رفع تناقض ها




عنوان داستان : شرط‌بندی
نویسنده داستان : فرزانه زینلی

-«آخ! چشماتو باز کن پامو لگد کردی!»
_«خیلی خوب حالا توام، تاریکه دیگه...»
سعید تنَش را عقب می‌کشد و به احسان که کلمات توی دهانش هزار بار تکرار می‌شوند، راه می‌دهد تا جلوتر برود. این سومین باری بود که از سرشب صد و اندی کیلو وزن را می‌انداخت روی پایش و تاریکی را بهانه می‌کرد. احسان که چراغ قوه‌اش را در می‌آورد تا راهرو را روشن کند، سعید دیوار نیمه ریخته شده‌ی کنار در را می‌بیند و جیغ آژیر قرمز توی گوشش زنگ‌ می‌زند. تنش می‌لرزد و دستش را روی شانه‌ی احسان می‌گذارد. احسان که برمی‌گردد طرفش و با تعجب نگاهش می‌کند، با خودش می‌گوید: «به خیالم می‌رسه، وگرنه این دیوونه اول از همه پریده بود بیرون.» و به احسان، شکاف دیوار را نشان می‌دهد. دیوانه نخودی می‌خندد و دندان‌های یکی در میانش توی نور سفید چراغ‌قوه، پیدا می‌شود. سعید پشت سرش راه می‌افتد توی خانه مردم؛ سرش را پایین می‌اندازد که چشمش فقط جلوی پایش را ببیند. دلش آشوب شده و نمی‌داند از هول شرط‌بندی دیشب است یا بوی باروت و خاک.
دیشب پای بساط قمار و‌ ورق، توی حال خودش بود و نبود، بود که تا همین الان از ترس پلک روی هم نگذاشت و نبود که زیر بار شرط‌بندی رفت. دست سوم را که باخت، دوره کردندش و نفهمید کی روی هوا گفت: «فرداشب با احسان دیوونه میری خونه‌های خالی بمب زده!».
پایش را بلند می‌کند و از روی کریستال‌های خرد شده رد می‌شود و فکر می‌کند چرا باید عدل همین امشب موشک‌ها بریزند روی خانه مردم.
روی پایش سنگین می‌شود و دستش بالا می‌آید که بکوبد توی سر احسان.
_«کوری مگه عقب مونده؟»
_«تو کوری که این‌همه جواهر رو نمی‌بینی!»
از لای کلمات کشیده‌اش، سعید تازه می‌بیند که دنبال احسان، پشت دیوارهای نصفه و نیمه‌ و جلوی در باز کمدی نشسته که سرویس طلا و اسکناس‌های درشت از طبقه پایینش بیرون ریخته. احسان روی دو زانو خم شده و گوشواره طلایی را لای انگشتانش می‌چرخاند. نه که چشم و دل سعید از پول سیر باشد، ولی دستش نمی‌رود که اموال مرده بردارد. انگار یکی دلش را گرفته باشد میان چنگال‌هایش.
دیوانه را می‌بیند که انگار شاباش جمع می‌کند از روی زمین. یک لحظه سرش را بالا می‌آورد و سعید چندشش می‌شود از آب دهانی که از چانه‌اش آویزان است. رو برمی‌گرداند و کلافه می‌گوید: «زود جمعش کن بریم دیگه، الان هرچی ماموره می‌ریزه اینجا»
_«مامور نمیاد که فقط دکـ...»
به زور از توی دهان احسان حرفش را بیرون می‌کشد. این پا و آن پا می‌کند و نگاهش را دور خانه می‌چرخاند؛ قصری بوده که الان دیوارهایش مانده. توی دلش خدا را شکر می‌کند که نگفته بودند چیزی از خانه مردم بلند کند و باز توی دلش بدوبیراه می‌گوید به آن کسی که حرف همراهی با احسان را زد. پشت پیراهن احسان را می‌گیرد و بلندش می‌کند که بزنند بیرون از تاریک‌خانه. تن صد کیلویی‌اش را که می‌کشاند تا شکاف دیوار، چشمش به سایه‌ای از یک پیکر می‌افتد. سرش داغ می‌شود و نگاهش را بر می‌گرداند. احسان هم زن جوان گوشه آشپزخانه را دیده، و خدا می‌داند توی آن سیاهی مطلق چطور برق انگشتر طلا چشمش را گرفته که سعید را هل داد و رفت سمت آشپزخانه. نفس سعید تنگ شد از وقاحتش و دستش را کشید، اما زورش به غول طمع نشسته در وجود دیوانه نرسید. یک قدم عقب رفت، با خودش گفت «گور بابای احسان و شرط و خانه مردم! بزن بیرون از این قبر مجلل!» اما توی سرش انگار یک نفر نشسته باشد به نصیحت‌گویی؛ فرمان می‌داد که بدود جلو‌ و احسان را از صرافت آن یک انگشتر بیاندازد، حالا که کوه اموال‌شان را بار زده.
جلو که رفت، وقتی دید احسان چطور به جان انگشت بیچاره افتاده، یاد روضه‌ی محرم سال قبل افتاد. آن موقع که حاجی منبری از کشیدن گوشواره‌ی دختربچه‌ها می‌گفت و بریدن انگشت ارباب به طمع یک انگشتر. یادش آمد که خودش و پسرهای همسن و سالش رگ گردنشان بالا آمده و خط‌های توی چشمان‌شان سرخ شده بود. به خودش که آمد، زور همه بچه‌های روضه توی بازوهایش بود و دست انداخته بود بیخ گلوی احسان دیوانه. توی حال خودش بود و نبود، بود که با صدای طبل دسته سینه‌زن‌ها توی سرش دم گرفته و نبود که صدای آژیر قرمز را نشنید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فرزانه زینلی سلام
اثر شما را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. دو نفر که در شرط‌بندی یا در قمار بازنده بوده‌اند قرار است شبانه به خانه‌هایی بروند که در بمباران ویران شده‌اند و وقتی به آن جا می‌رسند با صندوقی پر از جواهرات مواجه می شوند و زنی (یا پیکر بی جان زنی) را می‌بینند که در تاریکی کز کرده است و طلاها در دستش برق می‌زنند. یکی از دو نفر که عقل درست و درمانی ندارد می‌خواهد طلاها را از دست زن هم بیرون بکشد اما نفر دیگری به یاد غارت گوشواره‌های اهل بیت امام حسین (ع) در کربلا می‌افتد و مانع می‌شود. اگر اشتباه نکرده باشم این خلاصه ماجرایی است که در این اثر با آن مواجه هستیم. اما مشکل این است که در اثر با چند تناقض رو به رو هستیم. مساله اول و مهم این است که ماجرا باورپذیری ندارد. خانه‌ای که به خاطر اصابت بمب ویران شده یعنی چه؟ این یعنی دوران جنگ است و داستان در منطقه جنگی اتفاق می‌افتد. درست است؟ آنوقت در چنان وضعیت بغرنجی دو نفر قمار کرده‌اند و باخته‌اند و تازه شرط هم یک چنین چیزی است. خوب این باورپذیری ندارد. تمام کسانی که از دوران جنگ تجربه زیستی دارند می‌دانند در آن شرایط جریان بسیار معمول زندگی هم به فراموشی سپرده می‌شد چه رسد به شرط و شرط‌بندی و ... و بعد یادآوری کربلا هم یک جور وصله ناجور شده. ور این صورت به طور کلی استفاده از جنگ و استفاده از کربلا در این اثر باسمه‌ای به نظر می‌رسد. صحت و درستی داستان به این نیست که مو به مو پیرو واقعیت باشد چون به هرحال داستان چیزی است غیر از واقعیت معلوم است که داستان یک جور بازی است که نویسنده دارد تلاش می‌کند همه چیز آن واقعی جلوه داده شود. این هم مثل انواع دیگر هنرها یک نوع بازی است در تمام هنرها این بازی وجود دارد که هنرمند و مخاطب تلاش می‌کنند آن را جدی بگیرند. طبیعی است که هر قدر نویسنده بتواند بازی را درست‌تر و باور پذیرتر طراحی کند اثرش می‌تواند عمق بیشتری بیابد و و مخاطب آن را جدی‌تر بگیرد در واقع نویسنده با در هم آمیختن واقعیت‌ها در زندگی و آنچه که خارج از واقعیت‌ها تصور می‌کند داستانش را می‌نویسد. درست است که داستان در واقع اتفاق نیفتاده است اما نویسنده می‌تواند امری خیالی را به طرزی واقعی برای مخاطب به نمایش بگذارد. اتفاقی که نیفتاده یا رخ نداده اما احتمال و امکان وقوع دارد حتی امر غیرمحتمل را هم می‌شود وارد جهان داستان کرد. امر غیر محتملی که بتواند حقایق زندگی را آشکار کند یعنی اتفاق‌های محتمل و ممکن‌الوقوع را آشکار کند خوب پیداست که بین آنچه که غیر محتمل است و اتفاق‌هایی که غیر ممکن هستند فاصله بسیار بسیار کمی وجود دارد. داستان‌های غیر واقعی یا خیالی آنچه را که ما به عنوان محدوده واقعیت می‌شناسیم درهم می‌شکنند مثل داستان‌های اشباح و قصه‌های پریان و غیره اما می‌دانید مهمترین نکته چیست؟ مهم این است که درستی داستان ربطی به سبک رئالیست یا غیره ندارد کاملاً برعکس است ممکن است داستان‌هایی نوشته شوند که صد درصد بر پایه خیال باشند یا بر اساس تخیل نوشته شده باشند اما باورپذیری داشته باشند. نکته دیگر درباره مکان و زمان داستان است و ارتباطی که می‌توانند با حس حاکم بر داستان داشته باشند. گاهی مکان و زمان با حس داستان هماهنگ هستند به این معنی که نویسنده در اثر داستانی‌اش خصوصیات طبیعت بیرونی را با فضای درون داستان هم جهت می‌کند به عنوان مثال اگر در داستان مردی حضور دارد که حالش خوش نیست فضای کلی داستان فضای درخشان و پر رنگ و لعابی نیست در این شرایط ممکن است فضای کلی، فضای تیره و تار و سردی باشد یا برعکس فردی داریم که حالش خیلی خوب است شخصیت داستان در شرایط بسیار ایده‌الی قرار دارد بنابراین فضای کلی داستان ممکن است پر از رنگ و نور باشد در واقع یک جور هماهنگی میان مکان و حس درونی داستان وجود دارد. گاهی هم برعکس داستان‌نویس به عمد می‌خواهد حس کلی مکان و زمان را در تضاد با حال و هوای شخصیت اصلی داستان نشان بدهد که در داستان های طنز چنین حالتی وجود دارد. شاید بشود چند کاربرد مهم برای مکان و زمان در داستان برشمرد. یکی این است که به واقع نمایی داستان کمک می‌کند واقع‌نمایی را در ذهن خواننده پررنگ می‌کند باعث می‌شود اتفاق ها و جریانهای داستان باورکردنی‌تر و طبیعی‌تر به نظر برسند تکرار می‌کنم مقصود از باور پذیر بودن این نیست که داستان حتما داستان واقع‌گرایانه‌ای باشد بلکه در یک داستان کاملا خیالی هم مخاطب به باورپذیری نیاز دارد پس مکان و زمان بهتر است جوری طراحی شود که خواننده فضای کلی داستان را کاملاً احساس کند یکی دیگر از کاربردهای مکان و زمان درست در داستان این است که جلوی مستقیم‌گویی را می‌گیرد جوری عمل می‌کند که بخشی از آنچه را که داستان نیاز به بیان کردن آن دارد به شکل غیرمستقیم بازگو می‌کند. به داستان‌نویس پیشنهاد می‌شود بار اطلاعاتی داستان را فقط بر دوش یک عنصر از عناصر داستانی نگذارد و مکان و زمان هم بخشی از آنچه را داستان می خواهد به مخاطب منتقل کند بر دوش می‌گیرد. مکان و زمان می‌تواند حس را به خواننده منتقل کند نوعی اتمسفر در داستان ایجاد می‌کند. مکان زمان حتی می‌توانند شخصیت‌ها را درست‌تر به خواننده نشان بدهند کمکی هستند برای نمایش شخصیت‌ها به عنوان مثال اگر قرار باشد شخصیتی را نشان بدهید که به شدت به موسیقی علاقمند است ممکن است او را در مکانی قرار بدهید که پر از آلات و ادوات و ابزار موسیقی است البته این مثال بسیار بسیار ساده و دم دستی است. مکان و زمان می‌توانند دیالوگ‌ها و کنش‌ها را هم طراحی یا توجیه کنند یا بهتر به نمایش بگذارند. مکان و زمان یک جور زمینه طراحی برای دیالوگ‌ها و کنش‌ها هم هست. لطفا در آثار بعدی‌تان روی طراحی مکان و زمان و تناسب آن با فضا و محتوا کار کنید. به مطالعه و تمرین و تلاش ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت