داستان کوتاه دو ماراتون نیست، دو شصت متر سرعتی است!




عنوان داستان : جمعه ی آرام
نویسنده داستان : حمید نیسی

این داستان ویرایشی از داستان «جمعه ی آرام» می باشد.

چند دقیقه ای از آغاز یک جمعه ی آرام گذشته و شب کامل شده. رگه های آب روی شیشه ی پنجره آغاز باران را خبر می دهد،چراغ زیر سقف را روشن می کنم تا محوطه ی کارگاه را خوب ببینم. سایه ی کسی را پشت در اتاقک نگهبانیم می بینم،تنها وسیله ی دفاعیم،باتوم را برمی دارم و آرام در را باز می کنم، زیر نور چراغ بالای در چهره ی یک میمون پیر با گوشتی خون آلود در دهانش را می بینم،از وحشت در را می خواهم ببندم اما او دستان بزرگش را به در چسبانده و می خواهد بیاید داخل،با تمام قدرتی که درون یک مرد پنجاه ساله وجود دارد نمی گذارم در را باز کند،یکی از دستانش را از لای در می آورد داخل و داد می زند:
"باز کن"
با باتوم می کوبم روی دستش و در را می بندم، صدای عجیبی دارد که اصلا با این هیکل جور نیست،از ترس بدنم یخ بسته،کمرم را به در تکیه می دهم،قبلا دیده بودمش،همان دیوانه ای است که بچه ها دنبالش می کنند و هر روز توی کوچه می گردد،از یک هفته پیش که کارم را اینجا شروع کردم او را داخل کوچه دیدم و خدا خدا می کردم طرف من نیاید چون خیلی چهره ی ترسناکی دارد.ضربه هایی به پنجره می زند و صورتش را می چسباند به شیشه،گوشت خون آلود را می جود و شیشه را خونی می کند،چشمانش مثل دو تکه زغال میا چین های گوشتالوی صورتش گم شده اند و به این طرف و آن طرف حرکت می کنند،پلک هایش را نمی تواند ثابت نگه دارد،لب های کلفت آویزانی دارد و از گوشه ی دهانش خون و آب با هم چکه می کنند. گوشت را تکه می کند و داد می زند:
"در رو باز کن"
موقع داد زدن به خودش فشار می آورد و رگ های گردنش متورم می شوند و چشم هایش را می بندد. گونی ای که روی دوشش است را می گذارد زمین تا شلوار گرمکن خیسش را بالا بکشد،باران با صدا به شیشه ی پنجره می خورد و چراغ بالای پنجره شروع می کند به خاموش و روشن شدن،با روشن شدن صورت کریه اش را پشت شیشه می بینم و با خاموش شدن فقط بخاری از چهره اش را روی شیشه. به پنجره نزدیک می شوم تا او را واضحتر ببینم که یکدفعه چهره اش را می چسباند،از ترس می پرم عقب،همراه باران باد شروع به وزیدن می کند،هو هوی باد همراه با صدای خش خش شاخه های درخت کنار اتاقک روی سقف می آید و صدای برخورد قطرات باران روی سقف که از ورق گالوانیزه است مثل پتکی به سرم زده می شود،از پشت پنچره داخل کارگاه را نگاه می کنم ولی او را نمی بینم،باتوم را برمی دارم،می روم دنبالش،سایه اش را روی پله های بتنی که به طبقه اول می خورد می بینم،این بار دوم است که می آید دوخل ساختمان،بار اول از پشت پنجره دیدم آمد داخل،پای چپش چلاق بود و مثل خرچنگ یکبری راه می رفت،هی سبیل زرد آویزان مسخره اش را می جوید و تف می کرد. رفتم دنبالش دیدم روی زمین دراز کشیده و خوابش برده بود،صدایزوزه مانندی از گلویش خارج می شد.
باتوم را محکم می گیرم و می روم طبقه ی اول ،صدای قطرات باران نمی گذارد صدای قدمهایم را بشنود،آرام می روم پشت سرش،بران هر دوی ما را خیس کرده،گونی را پاره می کند و سرش را داخل آن حرکت می دهد. با بینی اش مثل سگ بو می کشد و حضور من را حس می کند،برمی گرددطرفم،همان گوشت خون آلود در دهان است،سفیدی چشمانش بیشتر شده و دندان های بین رنگ های زرد و قرمزش را نشانم می دهد،احساس می کنم گوش هایش بزرگ شده اند و به عقب خوابیده اند. چشم های سبز شیطنت بار گربه ای سیاه از داخل گونی به من خیره شده.
نقد این داستان از : سعید تشکری
هُوَالمَحبُوب
جنابِ آقای نیسی، عرض سلام و خدا قوت خدمتِ شما.
بگذارید نقد را به این صورت آغاز کنم.
باید بگویم، کسانی که در شروع داستان‌نویسی هستند و چه آنهایی که در نیمۀ راه هستند و چه کسانی که برایِ خودشان قله‌ای قائل هستند، این اصل را پذیرفته‌اند که باید با دو نگاه، به داستان نگریست.
نگاهِ تجربی یا ذوقی
نگاه حرفه‌ای و آکادمیک
معمولاً تمامِ نویسندگان در شروعِ داستان‌نویسی جمله‌ای به سمتِ داستان‌نویسی آکادمیک دارند. یعنی اصطلاحاً این هنرمندان جوان فکر می‌کنند فوت‌وفن‌هایی که برایِ داستان‌ توسطِ نویسندگانِ بزرگ نوشته شده، یا تئوری‌هایی که آنها به شکلِ خوانش به ما می‌گویند و یا توسطِ تکنیک‌هایی داستان‌نویسی گوشزد می‌کنند، عموماً کاربرد زیادی ندارند، یا اینکه ما آنها را دوست نداریم و بیشتر می‌پسندیم تا بنویسیم.
اینکه دوست داریم بنویسیم، یک اتفاق بسیار خوب است، اما اینکه دوست نداریم تکنیک‌هایِ داستان‌نویسی را یاد بگیریم، یک نوع فرار به عقب است نه جَست به سویِ آینده.
این مقدمه را قبل از پرداختن به داستانِ شما عرض کردم که بگویم، نگاهِ داستان‌نویسان به جهانِ هستی از دو نقطه سرچشمه می‌گیرد.
نگاهِ آرکائیک یا شاعرانه
نگاهِ رئالیستی
ما می‌توانیم در ادامۀ نگاهِ آرکائیک، نگاهِ سورئالیستی، نگاهِ متافیزیکی، نگاهِ شبهِ رئالیستی، را اضافه کنیم که همۀ اینها به یک نگاهِ فرمالیستی ختم می‌شود. و اما فرمالیست چیزی نیست جز اینکه ما شکل داستان را به جهتِ شمایل از بنیان‌هایِ زندگی دور می‌کنیم. درباره بنیان‌هایِ زندگی باید گفت، هر داستانی که یک جنبۀ واقع‌گرایانه از زندگی را به دنبال دارد، لزوما داستانِ موفقی نیست. از سوی دیگر هر داستانی که به صورتِ گوتیک، یعنی ادبیاتِ وحشت همراه با رگه‌هایی از گروتسک نوشته شده باشد و مخاطب را به سمتِ یک طنزِ شبح‌آلود اسکار وایلدی نزدیک کند، درست مانند داستانِ شما، لزوما محکوم به شکست نیست.
همۀ اینها برایِ من دغدغه‌ای شد که با شما به شیوۀ خودِ شما که من نیز از همان دسته هستم گفتمان داشته باشم. در دنیایِ نوشتن، همواره بحثی مطرح است با این عنوان:
«چطور داستانمان را به شکلی هوشمندانه شروع کنیم؟»
درکتابِ حرفۀ داستان‌نویس با ترجمه آقایِ کاوۀ فولادی‌نسب و مریم کهن‌سالِ نودهی مقاله‌ای از روی سورلز موجود است که می‌گوید:
«بیایید داستان را با یک فنجان چای شروع کنیم. و صحنه‌ای را تصور کنیم که یک فنجانِ چای رویِ میز به لغزش می‌افتد و این استکان رویِ میز برمی‌گردد و قطراتِ چایِ رویِ میز و زمین را پر می‌کند.» اینجاست که به لحاظِ داستانی، واردِ فضایِ داستان می‌شویم. در همین درسِ کوتاه اگر فنجانِ چای را به عنوان شخصیت مرکزی و لحظه‌ای که فنجان بر لبۀ میز تکان‌تکان می‌خورد را به عنوانِ شروعِ قصۀ خود بگیریم، رولان بارت تصویری بهتر برایِ ما ارائه کرده است. او می‌گوید:
«درجۀ صفرِ نوشتار کجاست؟»
یعنی هر جا که درجۀ صفر نوشتار درست اتفاق بیفتد ما از نقطۀ زیرِ صفر، به نقطۀ صفر و در حقیقت همان نقطۀ شروعِ داستان می‌رسیم. هیچ نموداری به لحاظِ آناتومی داستان درست اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه آن داستان را بتوانیم خوب شروع کنیم.
حالا از شما می‌پرسم، داستانِ شما از کجا آغاز می‌شود؟ چند دقیقه از آغازِ یک جمعۀ آرام گذشته بود و شب کامل شده بود.

این گذشتنِ چند دقیقه از جمعه آرام، در پیشبرد داستان چه کارایی دارد؟ اصلاً ممکن است این چند دقیقه آرام در یک روزِ کاری رُخ دهد یا شبی دیگر. باز هم اتفاقِ خاصی نمی‌افتد چون خودِ داستانِ شما نشانگر همین موضوع است. چرا؟ زیرا شما انتظاری را در دلِ مخاطب ایجاد کرده‌اید که مثلاً قرار است حادثه خاصی روی بدهد و عملاً وقتی این خواسته برآورده نمی‌شود مخاطب دچار یک گم‌گشتگی می‌شود و اینجاست که نقطۀ صفر نوشتار در داستان شما به وجود نمی‌آید.

بحث بعدی در رابطه با باران است. رگه‌هایِ آب رویِ شیشه پنجره، خبر از باران می‌دهد و ما نیازمند یک روایتِ صمیمانه هستیم که در این روایت صمیمانه ایجاد ترس و وحشت عملی شود ولی باز هم چنین چیزی اتفاق نمی‌افتد.

موردِ بعدی درباره شخصیت نگهبان است. ما هیچ توضیحی نداریم از او به عنوان یک کارکتر نداریم که به نظرم باید پردازش دقیق‌تری شود.

نکته بعدی لوکیشن است. می‌‎دانید که در داستان لوکیشن و قهرمان به موازاتِ هم عمل می‌کنند. این یعنی همان وحدتِ موضوع و رمان. باید توجه داشته باشیم، که موضوع می‌تواند، قهرمانِ ما باشد، می‌تواند لوکیشن باشد، می‌تواند هر چیز دیگری باشد که داستان در آن فضا می‌تواند توسطِ قهرمان رویداد را جلو ببرد یا توسطِ فضاسازی این عمل حتماً صورت می‌گیرد. ما در داستانِ شما با فقدانِ این دو مورد هم طرف هستیم.
بگذارید توضیحِ دقیق‌تری ارائه بدهم:
در پنج پاراگرافِ اول ما به نقطه‌ای می‌رسیم که شخصیتی به تازه‌گی واردِ داستان شده است او می‌گوید در را باز کن. این جمله در را باز کن، تازه نقطۀ صفر نوشتن است. پس آن پنج خطِ اولِ داستان هیچ کمکی به داستان نمی‌کند. وقتی می‌گوییم ما با یک داستانِ وحشت‌آمیز طرف هستیم و می‌نویسم، جملۀ «در را باز کن، با باتوم می‌کوبم رویِ دستش و در را می‌بندم.» خودِ داستانِ ما شروع شده است و جمله‌هایِ آغازین روزِ جمعه امری است که کاربردی ندارد.

باید توجه داشته باشیم اگر نقاطِ طلایی داستان در نطفه سرکوب شوند و داستان نتواند خودش را بهروز رسانی کند نهایتاً آن به زور و نه روزرسانی باعث می‌شود مخاطب از دلِ خودش کَنده نشود و به طبع واردِ داستان نیز نشود.
در حقیقت ما داستان را برایِ مخاطب می‌نویسیم و مخاطب باید از بودنِ خودش جدا شود.
سامرست موآم یک تعریفی از داستان کوتاه دارد، که در قرن نوزدهم میلادی گفته شده است:
«داستان کوتاه برایِ این نوشته می‌شود که ما صبح وقتی روزنامه را باز می‌کنیم، بتوانیم سر میزِ صبحانه آن را با وعده‌هایِ قهوه بخوانیم.»
این یک تعریف سهل و ممتنع است از داستان‌نویسی روزنامه‌ای قرنِ نوزدهم. ولی وقتی به قرنِ بیستم می‌رسیم واردِ جهانِ فرم می‌شویم. فرمیکال بودنِ یک داستان صرفاً سخت‌خوان بودن آن نیست. فرم‌ها برایِ این به وجود آمده‌اند که داستان‌ها آسان خوان‌تر بشوند. اما معنی آسان‌خوانی قطعاً سردستِ نویسی نیست. من به جایِ اینکه همۀ رویدادهایِ خوب داستانیِ شما را زیرِ سؤال ببرم می‌خواهم شما را با ایجادِ یک تلنگرِ دوستانه به این سمت ببرم که بیاییم و بررسی کنیم که باید چگونه داستان نوشت؟ و مخاطب نیز داستان را به چه شکل خواهد خواند؟
مثالی می‌زنیم:
پزشکی می‌روید برایِ یک بیماری ساده. همان بیماری ساده به وسیلۀ پزشک اگر حاذق باشد به یک بیماری سخت تبدیل می‌شود. همان بیماری سخت با یک پیشنهاد ساده شروع می‌شود. چند آزمایش بدهید لطفاً، باید عکس بگیرید، سونوگرافی و ... انجام دهید. همۀ اینها شما را در یک تشویش می‌برد. تشویش در یک بچه با آمپول شروع می‌شود و در یک انسان بزرگسال با آزمایش. دقت کرده‌اید در آزمایشگاه، با اینکه کمتر کسی از مفاهیم آن سر در می‌آورد ولی همگی آزمایش خود را باز می‌کنند و شروع می‌کنند به خواندنش. این خواندن آزمایش همان درجۀ صفر نوشتارِ قهرمان است. قهرمان ما در طولِ این داستان هیچکدام از کارهایِ لازمۀ یک نگهبان را انجام نمی‌دهد الا برایِ محافظت از خود و نه محافظت از محیطی که در آن است. این محیط را ما برایِ مخاطب جز اتاقک نگهبانی چیزی برایِ ارائه‌اش نداریم. یعنی لوکیشن ما ناقص توزیع می‌شود و به طبع قهرمان ما هم ناقص‌الخلقه است. ضدِ قهرمان هم ناقص‌الخلقه است. این سه وجه داستان را به این سمت می‌برد که در پایان یک سؤال از خود بپرسیم: خُب که چه؟
در پایان هم کارکتر مانند بسیاری از ابژه‌هایِ اوژن یونسکو تبدیل به یک انسان غول‌آسا می‌شود که این ایدۀ بسیار خوبی است ولی این ایده نیز چون سایرِ عناصر در داستان پرورش پیدا نکرده است. یا به طورِ کلی می‌توان گفت، این نگاه هیچ‌انگارانه، وحشت‌زا یا ابزورد هوشمندی لازم را در قصه ندارد.

ببینید آقای نیسیِ عزیز، پیش طرحِ شخصیت هم نداریم. لازمه نوشتنِ داستان، تهیۀ کارکترها از قبل است. در یک داستان کوتاه ما باید بپذیریم که آن را چطور بخوانیم آن زمان است که چگونه نوشتنش هم به دست خواهد آمد.

برایِ مثال:
برایِ دیدنِ فیلم یا تئاتر الزاماتی نیاز داریم، بلیط می‌خریم و در سالن رویِ صندلی راحتی می‌نشینیم، حتی اگر پنج دقیقه اول فیلم یا نمایش ما را جذب نکرد، مشکلی نداریم که سالن را ترک کنیم. اما داستان کوتاه فرق دارد. اگر از داستان خوشمان نیامد، می‌توانیم در یک مجله به صفحات دیگرش مراجعه کنیم. مثلاً مقاله‌ای در باب لاغری بخوانیم. یا داستان‌هایِ دیگری را شروع کنیم. فرق بین سالن سینما و تئاتر با داستان در این است که در موردِ اول می‌توانیم بگوییم ده دقیقه اول که سپری شد ممکن است در ادامه اتفاقی بیفتد و جذبمان کند اما در داستان کوتاه فرصت بسیار کم است. نویسنده برایِ اینکه رضایت مخاطب را در داستان فراهم کند نیازمند بهره‌گیری از یک اصطلاح است به نامِ خواندنِ برق‌آسا. یعنی هنرمند زیرک باید به جهتِ ریتمِ کلمات و تعدادِ کلمات بیشترین و بزرگ‌ترین ضربات را به خواننده وارد کند. داستانِ شما فاقدِ ضربه‌پذیری است، یعنی ضربِ آهنگ ضربه را ندارد.

چون مخاطب داستان را با بی‌اطلاعی مطلق می‌خواند، دادن اطلاعات باید از اولین کلمات آغاز شود. این تزریق اطلاعات در قالبِ قهرمان، در قالبِ پیش‌برد حادثه و ... می‌تواند باشد. حادثه با روایت خیلی فرق می‌کند. حادثه چیزی است که برایِ ما در داستان اتفاق می‌افتد و روایت چیزی است که ما تعریف می‌کنیم. روایت برایِ این است که ما داستانی را بنویسیم اما حادثه داستان نوشته شده است و داستان را جلو میبرد. این همان نکته دیگر است که در داستان شما وجود ندارد.
در هر داستان ما با یک واقعیت تغییر شکل یافته روبه‌رو هستیم. یعنی داستان باید از بنیاد روایت به یک حادثه جدید عظیم تبدیل شود که معمولاً نویسنده به واسطه کلمات آن را می‌سازد. کلمات به واسطه حادثه انتخاب می‌شوند.
تمام مطالبی که برایِ شما عرض کردم، درس‌هایی است از زبانِ نویسنده بزرگ روی سورلز که شاید با تلخی همراه باشد ولی قابلِ استفاده است.

در داستان به ما نشان دهید کسی می‌آید و می‌رود. برایِ ما تعریف نکنید. و این تعریف نکردن و نشان دادن با هم تفاوت زیادی دارند. مثلا ًدر همان داستان جناب روی سورلز می‌گوید:
چند دقیقه‌ای از سه‌شنبه آرام گذشته بود، مرد غریبۀ قد بلندی که جایِ زخمی رویِ صورتش داشت واردِ شهر شد. این تعریف خودِ داستان روی سورلز است که در آن ما متوجه می‌شویم یک داستان چه شکلی باید داشته باشد. تا برایِ ما جذاب باشد.
برایِ شما آرزویِ موفقیت می‌کنم. امیدوارم داستان‌هایِ بهتری از شما بخوانم. ببخشید من عادت به تعارف و تکلف ندارم. ولی آرزو می‌کنم بتوانیم داستان‌هایِ خوبی برایِ هم بنویسیم و در پایگاه نقدِ داستان به سمتِ پیشروی برویم. نه به سمتِ معمولی بودن. معمولی بودن اصلاً چیز خوبی نیست. اما داستان‌هایِ معمولی وقتی خوب نوشته شوند پیشروی دارند. امیدوارم به زودی بتوانید پیشروی را آغاز کنید. سپاسگزارم.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت