قصه یا داستان؟




عنوان داستان : بی بی ملوک
نویسنده داستان : مهسا رضایی

_توت خشک بخر دخترم،هم شیرینه هم ضررش از قند کمتره.
این جمله را بی بی ملوک دومین روزی که برای فروختن زمینهای اجدادی به این روستا آمده بودم توی مغازه خاروبار فروشی میدان اصلی شهر گفته بود و من پشت سرم را که نگاه کردم زنی بود حدودا شصت ساله با لباس گلگلی گشاد که لباس محلی این منطقه بود با روسری کوچک سه گوش که پشت سرش گره زده بود و موهای یه دست سپیدش را بافته و دو طرف سینه اش انداخته بود،نگاهش که کردم خندید و گفت اهالی بی بی ملوک صدایم میزنند.لبخند زدم.نمیدانم چقدر گذشته بود و چقدر راه را از بین زمینهای همیشه سبز آنجا گذشته بودیم و بی بی از خودش گفت بود که شبیه دخترش ملکه هستم که سالها قبل اورا از دست داده و حالا تنهاست،به ته جاده رسیده بودیم که جلو خانه قدیمی ایستاد،تعارفم کرد که داخل شوم ،بهانه اورده به او قول دادم فردا سری بهش میزنم.مهربانی و صمیمیت بی بی باعث شد فردای آنروز اول وقت برای پرسیدن حالش با او تماس بگیرم و با اصرار فراوانش تمام وسیله هایم را جمع کرده با هتل محل اقامتم تسویه کنم تا چند روز باقیمانده را در منزل بی بی بمانم.شب اول اقامتم در اتاق کوچک طبقه دوم منزل بی بی با صدای باران بهاری که به شیشه اتاق میخورد خواب آرامی برایم به همراه داشت.
صبح با صدای بی بی که کنار پایم روی تخت نشسته بود از خواب بیدار شدم.
_مگه ساعت ده با سید رضا بنگاهی قرار نداری؟پاشو صبحانه ات آماده اس..توام مثل ملکه خوش خوابی ...و سپس خنده ای کرد و به شوخی با دست ضربه ای به پایم زد.
دوروز دیگر از اقامتم در روستا و منزل بی بی میگذشت،دو روزی که صبح ها با صدای گرم و صبحانه مفصل بی بی راهی میشدم و شب از چانه زدن و یکی به دو کردن با آدمهایی که توی این سالهای زندگی تنها و مستقلم رگ خوابشان را یاد گرفته بودم خسته به خانه باز میگشتم و بی بی با چای همیشه آماده اش به استقبالم می آمد با جمله ای که محال بود یادش برود
_بیا دخترم چای با توت خشک برات آوردم هم شیرینه هم ضررش از قند کمتره.
بی بی روز به روز شادتر و پر انرژی تر از روزی میشد که برای اولین بار دیده بودمش.میخندید و مدام از روزهای کودکی اش میگفت که توی همین روستا گذشته بود.انگار جای خالی دخترش را برایش پر کرده بودم،ملکه ای که عکس قدی او را روی دیوار اصلی سالن پذیرایی دیده بودم که بی شباهت به بی بی نبود.یک شب به اصرار من از زندگی اش گفت،از اینکه سالها بچه دار نمیشده تا خدا ملکه را بهش داده،اینکه شوهرش را وقتی خیلی جوانتر بوده از دست داده و همدمش ملکه اش بوده که او را هم چند سال قبل چند تا از اراذل که از روستاهای اطراف بودند درشبی که اهالی روستا برای جشن به میدان اصلی شهر میرفتند به خیال اینکه کسی در خانه ها نیست برای دزدی به منزل بی بی می آیند و ملکه را که بیماری نگذاشته بود به جشن برود و تنها شاهد آنها بود را به قتل میرسانند،بی بی بیصدا اشک میریخت و من انگار سطل آب یخ روی سرم ریخته باشند ،چه سرنوشت غم انگیزی داشت بی بی همیشه مهربان،کنارش رفتم و سرش را روی سینه ام گذاشتم.
شب آخر اقامتم توی روستا بود و در حال بستن چمدانم بودم که تلفنم زنگ خورد،سید رضا بنگاهی آدرس محل اقامتم را میخواست که مدارک تکمیل شده را برایم بیاورد تا فردا همراه خودم ببرم،آدرس را که بهش دادم با تعجب پرسید :
_کجا؟
+همان خانه قدیمی آخر جاده ،همان که اطرافش حصار چوبی دارد.
_خانه بی بی ملوک؟اونجا تنهایی؟؟
با تعجب پرسید و صدایی که بی شباهت به فریاد نبود
+آره چند روزه که اینجام،خانم مهربانیه واین مدت...
_ولی بی بی ملوک چند ساله که مرده
+اشتباه میکند.من ...من...
_بی بی و دخترش رو چند سال قبل شب جشن تو خانه اش به قتل رساندن و ..
تلفن از کنار گوشم لیز خورد و روی زمین افتاد،صدای گنگ سید رضا که شبیه فریاد بود هنوز از پشت خط شنیده میشد سرم را که برگرداندم ملوک خانم با سینی چای توی چارچوب در ایستاده بود
_بیا دخترم چای بخور توت خشک هم گذاشتم کنارش،هم شیرینه هم ضررش از قند کمتره...
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم رضایی گرامی سلام
داستان و قصه از لحاظ ساختاری و محتوایی تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند که در این نقد می‌کوشم به آن‌ها اشاره کنم. اول اینکه در قصه همیشه راوی دانای کلی است که به شیوه نقالی شروع به تعریف یک ماجرا می‌کند و اگر این ماجرا را از متن حذف کنیم دیگر کوچک‌ترین ارزشی برای مطالعه باقی نمی‌ماند. همچنین بیشتر قصه‌ها برای بیان کردن پند یا موقعیتی جذاب بیان می‌شوند. اما داستان‌ها برشی از یک زندگی هستند که می‌تواند پرماجرا باشد یا خیر. داستان‌ها در لحظه اتفاق می‌افتند و راوی حتی اگر دانای کل باشد سعی می‌کند با استفاده از تکنیک‌های مدرن روایی به جای تعریف، جهان داستان را شکل بدهد. پر واضح است که مخاطب می‌تواند از قصه لذت ببرد ولی این حس کوتاه و گذرا است و شاید بعد از شنیدن یا خواندن یک قصه، تکرار آن خالی از لطف باشد. اما داستان‌هایی هست که مخاطب در طی سال‌ها بارها و بارها به سراغشان می‌رود و آن‌ها را بازخوانی می‌کند و هر بار به کشفی نو دست می‌یابد و از آن لذت می‌برد.
بنابراین داستان می‌تواند دارای شخصیت، چندین بعد و جهان مستقلی باشد که مخاطب اگر آن را باور کند، می‌تواند به کشف مفهومی در متن یا زیر متن برسد. اما قصه تنها یک وجه رویی دارد و برای درک هدف نگارش، مخاطب نیازی نیست به خود زحمت خاصی بدهد.
متنی که شما نوشته‌اید هم یک قصه است. البته قصه‌ای در ژانر وحشت که هرچند به شدت تکراری و کلیشه‌ای است اما تلاش خوبی است برای نویسندگان نوقلم. شما اگر می‌خواهید داستان نویس شوید از جای درستی شروع کرده‌اید. بسیاری از نویسندگان جوان حال حاضر توانایی خلق موقعیت داستانی یا تعریف کردن یک قصه را ندارند. برای همین در امر نوشتن داستان تقریبا ناموفق هستند و چیزی که می‌نویسند یا اصلا داستان نیست یا اگر هم باشد در پایین‌ترین درجه مفهوم و کیفیت قرار می‌گیرد.
حال که شما معنای خلق موقعیت داستانی را دانسته‌اید باید چند نکته‌ی مهم در مورد قصه و همچنین نگارش داستان بدانید که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌کنم. اول از همه در نوشتن عجله نکنید. من به عنوان مخاطب، آخر نفهمیدم بالاخره مکان رخداد این اتفاق کجاست؟ اشاره‌های غیر مستقیم شما به لباس و اینجا و آنجا کردن هیچ کمکی به ساخت جغرافیای اثر نکرده است. از آن بدتر در یک خط دوبار محل اقامت شخصیت داستان را عوض می‌کنید. یک بار می‌گویید روستا و یک بار می‌گویید شهر. بالاخره این اتفاق در روستا رخ داده یا شهر؟ مردم روستا برای گرفتن جشن دور میدان شهر جمع می‌شوند؟
همچنین شما باید بدانید داستان وقتی موفق است که مخاطب، جهان آن را باور کند. این به معنی نوشتن از یک جهان واقعی نیست. بلکه شما باید از عناصر نوشتن داستان به‌گونه‌ای استفاده کنید که مو لای درز باورپذیری اثر نرود. شخصیت‌ها درست و دقیق ساخته شوند و روابط علت و معلولی بینشان به درستی چیده شود. نه این‌که دو شخصیت اصلی داستان خیلی اتفاقی هم را ملاقات کنند، خیلی اتفاقی باهم دمخور شوند، خیلی اتفاقی هم‌خانه شوند و دست آخر خیلی هم اتفاقی یکی از آن ها مرده از کار در بیاید.
شما به عنوان نویسنده موظفید روابط علت و معلولی شخصیت‌ها و موقعیت داستانی را به‌گونه‌ای بنویسید که همه‌چیز به دست اتفاق نباشد. مخصوصا باز شدن گره داستانی که به‌هیچ‌وجه نباید اتفاقی باشد. یعنی این‌که مردی تلفن بزند و بگوید زنی که چند روز است میهمان او هستی سال‌هاست مرده، اصلا جذاب نیست. باید در قامت نویسنده نشانه‌هایی برای کشف مخاطب و همینطور شخصیت داستان خود قرار بدهید تا وقتی کاملا متوجه این موضوع می‌شویم به جای شوکه شدن یک‌باره، از کشفی که در متن کرده‌ایم لذت ببریم. البته کل چیزی که راجع به آن گفتم تنها مثالی از داخل اثر شما بود برای درک بهتر وگرنه این سوژه و موقعیت بسیار تکراری، به تنهایی ارزش تبدیل شدن به داستان را ندارد و اگر بخواهید آن را داستان کنید باید عناصری چند به آن بیافزایید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
مهسا رضایی » چهارشنبه 15 اردیبهشت 1400
ممنون از نظرات و نقدهای خوبتون حتما به توصیه های شما عمل میکنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت