.
"سه!"
پرده سفید رنگ اتاق، ناگهان کنار زده شد. در ساعتی که بی‌شک روز بود، ماه کامل رنگ خون به خود گرفته بود. مهتاب سرخ و نقره‌ای، به مانند تار عنکبوت هر گوشه از اتاق را پر کرد. صدای خنده‌ای فریبنده بازتاب شد و مقابل چشمان اریک، کارتی به آرامی شکل گرفت. علامت آس به رنگ خونی خالص برق زد.
"دو!"
اتاق تکان شدیدی خورد و در سمتی دیگر، کنار دستان او، سه تاس سرخ و شیطانی شروع به چرخیدن کردند. با آرام شدن اتاق، هر سه تاس روی عدد شش ایستادند.
"یک!"
دودی تاریک‌تر از هر سیاهی از میان کارت‌ها بلند شد. تاس‌ها ذوب شدند و نقره براقی به سمت او جذب شد. دنیایی که در حال دویدن بود، به زیبایی معجزه در حال رخ دادن ایستاد. تاریکی و نقره، همزمان به سمت او جهیدند.
صدای شلیک در میان فریادی بلندتر از آنچه تاریخ به خود دیده بود، گم شد. درد، درد، درد، درد، درد، درد، درد، درد، درد، درد، درد... در میان درد متلاشی شدن بدنش، آخرین چیزی که دید ترسی عمیق در چشمان فرشته مرگ بود. آه! هر دو چشمان او ذوب شدند. تاریکی، دنیا را فرا گرفت.
****
چشمانش را به زحمت باز کرد. سرمایی جگرخراش تمام بدنش را در برگرفته بود، انگار تمام جسمش منجمد شده باشد. دیدی تار و تاریک داشت. از شدت درد، سرش در حال انفجار بود؛ پشت چشمانش انگار میله‌ای گداخته باشد. اما حس عجیبی داشت، انگار چشمانش دوباره از نو در حال رشد باشند. به آرامی، تاری دیدش برطرف شد.
تعجب و شادی، ذوقی که تاکنون تجربه نکرده بود... اولین چیزی که بعد از به هوش آمدن دید، تنها آرزویی بود که داشت؛ جنازه آن قاتل لعنتی! انگار که در جهنمی که لیاقتش را داشت سوخته باشد، تنها یک سر نیمه ذوب‌شده از او باقی مانده بود. هر نقطه از صورت ناقصش درد و رنجی عمیق نشان می‌داد. ها! ها ها! ها ها ها ها! دیوانه‌وار خندید.
"کشتمش! این کثافت رو کشتمش. مامان! بابا!"
به سرعت به جایی که آنها بودند، نگاه کرد. ناباوری، دوباره در چشمانش شکل گرفت. دنیایی که ایستاده بود، به معجزه بی‌رحمانه خود خندید. آن روز، شروع یک داستان بود؛ داستان شهری که در شعله‌های سیاه خاکستر شد.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای سعید حافظی سلام.
ما برای چه داستان می‌نویسیم؟ برای آنکه انرژی ذهنی خود را تخلیه کنیم؟ مسلماً بخشی از کار همین است با این همه، با نوشتن شعر، نمایشنامه، فیلمنامه، مقاله، گزارش یا حتی نقد ادبی هم می‌توانیم به این تخلیه انرژی برسیم! پس تفاوتی در کار است. ما داستان می‌نویسیم تا جهانی تازه را خلق کنیم که غیر از داستان و ابزاری که این «نوع ادبی» در اختیار ما می‌گذارد، به شیوه‌ی دیگری امکان‌پذیر نیست.
شروع متن شما، شروع خوبی‌ست: «و دنیایی که تنها راه رفتن را می‌دانست، برای اولین بار دوید. عقربه ساعتی که ایستاده بود، دوباره حرکت کرد و زمان، از نو نوشته شد.» یعنی شروع روایی و توصیفی درستی‌ست برای یک داستان اما پس از آن، کمتر با «داستان» روبروییم و بیشتر با نوعی برخورد شاعرانه با زبان مواجه می‌شویم که رقم‌زننده‌ی داستانی مطلوب نمی‌تواند باشد. شاید تنها نویسنده‌ای که توانسته «کلام شاعرانه» را با «داستان» چنان بیامیزد که بخش قابل ملاحظه‌ای از داستان پست‌مدرن، نیم‌قرن پس از او، متأثر از آثار او شکل بگیرد، ریموند چندلر باشد که استاد چنین رویکردی‌ست آن هم در داستان پلیسی که مخاطب حتی نمی‌تواند تصور چنین موفقیتی را در آن داشته باشد اما چندلر از پس‌اش برآمده گاه حتی توصیف شاعرانه او، از «شعر» پیشی می‌گیرد با این همه چندلر مراقب است که «داستان» به چاله‌ی «شعر» نیفتد! او به شیوه‌ای تقریباً باورنکردنی، همین بخش‌ها را برای مهندسی شخصیت، وضعیت، مکان و زمان به کار می‌گیرد؛ کاری که در حال حاضر، شما از پس‌اش برنیامده‌اید اما امیدوارم با همین استعداد و پشتکار و البته مطالعه خیلی بیشتر، در آن موفق شوید. در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید: «این داستان کوتاه، در واقع بخشی از یک رمان طولانی است بنابراین پایانی ندارد. فقط قصد داشتم نظری کلی راجب نوشته‌ام بدانم.» نظر من هم به عنوان یک مخاطب عام، هم مخاطب خاص و هم منتقد این است که مسیر انتخابی شما اشتباه است مسیری که در پانوشت بخش دیگری –ظاهراً از همین متن- [که برادرم نقدی با عنوان «لزوم اجتناب از بخش‌هایی به ظاهر جذاب...» بر آن نوشته] ترسیم‌اش کرده‌اید: «برای توضیح راجب داستان باید بگویم که در واقع این یک داستان کوتاه نیست و تنها فصل اول از رمانی است که قصد نوشتن آن را دارم بنابراین مشخصا شخصیت پردازی خط داستانی برای یک داستان کامل ضعیف دیده می شود؛ همینطور پایان داستان. این اولین متنی بود که به این شکل نوشتم. در واقع قصد داشتم متنی ادبی که حس ابهام را به شدت در ذهن خواننده ایجاد کند، حس کند معنی دیگری پشت هر کلمه وجود دارد و... می خواستم که به نوعی، قلمی خاص و مختص به خودم بسازم که با هر اثر دیگری فرق داشته باشد. از نماد گذاری و استعاره به شدت استفاده کردم با اینکه می دانستم برای خواننده احتمالا خسته کننده باشد.» شما هدفی داشته‌اید که با این «اجرا» اصلاً میسر نیست. «معنی دیگری پشت هر کلمه» مسیر شعر است [پرداختن به اینکه چطور همین مسیر در شعر، هموار می‌شود جایش این جا نیست و باید در حوزه شعر بحث و بررسی شود] در داستان، واحد ما «جمله» است نه «کلمه» و برای رسیدن به «زیرگفتار»، باید «روگفتار» را برای جذب هر نوع مخاطبی ساده کرد. «از نماد گذاری و استعاره به شدت استفاده کردم با اینکه می دانستم برای خواننده احتمالا خسته کننده باشد.» احتمالاً خیر، حتماً خسته‌کننده است چون خواننده داستان به دنبال خواندن داستان است نه شعر. اگر بخواهد شعر بخواند، خُب، می‌رود شعر می‌خواند! استعاره و نماد، حتی در شعر هم اگر توسط شاعر، «از پیش اندیشیده» باشد، «مصنوع» تلقی می‌شود در داستان که اصلاً ساز و کارش چیز دیگری‌ست. «مسخ» کافکا [ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته‌است: «اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیال‌پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته ‌است.»]، برای رسیدن به «زیرگفتار»های بسیار، ابتدا داستان‌اش را ساده روایت کرده است البته هر داستان ساده روایت‌شده‌ای به زیرگفتار منتهی نمی‌شود؛ روشی دارد که هم برخاسته از تجربه زیستی نویسنده است هم «بسیارخوانی» وی که آن را چه در شعر و چه در داستان، «سهل و ممتنع» می‌نامیم. متن حاضر، داستان کوتاه نیست [در موارد اندکی در تاریخ داستان‌نویسی جهان، با مواردی روبروییم که بخشی از متنی بلند، بدل به داستان کوتاه شده‌اند] داستان کوتاه، باید «وضعیت ثانویه»اش شکل بگیرد که در اینجا شکل نگرفته است. پیشنهاد من این است تا به دانش و تجربه کافی برای نوشتن رمان دست نیافته‌اید، به سراغ این «شیوه نوشتن» نروید چرا که انرژی بسیار شما را که با «شور نوشتن» همراه است به هدر می‌دهد، بی آنکه به نتایج قابل ارائه‌ای بدل شود. پیشنهاد دوم خواندن «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری‌ست که در بازار کتاب چندان در دسترس نیستند اما در کتابخانه‌های عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور در دسترس‌اند. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۲
سعید حافظی » چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
سلام. ابتدا تشکر می‌کنم از شما که نه فقط این داستان، بلکه داستان‌های دیگر من، هر چند حوصله سر بر را هم خوانده‌اید. سپس خواهشی دارم؛ اینکه اگر می‌توانید کمی در جزئیات بگویید. با اینکه می‌دانم این متن نسبتا ادبی است ولی فقط "نسبتا". مقدمه داستان و پایان مبهم، البته، از نظر ادبی بار اضافه دارند و متوجه آن شده‌ام، با این حال بدون آرایه نمی‌توانستم به هدفم برسم. ولی در میان داستان؟ من فکر می‌کردم که اتفاقا ساده‌تر از بیشتر رمان‌هایی که خوانده‌ام، نوشته‌ام. اگر امکانش وجود دارد، می‌توانید در جزئیات توضیح دهید؟ همینطور سوالی دیگر، معذرت می‌خواهم که سوال زیاد دارم. طبق قوانین سایت، اجازه دارم که بخش بعدی همین رمان را بفرستم؟ حداقل از دیدگاه من، ادامه داستان را ساده نوشته‌ام. می‌خواستم بدانم که اگر از نظر دیگران هم آن تعادل بین ساده و ادبی نوشتن مناسب است، تمام داستان را به همان شکل ادامه دهم. در نهایت، باز هم ممنونم از شما و هر ثانیه وقتی که گذاشتید.
یزدان سلحشور » چهارشنبه 08 اردیبهشت 1400
منتقد داستان
سلام.سایت نقد داستان، برای نقد و تحلیل داستان کوتاه پدید آمده و نقد رمان، در این چارچوب تعریف نشده؛ از سویی دیگر، تداوم ارسال بخش‌های مختلف متن بلند برای منتقدان متفاوت، شما را به جواب‌های یک‌سان می‌رساند که محور همه‌ی آن‌ها، احتمالاً ابتدا مسلط شدن بر عناصر داستان است. پاسخ سوال اول شما، به طور خلاصه در نقد من بنده آمده اما به شکل مفصل‌اش را در هر همان کتاب‌های آقایان میرصادقی و گلشیری جستجو کنید که کلاس‌های مجازی داستان‌نویسی‌اند. برای پیروزی در این میدان، صبور باشید. هنوز وقت زیادی دارید تا 32 سالگی که به روایت غالبِ نویسندگان قرن بیستم،سن استاندارد تجربه‌ی زیستی برای داستان‌نویس است. تا آن موقع، نه شما که هر نگارنده جوانی باید بیشترین وقت را صرف تمرین و تمرین و آموختن و آموختن کند.پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت