وحدت زبانی داستان




عنوان داستان : قتلِ چهل‌و‌هشتم
نویسنده داستان : الهام موسوی

دیروز عصر که مشهدی را  فرستادند سینه‌ی قبرستان، هوا به این خرابی نبود. برف‌بارانِ دیشب گِل و شُلی تَهِ دِه راه انداخته بود که اهل آبادی چشم نمی‌دیدند از خانه‌های‌شان بیرون بیایند. مَش رُبابه اما طاقت ماندن نداشت. چکمه‌های سیاه جیری‌اش را پوشید. گوشه‌های چادرش را محکم پشت سرش گره زد و پا کشید سمت قبرستان. اوّل صبحی قارقار کلاغ‌ها می‌‌چربید بر زوره‌ی سگ‌ها. نفس که می‌کشید بوی کاهگل‌های خیس خورده تا ته بینی‌اش را پر می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد شاید اگر روزِ قتل، کله‌ی سحر، شوی مریضش را تنها وِل نمی‌کرد و نمی رفت پای دیگ‌های نذری، مشهدی الآن زنده بود و پایش غر می‌زد که: " اَوَّل گاوارَ از سَر باز کُ زن"
یادش آمد؛ همه‌ی پس‌اندازشان را یک جا کرده بود؛ رفته بود از چهارشنبه یک بخته‌ی پروار خریده بود که به نیت شفای مشهدی بیندازند توی دیگ نذری چهل و هشتم. روز قتل، کله‌ی سحر رفته بود پای دیگ‌ها و آنقدر هم زده بود که بازوهایش درد گرفته بود. طوبی یکی از کُماج‌های داغ را از روغن بیرون کشیده بود و گذاشته بود پَرِ چادرش تا ببرد برای مشهدی. بعد هم گفته بود:" اِمشالاه، به حقِّ پنج تن، امام رضا خادِش شُفاش مِتَه"
ربابه هم آمینی گفته بود. نفسش را با آهی سنگین بیرون داده بود و راهی خانه شده بود. زن‌ها و دخترهای سیاه‌پوش را دیده‌بود که دور تا دور میدانِ دِه ایستاده‌بودند و زنجیر زنی دسته ها را تماشا می کردند. شیرگرم و خرما می‌خوردند و پچ پچ می‌کردند. چند دقیقه‌ای ایستاده بود و سلام کردن عَلَم‌ها را تماشا کرده بود. یک لیوان شیر گرم نذری با دو دانه خرما خورده بود و برای ننه‌ی جوان‌مرگ حوریه فاتحه خوانده بود. بعد سلانه سلانه در حالیکه باخودش کلنجار می‌رفت که کدام قابلمه را برای گرفتن حلیم ببرد، راهی خانه‌شان شده بود. در راه مرد‌ها و پسربچه‌های سیاه‌پوش را دیده بود که زنجیر در دست، پا تند کرده بودند سمت میدانِ دهِ تا دسته‌ی روستایِ‌شان مثل هر سال از بقیه‌ی دسته‌ها یک سر و گردن، دراز‌تر باشد.
وقتی که رسیده بود خانه، اول رفته بود سراغ یک قابلمه‌ی خوش‌دست و جادار برای حلیم. بعد هم رفته بود گاوها را از سر باز کرده بود. دستِ آخر وارد اتاق مشهدی که شده بود، با چشم‌های خیره و ترسیده‌ی مشهدی چشم‌ تو چشم شده‌بود. صورت باد کرده‌یِ کبود و کف‌های دور دهان مشهدی را که دیده بود، کُماج نذری از دستش سر خورده بود کف اتاق. جیغ بلندی کشیده بود و از حال رفته بود. به هوش که آمده بود مشهدی را برده بودند غسّال‌خانه.
ربابه دل تو دلش نبود، دوست داشت هر چه زودتر خودش را برساند به مشهدی. گِل و شُل پایین چادرش را پر کرده بود. زمین بدجور لیز و بدقلق شده بود. سر در قبرستان که رسید، ایستاد. دست گذاشت روی سینه‌اش و سلام داد. چند قدمی قبر مشهدی بی‌هوا پایش لیز خورد و پهن شد کف قبرستان. سرش گیج می رفت. استخوان زانویش تیر می‌کشید. ای کاش‌ها، مثل لاشخورهایی سمج دور سرش می‌چرخیدند. ای کاش به جای خریدن بخته، مشهدی را یک نسخه برده‌بود پایتخت. ای کاش اصلاً آن روز نرفته بود پای دیگ. ای کاش زودتر برگشته بود. ای کاش به جای مال‌ها اول سراغ مشهدی‌اش رفته بود. ای کاش! ای کاش! ای کاش! بعد از چند دقیقه که نفسش چاق شد؛ "یا علی" گفت و خودش را از زمین کَند. مابین شصت و سبابه‌اش را محکم گاز گرفت. شیطان ملعون را لعنت کرد. گِل و شُل های دهانش را تف کرد بیرون. بعد تهِ دلش نذر کرد که سال بعد برای شادی روح مشهدی یک بخته‌ی پروار بیندازد در دیگ نذریِ قتل چهل ‌‌و هشتم.
نقد این داستان از : سارا عرفانی
داستان‌تان را از نظر تشخص زبانی به دو بخش تقسیم می‌کنم. بخش اول، به نظرم طوفانی شروع می‌شود. زبان داستان، کاملا منحصر به فرد است. مخصوص خود داستان است. مثل این جملات و عبارات: «دیروز عصر که مشهدی را فرستادند سینه‌ی قبرستان، هوا به این خرابی نبود. برف‌بارانِ دیشب گِل و شُلی تَهِ دِه راه انداخته بود که اهل آبادی چشم نمی‌دیدند از خانه‌های‌شان بیرون بیایند.» خیلی مهم است که زبان داستان، مخصوص فضا و حس و حال داستان باشد و ابتدای داستان شما این ویژگی مهم را دارد و این امتیاز داستان است. اما رفته رفته هر چه جلوتر می رویم، این تشخص زبانی کم می شود. انگار نویسنده کم کم حواسش از زبان داستان پرت می شود به ماجراهای دیگر و فراموش می کند در کنار اتفاقات و حوادثی که پشت هم می‌چیند، همچنان آن تشخص زبانی ابتدای اثر را حفظ کند. به این جملات پایانی دقت کنید: «مابین شصت و سبابه‌اش را محکم گاز گرفت. شیطان ملعون را لعنت کرد. گِل و شُل های دهانش را تف کرد بیرون. بعد تهِ دلش نذر کرد که سال بعد برای شادی روح مشهدی یک بخته‌ی پروار بیندازد در دیگ نذریِ قتل چهل ‌‌و هشتم.» داستان پیش می‌رود و تمام می‌شود اما دیگر اثری از آن عبارات خاص متناسب با فضای داستان نمی‌بینیم. چه خوب می‌شد وحدت زبانی اثر را تا پایان حفظ می‌کردید چون در ابتدا، نشان دادید از عهده‌ی آن به خوبی برمی‌آیید کاری که شاید خیلی از نویسندگان تازه کار، در آن ضعف داشته باشند.
ویژگی مثبت دیگری که داستان‌تان دارد این است که حرف اصلی‌اش را مستقیم نمی‌گوید و این خیلی مهم است. اگرچه به شخصه نمی‌توانم قضاوت کنم که چقدر حرف داستان‌تان درست یا غلط است، یا چقدر با آن موافق هستم یا مخالف، اما اینکه توانسته‌اید بدون مستقیم‌گویی آن را به نمایش بگذارید باز هم مهارت شما را در داستان‌گویی نشان می‌دهد.
ضمن اینکه در عین حال که توصیف‌هایی از فضا ارائه داده‌اید، به اطناب و زیاده‌گویی نیفتاده‌اید. هم ما را در موقعیت داستان قرار داده‌اید هم بیش از آنکه نیاز داستان ایجاب می‌کرده، صبح روز قتل را در یک روستا به تصویر نکشیده‌اید. مانند این جملات: «در راه مرد‌ها و پسربچه‌های سیاه‌پوش را دیده بود که زنجیر در دست، پا تند کرده بودند سمت میدانِ دهِ تا دسته‌ی روستایِ‌شان مثل هر سال از بقیه‌ی دسته‌ها یک سر و گردن، دراز‌تر باشد.» همه ی اینها نوید این را می‌دهد که در آینده از شما داستان‌های قوی‌تری بخوانیم.
موفق باشید

منتقد : سارا عرفانی

متولد تهران، 1361، دانش آموخته فلسفه اسلامی، نویسنده و مدرس دانشگاه، دبیر کانون نویسندگان بانوی فرهنگ، داور جشنواره های ادبی



دیدگاه ها - ۱
الهام موسوی » شنبه 11 اردیبهشت 1400
سپاس از حُسن توجه شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت