وقتی که "مانع" نیست!




عنوان داستان : بهترین وارث
نویسنده داستان : مریم صفدری

دیگر حساب از دستش در رفته بود که چندمین بار است که علی آقا رفته تا برای برادرزاده اش سند بگذارد و آزادش کند. هر دفعه به علتی گرفتار میشد. یکبار دعوا و ضرب و جرح، بار دیگر ایجاد مزاحمت برای نوامیس.
نشسته بود روی صندلی راک مورد علاقه اش روی تراس. همزمان با عقب جلو شدن نرم صندلی صمدآقای باغبان را میدید که در باغ مشغول حرص درختان بود. اسفند از نیمه گذشته بود و وقت رسیدگی به گلها و درختان باغ بود. قرار بود دوباره بهار شود و دوباره درختها شکوفه بدهند و گلها جوانه بزنند و نوزادهای قشنگشان را در بغل بگیرند.
به دستهای سفید و کشیده خودش نگاه کرد. در پنجاه و چهارسالگی اثری از چین و چروک نداشتند. تقریبا میشد گفت بی عیب و نقص بودند، جز یک عیب بزرگ؛ هیچ وقت نتوانسته بودند نوزادی از بطن خودش را بغل کنند .
قبلترها فکر و ذکر هر روزش همین بود که کاش صدای بچه ای سکوت خانه شان را میشکست. خیلی قبلترها هم همه راه های رفتنی را برای رسیدن به آرزویش پیموده بود. اما ظاهرا خواست خدا برای زندگی او و علی آقا چیز دیگری بود. حالا او بعد از ۳۳ سال و ۵ماه که از ازدواجشان میگذشت زندگیشان را به همین شکل پذیرفته بود و بار این غم را به زمین گذاشته بود. هرازگاهی جرقه ای مثل شنیدن صدای گریه امیدآفرین یک نوزاد یا فکر کردن به همین نوبرگها و غنچه ها غمش را تازه میکرد، اما در گذر سالها توانسته بود یاد بگیرد که عبور کند و اندوه کهنه را دوباره بر دوش نکشد.
ولی دغدغه جدیدی بود  که مدتها بود آزارش میداد و تا به حال حتی جرات نکرده بود به علی اقا-محرم تمام رازهایش- بروز دهد.
 حالا که وارد دهه پنجاه زندگیشان شده بودند انگار دنیا را در چشم  به هم زدنی گذرانده بودند و شادی ها و غم هایش را در کنار هم مثل معجون ترش و شیرین خنکی سرکشیده بودند. اما بعد از آنها قرار بود این دارایی به ظاهر پر و پیمانِ دنیایی دست چه کسانی بیفتد؟ همیشه در زندگی اش شگرگزار بود که سایه  مردی با درایت و پرتوان در زندگی اش وحود داشته که توانسته از هیچ به مدد همت بلند خودش به همه چیز برسد و خیلی بیشتر خدا را شاکر بود از بابت اینکه خیر زندگی اش همیشه سرریز به زندگی اطرافیانش بوده و از طریق روزی آنها خداوند به ۳۰۰ نفر کارگر کارخانه به طور مستقیم و خیلی بیشتر از این اعداد غیر مستقیم روزی میرساند.
وقتی فکر میکرد بعد او و علی آقا قرار است این ثروت حلال با عرق جبین به دست آمده و روزی این همه‌بندگان خدا دست چه کسانی بیفتد قلبش فشرده میشد. آیا قرار بود وارث آنها همین افشینی باشد که از زندان در نیامده دوباره بازداشت میشد یا فریبایی که در زندگی دغدغه ای جز خرید آخرین مدل مانتو و کفش و شال ندارد.
چطور میتوانست دغدغه این روزهایش را با علی آقا مطرح کند که یک وقت خدای نکرده فکر نکند دارد نقشه اموالشان را برای بعد از مردنش میکشد یا اینکه به خانواده شوهرش بی احترامی میکند.

 مشغول همین فکرها بود و توجهی به گل گاو زبان یخ کرده اش هم نداشت که صدای در را شنید. فهمید علی آقا برگشته است. میدانست که نمیخواهد به رویش بیاورد و بپرسد که دوباره برادرزاده اش چه دسته گلی به آب داده است. اصلا برایش تفاوتی هم نداشت که اینبار چرا دستگیر شده بود.
 از صندلی بلند شد تا به عادت ۳۳ ساله اش به استقبال همسرش برود. چایی تازه دم با عطر هل در استکان کمر باریک را که جلوی علی آقا گذاشت همان لبخند پرمهر همیشگی را از همسرش هدیه گرفت. چشمان علی آقا برق شادی عجیبی پیدا کرده بود. سر صحبت را خود علی آقا باز کرد و گفت که بعد از کلانتری جای دیگری هم رفته است. گفت که دل مشغولی اینروزهای او،دغدغه ذهنی خودش هم بوده است. مدتها بوده که راجع به این موضوع فکر میکرده و دست آخر راه حل خوبی پیدا کرده است. امروز هم برای کامل کردن تحقیقاتش به اداره اوقاف رفته است. نرگس وقتی کلمه وقف را از دهان علی آقا میشنید دوباره برق شادی را در نگاهش دید. آنها میتوانستنو اموال خودشان را وقف کنند حتی نه لزوما‌ پس از مرگشان. ور حقیقت آنها از همان لحظه میتوانستند تمام‌ کسانی را که دوستشان داشتند در منافع مادی و معنوی دارایی شان شریک کنند.
آن روز نرگس اصلا نفهمید کی شب شد. انگار دریچه جدیدی از خوشبختی بر رویش گشوده شده بود. انگار گره کوری پس از مدتها باز شده بود. احساس میکرد دیگر کار ناتمامی بر روی شانه هایش سنگینی نمیکند. آن روز بارها و بارها پیش خودش کودکانی را تصور میکرد که قرار است در باغ بازی کنند و قهقهه زنان از سرسره پایین بپرند و هربار از شادی تصور آن لحظه ها دلش غنج میرفت.
پس از آن تصمیم شبها که میخواست بخوابد خیالش راحت بود که اگر صبح دیگری در این دنیا برایش مقدر نباشد آنچه از مال دنیا به دست تورده اند توشه ای خواهد بود برایشان در آن دنیا. خیالش راحت بود که اگر از وجود خودش اولاد صالحی نداشت که بعد از مرگش فاتحه ای نثارش کند، ده ها و شاید صدها نفر بودند که میتوانستند از او به نیکی یاد کنند و این حکمت وجود چیزی بود به نام "وقف"
نقد این داستان از : مهدی کفاش
خانم صفری سلام. از این که پایگاه نقد داستان را برای نظر دادن در مورد داستانتان برگزیدید؛ سپاسگزارم.
به عنوان یک نویسنده حتما می‌دانید که هر داستان بر دو پایه اساسی بنا می‌شود:
- شخصیت
- ماجرا
یعنی اگر از ضرورت وجودی سایر عناصر داستان بشود چشم‌پوشی کرد نمی‌توان از وجود شخصیت و ماجرا به عنوان ارکان داستان صرف‌نظر کرد. وزن هرکدام از این دو در نقد داستان آنقدر مهم هستند که گاهی داستان را به یکی آنها که در داستان بیشتر به چشم می‌آید، نسبت می‌دهند و مثلا می‌گویند: داستان ماجرا محور یا داستان شخصیت.
اما ببینیم داستان شما چه سهمی از ماجرا و شخصیت دارد. در داستان شما علی آقا کارخانه‌دار ثروتمندی است که 33 سال پیش با همسرش نرگس ازدواج کرده است اما صاحب فرزند نشده است. حالا نرگس نگران میراث علی آقا است که مبادا توسط برادرزاده خلاف‌کار و عیاش و زنی به نام فریبا – که تا پایان داستان نمی‌فهمیم چه نسبتی با علی آقا دارد!- بیهوده صرف شود. اما علی آقا اموالش را وقف می‌کند و به نگرانی همسرش پایان می‌دهد. زاویه دید داستان دانای محدود به نرگس است و ما از چشم و ذهن او داستان را می‌بینیم.
در داستان شما ما فقط با اسامی آدم‌های داستان مواجه هستیم نه شخصیتهای داستان. تمام دانسته ما از شخصیت‌ها همین چندسطری است که به عنوان خلاصه داستان در بالا آوردم. هیچ ماجرایی هم در داستان نداریم. ماجرا یعنی نمایش تلاش قهرمان برای عبور از موانع و رسیدن به هدفش. علی آقا برای وقف با هیچ مانعی حتی از جانب برادرزاده ناخلفش روبرو نیست. نرگس هم هیچ فشاری را از جانب اطرافیان به دلیل فرزنددار نشدن احساس نمی‌کند. انگار خودش هم از نداشتن فرزند چندان ناراضی نیست!
مشکل اساسی این داستان نبودن همین "مانع" بر سر راه علی آقا است. حتی افشین هم هیچ درخواستی برای تصاحب اموال عمویش ندارد. اصلا معلوم نیست که چرا باید علی آقا جور دردسرهای اعمال افشین را تحمل کند و او را از زندان بیرون بیاورد؟ به همین دلیل خواسته علی آقا به چشم نمی‌آید و ما نمی‌فهمیم چرا باید علی آقا اموالش را وقف کند.
واضح است که هدف شما تبلیغ فرهنگ وقف است. اما داستان بستر مناسبی برای این کار نیست. داستان فرمی است که اجازه کشف و لذت بردن از درک نگفته‌ها و رازهای نهفته در داستان را به خواننده می‌دهد. پس داستانی که فاقد این رازورزی باشد و سهمی برای فهم و درک خواننده قائل نشده باشد مورد استقبال قرار نخواهد گرفت و ممکن است روی خواننده، اثر وارونه‌ای از پیام مورد نظر نویسنده بگذارد.
به نظر شما داستانی که فاقد ماجرا و شخصیت باشد را می‌توان داستان نامید؟ من نوشته شما را ایده‌ای می‌دانم که در صورت شخصیت‌پردازی و داشتن ماجرایی جذاب می‌تواند تبدیل به داستانی خواندنی شود. پس به خودتان فرصت بدهید تا اول شخصیتهای داستانتان را خودتان بیشتر بشناسید. انگیزه‌های آن‌ها درک کنید تا بتوانید این انگیزه‌ها را تبدیل به عمل داستانی کنید.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت